دازاین
Статистика- Последний пост
- 18 февр.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
برای حداقل دو هفته غذای خشک(انواع کنسرو، غلات و خشکبار)، آب معدنی، چندتا پاوربانک، رادیو و تعدادی کتاب که حوصلتون سر نره ذخیره کنید و مراقب خودتون باشید.
بشر رنگ آزادی را نخواهد دید تا وقتی آخرین دموکرات را با روده آخرین کمونیست دار بزنیم. @da_seinn
دوهزار و پانصد سال پیش فیلسوف چینی با اسب و الاغ و قاطر و هرچی که گیرش میاومد، و گاهی پیاده، ازین شهر به اون شهر میرفت، تا به مردم آبادیها یاد بده چطور وقتی بشون حمله شد، بتونند در محاصره نظامی زنده بمونند و از خونه زندگیشون دفاع کنند. صبح درباره عشق رساله مینوشت، شب درباره اینکه خانواده سرباز بالای برجک رو باید کجای شهر ساکن کرد که دیرتر از همه به دست دشمن بیفتند. فیلسوف مثل یک طبیب بود که به جای شریک شدن در سوگواری بیمارش از بلایی که سرش اومده، یا قراره بیاد، مستقیم میره سراغ راه کنترل پیشروی بیماری یا درمان. پزشک نمیگفت با این عفونت پاهاتو از دست میدی، بیا با هم گریه کنیم! بش میگفت باید قطعش کنم، و باید این علف مخدر رو بخوری تا بتونی تحملش کنی. فیلسوف برای مردم مظلومی که قرار بود سلاخی بشن روضه نمیخوند. بشون میگفت قراره نصفتون تلف بشید. برای زنده موندن بقیه باید این کارهایی که میگم رو بکنید! خودش در محیطی به دنیا اومده بود، که شانس کودک انسان برای بقا از شانس تولههای سگهای خیابانی کمتر بود. در سی سالگی متوجه نمیشد که اون بیرون آدمها آمادهاند که شکمش رو پاره کنند، حتی اگه بیدفاع باشه. در شش سالگی متوجه شده بود. برای همین از وقتی که برای مردم اندیشه تولید میکرد، با این پیشفرض محکم تولید میکرد که خشونت بخشی از زندگیشون خواهد بود، و بر همین مبنا باید برنامهریزی کنند. اونی که تازه داره درباره مشروعیت دفاع از خود در برابر حکومت تئوری میده، نه فیلسوفه نه صاحب اندیشه. فیلسوف باید با مکانیک زندگی مردمش آشنا باشه، و درباره همون حرف بزنه، و در چارچوب همون راهکار بده. فضای دوران ما پر شده از وراجی افرادی که پول گرفتهاند و پول خرجشان شده تا وراجی کنند. همین که بفهمیم فقدان شدید «فیلسوفِ مردم» کارمون رو لنگ کرده، یک قدم به جلو خواهد بود.
این پرچم نماد آزادی و آزادگی در جهان است. امریکا یک قرن است که به عنوان نیروی خیر و مدافع آزادی در جهان ظهور کرده و دنیا را از دست شیاطین فاشیسم و کمونیسم نجات داده است. برای امریکا و ارتشش در نبرد با اتحاد اسلامگرایی و چپگرایی آرزوی موفقیت داریم. زنده باد تا ابد ایالات متحدهی امریکا. @da_seinn
رادیکالسازی میل جنسی: از نیاز تا مرزِ هیچ برای فهم هر مفهوم بنیادین، لازم است آن را رادیکالیزه کرد و آن مفهوم را تا سرحدش برد. این رویکرد، که میتوان آن را با خوانش هایدگری از فهم پیوند زد، ما را وادار میکند تا میل جنسی را نه بهمثابه یک پدیدهی روانشناختیِ قابلمدیریت، بلکه بهعنوان ساختاری هستیشناختی بررسی کنیم. اگر این شیوه را پیش بگیریم باید بپرسیم: تهِ مفهوم میل جنسی کجاست؟ و وقتی این میل تا نهایت خود رانده میشود، به چه چیزی میرسیم؟ در سطح روزمره، میل جنسی اغلب با نیاز اشتباه گرفته میشود. نیاز در ساختار خود به دنبال پاسخ است و با ارضا شدن خاموش میشود. اما میل، بهویژه در معنای لکانی آن، هرگز خاموش نمیشود، زیرا از کمبود زیستی برنمیخیزد، بلکه از شکاف نمادین زاده میشود. انسان به این دلیل میل نمیورزد که چیزی کم دارد، بلکه به این دلیل میل میورزد که هیچگاه بهطور کامل در "خواستِ" دیگری جای نمیگیرد. میل، محصول فاصله است؛ فاصلهی میان آنچه هستیم و آنچه خیال میکنیم دیگری از ما میخواهد. با رادیکالسازی میل جنسی، نخستین چیزی که فرو میریزد خودِ "جنسیبودن" آن است. بدنِ دیگری، در این سطح، دیگر هدف میل نیست، بلکه دالیست که میل از خلال آن چیزی دیگر را نشانه میگیرد. لکان با گزارهی مشهور خود که میگفت "رابطهی جنسی وجود ندارد" بر همین نکته انگشت میگذارد: آنچه در سکس جستوجو میشود، هرگز بهطور کامل در بدن یا رابطه محقق نمیگردد. میل به بدن نیست؛ میل به جایگاه است. هرچه این مسیر رادیکالتر پیموده شود، پرسش میل از "خواستن" به "ممکنبودن" تغییر میکند. مسئله دیگر این نیست که آیا مرا میخواهد یا نه، بلکه پرسش سوژه این است که: آیا میلِ او بدون من ممکن است؟ در اینجا میل جنسی از حوزهی اروتیک عبور میکند و وارد قلمرو هستیشناسی میشود. سوژه در پی تضمینیست که وجود ندارد: تضمینِ یگانگی، تضمینِ غیرقابلجایگزینی و تضمینِ اینکه بودنش شرطِ امکانِ میلِ دیگری باشد. در این سطح، پدیدههایی چون حسادت، فانتزی خیانت، یا حتی برانگیختگی از تصورِ بودنِ معشوق با دیگری بوجود میآید. که عموما با برچسبِ انحرافهای اخلاقی سرکوب میشوند اما اینها پیامدهای منطقی رادیکالشدن میلاند. خیانت، در این معنا، صحنهی آزمایشِ حذفناپذیری میشود. به این صورت که سوژه میخواهد هم جایگاه یگانهاش حفظ شود و هم زمان میخواهد فروپاشی آن را ببیند، شاید به این امید که حتی در حذفشدن نیز ردی از او باقی بماند. این همزمانیِ لذت و اضطراب نشان میدهد که میل، در سرحد خود، به تماشا و شاهدبودن گره میخورد. اما اگر این رادیکالسازی را بازهم ادامه دهیم؛ میل جنسی سرانجام به نقطهای میرسد که دیگر نه بدنِ دیگری نجاتبخش است، نه رابطه، نه اخلاق، و نه حتی خودِ دیگری. این سرحد، مواجهه با "هیچ" است اما نه یک هیچِ پوچگرایانهی سطحی بلکه یک هیچِ عمیق از جنس سیاهچاله که با خود نبودِ تضمین، نبودِ معنا، نبودِ جایگاه ثابت را نمایان میکند. در این نقطه، پرسش نهایی میل چنین صورتبندی میشود: اگر هیچ شاهدی نباشد، اگر هیچ ذهنی مرا بهخاطر نیاورد، آیا بودنِ من هنوز ارزش دارد؟ در اینجا معنای وفاداری به میل نیز دگرگون میشود. وفاداری به میل، برخلاف سوءتفاهم رایج، بهمعنای عملکردن بیواسطه به آن نیست. وفاداری یعنی دروغ نگفتن به میل، تقلیلندادن آن به نیاز، و نگریختن از اضطرابی که با خود میآورد. این وفاداری مستلزم پذیرش این حقیقت است که میل خواهان جاودانگی است، اما جهان هیچ تضمینی برای جاودانگی نمیدهد. پس رادیکالشدن میل جنسی ما را به این آگاهی میرساند که میل، در نهایت، میل به این است که نبودنِ من ممکن نباشد. و درست در لحظهای که انسان میپذیرد این ناممکن است، دو راه پیش رو دارد: یا دیگری را به ابزارِ تضمین بدل کند، یا خود را شاهدِ زیستنِ خویش سازد. راه دوم دشوارتر است، اما تنها راهیست که به میل اجازه میدهد زنده بماند، بیآنکه سوژه را به نابودی بکشاند. ✍بهزاد @da_seinn
