از نوشتن تا نُوشدن
Статистикаاز نوشتن به سمت نوشتن با دیوانگی تمام:)) راه ارسال متن : @user_write_bot اینجا مطالب و چیزای مرتبط با نوشته ها گذاشته میشه. فیلم و کتاب و موسیقی و ... https://t.me/crazy_writing_attachments پیام های پین شده رو بخونید. #داستان_کوتاه #نوشتن
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 16
- Всего постов
- 49
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 17
- 1/48двое суток
- 19
- 1/72трое суток
- 21
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
✅یادداشت جدید از هیلدا امروز به جزییات خیلی فکر کردم چون جزییات خیلی مهمن، مثلا من اگه به ربم کمتر نمک میزدم شور نمیشد، البته دوباررب درست کردم و چون بی دقتی کردم یکبارش شور شد،ودفه دوم،یکم ته گرفت ،البته فقط یه ذره توی رنگش تاثیر داشت، ازخودم بیشترتوقع دارم،نبایدانقدر کارام و سرسرکی انجام بدم، ولی به خودم حق میدم چون ذهنم زیادی مشغوله، اصلا مرداد وشهریور واسه من همیشه همینجوربوده، شلوغترین روزهای کاریه من، دلم میخادبرنامه ریزی دقیق انجام بدم،تابه همع کارهام برسم، ومخصوصا به جزییات هم اهمیت بدم،خیاطی باجزییات اخرش نتیجه خوب میده، شهریور ماه تولدمه ومن هرسال این ماه انقدر درگیرم که بیشتروقتایادم میره،، یکم اوضاع مالی،بهترشده البته بایدبیشترتلاش کنم، چون اگر تااول مهر فرم مدرسه هارو نتونیم تحویل بدیم، باز به دوران بی پولی برمیگردیم، من همچنان استرس کارگرفتم، روزهارو میشمارم و به این فکر میکنم ۶ هفته تااول مهرمیخادومن این چندهفته رو هم باید تحمل کنم،وشبانه روری کارکنم، خستگیام و بعدش یکجا سرمیکنم چشمام دیگه یاری نمیکنه خواب اومده چادرش روسرمن انداخته،وچشام برای دقیقه ای بسته میشه ومن بهتره اینجا یادداشتمو تموم کنم به خودم حق میدم واقعا امروز خسته شدم🌹 #یادداشت_هیلدا
✅یادداشت جدید از نور سلام و بعد از ظهر گرم بخیر. خیلی گرمه ولی خنک تر از روزای دیگه ست دیشب رعد و برق یکم سر و صدا کرد و بارون یه خودنمایی ریزی انجام داد. دیروز رفتیم پیش آقای لپتاپیو درست کرد مشکلاتش رو و حتی اونور تر از درست کردن، با دست پر اومدیم خونه. برای خواهرمم یه پیتزا پپرونی گرفتیم و با هم خوردیم. خوشمزه بود. امروز هم مامان از صبح ازم کار کشید و نزاشت استراحت کنم. ذهنم به استراحت نیاز داره. اما حس میکنم گرما راحتم نمیزاره . حس سنگینی و کرخ بودن . با اینکه تا همین دو هفته پیش داشتم ورزش میکردم. چیز خاص دیگه ایی ندارم بگم. از فردا دوباره کار شروع میشه. دارم فکر میکنم روزای فردم رو تحویل بدم و ساعات کاریمو کمتر کنم حالا که لپتاپ دارم. برنامه دارم. در همین حد میتونم راجع به هدفم بگم. و بله خاطره جون قطعا اتفاق میوفته. من سعی میکنم که اشتباه نکنم چون آدم بی دقتیم ( تا حدودی) . و همچنین بله هیلدا جون چشم. یادداشت میکنم ایده خوبیه. هوا ابریه. بفرمایید نان خانگی 🍞 #یادداشت_نور
✅یادداشت جدید از خاطره از خواب که بیدار شدم برقا رفته بود. تو فروشگاه هم برقا رفت. تو باشگاه هم رفت. تو پاساژ هم رفت. موقع ناهار که هیچی وقت شام هم رفت. نمیشه گفت چیکار میشه کرد، چون یا از این ور بوم میوفتی یا از اون ور بوم. این روزا زندگی کردن وسط بوم شده مثل میدون جنگ. ما چشمامونو میبندیم سرمونو میدزدیم و نفس عمیق میکشیم، جدای از اینکه درد تیر و تفنگ به عمق جان رسیده. این روزا نیاز دارم به یه اتفاقی که سر کیف بیارتم، بچسبه به دلم، مزش زیر زبونم موندگار بشه، مثل یه سوخت گیری برای ادامه مسیر. نمیدونم چی میتونه باشه. فعلا فقط دلم میخواد. دل، کاش همه چیز به مرادِ دلِ دل بود. ولی جدا چه روزگاری شد، افتادن از این ور و اون ور بوم درد داره و ایستادن وسطش خفقان آوره. کاش میشد پرواز کرد و روی بوم دیگری نشست. پیش اومده براتون؟ که شما یادداشتتون رو چک میکنید، اما فقط موقع ارسال غلط املاییش رو میبینید! #یادداشت_khatereh
بنویسید از روزتون...
