داستان بیمارستان
Статистикаداستان: سرگذشت/قصه و حکایت بیمارستان: جائی که بیماران راپرستاری ومعالجه میکنند در بیمارستان، هرروز چیزهایی میگذرد که فراموششدنی نیست. یا لااقل دلم میخواهد که فراموش نشود. بعضی را اینجا مینویسم.
- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 122
- 1/48двое суток
- 139
- 1/72трое суток
- 150
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
موتور درد داره!
без подписи
دختر ۱۹ ساله که به علت ضربه به چشم و تورم شدید پلک اومده بود، همه امیدش این بود که وقتی چشمش باز میشه بتونه ببینه اما وقتی چشمش رو باز کردیم فقط نور میدید😢
برای خداحافظی با مادری که دو بار احیا شده بود و حالا چنددقیقهای بیشتر توی این دنیا نبود، ملحفه رو کنار زد و صورت پر اشکش رو گذاشت کف پای مادر...
без подписи
اونی که میگه قلم پاتو میشکنم، میدونه به ۷۰ کیلومتر در ساعت انرژیِ شاخ به شاخ موتور با ماشین نیاز داره؟
این وضعیت میتونه ذهن رو ببره سمت درگیری خانوادگی منجر به خودکشی یا حتی خوروندن دارو به بیمار🥲
آقای ۸۰ ساله با کاهش سطح هوشیاری توسط اورژانس شهر آورده شده. به دردناکترین تحریکها هیچ پاسخی نمیده از پسرش میپرسم چیزی مصرف میکنه؟ میگه فقط سیگار. میگم مطمئن شو؛ زنگ بزن از مادرت بپرس. بیمار با تزریق نالوکسان بیدار میشه. (نالوکسان: دارویی جهت رفع اثرات تریاک و مشتقاتش) ناگهان بی قرار میشه؛ ریتم قلب به هم میخوره و ایست قلبی؛ عملیات احیا شروع میشه. پسرش پشت در اتاق احیا اصرار داره که بیاد داخل با خودم میگم حتما میخواد داد و بیداد و گریه و زاری راه بندازه. در باز میشه و میاد داخل. کمی هاج و واج به پدر در حال احیای خودش نگاه میکنه؛ میگم ایست قلبی کرده؛ خیلی ریلکس میگه آهان! پرسیدم؛ همون فقط سیگار.
без подписи
تا امروز فکر میکردم اسم «دختربس» بیشتر مال رمانها و داستانهای قدیمی است و الان دیگر کسی را با این اسم پیدا نمیکنیم. تا اینکه امروز تو بخش، پرونده یک خانم ۶۶ ساله را دیدم که اسمش را نوشته «دختربس». فلسفه این اسم چیه؟ قدیم اگر چندتا بچه پشت سر هم دختر میشد و تلاشهایشان برای تولد نوزاد پسر به در بسته میخورد، اسم دختر آخری را میگذاشتند «دختربس»؛ یعنی: آخدا! دختر بسه دیگه، پسر بده بهمون! :| اصلاً هم کاری نداشتند که این دختری که به دنیا آمده آدم است و یک روزی بزرگ میشود و شما عملاً با این اسمگذاری شاهکارتان، دارید به خود دختر و کل آدمهایی که اسمش را میشنوند میگویید: ما این دختر را نمیخواستیم و این نتیجه شکست ما در رسیدن به مولود پسر است. حالا انگار این پسر قرار است چه گلی به سر خانواده بزند، نمیدانم. #دلنوشت
مرداد و شهریور با اورژانس های پرحاشیه کاشانی و الزهرا⏳
- خب حاج آقا! نمیخوای سیگار رو ترک کنی؟ +والا... دو سه بار سعی کردم؛ بیشتر از دو روز نمیشه... آخه... بخاطر شغلمه. -شغلت مگه چیه؟ +راننده تاکسی! خط پروین کار میکنم. -خب؟ +خب دیگه... مسافرا تعارف میکنن و منم وسوسه میشم! -😐 +😅 -... +اصلا همین شد سیگاری شدم دیگه! -چی شد؟ +یه خانومی رو میبردم فرودگاه... خیلی مشتی و باصفا بود؛ نشست کیفشو باز کرد دو تا سیگار روشن کرد، یکی شو گذاشت رو لبش یکیشم داد من... -بلد بودی بکشی؟ +نه دیگه!😅 هی سرفه میکردم... ازین قهوهای های خیلی خوبم بود... هر چی میرفتیم تموم نمیشد! -خب؟ +هیچی دیگه... موقع پیاده شدن یه نخ دیگه داد بهم، گفت بیا تا بر میگردی تمرین کن یاد بگیری! -خب؟😂 +ما هم بهمون بر خورد...😕 گفتیم آبرومون جلوی یه زن رفت... بلد نبودیم یه سیگار بکشیم! رفتیم یه پاکت سیگار گرفتیم و شروع کردیم به کشیدن... این شد که ۱۵ ساله سیگار میکشیم!😅