جستاری دربارهی میل، یگانگی، و اضطرابِ مرگ برای برخی انسانها، میل هرگز در حد یک نیاز زیستی یا کشش سادهی جنسی باقی نمیماند. میل در آنها نه چیزیست که با ارضا فروکش کند و نه کمبودی که با «داشتن» پر شود. این میل بیشتر شبیه شکافیست که هویت از دل آن ساخته میشود؛ شکافی که اگر بسته شود، خودِ سوژه فرو میریزد. در اینجا میل نه به سوی تصاحب میرود و نه حتی به سوی تداوم یک رابطه، بلکه به سوی پرسشی بنیادیتر حرکت میکند: آیا بودنِ من، اثری در جهان دیگری گذاشته است؟ روانکاوی میان نیاز، خواست و میل تمایز میگذارد. نیاز پاسخپذیر است؛ گرسنگی سیر میشود، تنش جنسی تخلیه میگردد. اما میل از جایی دیگر میآید: از لحظهای که انسان درمییابد خواست او هرگز بهطور کامل با خواست دیگری همپوشان نیست. میل از همین شکاف زاده میشود و به همین دلیل هرگز پایان نمییابد. در این سطح، میل نه به آنچه میخواهد، بلکه به آنچه وعده میدهد وابسته است؛ وعدهی یگانهبودن، دیدهشدن، و غیرقابلجایگزینی. برای این دسته از انسانها، فقدان یک رابطه بهخودیخود ویرانگر نیست. آنچه فرو میریزد، جایگاه آنها در میلِ دیگریست. مسئله نه خیانت است، نه جدایی، نه حتی از دست دادن عشق؛ مسئله این پرسش است: آیا میلِ دیگری بدون من ممکن است؟ این پرسش، پرسشی نارسیسیستی به معنای سطحی کلمه نیست، بلکه پرسشی هستیشناختیست. سوژه نمیپرسد آیا دوستداشتنی بودهام، بلکه میپرسد آیا من شرطِ امکانِ میل بودهام یا صرفاً یکی از مصادیق موقت آن؟ در منطق لکانی، میل همواره میلِ دیگریست؛ نه به این معنا که انسان دیگری را میخواهد، بلکه به این معنا که میخواهد جایگاه خود را در میلِ دیگری بداند. اما میلِ دیگری ذاتاً نامکشوف است. هیچ نشانه، هیچ اعتراف، و هیچ تداومی نمیتواند تضمین کند که کسی واقعاً «یگانه» بوده است. همین فقدانِ تضمین است که اضطراب را زنده نگه میدارد. پاسخ منفی را میتوان پذیرفت، اما ابهام را نمیشود و این اضطراب به فرد اجازهی زیستن نمیدهد. در این بستر، امر جنسی نیز معنایی فراتر از لذت یا تخلیه پیدا میکند. سکس به صحنهای بدل میشود که سوژه گمان میکند، حقیقت میتواند در آن عیان شود. تصور اینکه معشوق با دیگری باشد، همزمان اضطرابآور و برانگیزاننده میشود، زیرا دو تجربهی متضاد را در خود جمع میکند: فروپاشی جایگاه یگانه و امکانِ شاهد بودن. این همزمانی، نشانهی انحراف نیست، بلکه نشانهی پیچیدگی میلیست که میکوشد حتی در غیاب، حذف نشود. در اینجا میل به مشاهدهگری اهمیت مییابد. مشاهدهای که از سر مازوخیسم نیست، بلکه بهمثابه تلاشی برای پیدا کردن رد خود است. اگر سوژه بتواند ببیند، تصور کند، یا شاهد باشد، شاید هنوز جایی در صحنه داشته باشد حتی اگر غایب باشد . به این ترتیب، لذت، اضطراب و شرم در هم میتنند و تجربهای میسازند که نه اخلاقیست و نه رمانتیک، اما عمیقاً انسانی است. از منظر اگزیستانسیال، ریشهی این اضطراب ترس از تنهایی نیست، بلکه ترس از مرگ است. ترس از اینکه جهان بدون حضور سوژه دقیقاً همان جهان بماند. این ترس نشانهی زندهبودن است. کسی که از خاموشی میترسد، هنوز میخواهد اثر بگذارد، هنوز امید دارد که بودنش تفاوتی ایجاد کرده باشد. اما شاید نقطهی چرخش همینجاست: یگانگی لزوماً جاودانه نیست تا واقعی باشد. اثر، حتی اگر موقتی باشد، اثر است. و شاید مهمترین شاهدِ یک زندگی، نه دیگری، بلکه خودِ سوژه باشد؛ کسی که میداند کجا خواسته، کجا لرزیده، و کجا زیسته است. برای آنان که میل را اینگونه تجربه میکنند، مسئله درمان یا خاموشکردن میل نیست. میل قرار نیست حل شود؛ میل قرار است فهمیده شود. اینگونه انسانها نه بهدنبال ارضا، بلکه بهدنبال گواهیاند: گواهی اینکه «من اینجا بودم، و بودنم بیاثر نبود.» و شاید پذیرش اینکه این گواهی را میتوان، دستکم تا حدی، از خود گرفت، همان نقطهای باشد که میل را از اسارت اضطراب آزاد میکند، بیآنکه آن را نابود کند. ✍بهزاد @da_seinn
من از تنها ماندن نمیترسم؛ از خاموشی میترسم. از اینکه روزی در ذهن کسی که شاهدِ من بوده و چراغی که من در ذهنش روشن کردهام بیصدا خاموش شود. و حتی بپرسد: آیا واقعاً نوری روشن بوده است؟ من نمیخواهم مالکِ کسی باشم؛میخواهم رد باشم. نمیخواهم چیزی را تصاحب کنم یا تداوم ببخشم؛ فقط این اطمینان را میخواهم که اگر جهاناش یک بار مرا تجربه کرده، دیگر آن جهان هرگز دقیقاً همان جهانِ قبل نباشد. میگویند عشق میآید و میرود و شاید بمیرد. اما آنچه در من میمیرد، عشق نیست؛ تصویرِ یگانهبودن است. این خیال که کسی، جایی، مرا نه بهعنوان «یکی از»،بلکه بهعنوان «آنِ منحصربفرد» زیسته است، مهمترین چیز است. من از گناه کردن یا گناه دیدن نمیترسم، اما از جایگزینپذیری میترسم. از اینکه لمسِ من تمرینی بوده باشد برای لمسِ بعدی.از اینکه کلماتم پیشنویسِ نامهای باشند که نام دیگری پایش امضا شود. من اعتراف میکنم: بخشی از میلِ من میل به بقا در ناخودآگاهِ دیگریست. اینکه حتی وقتی نیستم،غایب نباشم. اینکه حذف نشوم،اما هرگاه خودم خواستم بدون اینکه اثرم از بین رود فقط دور شوم. میدانم؛این میل اخلاقی نیست؛ رمانتیک هم نیست.نارسیستیک است،کودکانه است،اما صادق است و حقیقت این است: وقتی فهمیدم جهان بدون من هم ادامه دارد؛ فرو میریزم نه چون دوست داشته نشدم،بلکه چون دیگر شاهدی نبود که بگوید:«آری، تو اینجا بودی. و بودنت، بیاثر نبود.» حالا اینجا ایستادهام در فاصلهی میانِ میل به کنترل و اضطرابِ آزادی و هنوز میخواهم یگانه باشم.اما شاید و فقط شاید یگانگی قرار نیست جاودانه باشدتا واقعی باشد.شاید کافیست که من خودم شاهدِ آنچه زیستهام بمانم.حتی اگر هیچ ذهنی دیگر مرا صدا نکند. این اعترافِ من است: من از پوچی نمیترسم؛ از این میترسم که روزی دیگر هیچچیز در من ارزشِ بهخاطر سپردهشدن حتی توسط خودم را نداشته باشد و با این ترس، هنوز زندهام. ✍بهزاد @da_seinn
لحظهای که داوود پیروزمندانه سر جالوت را بالا میبرد. @da_seinn
رفیق؛ خیابونیش خوبه، اونکه باهاش خیابون ها رو پیاده بری. @da_seinn
تصویری دیگر از این افسانه؛ اثر فرانسیسکو گویا. @da_seinn
ستورن پسرش را میبلعد ؛ اثر پیتر پل @da_seinn
ستورن پسرش را میبلعد ؛ اثر پیتر پل @da_seinn
مادرم از من متنفر است گاهی وقتها فکر میکنم خانه بو دارد. بوی چیزی کهنه، چیزی که سالهاست در هوا چرخ میزند و انگار از پوست دیوار بلند نمیشود. همین بو را همیشه با مادرم حس میکنم. نه بهخاطر حرفی که بزند یا کاری که بکند. بیشتر شبیه هوایی است که بین ما حرکت میکند. هوایی که انگار از حضور من کدر میشود. وقتی کوچک بودم، خیال داشتم اگر بیشتر لبخند بزنم یا بهتر درس بخوانم، نگاهش گرم میشود. دنبال نشانهای میگشتم که بگوید خوشحال است. اما هر بار که نزدیکش میشدم، یک چیز در چهرهاش میلرزید. حالتی که انگار یاد چیزی میافتاد که سالهاست نمیخواهد دوباره با آن روبهرو شود. من همیشه فکر کردهام صورت من برایش مثل آینهای است که تصویری ناخواسته را برمیگرداند. گاهوبیگاه وسط روز میبینم که نگاهش روی من میماند. نه از محبت، نه از قضاوت. بیشتر شبیه کسی که چیزی را داخل تاریکی ذهنش جستوجو میکند و پیدایش نمیکند. انگار حضور من چیزی را بیدار میکند. ترسی قدیمی، زخمی قدیمی، یا شاید ردی از رابطهای که در گذشته نیمهکاره مانده. کسی نمیداند. فقط حسش میشود. من هم همین حس را با خودم حمل