- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 14
- Всего постов
- 28
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 26
- 1/48двое суток
- 29
- 1/72трое суток
- 32
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
بچها امشب یه صداهایی نمیاد؟
Training season’s OVER.
без подписи
میخوام training season دوا رو هرروز منیفست کنم
تو واقعا باعث افتخاری نازنین.
من و نازی✨💅🏻
من و نازی✨💅🏻
از زمانی که ندیدمت، چندسالی گذشته است. چندسانتیمتر قد کشیده ام و تو نیز قامتت بلندتر شده است. موهایم را کوتاه کردم، آنقدر کوتاه که دیگر دستانت آن را نوازش نکرده است. گونه هایم سرخ شدند اما نه با رنگ؛ با سرخی اشک هایی که از چشمانم جاری شد. و تو گونه هایت…
از زمانی که ندیدمت، چندسالی گذشته است. چندسانتیمتر قد کشیده ام و تو نیز قامتت بلندتر شده است. موهایم را کوتاه کردم، آنقدر کوتاه که دیگر دستانت آن را نوازش نکرده است. گونه هایم سرخ شدند اما نه با رنگ؛ با سرخی اشک هایی که از چشمانم جاری شد. و تو گونه هایت…
از زمانی که ندیدمت، چندسالی گذشته است. چندسانتیمتر قد کشیده ام و تو نیز قامتت بلندتر شده است. موهایم را کوتاه کردم، آنقدر کوتاه که دیگر دستانت آن را نوازش نکرده است. گونه هایم سرخ شدند اما نه با رنگ؛ با سرخی اشک هایی که از چشمانم جاری شد. و تو گونه هایت…
از زمانی که ندیدمت، چندسالی گذشته است. چندسانتیمتر قد کشیده ام و تو نیز قامتت بلندتر شده است. موهایم را کوتاه کردم، آنقدر کوتاه که دیگر دستانت آن را نوازش نکرده است. گونه هایم سرخ شدند اما نه با رنگ؛ با سرخی اشک هایی که از چشمانم جاری شد. و تو گونه هایت سفید است، بیرنگِ بیرنگ. چشمانم؟ روزی که چشمانم را دیدی، پر از شوقِ زندگی بود، اما اکنون میکوشند گونه هایم را سرخ کنند. بی اعتنا به سرما و تاریکی شب، پشت پنجره ای که پردهاش آسمان شب را پنهان کرده، به کوچه ای خیره میشوند تا تورا درکنار همان درختی بیابند که به وقت بهار شکوفه های قرمز میدهد تو درکنار همان درخت میایستادی؛ پاییز رفت و بهار شد، تو نیامدی، و آن درخت، دیگر شکوفه های قرمزش، زمین را رنگ نکرد دستانم هنوز در سرما دنبال دستان توست. دستانی که به هر بهانه ای آن را در شلوغی خیابان رها میکردی و در جیبت فرو میبردی و باد با شرم دستهایم را نوازش میکرد. اما گاهی با دستانت صورتم را میگرفتی و صورتم میانشان گم میشد. دستانت بزرگ بود؛ به قدری بزرگ بود که توانست قلبم را بشکافد، غمی به اندازه ی آسمان ابری در آن بگذارد و بعد بدون مرهم کردن آن، بدون ذره ای محبت آن را زخمی رها کند. کاش برق چشمانم را نمیدزدیدی تا شبِ دیگری را روشن کنی. • ۸ اسفند، به وقت ۵:۰۴ بامداد ن.م
این چه زندگی ایه اخه
без подписи
واقعا افسردگی
امیدوارم یه روزی نبودنت برام عادی بشه.
без подписи
کوه باش و دل نبند عزیزم.
نشستم دارم درمورد فیلمای کریپی و چندشی که تاحالا دیدم با ملانی حرف میزنم و بنده خدا شک کرده این دو سال با کی دوست شده.
без подписи
без подписи