بعضی وقتها، آدمها دردشان را تعریف نمیکنند. دورِ دردشان را با کلمات شلوغ میکنند؛ آنقدر شلوغ که اگر از عقب بایستی و چشمانت را آنقدری ببندی که تنها نور کمی وارد شود، آنگاه میتوانی اصل موضوع را -درد را- ببینی. آنروز، پیرْزنی، با درد قفسه سینه به اورژانس قلب آمد. اما درد قفسه سینه، کماهمیتترین چیزی بود که با خود آورده بود. پسرش استاد نورولوژی در آمریکا بود. برادرش از سوئیس برایش دارو میفرستاد. خویشاوندانش در دورترین شهرها -و البته نزدیکترین خیالات- زندگی میکردند. نام شهرها و کشورها را با اطمینان میگفت؛ انگار هر کدامشان سندی بودند برای اثبات چیزی؛ شاید برای اثبات اینکه زندگیاش کوچک نبوده است. شاید برای اثبات اینکه هنوز کسی در جایی از این جهان به یاد اوست. شاید هم... نمیدانم. پزشکان جوان، گاهی گمان میکنند علت همه چیز را میدانند. برای هر علامت نامی دارند و برای هر مجموعه ای از علائم، سندرومی. اما آن روز، من در برابر زنی ایستاده بودم که نمیدانستم دردش از قلب است یا سالهای تنهایی اش. از گرفتگی عروقش است یا گرفتگی خاطرش؛ البته خاطرش، در ظاهر چندان گرفته نبود. او حرف میزد و من به مانیتور و مدارکش نگاه میکردم. من به اعداد فکر میکردم، او به داستانها. نمیدانستم به درد سینهاش اهمیت بدهم یا به داستانهایش. حق انتخابی هم نداشتم. من از دردش میپرسیدم اما او با داستانهایش جواب میداد. ساعتها در انتظار جواب آزمایشات و تحت نظر گرفتن او گذشت. او مدام در مورد آدمهای مهم زندگیاش -یا شاید بهتر است بگویم آدم هایی که او آدم مهم زندگیشان است- پرحرفی کرد؛ از تلفنهایی که مدام برای مشورت با او زنگ میخورَد؛ از آدمهایی که به او احتیاج داشتند؛ از آدمهایی که دوستش داشتند... البته عجیب آنکه در تمام آن چند ساعت، تلفنش حتی یک بار هم زنگ نخورد. تنها تماس تلفنیاش، برای پرسیدن نام داروهایی که در خانه جا گذاشته بود، با دختر همسایه شان بود که آن هم پس از چندین بار تماسِ ناموفق، بالاخره انجام شد. پس از ساعتها حرف زدن ساکت شد. به نظرم رسید که خسته شد. سرش را به بالش تکیه داده بود و برای مدتی طولانی به نقطهای دور خیره. برای گرفتن شرح حال تخت کناری اش که رفتم خیلی آهسته پرسید: «دکتر... امروز چه روزی است؟» روز هفته را گفتم. چند ثانیه نگاهم کرد. انگار منتظر بود چیزی به یادم بیاید. چیزی نگفتم و مشغول کارم شدم. لبخند کمرنگی زد. رو به من کرد و گفت: «یادت نمانده؟» پرسیدم: «چه چیزی؟» آرام سرش را برگرداند و زیرلب گفت: «پس هیچکس یادش نمانده...» خواستم چیزی بپرسم. اما نپرسیدم. او هم دیگر چیزی نگفت؛ تا موقع مرخص شدن هیچ هیچ نگفت. نه از آمریکا. نه از سوئیس. نه از آدمهای مهم زندگیاش. نه از اینکه آنروز چه روزی بود... سکوت ناگهانی اش، و آن سوال عجیبش هنوز گاهی ذهنم را مشغول میکند؛ از نوعی پریشانی روان رنج میبرد؟ خسته شد؟ ناامید شد؟ از چه چیزی؟ ...