میکنم. آنقدر نزدیکم که انگار از رگهایم رد میشود. این وسط، زندگی یک شکلی پیدا کرده که توضیح دادن ندارد. آدم فکر میکند تنفر یعنی داد زدن، یعنی دعوا. اما اینجا تنفر شکل دیگری دارد. زیرپوستی است. آرام است. بیصداست. با نگاه شروع میشود و تا اتاق خواب و آشپزخانه ادامه پیدا میکند. بزرگتر که شدم فهمیدم داستان فقط مربوط به رفتارهای امروز نیست. انگار زندگی مادرم در نقطهای از گذشته گیر کرده و من هر روز یادآور همان نقطهام. شبیه سایهای که کنار او راه میرود و اجازه نمیدهد چیزی از ذهنش پاک شود. من شاید دلیل زخمها نیستم، اما صورت من، تن من، حرکت من، همه اینها آن زخم را روشن میکند. بعضی شبها که خوابم نمیبرد، در سکوت نگاهش میکنم و حس میکنم او از من فرار نمیکند، از خودش دور میشود. انگار من بخشی از او را به چشمش میآورم که طاقت دیدنش را ندارد. آدم وقتی از خودش میترسد، نمیتواند دیگری را آرام ببیند. این را دیر فهمیدم. فهمیدنش ساده نیست. آدم باید سالها با نگاه سنگین یک مادر زندگی کرده باشد تا بفهمد ترس او همیشه درباره شما نیست. با این حال، قصه فقط تاریک نیست. لحظههایی هست که نگاهش کمی نرم میشود. شاید کوتاه، شاید نصف ثانیه، اما هست. همان لحظهها را مثل تکههای کوچک نور در جیبم نگه میدارم. چون میدانم مادرها همیشه آن زن خسته امروز نیستند. در عمقشان زنی هست که روزی روی علفها نشسته، خندیده، نفس کشیده. من گاهی آن زن را در چشمهایش پیدا میکنم. گاهی خیال میکنم شاید روزی بتوانم این جمله را عوض کنم. شاید بتوانم بگویم مادرم از من متنفر نیست، فقط با خودش در صلح نیست. اما امروز، هنوز، با این سکوت، با این بو، با این فاصله، جملهای که میتوانم بگویم همین است. مادرم از من متنفر است. و من میان همین جمله، دنبال راهی میگردم که زندگیام را ادامه بدهم، بدون آنکه امیدم را گم کنم.
من سرم را پایین انداختم. نمیدانستم او دارد از خودش میگوید یا از من. یا شاید از همهی ما. از تمام کسانی که عمری به پنجرههایی نگاه کردند که هیچوقت باز نشد. وقتی بالاخره گفت «برگردیم»، هوا روشن شده بود. پنجره هنوز همانجا بود. من ماشین را روشن کردم. نگاهش کردم. چشمانش خسته بود، اما آرام. شاید چون فهمیده بود هیچ پنجرهای قرار نیست باز شود، و این خودش نوعی رهاییست. در راه برگشت، هیچکدام حرفی نزدیم. فقط موسیقی پخش میشد: صدای زنی دیگر، از عشقی دیگر. و من به همهی پنجرههایی که آدمها به آن زل میزنند فکر میکردم. ✍بهزاد @da_seinn
تا روبهروی پنجره هوا کمی سرد بود، از آن سردیهایی که به استخوان نمینشیند، اما باعث میشود بخواهی چیزی را در آغوش بگیری. شیشههای پاشین بالا بود و بوی سیگار و الکل در اتاق پیچیده بود. بطری را از روی داشبورد برداشتم و به دختر تعارف کردم. «یه پیک دیگه میخوری؟» لبخند زد، طوری که معلوم بود مستی هنوز به چشمانش نرسیده. _تو بخور. من دارم با یه چیز دیگه مست میشم. اسمش نازنین بود؛ مطمئن نیستم. آدمهایی مثل او معمولاً اسمشان را آهسته میگویند، جوری که انگار نامشان خودش راز است. هر دو در مهمانی بودیم اما حوصلهی صدای موسقی و رقصهای مضحک آدمها را نداشتیم پس به خیابان و ماشین پناه بردیم. مثل همهی زنها پرحرف بود اما برای فهمیدنش باید بیشتر به حرکات بدنش نگاه میکردم تا گوش کردن به صدایش. شروع کرد از عشقش گفتن؛ از مردی که او را نگاه میکند، اما هیچوقت او را برای شام دعوت نکرده. گفت عاشق صدایش است وقتی دستور میدهد. من گوش میدادم. گاهی فکر میکردم شبیه تمام زنهاییست که در مسیر زندگیام آمدهاند، و گاهی نه؛ هیچکدامشان اینقدر صادقانه مستأصل نبودهاند. خیابان خلوت بود، انگار شهر هم خوابیده بود و فقط ما بیدار مانده بودیم. _میدونی چیه؟