✅یادداشت جدید از نور سلام. چطورین؟ خوبین؟ این چند روز درگیر بودم با لپتاپ. نه میکروفونش درست کار میکرد نه بلوتوث داشت و اپ های اصلیشم که با نت اینران به درد نخور بودن. دوربینشم مشخصه دستکاری شده. بقیه چیزاش( نمیدونم چیزی موند یا نه) خوب بود اما همه ی اون ایرادا عصبیم کرد و این چند روز هیچ کار خاصی نکردم و حتی حوصله نوشتن هم نداشتم. خیلی ظلم میکنم گاهی اوقات. در حق بقیه، در حق علایقم، در حق وسایلم و خودم. در حق نوشتنم ظلم کردم. ساره اتفاقا پیشنهادش داد. وقتی پرسید آدمی هستم که تو ذهنم زندگی میکنم فقط تونستم بخندم و ابر بالا بندازم. گفت نوشتن خیلی خوبه. فصل ۴ سایکوسایبرنتیک رو هم خلاصه وویس گرفتم و ذخیره کردم. بقیه برنامه ها و روتینام هنوز نصفه نیمه ان. هر چی دیرتر برمیگردم به روتینم ، ذهنم با توان بیشتری میجنگه تا بهم ثابت کنه من آدم کار کردن و تلاش کردن و پای حرف خودم وایسادن نیستم. حالا چیزی که یاد گرفتم چیه؟ اینکه اگه اجازه بدم این ذهنیت و تصویر از خودم تو ذهنم بمونه قطعا همین اتفاق میوفته. در نتیجه دارم در کمال مهربونی در حق خودم میگم : بابت نگرانی ها و اعصاب خوردی هایی که داشتم، تمرکز کافی برای جلو بردن روتین ها و قدم های کوچیک اهدافم نداشتم که کاملا طبیعیه و این منو آدم تنبل، بد، زیر حرف خودش زن، بی دیسیپلین، بی نظم و خلاصه....نمیکنه. حله؟ حله. تایپ با کیبورد فیزیکی و کیبرد گوشی خیلی فرق داره. یکی دو ساعت دیگه با مامان میریم پیش آقای لپتاپی. ببینم چیکار میکنه برامون. امیدوارم درست بشه. حالا یا همینو رایگان برام اوکیش کنه یا عوضش کنیم و یه مدل دیگه که سالم تره بگیریم. نتیجه اخلاقی داستان: ۱. نذارید پدر و مادرتون ( مخصوصا پدرتون) شمارو مجبور کنه از انتخابی که فکر میکنید براتون بهترینه منصرف بشین. قطعا همینه. و شما قرار نیست با گوش ندادن به حرفشون ضرر کنید. قراره تجربه کنید، یاد بگیرید و جلو تر برید. همین.(تروماهای خانوادگی من) ۲. اگه آدمی هستید که رو وسایلش خصوصا الکترونیکی حساسید، لپتاپ استوک نگیرید. ختم کلام. #یادداشت_نور
✅یادداشت جدید از جهان از لحظه اول که دیدمش اصرار داشت که با همه فرق میکند میگفت: منو بشناس، من اونی نیستم که تو فکر میکنی، من تا اخرش هستم، من هیچوقت ولت نمیکنم. عقل سلیم میداند که دارا پز داراییش را نمیدهد. دارا در ملاقات اول لیست اموالش را فهرست شده تقدیم تو نمیکند. دارا از خودش مطمئن است. دارا را از ۱ کیلومتری میشود تشخیص داد، چون در عمل خود را نشان میدهد. اما چه باعث میشود یک نفر خودخواسته اسیر یک بازیگر با تجربه شود؟ چشمانش کهکشانی تر بود؟ چشمانش.... به من میگفت: چرا اینجوری بهم زل میزنی؟ با خنده گفتم: احساس میکنم یه چیزی توی عمق چشمات هست که من نمیدونم چیه. گفت: آره عزیزم خوب نگاه کن بالاخره پیداش میکنی. من حتی دروغ را در چشمانش هم میدیدم اما، باز تسلیمش بودم. من حتی آن روز صدای حرف زدنش با تلفن را هم شنیدم اما باز گفتم نه، حتما گوش های من اشتباه شنیده. من میفهمیدم او مرا عروسک خیمه شب بازی هایش میداند، اما باز پای رفتن نداشتم. وقت و حوصله داشت میآمد، در صندوق را باز میکرد و با عروسک بازی میکرد، حوصله اش که از عروسک سر میرفت او را ته صندوق پرت میکرد و در را میبست. بند بند وجودم درد میگرفت اما، باز منتظر بودم برگردد. راستی، چندباری هم از صندوق گریختم اما، با صد ناز مرا برمیگرداند. میگفتم: قول میدی دیگه اون کارو نکنی؟ میگفت: خیالت تخت عزیزم، از هیچی نترس. اما من هنوز میترسیدم. میترسیدم و میماندم. حتی به صندوق هم بازمیگشتم. در اخر مطیع امر شدم، با خود خیال میکردم اگر رام و نرم باشم حتما عوض میشود و قدر مرا میداند. نهایتا آن کسی که خسته شد و رفت هم من نبودم، او بود که دیگر سمت صندوق نیامد. عروسک از کنار در سرک کشید و صدا زد: حداقل یه چیزی بگو ، بهم بگو چیشده؟ چرا یهویی عوض شدی؟ تو که تا دیشب هم خوب بودی. جوابش این بود: من که حرفی ندارم، فقط دیگه تو رو شناختم. حال آن روز هایم را هنوز هم نمیتوانم توصیف کنم، فقط میدانم تاسف بود و پوچی. من میدانستم هیچ چیز درست نیست، اما پای رفتنم بریده شده بود! چون وقت بودنش خوب مرا مطمئن میکرد. دروغ هایش آنقدر آب دار بود که من دیدن شاخ و دمش را خیالاتی میپنداشتم. به یاد دارم روزی به دوستم گفتم: احساس میکنم تو یه بازی گیر افتادم که بازیگرش فقط قصدش دیونه کردن منه. گفت: فیلم نیست که ادما بخوان بازی راه بندازن. راست میگفتند هم آن آدم که میگفت با همه فرق دارد هم آن دوستم که میگفت زندگی فیلم نیست. او با همه فرق داشت، هیچکس مثل خودش راه و رسم نامردی را به جا نیاورده است. دوستم راست میگفت،فیلم نبود. در فیلم همه افراد بازیگرند و با پایان برداشت هیچکس آسیب ندیده است. #یادداشت_جهان
✅یادداشت جدید از khatereh این کتاب رو تقریبا ۵ سال پیش گرفته بودم و هیچوقت نخوندمش هر کتابی رو که تموم میکردم میگفتم خب حالا نوبت این یکیه اما بعد خوندن تقریبا ۲۰ صفحه میذاشتمش کنار چندین بار ۲۰ صفحه اولشو خوندم واسه همین هربار میخواستم برش دارم تصویر اون درشکه چی و اون شب سرد و مه آلود میومد جلوی چشمم فقط میدونم هیچوقت به دلم نمینشست چندروز پیش باز شروع کردم و ۲۰ صفحه که شد دوباره گذاشتم کنار که برم سراغ یکی دیگه دوتایی رو انتخاب کردم اما پشیمون شدم نمیدونم، افکاری مثل: این بدبخت چه گناهی کرده چندساله هی پسش میزنی یا شاید بین بقیه احساس تنهایی کنه! یا شاید دلش شکسته که من هی میرم سراغش و هی پسش میزنم امروز ۶۰ صفحه رو خوندم و لحظه به لحظه تصویر سازی کردم حالا به جز درشکه چی و آقای لاری، آقا و خانم دفرج و آقای مانت و دخترش هم هستن، واسه همین دیگه دور از ادبه همه این آدما رو باهم بذارم کنار به هرحال حرفای ناتمومی زده شده و قراره اتفاقای جالبی بیوفته چند وقته که دفن شدی؟ حدود ۱۸ سال امیدوارم مشتاق برگشتن به زندگی باشی؟ نمیتونم بگم #یادداشت_khatereh