همه میدانند زخم عفونی از آسمان نمیافتد؛ از یک خراش کوچک شروع میشود. خراشی که جدی گرفته نشده؛ شسته نشده؛ پانسمان نشده؛ و هر روز کمی بزرگتر شده… تا جایی که یک روز، چرک همهچیز را فرا گرفته. اما چرا وقتی نوبت به روح میرسد، رویکردمان عوض میشود؟ افسردگی را طوری تعریف میکنیم که انگار یک اتفاق مرموز و ناگهانی است؛ انگار در طالع بعضیها نوشتهاند محکوم به افسردگی. میگویند:«آخی! طفلی! خدا نخواد واسه آدم همچین مرضی رو...» تحقیرهای تکراری و نادیدهگرفتهشدنها... سوگهایی که فرصت سوگواری نداشتند... خشمهایی که قورت داده شدند... اشکهایی که به آنها گفته شد الان وقتش نیست... و... زخم هایی کوچک و بزرگ بر روح... آیا اینها اهمیتی برایمان دارد؟ برای یک خراش کوچک پوستی میگوییم بشورش؛ ضدعفونی کن؛ پانسمان کن؛ پیگیری کن... اما برای خراشهای روح چه میکنیم؟ مخلص کلام اینکه: همانطور که هیچ زخمی یکشبه چرکی نمیشود، هیچ روحی یکشبه فرو نمیریزد. «#داستان که نه، ولی خب...»
یک دستانم را زیر شیر آب میگیرم؛ با چشمانی خوابآلود زیر لب دعا میکنم تا صبح ایست قلبی نکند. دو در حین پر کردن فرم احیا میگوید:«قطعا چند ساعت دیگه دوباره ارست میکنه.» سه ژلِ الکترودهای شوک که روی سینهاش مالیده شده از سوراخها وارد دستکش میشود؛ چندشم میشود؛ ادامه میدهم. چهار قلبش شروع به تپیدن میکند؛ اما نه آنطور که رضایتبخش باشد. رزیدنت شوک را آماده میکند. پنج تِرِق تِرِق شکستن دنده هایش را زیر دستم حس میکنم؛ قلبش را خوب پیدا کردهام؛ با هر فشار، مانیتورِ دیسی شوک، کیفیت ماساژم را تایید میکند. شش تهِ بخش، جلوی درِ اتاقی شلوغ است. جلو میروم و بدون هیچ صحبتی جای خودم را پیدا میکنم. هفت راهروها خلوت است؛ روی بعضی از نیمکتها یک نفر پتوپیچ خوابیده؛ به حالشان غبطه میخورم؛ معلوم نیست چند ساعت دیگر قرار است بیدار باشم. هشت از پاویون به سمت بخشِ VIP میدوم. خوابم میآید؛ وقتی خوابم میآید پیدا کردن بخشها از بین چهار ورودیِ چهار طبقه بیشتر طول میکشد. نه موبایلم زنگ میخورَد؛ مرکز تلفن بیمارستان است؛ جواب میدهم؛ «دکتر بیا بخشِ VIP. بیمار ارست کرده.» ده ساعت ۱۲ و ربع؛ روی تخت مشغول خوشوبش با اینترنها از سختی های کشیک و خستگیمان میگوییم. آماده خواب میشوم. داستان از ساعت ۱۲ و ربع شروع میشود...