«آدم همیشه فکر میکنه اگر اون یکی آدم بهش برگرده، همهچی درست میشه. ولی وقتی برمیگرده، میفهمی فقط یه تکراره. یه فیلمی که بار هزارم داره پخش میشه.» من لبخند زدم، اما چیزی نگفتم. او از عشقش حرف میزد و من از زندگی فرار میکردم. هر دو میدانستیم هیچکداممان در آن شب قرار نیست به چیزی برسیم، اما بااینحال، مانده بودیم. چون گاهی آدم نمیخواهد به خانه برگردد؛ نه اینکه از تنهایی بترسد ، بلکه چون نمیخواهد به چیزی که اسمش زندگی است، ادامه دهد. بطری تقریباً نصفه شده بود. سرم گیج میرفت و کمی تهوع داشتم. _ میتونیم بریم خونش. فقط یه نگاه بندازیم؟ گفتم: نمیخوای زنگ خونهاش رو بزنی؟ میخوای فقط نگاه کنی؟ _ آره، فقط نگاه. سکوت کردیم. شیشهها تقریبا بخار گرفته بود و بوی عجیبی از ترکیب عطر، مشروب، سیگار و تنهایی انسان به مشام میرسید. حرکت کردم. مست بودم و متوجه نشدم چطور به آنجا رسیدم فقط یادم میآید خیابانها شبیه رگهای به هم پیوستهی بدنی بودند که به خواب رفته . از موبایلش آهنگ قدیمیای پخش میشد، صدای زنی خسته که از عشقهای نیمهتمام میخواند. وقتی رسیدیم، گفت: _ همینه. اون بالا، پنجرهی سمت راست. نور سفیدِ سردی از پشت پرده دیده میشد. به صندلی تکیه داد و برای چند لحظه هیچی نگفت. بعد آهسته گفت: _همیشه اون چراغ روشنه. همیشه. امشب هم روشنه؛ نخواستم بهش بگم اون چراغ کمزنگ یعنی زندگی توی اون خونه وجود نداره، فقط تماشایش کردم. شوختر شده بود ولی از مستی نبود انگار از چیزی عمیقتر مثل حسِ خالی بودن میومد. پنجره را نگاه میکرد. طوری که انگار همهی عمرش منتظر همین سکوت بوده. دستش را روی شیشه گذاشت، انگار میخواست لمسش کند. _ میدونی… من عاشق سرزبونی صحبت کردنشام گاهی میرم جلوتر تا بهتر صداش رو بشنوم اما مراقبم که من رو نبینه. لبخند زدم. _مسخرهست، نه؟ من چیزی نگفتم. فقط نگاهش کردم. بیرون، خیابان ساکت بود. خانهها سرد. انگار همهی جهان در یک لحظه مکث کرده بود تا او بتواند برای یک لحظه جلوی خانهی عشقش بهایستد. _گفت: «میدونی بابک، گاهی فکر میکنم همهی ما یه پنجره داریم که بهش زل میزنیم. یکی به خدا، یکی به عشق، یکی به خودش. ولی اون پنجره هیچوقت باز نمیشه.» اولین بار بود اسمم را میگفت. نمیدانم کی بهش گفته بودم. شاید هم خودش حدس زده بود. حرفش را تکرار کردم: «پنجره هیچوقت باز نمیشه…» «آره، چون اگه باز بشه، میفهمیم اونورم هیچی نیست.» در آن لحظه، احساس کردم حق با اوست. تمام زندگی، تلاشیست برای دیدن چیزی پشت پنجرهای که وجود ندارد. ما فقط بازتاب خودمان را میبینیم. بازتابی که هر روز محوتر میشود. او هنوز به پنجره نگاه میکرد. شاید منتظر بود پرده کنار برود، نوری روشن شود، یا سایهای بیاید. اما هیچ اتفاقی نیفتاد. فقط باد بود که میان شاخههای خشک درختها میپیچید به آرامی گفتم: «بریم؟» جواب نداد. بعد از چند دقیقه، گفت: «میتونیم یه کم دیگه بمونیم؟» «آره، تا هر وقت بخوای.» زمان کش میآمد. خیابان خلوتتر میشد. صدای نفسهایش با بخاری که از دهانش بیرون میآمد در هم میآمیخت. چشمانش خیره بود، نه به پنجره، بلکه به چیزی درون خودش. بعد دوباره به آرام گفت: «میدونی چی دردناکه؟ اینکه توی این دنیا، همیشه یه نفر هست که برای دیدنش دیر رسیدی.»
