Clip
Статистикаکانالی برای اوقات فراغت تان، جهت بالا بردن آگاهی و نشاط شما ،با تشکر از اینکه با ما هستید 🙏 جهان در دست توست گر رنج خواهی رنجت دهد شادی بخواهی شادت میکند . https://t.me/clip_matn
- Последний пост
- 22 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 70
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 2 305
- 1/48двое суток
- 2 641
- 1/72трое суток
- 2 848
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
زندگی مثل یک فیلمه... ☞❥ @clip_matn ✨.....،، ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
*🔺 تله کلمهای به نام «باید»: ترفند زبانی ساده برای کاهش رنج و ناامیدی در زندگی* 🔹 بسیاری از ما در طول روز بارها کلمه «باید» را در گفتگوهای درونی خود یا در مواجهه با دیگران به کار میبریم: «من باید بیشتر کار کنم»، «من باید شادتر باشم» یا «او باید داروها را به موقع مصرف کند». یک متخصص مغز و اعصاب در یادداشتی بالینی فاش میکند که چگونه این واژه ساده و به ظاهر بیخطر، بزرگترین منبع رنج، ناامیدی و سرزنشهای درونی ما در مواجهه با چالشهای زندگی است و چگونه یک تغییر زبانی ساده میتواند بار سنگین این رنج را از روی دوش ما بردارد. 🔹 داستان از یک بیمار ۵۳ ساله به نام هنری آغاز میشود که ناگهان به بیماری پارکینسون مبتلا شد. آنچه هنری را در طول سالها به مرز افسردگی و اضطراب شدید کشاند، لرزش دستها یا کندی حرکتش نبود؛ بلکه تکرار مداوم این جملات در ذهنش بود: «من باید هنوز کار کنم، من هنوز جوانم، من نباید ازکارافتاده شوم». او هویت خود را به عنوان تامینکننده خانواده از دست رفته میدید و این تفاوت میان انتظار او از زندگی و واقعیت موجود، مایه شکنجه روحی او شده بود. *❕ مکانیسم عصبی سیگنال خطا در مغز چیست؟* از دیدگاه علوم اعصاب، مفهوم «باید» عمیقاً در مدارهای مغزی ما ریشه دارد. مغز ما یک ماشین پیشبینی است که دائماً واقعیت موجود را با انتظارات ذهنی مقایسه میکند. هر زمان که تفاوتی بین این دو پیدا شود، مغز یک سیگنال خطا (Error Signal) تولید میکند. این سیگنال برای یادگیری ما حیاتی است؛ مثلاً به ما یاد میدهد که چگونه یک مهارت جدید را بیاموزیم یا از اشتباهات گذشته درس بگیریم. اما مشکل زمانی آغاز میشود که ما هر تفاوت میان واقعیت و انتظار را به عنوان یک «شکست شخصی» تعبیر کرده و خود را با شلاق کلمه «باید» مجازات میکنیم. 