#پیوست_یادداشت_حناجون
✅یادداشت جدید از حناجون دوست آبی من🩵 آرامش عمیقی دارم، توأم با شادی. نمیدونم معنیش چیه، یا چرا امروز تا این حد عمیق حسش میکنم؛ اما واقعا عجیبه اینقدر رها، آزاد و در عین حال آروم هستم که در وصف نمیگنجه؛ انگار به جایی وصلم. هیچ نگرانی و هیچ غمی در این لحظه راه نداره. خدای من، دلم میخواد کاری برای ستایش این لحظه انجام بدم؛ چون کم پیش میآد همچین کیفیتی رو تجربه کنم. دلم میخواد ثانیه به ثانیه این حالِ خوب رو ثبت کنم، اما چطور؟ با چه کاری؟ با رقص؟ نه، شور و هیجانش بیش از این آرامش عمیقه. با عبادت؟ نه، این یکی دلیه. دلم میخواد ذهن، دل، دست، پا و تمام وجودم این حس رو ثبت کنه.خب، چه کاری؟ ناگهان کلمهای توی ذهنم میدرخشه: «تایچی». من تا به حال تایچی انجام ندادم؛ بلد هم نیستم. فقط در حد خوندن دربارش و دیدن فیلماش، یک دل نه صد دل عاشقش شدم. همیشه گوشهی ذهنم رویایی داشتم که روزی استاد بزرگی پیدا میکنم و تمام فنونش رو ازش یادمیگیرم. حتی تو خیالم میدیدم که در معبد شائولین هستم و سبک زندگی و تایچی رو اونجا یاد میگیرم. ولی حنانه! انگار همین حالا تایچی داره صدات میکنه. چطور ممکنه؟ من فقط تصویری ازش دیدم، اما... هیس! به این آرامش گوش بده و فقط انجامش بده. تصمیم گرفتم با تایچی این لحظه رو ثبت کنم. نیاز دارم در طبیعت باشم یا زیر آسمون ؛ پس پشتبوم بهترین جاست. پیراهنی آزاد و زیبا پوشیدم و موهام رو باز کردم تا حین حرکت، با من برقصه و زیبایی و آرامش در هم بیامیزه. وقتی به آسمون نگاه کردم، حس کردم داره با من حرف میزنه. شروع کردم. خدایا کمکم کن! میخوام این حس رو رها کنم. دستهام رو آرام حرکت دادم و پاها همزمان باهاش همراه شد. موها، سر و دستهام آرووم تکون میخوردن؛ انگار اون پردهی حریری بودم که در باد می رقصه. اونقدر غرق لذت شدم که لحظهای حس کردم در خلأ هستم. این حرکات زیبا از کجا میآن؟ انگار وجودم با تایچی یکی شده. سکوت عجیبی همهجا رو گرفته بود. ناگهان حسی گفت پشت سرت رو نگاه کن. برگشتم و......پرندهای آبی! تو اینجا چکار میکنی؟ حنانه، ادامه بده! او آمده تا این صحنه رو ببینه. ادامه دادم و پرنده کاملاً آروم نشست و نگاهم کرد. چقدر لذتبخش بود؛ اینکه آدم بیننده داشته باشه،اونم چه بینندهای! دوستِ آبیرنگی که حتماً زینتیه و معلوم نیست از چه راههایی گذشته که صدای حسِ خوب منو شنیده و اومده پیشم. چه حس پاک و بیتکلفی ازش میگیرم، درست مثل معبد شائولین. کمی بعد، به سمتش رفتم. در فاصلهی یکمتری ایستادم و گفتم: «پرندهی آبی، تو اینجا چه میکنی؟صاحبی داری؟ چیزی از من میخوای؟ وای پرندهی آبی، وجودت امروز بینظیرترین اتفاقه.» همینطور آروم حرف میزدم.انتظار یک حرکت عجیب از سمتش داشتم. وقتی پرندهای با این شکل و شمایل، در این شرایطِ تایچی، زل میزنه به آدم، مگه میشه انتظارِ اتفاقِ عجیبی نداشت؟ صبر کردم، اما تکون نخورد و فقط نگاهم کرد. گفتم: «اسمت باشه دوستِ آبیِ من. دلم نمی آد تورو در قفس حبس کنم؛ آدم که دوستش رو زندانی نمیکنه! ولی نمیدونم چه کنم. اگر برم و برات آب و غذا بیارم، قول میدی بدون خداحافظی نری؟» چیزی نگفت. گفتم: «اگر بری و خداحافظی نکنی، خیلی دلم میگیره.» در همون لحظه فکری به ذهنم رسید: «من کمی عقبتر میایستم. اگه میخوای بری، همین حالا برو؛ اما اگر صبر میکنی، برم برات غذا بیارم.» دو متر عقبتر رفتم؛ بیست ثانیه بعد، پر زد و رفت. دوستِ آبیِ من پر کشید و با خداحافظیش حتی آخرین لحظه ی دیدارمون رو هم شیرین کرد.🌹🍃 #یادداشت_حناجون
✅یادداشت جدید از جهان امروز باز یادم اومد مثل دیشب دیشب خیلی عجیب بود من هیچوقت با صدای بلند گریه نکردم وسط اون گریه ها یه جاهایی با تعجب ساکت میشدم و گوش میدادم و وقتی صدایی نمیومد مطمئن میشدم که خودمم من هیچوقت کسی رو مقصر حال بدم نمیدونستم اما دیشب به زمین و زمان شکایت کردم همیشه هرچی میشد میگفتم خودم خواستم، خودم کردم، حتما یه جایی که نمیدونم کجا بوده من یه رفتار یا یه فکر اشتباه داشتم اما دیشب دونه دونه هرچی که اذیتم کرده رو اسم بردم دیشب خودمو تبرعه کردم دیشب خودمو از زیر اون همه بار کشیدم بیرون و بعد مثل یه بچه ای که بهونشو گرفتن اروم گرفتم خوابیدم دیشب بعد اون همه داد و بیداد دلم، میدونستم فردا قراره متفاوت باشه امروز باز یادم اومد اما دیگه مربوط به من نبود دیگه مقصرش من نبودم دیگه خود خوری نکردم نمیدونم فقط امروز اینطوریه یا از فردا باز همه چی میوفته گردن من #یادداشت_جهان
видео или голосовое, без подписи
✅یادداشت جدید از TN #یادداشت_TN
✅یادداشت جدید از سار در ستایش گلدوزی این روزها بیش از همیشه در تکاپو هستم تا دوباره بتوانم احساس زندگی را در خودم زنده کنم؛ یا دستکم راهی پیدا کنم که بتوانم اندکی بودنم را بپذیرم. و امروز متوجه شدم که چقدر مدیون این هنر زیبا هستم. گلدوزی هیچوقت تلاش نمیکند مرا از غم نجات دهد. نمیخواهد حالم را خوب کند، حواس مرا پرت کند یا چیزی تازه به من نشان بدهد. حتی سعی نمیکند همراهم بیاید. فقط اجازهام میدهد بمانم. ساعتها در خودم فرو بروم، با خودم تنها باشم و در تمام این مدت، احساس نکنم که بیفایدهام. فکر میکنم همهمان آن لحظهها را تجربه کردهایم؛ وقتهایی که غمگینیم، افسردهایم و حتی بلند شدن از جایمان برایمان زیادی است. خودِ غمگین بودن اشکالی ندارد. گاهی آدم حق دارد هیچ کاری نکند و فقط بگذارد روز بگذرد. اما چیزی که بعد از آن میآید، گاهی از خود غم سنگینتر است: احساس بیفایده بودن. اینکه با خودت بگویی امروز را از دست دادم. امروز هیچ کاری نکردم. یک روز دیگر از عمرم هدر رفت. و همین عذاب وجدان، حتی آن ساعاتی را که بالاخره به خودت اجازه داده بودی غمگین باشی، از تو پس میگیرد. اما گلدوزی برای من شکل دیگری از بودن است. به من اجازه میدهد ساعتها در خودم فرو بروم، بیآنکه لازم باشد از خودم فرار کنم. میتوانم تا عمیقترین و تاریکترین لایههای