من از جناح چپ رویگردان شدم، زیرا آنها از ژنتیک دلِ خوشی ندارند؛ چرا که ژنتیک متضمن این معناست که ما گاه در زندگی به سبب داشتن ژنهای بد شکست میخوریم. آنان ترجیح میدهند که همهی شکستها در زندگی، حاصلِ سیستمی شرور باشد. جیمز واتسون 🆔 @liberty_institute | انستیتو لیبرتی
عقیدهی درست🤌 @da_seinn
بنظرم انسان مفهوم گناه رو ساخت تا از شکستنش لذت ببرد. اگر هر کاری آزاد بود و حس گناهی نبود، همه چیز خسته کننده و کسالت آور بود. @da_seinn
عذرخواهی نمیکنیم که قویایم چپگرایان همیشه از معنا حرف میزنند، از عدالت، از برابری و برای رنج انسان مرثیه سرایی میکنند آنها واژهها را به زنجیر میکشند تا ضعف خود را با مفاهیم اخلاقی بپوشانند. اما اخلاق، چیزی جز سیاست بردگان نیست. معنا برای آنان پناهگاهی برای فرار از ترس است؛ آنها از قدرت، از زیبایی، از برتری، از اشرافیت و از نظم میترسند. آنان نمیتوانند بپذیرند که زندگی هرگز عادل نبوده و قرار هم نیست باشد. جهان، میدانِ انتخابِ بین ضعیف و قوی است و نه مدرسهی اخلاق و چپ اینرا نمیفهمد. در مقابل ما از اشرافیت سخن میگوییم، و لازم به توضیح نیست که مرادمان از اشرافیت طلا و نقره نیست ما از آن خوی سلطنتی که در قلبِهای قوی میتپد سخن میگوییم ما از تبار کسانی هستیم که نیاز ندارند بخشیده شوند، چون هرگز به دنبال بخشش نبودهاند. در ما نیرویی جاری است که از تاریخِ فاتحان آمده، از کسانی که زیبایی را در مساوات و برابری نمیدیدند بلکه در تفاوت میدیدند؛ از آنان که با ارادهشان، معنای شخصی میساختند. آری تاریخ، مدیونِ اشراف است. نه به خاطر ثروتشان، بلکه به خاطر شهامتشان در خلقِ جهان. ضعیفان همیشه میخواهند با زبانِ اخلاق زندگی کنند اما قدرتمندان با زبانِ آفرینش زندگی میکنند. چپ میخواهد معنا را اجتماعی کند تا همه در آن سهم داشته باشند، اما معنا در ذات خود انحصاری است. تنها ذهنی اشرافی میتواند معنا را بیافریند، زیرا او به پوچی رسیده و از دلِ پوچی، زیبایی را زاده است. نیچه میدانست که خدا مرده است و چپ خواست جماعت را جایگزین خدا کند اما ما میخواهیم فرد را خدا کنیم. او میگفت اوج نهیلیسم، سقوط نیست، صعود است. آنکس که مرگِ خدا را میپذیرد، خود به خدای خویش بدل میشود و این است معنای راستین اشرافیت و قدرتِ آفرینش معنا پس از ویرانیِ همه معناها. عذرخواهی نمیکنیم که قویایم چون ضعیف، همیشه دنبال بخشش است اما قدرت نیازی به تبرئه ندارد. ما از امیال، از ثروت، از زیبایی و از سلطه شرم نداریم زیرا اینها چهرههای گوناگونِ همان ارادهی زندگیاند. ما به دنبال برابری نیستیم، چون میدانیم که در طبیعت، هیچ چیز برابر نیست. ما وقتی کسی را برتر و بالاتر از خود میبینیم او را ستایش میکنیم. حتی اگر صاحب طلا و زمین نباشیم اما باز هم سرمایه را میستاییم چون میدانیم تمدن و پیشرفت بشر مدیون اشراف است. ما سعی میکنیم خوی اشرافی را زنده نگه داریم، به کسی برای کارهایمان توضیحی بدهکار نیستیم، اگر مرد باشیم هر روز صبح صورت خود را اصلاح میکنیم و اگر زن باشیم آراستگی و ظرافت را رعایت میکنیم ، لباس مرتب و تمیز میپوشیم، عطر میزنیم و اینها همان چیزهای ساده ای هستند که چپها با آن سر جنگ دارند . (به ظاهر پلشت آنها نگاه کنید؛ اکثرا ژولیده و زشتاند) ضعیفان به نام عدالت فریاد میزنند و چپ از معنا سخن میگوید؛ اما در نهایت اشراف هستند که خلق میکنند. ما اشرافیت، زیبایی، فرم و سرمایهداری را میستاییم چون اینها زادهی اراده معطوف به قدرت هستند و این اراده، یگانه شرافتِ باقیمانده در جهانِ پوسیدهی معناهاست. ✍بهزاد @da_seinn