🔹 این شکاف عمیق میان انتظار ما از جهان و واقعیتِ جریانیافته در آن، موضوعی است که قرنها پیش متفکران بزرگ به آن پی برده بودند و جالب اینکه علم اعصاب مدرن امروزه مهر تأییدی بر یافتههای باستانی آنها میزند. *❕ فلسفه باستان در کنار علم اعصاب: پیوند بودیسم و رواقیگری* بیش از ۲۵۰۰ سال پیش، بودیسم دریافت که ریشه اصلی رنجهای روانی انسان در همین شکاف عمیق میان واقعیت و انتظار (مفهومی به نام دوکها) قرار دارد؛ این حس مداوم که زندگی هرگز کاملاً با خواستههای ما همخوانی ندارد. در همین حال در سوی دیگر جهان، فیلسوفان رواقی پیشنهاد کردند که آرامش ذهن در تفکیک مسائل است: تمرکز کامل بر چیزهایی که کنترل آنها دست ماست (مانند باورها، تصمیمات و شخصیتمان) و رها کردن و پذیرش چیزهایی که کنترلی بر آنها نداریم (مانند بیماری، رفتار دیگران و حوادث ناخواسته). 🔹 دکتر برونو یک راهکار ساده و علمی برای رهایی از این تله ذهنی پیشنهاد میکند: توجه دقیق به دایره واژگان روزمره. هرگاه مچ خود را در حال استفاده از کلمه «باید» گرفتید، مکث کنید و سعی کنید آن را با جملاتی منعطفتر جایگزین کنید. این کار به معنای حذف ناامیدی یا بیخیالی نیست، بلکه متوقف کردن قضاوتهای بیرحمانه علیه خودمان است. 🔹 به جای جملاتی مانند: * «من باید امروز ورزش میکردم» بگویید: «دوست دارم امروز کمی ورزش کنم». * «من باید قوی و سپاسگزار باشم» بگویید: «امروز واقعاً ناامید و خسته هستم و این احساس اشکالی ندارد». 🔹 هنری در نهایت توانست از تله ذهنی خود رها شود؛ نه به این دلیل که پارکینسون او درمان شد، بلکه به این دلیل که پذیرفت نمیتواند بیماری را کنترل کند، اما میتواند در نقش جدید خود به عنوان یک پدربزرگ عاشق، معنای جدیدی برای زندگی بسازد؛ چیزی که کنترلش کاملاً در دست خودش بود.
*⭕️ گاهی هم امید چیز خطرناکیست!!!* اکتبر سال ۱۹۷۲ بود. هواپیمایِ حاملِ تیمِ راگبیِ اروگوئه در ارتفاعِ ۱۵ هزار فوتیِ کوههایِ یخزدهیِ آند سقوط کرد. از ۴۵ مسافر، ۲۷ نفر زنده ماندند. آنها در یکی از خشنترین محیطهایِ کرهیِ زمین، با دمایِ منفیِ ۳۰ درجه، بدونِ لباسِ گرم و بدونِ غذا، در لاشهیِ نیمهویرانِ هواپیما گیر افتاده بودند. در روزهایِ اول، یک چیز آنها را زنده نگه داشته بود: «امیدِ واهی به نجات». آنها هر روز صبح از لاشهیِ هواپیما بیرون میآمدند، به آسمانِ سفیدِ کوهستان خیره میشدند و منتظرِ صدایِ هلیکوپترهایِ امداد بودند. این امید، باعث شده بود آنها «منفعل» بمانند. آنها تکههایِ کوچکِ شکلات را جیرهبندی میکردند، گوشهای کز میکردند، انرژیشان را هدر نمیدادند و «منتظر» بودند تا کسی از بیرون بیاید و آنها را از این جهنم نجات دهد.... اما روزِ یازدهم، همهچیز تغییر کرد... یکی از بازماندگان توانست یک رادیویِ ترانزیستوریِ کوچکِ جیبی را که از چمدانها پیدا کرده بود، روشن کند. آنها با هیجان دورِ رادیو جمع شدند تا اخبارِ جستجو را بشنوند. صدایِ پُر از خشخشِ گویندهیِ رادیو، پیامِ هولناکی را مخابره کرد: «عملیاتِ جستجو برایِ یافتنِ هواپیمایِ اروگوئهای رسماً متوقف شد. هیچ امیدی به زنده ماندنِ مسافران نیست و جستجو برایِ یافتنِ اجساد به بهارِ سالِ آینده موکول میشود.» رادیو خاموش شد. سکوتِ مرگباری لاشهیِ هواپیما را فرا گرفت. خیلیها شروع به گریه و فریاد کردند. امیدی که ۱۱ روز آنها را سرِ پا نگه داشته بود، نابود شده بود. روانِ گروه در آستانهیِ فروپاشیِ کامل بود. اما ناگهان، یکی از پسرها به نام «گوستاوو نیکولیچ»، از جایش بلند شد. او با چشمانی که حالا برقِ عجیبی داشت رو به بقیه کرد و جملهای گفت که تاریخِ بقا را تکان داد: «هی بچهها! من یک خبرِ عالی دارم! آنها جستجو را متوقف کردند!» بقیه با خشم و بُهت به او نگاه کردند. یکی فریاد زد: «دیوانه شدهای؟ کجایِ این خبر عالی است؟ ما همه اینجا میمیریم!» گوستاوو با صدایی محکم جواب داد: «این خبرِ خوبی است، چون حالا میدانیم هیچکس قرار نیست برایِ نجاتِ ما بیاید. ما دیگر منتظر نمیمانیم. از این ثانیه به بعد، زنده ماندنِ ما فقط و فقط به خودمان بستگی دارد. ما باید خودمان، خودمان را نجات دهیم.» آن لحظه، نقطهیِ عطفِ زنده ماندنِ آنها بود. با مرگِ «امیدِ واهی به هلیکوپترهایِ امداد»، انفعالِ آنها هم مُرد. آنها فهمیدند که اگر بنشینند و منتظرِ معجزه بمانند، قطعاً یخ میزنند. پذیرشِ این واقعیتِ بیرحم، به آنها جرئت داد تا دست به کارهایی بزنند که تا دیروز برایشان غیرقابلِتصور بود. آنها برایِ زنده ماندن تصمیماتِ دردناک و هولناکی گرفتند، و در نهایت دو نفر از آنها (ناندو پارادو و روبرتو کانسسا) بدونِ هیچ تجهیزاتی، ۱۰ روز در میانِ یخچالهایِ طبیعی پیادهروی کردند تا به کشورِ شیلی رسیدند و گروه را نجات دادند... در این روزهایِ پُرالتهاب و بحرانی، ما خیلی اوقات شبیهِ مسافرانِ روزهایِ اولِ آن هواپیما هستیم. ما در لاشهیِ اقتصادِ تورمی یا بحرانهایِ شخصیمان نشستهایم و به آسمان خیره شدهایم و منتظر اینکه خبری یا کسی زندگی ما را نجات دهد یا نابود کند! ما به خودمان «امیدِ واهی» میدهیم: «بالاخره قیمتِ دلار پایین میآید...» «بالاخره دولت کاری میکند...» «بالاخره تکلیف این جنگ مشخص میشود...» این امیدِ واهی، بزرگترین دشمنِ ماست؛ چون باعث میشود دست رویِ دست بگذاریم، تصمیماتِ سخت را به تعویق بیندازیم و به امیدِ یک معجزهیِ بیرونی، ذرهذره یخ بزنیم.... یک انسان بازمانده، نیاز دارد یک بار برایِ همیشه به اخبارِ رادیویِ درونش گوش دهد که میگوید: «هیچ ناجیای در راه نیست!» پذیرفتنِ این حقیقت، در ابتدا سخت است؛ اما دقیقاً از همان لحظه است که تو از یک «قربانیِ منفعل»، به یک «مبارز» تبدیل میشوی. وقتی به این باور برسی که کسی قرار نیست تو را از این وضعیت نجات دهد، بلند میشوی و برایِ زنده ماندن، از کوهستانِ روبهرویت بالا میروی... و برای نجات خودت و زندگیات تلاش میکنی! "باید اجازه بدهی امیدهایِ واهیات بمیرند، تا قدرتِ واقعیات متولد شود."
