- Последний пост
- 9 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 130
- 1/48двое суток
- 148
- 1/72трое суток
- 160
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
خیلی بامزهاس، آدم دلش میخواد بمیره ولی پا میشه میره کتابخونه درس بخونه.
At once I knew I was not magnificent
видео или голосовое, без подписи
Based on our chats,
افتانوخیزانم.
امروز با دوستم حرف میزدیم. یهو وسط حرفامون گفت: «تو از من خوششانستری.» یه لحظه فقط نگاش کردم. نه اینکه جوابی نداشته باشم، فقط برام عجیب بود. چون مدتهاست خودم اصلاً حس نمیکنم آدم خوششانسی باشم. شاید چون ما فقط همون بخشی از زندگی آدمها رو میبینیم که دیده میشه. هیچکس از فکرایی که نصف شب نمیذارن بخوابی، از غصههایی که به کسی نمیگی، از روزایی که فقط به زور خودتو جمع میکنی تا عادی به نظر برسی، خبر نداره. بعد با خودم فکر کردم شاید چیزی که از بیرون اسمش «شانس» به نظر میاد، از نزدیک شانس نباشه؛ حاصلِ بارها تلاش کردنه، زمین خوردنه، از نو شروع کردنه، خسته شدن و بازم ادامه دادنه، بارها پاره شدن و دوباره خودت رو جمع کردن باشه. شاید ما اسمش رو میذاریم خوششانسی، چون هیچوقت اون قسمتهای سخت داستان رو ندیدیم. برای همین دیگه سعی میکنم زندگی خودم رو با هیچکس مقایسه نکنم. ما فقط نتیجهی زندگی آدمها رو میبینیم، نه مسیر طولانی و سختی که برای رسیدن بهش طی کردن.
نمیدونم چمه. فقط انگار هر چیزی که یه زمانی حالمو بهتر میکرد، الان اولین چیزیه که ازش فرار میکنم.
غم همهی روزا رو گرفته؛ انگار هر روز یه سایهی سنگینتر از غم روی شهر میافته و شهر، آرومآروم زیر این همه غم رنگ میبازه.
غم همهی روزا رو گرفته؛ انگار هر روز یه سایهی سنگینتر از غم روی شهر میافته و شهر، آرومآروم زیر این همه غم رنگ میبازه.
داشتم پست های چنل رو میخوندم. خیلی ناراحتم که تمام نوشته هام فقط از غم و خستگی و ناامیدیه. چی شد که اینجوری شد؟!
Carpe Diem!
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
خسته شدم... خسته شدم از اینکه کل وجودم شده غم. از اینکه هر روز با یه سنگینی عجیب بیدار میشم و نمیدونم دقیقاً از چی ناراحتم. از اینکه برای گریه کردن دنبال بهونه میگردم، یه آهنگ غمگین، یه خاطره، یا حتی یه فکر کوچیک. انگار غم توی همهی لحظههام ریشه کرده و نمیذاره حتی برای چند دقیقه سبک باشم. فقط دلم میخواد یه روز از خواب بیدار بشم و این حس دیگه همراهم نباشه.
فکر میکنم آدم یه جاهایی باید جرئت کنه همهچیزو زیر سؤال ببره. حتی چیزایی که تا دیروز بهشون مطمئن بوده.
دیگه تو ۹۹ درصد مواقع زندگیم فقط ادامه میدم که ادامه داده باشم.
زخمی
هر روز بیشتر دارم میفهمم آستانهی تحملم چقدر بالاست. این روزها حجم دردهایی که بیصدا ازشون رد میشم، خودمم شگفتزده میکنه. هر روز یه چیزی هست که باید قورتش بدم، یه فشاری که باید تحملش کنم، یه زخمی که باید باهاش کنار بیام. نمیدونم این اسمش قوی بودنه یا فقط زیادی عادت کردن به درد.
اگه دارم زندگی اشتباهی رو زندگی میکنم، از کجا باید بفهمم؟
ترسناکترین فکر اینه که نکنه دارم تمام تلاشم رو برای یه مقصد اشتباه میکنم.