به بهانهی پروندهی پژمانجمشیدی... وقتی محکومیت بدون محاکمه به امری عمومی تبدیل میشود در ابتدا متذکر میشوم که این نقد برای دفاع از مجرمین نیست بلکه برای احیای اصل بنیادی حقوق فردیست ، یعنی اصل برائت. در نظام حقوقی مدرن ، انسان بیگناه فرض میشود تا خلافش اثبات گردد "حق بر فرض برائت" است . این اصل، شاخصی از احترام به آزادی فردی، به کرامت انسانی و برای محدود کردن قدرت جمعی است. وقتی فردی مدعی میشود، بار اثبات بر اوست، نه بر متهم. اما وقتی رسانهها، شبکههای اجتماعی، جریانهای سیاسی، یا فشار عمومی، پیش از هر اثباتی، حکم میدهند، آنگاه ساختار حقوقی دچار بحران میشود و احتمال خطا، انتقامجویی، سوءاستفاده و تحقیر فرد افزایش مییابد. مثالی که بهخوبی مناسبت این بحث است، پروندهی کوین اسپیسی است. او با اتهامات متعدد تجاوز و آزار جنسی روبهرو شد، و متاسفانه رسانهها و جامعه بسیار سریعتر از دادگاه او را محاکمه کردند و برایش حکم نیز صادر کردند. شرکتهای فیلمسازی قراردادهای خود را با او فسخ کردند و زندگی او تا مرز نابودی پیش رفت اما در نهایت دادگاه او را در همهٔ موارد اتهامی بیگناه دانست. او در بیانیهای گفت: "پیش از اینکه حتی سؤال اول پرسیده شود یا جوابی داده شود، دنیا ام را از دست دادم". او در حالی که از نظر اجتماعی و رسانهای "محکوم" شده بود اما نهایتا از لحاظ حقوقی تبرئه شد. در یک نظام حقوقی منصفانه باید تأکید بر فرد، مسئولیت فردی، آزادی و محدودیت دولت و قدرت عمومی باشد. وقتی جامعهٔ مدنی بهگونهای عمل میکند که هرکسی که متهم شد، بدون اثبات، محکوم میشود، در واقع به هنجار "مجازات اجتماعی" روی میآورد که میتواند آزادی فرد را نابود کند. این وضعیت هم برای متهمان مشکلساز است و هم برای قربانیان واقعی. چنین روند آسیبزایی با آزادی فردی، مسیولیت فردی و کرامت فردی در تضاد است، چرا که پیامدش بیاعتمادی به فرد و گسترش قدرت جمعی بدون کنترل حقوقی موثر است که میتواند به قبیلهگرایی برسد. یعنی جایی که اگر قبیله فرد را مجرم بداند بدون حق دفاع او را نابود میکند. صرفا چون جمع اینطور تشخیص میدهد. در نهایت از دید من، مشکل این نیست که مردم خواهان عدالت هستند بلکه روش، معیارها و ضابطههاست که مشکل دارد وقتی جامعه بدون رسیدگی حکم صادر میکند و بهجای "قاعدهٔ حقوقی" به "تایید افکار عمومی" بسنده میکند. درنتیجه ما با بیگناهانی مواجه هستیم که جامعه آنها گناهکار میداند و با متهمانی روبرو هستیم که با حکم اجتماعی محکوم میشوند اما هنوز قانوناً بیگناهاند. در نتیجهی این روند آزادی فردی تقلیل مییابد و قدرتِ جمعی تشدید میشود که این برخلاف روح حق و عدالت است. پس مجددا تاکید میکنم اصل برائت را باید دوباره برای هر فردی محترم و خدشهناپذیر دانست و تا زمانی که دادگاه، روند قانونی و شفاف را طی نکرده، نباید افراد را در افکار عمومی محکوم بدانیم و قربانیان را باید تشویق کرد تا از مسیر حقوقیِ حقیقی وارد شوند و نه از مسیر رسانهها و مطبوعات و فضای عمومی را باید به سمت پرسیدنِ پرسشِ چه کسی؟ چه مدرکی؟ چه زمانی؟ سوق داد. و ساختارها را باید طوری بهبود داد که شاکی باید اتهام خود را اثبات کند تا حقخواهی از طریق نظام حقوقی به ابزار انتقامجویی تبدیل نشود. و باید به یاد داشته باشیم ؛ تردیدِ مشروع در برابر اتهام سرمایهٔ جامعهٔ آزاد است. وقتی جامعه پیش از اثبات حکم صادر میکند ، در نهایت به نفع قربانیان احتمالی نخواهد بود بلکه در دراز مدت با افزایش قدرت جمعی همان قربانیان نیز در زیر این قدرت له خواهند شد. در آخر نقل قول معروفی از علمای علم حقوق و قضا است که میگوید " مجازات نشدنِ فرد مجرم عادلانهتر از مجازات اشتباهی فرد بیگناه است." @da_seinn