اڪَر ڪِ قسمتاَت بارِ سبڪ نیست، برایت شانہهایے قوے، اڪَر ڪِ سہماَت زندڪَےِ آسان نیست، برایت ارادهاے محڪم، اڪَر ڪِ زمانہاَت نامہربان است، برایت همدمے مہربان، و اڪَر ڪِ روزڪَارت ڪم مداراست، برایت سینہاے صبور آرزو مےڪنم. زندڪَےتون سراسر آرامش.🌿🌹🌿
*نیمه اول عمر، فصل اطمینانهاست؛ نیمه دوم عمر، فصل تردیدها*. آدمی سراسر عمرش در حال انتخاب کردن است. در جوانی، انتخابهایمان را با قاطعیت انجام میدهیم. با اطمینان حکم صادر میکنیم، مسیر درست را میشناسیم و حتی به دیگران هم توصیه میکنیم چگونه زندگی کنند. آن روزها، جهان برایمان سادهتر از آن چیزی است که واقعاً هست. اما هرچه از جوانی فاصله میگیریم، آرامآرام عوارض انتخابهایمان آشکار میشود. ازدواجی که روزی آن را انتخاب بینقص میدانستیم، وجوه دیگری از خود را نشان میدهد. شغلی که آرزویش را داشتیم، هزینههای پنهانش را آشکار میکند. باورهایی که زمانی با اطمینان از آنها دفاع میکردیم، دیگر آن استحکام گذشته را ندارند. در اینجاست که تردید، بیصدا وارد زندگی میشود. شاید یکی از نشانههای ورود به نیمه دوم عمر همین باشد؛ اینکه دیگر کمتر مطمئن هستیم و بیشتر پرسش داریم. دیگر زندگی را سیاه و سفید نمیبینیم. هر انتخابی، هم سودی دارد و هم زیانی؛ هر تصمیمی، هم چیزی به ما میدهد و هم چیزی از ما میگیرد. از این پس، تضادها مهمان همیشگی ذهن ما میشوند. اما خطر، خودِ تضاد نیست. خطر آنجاست که برای فرار از اضطرابِ تردید، یکی از دو قطب را انتخاب کنیم و وانمود کنیم قطب دیگر وجود ندارد. پختگی، فرار از تضاد نیست؛ تواناییِ زندگی کردن با آن است. انسان بالغ، کسی نیست که برای همه پرسشهای زندگی پاسخ قطعی پیدا کرده باشد؛ بلکه کسی است که آموخته است مدتی با پرسشها زندگی کند، بیآنکه از آنها بگریزد. شاید نیمه دوم عمر، بیش از آنکه فصل یافتن پاسخها باشد، فصل آشتی کردن با پرسشهاست. این روزها بیشتر سوال کنید و بیشتر به خود و باورهایتان شک کنید سهیل رضایی ☞❥ @clip_matn ✨.....،، ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
. *چند کاری که بهتر است هرگز در حق خودتان انجام ندهید.* *۱_ خودتان را با دیگران مقایسه نکنید.* هر کسی مسیر، زمان و داستان خودش را دارد. موفقیت دیگران چیزی از ارزش شما کم نمیکند. روی رشد خودتان تمرکز کنید، نه روی زندگی دیگران. *۲_ برای جلب رضایت همه تلاش نکنید.* هرچقدر هم خوب باشید، باز هم کسی پیدا میشود که از شما خوشش نیاید. زندگیتان را بر اساس خواستههای دیگران نسازید. *۳_ احساساتتان را نادیده نگیرید.* غم، خشم، ترس و نگرانی دشمن شما نیستند. آنها پیامهایی هستند که باید شنیده شوند، نه اینکه سرکوب شوند. *۴_ خودتان را دستکم نگیرید.* گاهی بزرگترین مانع موفقیت، صدایی است که در ذهنمان مدام میگوید «تو نمیتوانی». به خودتان همانقدر فرصت بدهید که به دیگران میدهید. *۵_ بیش از حد به گذشته فکر نکنید.* گذشته برای درس گرفتن است، نه برای زندگی کردن. هر روزی که صرف حسرت دیروز میشود، از امروزتان کم میکند. *۶_ از نه گفتن نترسید.* قرار نیست همیشه در دسترس همه باشید. گاهی «نه» گفتن به دیگران، یعنی «بله» گفتن به آرامش خودتان. *۷_ خودتان را به خاطر همه چیز مقصر ندانید.