ذهنم پایین بروم، غمهایم را زیر و رو کنم، به چیزهایی فکر کنم که مدتهاست جایی برای گفتنشان پیدا نکردهام. میتوانم غمم را به سوزن بکشم؛ آن را از میان انگشتهایم عبور بدهم و آرامآرام روی پارچه کوک بزنم. هر کوک، شاید تکهای از یک فکر باشد، تکهای از یک خاطره، یک دلگیری، یک ترس، یا اندوهی که نمیدانستم با آن چه کنم. و بعد، وقتی سرم را بلند میکنم و به پارچه نگاه میکنم، میبینم آن همه ساعتِ تنهایی، آن همه فرو رفتن در خودم و آن همه غم، دیگر فقط غم نیست. چیزی از آنها باقی مانده؛ چیزی که میشود دید، لمس کرد و حتی دوستش داشت. تنهاییام تبدیل شده به یک تکه پارچهی زیبا. غمم، شکل گرفته و نشسته میان تار و پود. و من، به جای آنکه فقط یک روز دیگر را از دست داده باشم، چیزی ساختهام که پیش از این وجود نداشت. شاید زیباترین بخشش هم همین باشد که میتوانم آن را به دوستی هدیه بدهم. و چیزی را که از تنهایی خودم ساختهام، به دست دیگری بسپارم. و چه زیباست، غمی که روزی قلب مرا سنگین میکرد، حالا میتواند زندگی کسی را که دوستش دارم کمی زیباتر کند. #یادداشت_سار
بنویسید... از روزتون ، از حال و احساساتتون، از آدمایی که دیدید یا بهشون فکر کردید، از چیزایی که توجهتون رو جلب کردن، از دردهایی که کشیدید یا هنوز باهاشون دست و پنجه نرم میکنید، از لبخندهایی که زدید یا روی لب دیگران آوردید، از ناراحتیها، غمها و دلتنگیهاتون،…
✅یادداشت جدید از khatereh (از دیروز) زندگی همین کارای کوچیکیه که به هم پیوند میخورن ما هر روز انجامشون میدیم یه وقتایی کسل کننده میشن یه وقتایی لذت بخش تر از همیشه و هیچوقت هیچ مقصدی وجود نداره ما هیچوقت نمیتونیم منتظر بمونیم تا فلان اتفاق بیوفته بعد شروع کنیم به زندگی کردن تو زندگی همچین قانونی وجود نداره قهوه ای که داری درست میکنی، قدمی که به تنهایی میزنی، کاری که به بخش سختش رسیده و حتی مزه غذایی که از دیشب مونده همه اینا زندگیه کافی بودن، رضایت داشتن، قدردانی و پذیرفتن، مثل غم و شادی یه احساس نیستن که با اومدن و رفتنای دنیا بیان و برن اینا افکارین که خودمون باید پرورششون بدیم البته که هیچوقت قرار نیست به حد اعلا برسن، تا اخر عمر کم و زیاد میشن اما همین که هستن ما رو به زندگی متصل میکنن این اتصال اگه برقرار نباشه حتی با خرید اون خونه توی محله بالا تر هم باز حس میکنیم یه چیزی کمه طبیعتا شادی میاره، اما شادی یه احساس زودگذره..... #یادداشت_خاطره
✅یادداشت جدید از نور سلام. امروز کم کاری کردم تو نوشتن چون انقد رطوبت زیاد بود احساس میکنم توی چشمام هم رفته و داره کورم میکنه. خیلی بده. بدن آدم چسبناک میشه و همش عرق میکنی. کولر هم که روشن میکنی سرما استخونای آدمو اذیت میکنه. کلا هموستازی تو تابستون برای من یه نفر سخته. لپتاپ اما.....