- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 27
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 26
- 1/48двое суток
- 29
- 1/72трое суток
- 32
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
چشم و دل را پرده میبایست اما از عفاف چادرِ پوسیده،بنیاد مسلمانی نبود. -زن در ایران؛پروین اعتصامی
گاهی از ترندها فاصله بگیرین و اجازه بدین گوشاتون با این شاهکارهای قدیم نوازش بشه.. °🤍🎧°
مگر لایق تکیه دادن نبودم؟ تو با حسرت شانه من چه کردی!
« ما دیر آمدیم یا زود؛ هرچه بود به موقع نیامدیم گذشت و بهتر که میگذرد. » +محمود دولت آبادی
گاهی تمامِ عشق به دور ایستادن است.
هیچ میدانی چرا چون موج در گریز از خویشتن پیوسته میکاهم؟ زانکه بر این پردهی تاریک این خاموشی نزدیک آنچه میخواهم نمیبینم و آنچه میبینم نمیخواهم.
آقای علی بخشی منم همینطور،منم! https://t.me/Alibakhshi_official
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد دلشوره ی ما بود، دل آرام جهان شد در اوّل آسایشمان سقف فرو ریخت هنگام ثمر دادن مان بود خزان شد زخمی به گِل کهنه ی ما کاشت خداوند اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد آنگاه همان زخم، همان کوره ی کوچک، شد قلّه ی یک آه، مسیر فوران شد با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد ما حسرت و دلتنگی و تنهایی عشقیم یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد جان را به تمنّای لبش بردم و نگرفت گفتم بستان بوسه بده، گفت گران شد یک عمر به سودای لبش سوختم و آه روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد یک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گل سر رفت و همه ی دلخوشی ام یک چمدان شد با هر که نوشتیم چه ها کرد به ما گفت مصداق همان وای به حال دگران شد
زندگی در این جغرافیای زخمی، نه موهبت است و نه انتخاب محکومیتیست ممتد که هر صبح با امضای سکوت تمدید میشود؛ مرگ ممنوع است، حیات تحمیلی و انسان میان این دو حکم نانوشته درد را نفس میکشد و نامش را "بقا" میگذارد.
عاشق آدمهایی باشید که عمیقا رنج کشیدهاند آنها ارزش واقعی زیبایی را میدانند حتی در یک شاخه گل ساده!🤝
ما زلت اؤمن أن الأنسان لا يموت دفعة واحدة وإنما يموت بطريقة الأجزاء هنوز هم باور دارم که آدمی یکباره نمیمیرد بلکه ذرهذره و تکهتکه میمیرد. - جبران خليل📙
اگر حقیقت، نه پیدا کردنِ خود، بلکه پذیرفتن گم بودنِ خود باشد چه؟
خیابان به خیابان همهرا رد کردم ناگهان بر سر کوچهای کمی مکث کردم!
زندگی کردن من مردن تدریجی بود آنچه جان کند تنم،عمر حسابش کردم
افسوس که تمام روابط انسانی نیاز به نوعی نقاب دارد و تنهایی،آخرین گریزگاه انسانهای صادق است.
میخواهم ناز چشمانت را قاب کنم در دل شب تا که مهتاب ننازد به جمالش هرشب
ما را ستمی کشت که با غیر نگفتیم گاهی بخدا گفتن غمها شدنی نیست.
من کزین فاصله غارت شده ی چشم توام.. چو به دیدار تو افتد سر و کارم چه کنم؟
دوست داشتن را بهتر از هرکسی بلد بود؛ اما از همه فاصله میگرفت، تنهایی برایش امن تر از روابطی بود که دوام نداشت.
چگونه باشد حالم چو هست راحت من، بدانچه دوزخیان را بدان عذاب کنند.