* همه اتفاقات زندگی نتیجه اشتباهات شما نیست. بعضی چیزها خارج از کنترل شما هستند و باید پذیرفته شوند. *۸_ روی زخمهایی که هنوز خوب نشدهاند، سرپوش نگذارید.* نادیده گرفتن درد، آن را از بین نمیبرد. برای التیام یافتن، باید اول با حقیقت روبهرو شوید. *۹_ ارزش خودتان را به نظر دیگران گره نزنید.* اگر خوشحالیتان وابسته به تأیید دیگران باشد، آرامش واقعی را پیدا نخواهید کرد. *۱۰_ از رویاهایتان صرفنظر نکنید.* ممکن است مسیر طولانیتر از چیزی باشد که فکر میکردید، اما دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است. *۱۱_ مراقبت از خودتان را به تعویق نیندازید.* سلامتی، آرامش و حال خوب شما یک تجمل نیست؛ یک ضرورت است. *۱۲_ از شروع دوباره نترسید.* گاهی پایان یک مسیر، آغاز بهترین فصل زندگی است. *۱۳_ کینهها را برای مدت طولانی با خودتان حمل نکنید.* کینه بیشتر از هر کس دیگری، صاحبش را خسته میکند. *۱۴_ برای اشتباهاتتان خودتان را نبخشیده رها نکنید.* همه انسانها اشتباه میکنند. رشد کردن یعنی یاد گرفتن، نه مجازات کردن همیشگی خود. *۱۵_ فراموش نکنید که مهمترین رابطه زندگیتان، رابطهای است که با خودتان دارید.* اگر با خودتان مهربان باشید، زندگی هم مهربانتر به نظر خواهد رسید. ☞❥ @clip_matn ✨.....،، ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
حکایت تکان دهنده... ☞❥ @clip_matn ✨.....،، ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
*دنیا هیچگاه رو به راه نخواهد شد...* اوضاع زندگی از همان روزی که از رحم مادر بیرون آمدیم، بر وفق مرادمان نبوده است. در رحم، دمای محیط همیشه مناسب بود؛ گرسنگی معنا نداشت؛ اکسیژن، غذا و امنیت، بیهیچ تلاشی در اختیارمان قرار میگرفت. هیچ نیازی نبود چیزی بخواهیم یا برای به دست آوردنش بجنگیم. اما با تولد، همه چیز تغییر کرد. هوای بیرون سردتر بود. گرسنگی را باید تحمل میکردیم تا کسی صدای گریهمان را بشنود. آرامش، دیگر تضمینشده نبود و جهان پر شد از صداها، آدمها، اتفاقها و تجربههایی که بسیاری از آنها مطابق میل ما نبودند. از همان ابتدا، دنیا به ما نشان داد که قرار نیست مطابق خواستههای ما رفتار کند. با این حال، بیشتر ما سالها بعد نیز همان انتظار کودکانه را حفظ میکنیم. دنبال محیط کاری هستیم که همیشه ما را درک کند. دنبال همسری هستیم که هیچگاه ما را ناامید نکند. دنبال دوستانی هستیم که دقیقاً مثل ما فکر کنند. دنبال جامعهای هستیم که همه چیز در آن عادلانه، آرام و دلخواه ما باشد. اما هرچه بیشتر زندگی میکنیم، بیشتر درمییابیم که هیچیک از این آرزوها به طور کامل محقق نمیشود. نه به این دلیل که زندگی اشتباه است، بلکه چون ما از زندگی چیزی را انتظار داریم که هرگز وعده نداده است. بخش بزرگی از رنج انسان، نه از خودِ واقعیت، بلکه از جنگیدن با واقعیت به وجود میآید. ما میخواهیم دنیا تغییر کند تا احساس بهتری داشته باشیم؛ در حالی که آرامش، زمانی آغاز میشود که دست از این انتظار برداریم. پذیرش به معنای تسلیم شدن نیست؛ به معنای دیدن جهان همانگونه است که هست، نه آنگونه که آرزو داریم باشد. زندگی مسیر خودش را میرود؛ با نیازهای ما متوقف نمیشود، با خواستههای ما تغییر جهت نمیدهد و منتظر آماده شدن ما نمیماند. اما خبر خوب این است که برای تجربه یک زندگی رضایتبخش، لازم نیست دنیا تغییر کند. کافی است یاد بگیریم خودمان را با واقعیتهای آن هماهنگ کنیم. درست مانند یک موجسوار که برای حرکت، دریا را آرام نمیکند؛ بلکه هنر خود را با موجها هماهنگ میکند. آرامش، زمانی آغاز میشود که از تلاش برای تغییر دنیا، به سمت تغییر رابطهمان با دنیا حرکت کنیم. سهیل رضایی ☞❥ @clip_matn ✨.....،، ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