چیزی نبود که میخواستم اما گویا خوبه و کار راه اندازه که خب بسه دیگه به گمونم. آهنگ" اگه من یه روز نبودم" رو گوش دادم . بغض کردم و سقوط کردم. سقوطم آزاد نبود و از جنس ضربه آخر بود. انگار فقط ۱۰ ثانیهی آخر مسیر رو به تکرار تجربه کردم. هر بار دردناک تر از قبل..... کلاس های امروزم به نسبت خوب بودن. راستتتیی حنا جووون🫶🏻 خوشحالم که پیش تراپیشت میری حتی اگه معنیش اینه که متوجه شدی اوضاع اونجور که فکر میکردی خوب نبوده. به نظرم ترسناک تر از اینکه ندونی چجوری یه مشکلی رو حل کنی اینه که ندونی اون مشکل وجود داره. و اینکه راحت باش عزیزم. من خودمم به کمک نوشتنه که راحتم و بقیه رو مثل دوستم خطاب میکنم. نه اینکه الکی باشه اما تو واقعیت بچه با ادبی ام و خجالتی تر 😔😂 سرم درد میکنه. خیلی دلم میخواد داستان بنویسم. خواهرم کنارم فیلم میبینه و من ایرپاد گوشمه تا آهنگم مزاحمش نشه. مشغول بودم متن یه اهنگ رو بخونم و براتون توصیف کنم ولی برق رفت و متنش رو نتونستم پیدا کنم و کلا بیخیالش شدم. خنکه و راحته. برق که قطع میشه انگار بلاخره نفس کشیدن راحت میشه. سکوت برمیگرده. یه آرامش خاص یه راحتی و سکون. ساره فردا میاد خونمون تا کار با لپتاپو یکم یادم بده. خوابم میاد. مراقبت کنید. ♥️ #یادداشت_نور
✅ یادداشت جدید از علیرضا توی این ساعتی که دارم این یادداشت رو مینویسم، حالم خوبه. چشمهام کمتر میسوزه و نگرانیام دربارهی سلامتیم هم کمتر شده. آره، معلومه؛ نوشتن از روزمرگی ترس داره خاطره. منم هر لحظه حسش میکنم. البته نوشتن کلاً ترسناکه، ولی توی این مورد شاید چون نوشتن از روزمرگی آدم رو با یه سؤال عجیب روبهرو میکنه: واقعاً کدوم بخش زندگیمون ارزش به یاد موندن داره؟ امروز دو تا داستان خوندم. یکی داستانی به اسم «گربهی سرخ» از یه نویسندهی زن آلمانی که راستش نمیدونم تا حالا چیز دیگهای ازش خوندم یا نه. دومی هم داستانی از وودی آلن بود. هر دو رو دوست داشتم و به نظرم هر دو ارزش پیشنهاد دادن دارن. با اینکه فضای کاملاً متفاوتی از هم دارن، هر کدوم به شکل خوبی از عناصر داستان استفاده میکنن. «گربهی سرخ» دربارهی چالش مداوم دختریه که با مادر، برادر و خواهر کوچیکش زندگی میکنه؛ و گربهی سرخی که به شکلی تبدیل به محبوب خانواده شده، البته بهجز برای این دختر. خانواده در مرز فروپاشیه و خیلی از روزها حتی برای خودشون هم چیزی ندارن که بخورن. تنش بین دختر و گربه در طول داستان مدام بیشتر میشه تا در نهایت به صحنهای میرسه که هم از نظر ادبی و هنری درخشانه و هم از نظر انسانی و حسی بهشدت دردناکه. داستان دوم اما، شبیه خیلی از کارهای وودی آلن، فضای تا حدی فانتزی داره. خیلی خلاصه اگه بخوام بگم، توی داستان با شعبدهبازی طرفیم که مرد کچلی رو که از زندگی خودش ناراضیه، وارد رمان «مادام بواری» میکنه تا مدتی رو با اما بواری بگذرونه. مشکل این مدل داستانها معمولاً اینه که خیلی راحت ممکنه لوس یا صرفاً بامزه بشن، اما اینجا ایده و اجرای داستان اونقدر خوبه که از اول تا آخر همراهش میمونید و لذت میبرید. و خب، مثل خیلی از کارهای وودی آلن، چه فیلم و چه داستان، گاهی