یک نماد جهانی و ۱۰ تومن پول پرینت رنگی معذرت...
در مورد دیدن کلافگی چند باری به عنوان همراه بیمار در بیمارستان حضور داشتهام. شما هم احتمالاً تجربهاش را داشتهاید. کارهای اداری و کاغذبازیها و معطلیها و جواب درست نشنیدنهای قبل از رسیدن به نیروهای درمانی (کارشناس آزمایشگاه، پرستار، پزشک و ...)، عمیقاً کلافهکننده است. به نظرم، قسمت زیادی از عصبانیت بیمارها و همراهانشان در همین لحظات شکل میگیرد و ما در نهایت بروز این حالت را در حضور نیروهای درمانی میبینیم و فراموش میکنیم که شروعش از قبل است. شاید یک کار کوچک که به کاهش این خشم کمک بکند، دیدن و تأیید و تصدیق (acknowledge و appreciate کردن) این معطلی و کلافگی باشد. همین که بگوییم حتماً در اورژانس، در نوبت درمانگاه، در صف سیتی اسکن و ... کلافه شدهاید و منتظر ماندهاید. واقعاً هم این کلافگی و انتظار زیاد است. کافی است یک بار تجربهاش کرده باشید. دیدن این کلافگی شاید آن خشم و عصبانیت فرد مقابل را کاهش بدهد. البته ایدئال این بود که خستگی و کلافگی کادر درمان نیز دیده بشود. امیدوارم به این سمت برویم (که به نظر صرفاً خیالی خوش است).
استاد: اسهال هم داری؟ بیمار: بــــله تا دلت بخواد! استاد: 😒 بیمار: 🙂↔️
انار را دانهدانه... نه، مشتمشت داخل دهانم ریختم؛ ریختم تا پُرِ پُر شد. دندانهایم را رویشان گذاشتم و فشار دادم؛ یکییکی ترکیدند و عصارهای خنک و ملس، روی زبانم جاری شد. پیش خودم گفتم: «عجب میوهایست! واقعاً از آن نمیشود گذشت!» ناگهان همین جمله مرا برد... برد به کنار دستگاهی که آرام، یکنواخت و بیوقفه، خون را به درون خودش میکشید، میچرخاند، تمیز میکرد و پس میداد؛ برد به بخش همودیالیز؛ کنار بستر جوانی که چند سالی بود، زندگیاش با چرخیدنِ همان دستگاه تنظیم میشد. استاد پرسید: ـ چی شده؟ دوشنبه اومدی؟ نوبتت که نبود! خواهرش گفت: ـ تنها شده بود... نشسته بود پای صندوق انار... استاد رو به ما سری تکان داد و رو به پسر گفت: ـ آها... پس زیادهروی کردی. به چشمانش نگاه کردم. برای جوانی به این سن، زیادی خسته بود. در عمق نگاهش جنگی به پا بود. معلوم بود با اینکه چند سال گذشته، هنوز برای پذیرش بیماری با خودش در کشاکش است. استاد گفت: ـ پسرم، قبلا هم به تو گفتم؛ بدن تو دیگر مثل قبل نیست. کلیههایت نمیتوانند هرچه میخوری را پاک کنند. هر لقمه و هر جرعهات باید با حساب باشد. جوان ساکت بود. انگار تمایلی برای وارد شدن به گفتگو با استاد نداشت. شاید هم رمقی نداشت. استاد ادامه داد: ـ زندگی فقط زنده بودن نیست؛ سالم ماندن هم بخشی از آن است. اگر سلامتت را بیش از این از دست بدهی، شاید حسرتِ چشیدنِ بعضی چیزها، هرچند به مقدار ناچیز، برای همیشه به دلت بماند. سلامتی، بزرگترین دارایی است؛ هرچند نقصی هم به آن وارد شده باشد. جوی که حاکم شده بود به نظرم تاثیرگذار میرسید. باز به چشمان پسر خیره شدم. دنبال ردپایی از اراده و تصمیم دوباره میگشتم. اما... هرچه بیشتر میگشتم، بیشتر نمییافتم...