فکر نکنم کسی باشه که حسرت و تجربه نکرده باشه... ☞❥ @clip_matn ✨.....،، ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
*📍نظریه پاپکورن (اگر زندگیِ دیگری زودتر شکوفه داد، یعنی زندگیِ تو دیر شده است؟)* ✍️ مصطفی سلیمانی 🔻 صدای ترکیدن دانههای ذرت را که شنیدهای؟ هیچ دانهای همزمان با دیگری باز نمیشود. یکی در همان ثانیههای اول میشکفد، یکی چند لحظه بعد و یکی آنقدر دیر که آدم گمان میکند دیگر هرگز اتفاقی نخواهد افتاد. اما آن دانهی آخر، نه خرابتر است، نه کمارزشتر؛ فقط زمانِ خودش را دارد. با این حال، انسان از آشپزخانه که بیرون میآید، این قانون ساده را فراموش میکند و زندگی را با ساعتی میسنجد که برای همه یک زمان را تعیین کرده است. ◼️ رنج، اغلب از عقب بودن آغاز نمیشود؛ از این باور آغاز میشود که «باید تا حالا میرسیدم.» ذهن، زندگی را به صفی از اتفاقها تبدیل میکند؛ درس، کار، عشق، ازدواج، موفقیت. بعد هر کس را که زودتر به یکی از این ایستگاهها برسد، برنده اعلام میکند. در این مسابقهی خیالی، کسی نمیپرسد مقصد یکی کوه بوده و مقصد دیگری دریا. فقط به زمان نگاه میکنند؛ انگار عقربههای ساعت، صلاحیت قضاوت دربارهی سرنوشت آدمها را دارند. ◼️ روانشناسان این خطای ذهن را خوب میشناسند. ما نتیجهی زندگی دیگران را با مسیر ناتمام خودمان مقایسه میکنیم. از پنجره، چراغ روشن خانهی همسایه را میبینیم، اما شبهایی را که در تاریکی گذرانده، نه. همین تصویر ناقص، کافی است تا ذهن، علیه خودمان کیفرخواست بنویسد. درد اصلی، فاصله نیست؛ معنایی است که به فاصله میدهیم. ◼️ نظریهی پاپکورن، اگرچه استعارهای ساده به نظر میرسد، یادآوری مهمی دارد: زمانِ شکفتن، معیار ارزش نیست. بعضی آدمها زودتر به مقصدی میرسند که چند سال بعد از آن دلزده میشوند. بعضی دیگر دیرتر راهشان را پیدا میکنند، اما وقتی میرسند، دیگر نیازی به اثبات خودشان ندارند. تأخیر، همیشه نشانهی گمشدن نیست؛ گاهی بهای پختهشدن است. ◼️ شاید بالغترین تصمیم زندگی، کنار گذاشتن ساعتِ دیگران باشد. تا وقتی زمانبندی دیگران را معیار قضاوت خودمان قرار میدهیم، حتی موفقیت هم آراممان نمیکند؛ چون همیشه کسی پیدا میشود که زودتر رسیده باشد. آرامش، از جلو زدن به دست نمیآید؛ از آشتی کردن با ریتمی به دست میآید که زندگی برای هر انسان، جداگانه نوشته است. ◼️ شاید امروز هنوز صدایی از شکفتنِ تو به گوش نرسیده باشد؛ اما این، دلیل خاموش بودنِ زندگی نیست. بعضی دانهها دیرتر میشکفند، چون گرمای بیشتری لازم دارند. و گاهی همان دانهای که همه خیال میکردند سوخته است، آخر از همه باز میشود و تازه آن وقت میفهمی که دیر شکفتن، با هرگز شکفتن، یکی نیست. گاهی زندگی فقط از تو میخواهد صبر داشته باشی؛ نه برای رسیدن به دیگران، برای رسیدن به خودت. ☞❥ @clip_matn ✨.....،، ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
قیمت یک انسان چقدره؟!!!