هم لبخند میاره روی لبتون. فک کن... امروز از ساعت چهار تا هفت برق رفت و من دقیقاً همون ساعت باشگاه بودم. عرق و رنج بود که بر من جاری شد! بقیهی روز رو کار کردم. آپدیت جدید Biotour رو فرستادم بالا و بخشهای مهمی از Artamax رو هم انجام دادم. البته هنوز قسمتهایی از Doghkohi باقی مونده. اینا سه پروژهای هستن که این روزها دارم روشون کار میکنم. هنوز هم اونقدر بزرگ و محرمانه نشدن که نشه دربارهشون نوشت: اولی توی صنعت گردشگریه، دومی خودرو و سومی لبنیات. فعلاً زندگی بین داستان، کار، قطعی برق و باشگاه میگذره. #یادداشت_علیرضا
✅یادداشت جدید از khatereh نمیدونم چرا نوشتن روزمرگی این همه برام ترسناکه! شخص دیگه ای هم احساس مشابهی با من داره؟ چون دیروز بعد باشگاه یه عالمه خوابیدم، دیشب دم دمای صبح خوابم برد و ساعت ۱ظهر از خواب بیدار شدم. بعد ناهار قسمت ۴ بامداد خمار رو دیدم و یه دیالوگش تو ذهنم موندگار شد نازنین خانوم: عاشق این شدی؟ ای خاک تو اون سر بی لیاقتت کنن بدبخت، بیچاره تو دختر بصیرالملکی!... تو زندگیتون حتما زیاد دیدید دخترای بصیرالملکی که عاشق رحیم نجارا میشن. بگذریم بعد از ظهر اماده شدم که برم بیرون مفصل تر و خوشگل تر از همیشه اما نه قرار بود کسی همراهم باشه نه جایی دعوت شده بودم، فقط قرار بود برم غروب خورشید رو تماشا کنم. پیست پیاده روی اول شهر رو مد نظر داشتم اونجا طلوع خورشید از پشت این یکی کوه تا غروب کاملش تا پشت اون یکی کوه رو بدون هیچ مانع دیدی میشه تماشا کرد. و خیلی به دلم چسبید واقعا، کاش یه عکس گرفته بودم و اینجا میفرستادم. امیدوارم یه روز به طلوعشم برسم. حالا منتظرم ببینم بابام و تیمش با مسابقشون چیکار میکنن، امیدوارم ببرن که امشب شکم هوس بیرون کرده. #یادداشت_khatereh
این لینک ناشناسه رو میزارم اگه کسی خواست بنویسه و بدون اسم باشه متنش ...اینجا برام بفرسته..... https://t.me/BluChtBot?start=64a5af02b1dca2818e
بنویسید... از روزتون ، از حال و احساساتتون، از آدمایی که دیدید یا بهشون فکر کردید، از چیزایی که توجهتون رو جلب کردن، از دردهایی که کشیدید یا هنوز باهاشون دست و پنجه نرم میکنید، از لبخندهایی که زدید یا روی لب دیگران آوردید، از ناراحتیها، غمها و دلتنگیهاتون، از خوابی که دیشب دیدید (اگه یادتون هست)، از دعوایی که کردید یا ازش اجتناب کردید، از جشنی که گرفتید یا تو دلتون گرفتید، از شکستی که خوردید و چیزی که ازش یاد گرفتید، از مسافرتی که رفتید یا جایی که دلتون میخواست برید، و بعد... از چیزی که امروز براتون معنیدار بود یا بهتون انرژی داد بگویید. از چیزی که پشیمان شدید یا خوشحالی که انجام دادید. از چیزی که یاد گرفتید (حتی اگه خیلی کوچیک باشه). از لحظهای که احساس آرامش، شادی خالص یا غرور کردید. از تردیدهای این روزاتون نسبت به همه چی بنویسید. و اگه دلتون خواست، از سکوتها، لحظههای خالی یا چیزایی که نمیتونید به زبون بیارید هم بنویسید.