*انتقال تجربه* 🍏 رونالد وِین، نفر سوم و کمتر شناختهشده در میان بنیانگذاران شرکت اپل بود که ۱۰ درصد از سهام اولیه شرکت را در اختیار داشت. اما فقط ۱۲ روز بعد از ثبت سند رسمی، سهم خودش را واگذار کرد و خارج شد. ارزش فعلی آن ۱۰ درصد سهام، امروز بیشتر از ۴۰۰ میلیارد دلاره! دو نفر دیگه بمب انرژی و انگیزه بودند، مغز عجیبی برای این کار داشتند و محصول اولیه موفقی ساخته بودند، بازار هم تشنه بود. مثل روز روشن بود که شرکت آیندهداریه ولی روحیه وین در آن مقطع به شدت ریسکگریز شده بود و نمیتونست بلندمدت را ببینه. ۵ سال قبل از اپل، شکست تلخ و تروماتیکی را در کسبوکار دستگاههای قمار اسلات تجربه کرده بود و یک سال تمام را صرف پرداخت بدهیهایش کرده بود. وقتی فهمید استیو جابز برای تامین قطعات اولین سفارش اپل یک خط اعتباری ۱۵ هزار دلاری گرفته، به شدت مضطرب شده بود. از نظر قانونی، در یک شرکت تضامنی، تمام شرکا مسئول شخصی بدهیها هستند. برعکس جابز و وزنیاک که در آن زمان ۲۱ و ۲۵ ساله بودند و چیزی برای از دست دادن نداشتند، وین ۴۲ ساله داراییهای شخصی قابلتوجهی داشت که طلبکاران میتونستند آنها را توقیف کنند. در نهایت انصراف داد و برای واگذاری سهمش ابتدا ۸۰۰ دلار و یک سال بعد ۱,۵۰۰ دلار دیگه دریافت کرد تا هرگونه ادعای مالکیت آینده را ملغی کنه. 🪙 مارتی مالمی (Martti Malmi) یکی از اولین توسعهدهندگان بیتکوین بود که مستقیماً با خود ساتوشی همکاری میکرد. در آن دوران استخراج بیتکوین خیلی آسون بود و حتی با یک لپتاپ معمولی هم انجام میشد. مارتی حدود ۵۵,۰۰۰ بیتکوین استخراج کرده بود! فکر میکنید باهاشون چه کار کرد؟ بین سال ۲۰۱۲ و ۲۰۱۳ همهشون را خرد خرد به مبلغ ناچیزی فروخت! چرا؟ چون به گفته خودش تحلیل کرده بود که بیتکوین هیچوقت فراگیر و ارزشمند نمیشه؛ از طرفی میخواست یک آپارتمان بخره و اون ۵۵ هزارتا بیتکوین را یه مال بادآورده میدید که الان وقت فروششونه! ارزش همان ۵۵ هزار بیتکوین امروز بیشتر از ۳ میلیارد دلاره! شما میتونید عمیقترین دانش فنی را درباره یک چیز داشته باشید، از خشت اولش همکاری کرده باشید، رشدش را دیده باشید، بدونید چقدر محکم و استواره و حتی واقعاً پتانسیل داره؛ اما در نهایت در یک مقطع زمانی مغزتون راضیتون کنه که همه آنها را نادیده بگیرید، چنان وزن سنگینی روی تصمیماتتون ایجاد کنه که کاملاً نسبت به همه چیز کور بشید! 🟡 راضیه، شخصیتی الهام گرفته از خانمی در اقوام نزدیک، این خانم مطلقاً هیچ تئوری مالی نمیدونه و سواد خواندن و نوشتن در حد ابتدایی داره، طبق گفته خودش از زمان تولد اولین بچهشون در ۱۵ سال پیش، هر زمان پول خردی دستش آمده طلا خریده. میانگین تمام خریدهاش در این سالها حدوداً گرمی ۴ میلیون تومنه! ارزش فعلی سرمایهگذاریش نزدیک به ۷ میلیارد تومنه! این اواخر، حتی اگه شده «میلیگرم» یا به قول طلافروشها «سوت» میخره، اما مطلقاً ریال نگه نمیداره! تابحال هیچوقت به فکر فروششان نبوده! مطلقاً نمیدونه چارت، نقطه ورود و خروج، حباب و ... اصلاً چی هستند فقط یک چیز خیلی ساده را خیلی عمیق درک کرده: «اگه میخام پول نگه دارم بهتره ریال نباشه»، باور کنید فقط و فقط همین. هیچ دلیل پیچیده و خاصی نداره (البته اینکه شوهرش از این سرمایهگذاریش خبر نداره هم بنظرم در نفروختن موثر بوده!) 🧠 بعضیها میتونند آلارمهای مقطعی مغزشون را نادیده بگیرند یا کلاً از بیخ آلارمی ندارند و ادامه مسیر را طی کنند بعضی هم نمیتونند، وزن خیلی سنگینی بهشون میدن. مثلاً با اینکه میدونند همدم عالی پیدا کردند/سرمایهگذاری خوبی کردند/انتخاب شغلی درستی کردند ولی در مقاطعی آلارمهای مغزشون اونقدر بلند میشه که نسبت به آینده کور و کرشون میکنه و میزنند همه چیز را خراب میکنند! این را ننوشتم که از موضع دانای کل براتون موعظه کنم، خودم هم بارها درگیر این آلارمها شدم و بهشون وزن زیادی دادم که نتایج بدی داشت. صرفاً برای انتقال تجربه نوشتم، امیدوارم مفید باشه!/جیرنگ ☞❥ @clip_matn ✨.....،، ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
و تو مثلاً دردی نداری... ☞❥ @clip_matn ✨.....،، ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
زمانی که بهت احتیاج داشتم، باید در کنار من باشی... ☞❥ @clip_matn ✨.....،، ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
*داستانی از مثنوی معنوی* مولوی در مثنوی می گوید فردی رفت ۳۰ سال در بازار مشغول تجارت شد و ثروت عظیمی به دست آورد و از طریق همین ثروت، یک زمین بسیار پهناوری خرید. سپس رفت ۳۰ سال دیگر کار کرد و باز هم ثروت کلانی به دست آورد و با آن ثروت کلان، کاخ بسیار مجلل و بزرگی در آن زمین ساخت. اما زمانی که میخواست به آن کاخ نقل مکان کند، مأموران گفتند که زمین شما آن طرف تر بوده و زمین دیگری را عوضی گرفته ای و کاخ را در زمین یک نفر دیگر ساخته ای و زمین خودت بایر مانده است! این فرد زمینی دیگر را که اشتباهاً متعلق به خودش تلقی کرده بود، مدنظر قرار داده و هرچه ثروت داشته، خرج آن زمین کرده، غافل از آنکه زمین یک نفر دیگر را آباد و زمین خود را ویران رها کرده است. مولوی از این داستان استفاده کرده و می گوید من و شما نیز همینطوریم! ما یک زمین عاریتی داریم به نام بدن و یک زمین واقعی هم داریم به نام روح. ما فکر می کنیم، بدن ما، زمین ماست و هر چه داریم خرج این بدن می کنیم و وقتی که می خواهیم بمیریم به ما می گویند که زمین شما، آن دیگری بوده یعنی روح شما. بدن را آباد کرده ایم اما روح را رها کرده ایم. از این جهت است که می گوید: در زمین دیگران خانه مکن کار خود کن، کار بیگانه مکن! کیست بیگانه؟ تن خاکی تو کز برای اوست غمناکی تو... ☞❥ @clip_matn ✨.....،، ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
☞❥ @clip_matn ✨.....،، ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
видео или голосовое, без подписи
آرزو و حسرت ☞❥ @clip_matn ✨.....،، ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
♦️یک لیوان آب، چند قدم تا سلامتی 🔹آب فقط رفع تشنگی نیست؛ اگر در زمان درست نوشیده شود، میتواند حالِ بدنت را از ریشه بهتر کند. 🔹صبحها بدن را بیدار میکند، بعد از حمام تعادل میآورد، قبل غذا هضم را راحتتر میکند و شبها آرامش قلب را بیشتر.
تیر و کمان چو دست تو افتاد، هوش دار...