tgindex
جهان و روشنایی‌هایِ غمناکِ خانم دارچین

جهان و روشنایی‌هایِ غمناکِ خانم دارچین

Статистика
@daar_chinперсидский

💌📬 پیام ناشناس: https://t.me/BChatBot?start=sc-65777560b4

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
176
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
138
21 постов
Вовлечённость
78,4%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
24
1/48двое суток
27
1/72трое суток
29

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • _آخ دیگه از آدما خسته شدم_

  • _آخ دیگه از آدما خسته شدم_

  • без подписи

  • تسلی‌ناپذیر بودم

  • تو زندگی من جهان همیشه یه دهات کوچیکه. این‌قدر که همیشه آدم‌ها و اتفاقات بهم ربط پیدا می‌کنند، نمی‌دونم چطور توضیح بدم. If you know you know

  • "how my heart longed for something greater, something far away but beautiful, something more imaginative." @sunnybook_ir

  • "how my heart longed for something greater, something far away but beautiful, something more imaginative." @sunnybook_ir

  • دچار سندرم مریم در خوابگاه شدم که شب‌ها قبل از خواب ویدئوی آشپزی نگاه می‌‌کرد و احساس آرامش می‌کرد؛ آدم‌ها کم کم شبیه دوستاشون میشن و من ساعت دو نصفه شب در چندمین شب متوالی خودمو در حال دیدن هزارمین ویدئوی "هر رسپی مرغی که دیدی بریز دور و این شکل که من میگم درست کن" پیدا می‌کنم. و یاد شب‌های خوابگاه و مریم می‌افتم.

  • هر دستور پخت مرغی که داخل اینستاگرام می‌بینم این شکلی شروع میشه: هر رسپی‌ایی که قبل از این دیدی رو بریز دور. و این شکلی که من میگم درست کن. چشم ارباب

  • شب‌هایی که برای صبحونه‌ی فردام شیربرنج درست می‌کنم، یعنی برگشتم به سمتِ زندگی ایستادن

  • شب‌هایی که برای صبحونه‌ی فردام شیربرنج درست می‌کنم، یعنی برگشتم به سمتِ زندگی ایستادن

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • تولدی دیگر ۱۶تیر ۱۴۰۵

  • без подписи

  • دارم سعی می‌کنم با نوشتن به خودم برگردم اما چقدر شکستن این حباب شیشه‌ایی که دور خودم کشیدم سخت است. آن هم وقتی به زیستن در خودم عادت کرده‌ام و اصلا نمی‌دانم شکستن این شیشه لازم است؟ فقط احساس می‌کنم باید کمی به این من که سرکوب‌‌شده اجازه دیده شدن، شنیده‌شدن و وجود داشتن بدهم‌ حتی اگر مثل اوایل جوانی‌ام دیگر احساس امنیت در گفتن و نوشتن نمی‌کنم، اما به قول یک زن نویسنده‌ در مقاله‌ایی که به تازگی خواندم: I still feel There's so much in me screaming to be heard. هرچقدر هم بنویسم، هنوز چیزهایی زیادی در من هست که فریاد می‌کشند تا شنیده شوند.

  • یادم است وقتی کتاب خانم دلوی را زمستان هدیه گرفتم گفتم بهار که آمد می‌خوانمش برایم کتابی بهاری بود همان روزها یک لباس از یک وینتیج فروشی دیدم که متعلق به ۱۹۹۰ انگلیس بود و شبیه بهار بود، عاشقش شدم خودم را تصور می‌‌کردم که بهار این لباس را می‌پوشم و خانم دلوی را می‌خوانم یک عطر بهاری می‌گیرم و زیر باران‌ها و در عطر‌ گل‌ها بیرون می‌روم. بهار جنگ شد. خانم دلوی را خواندم و او هم در لندن پس از جنگ بود و درباره‌ی مردم پس از جنگ نوشته‌ بود: "این عصر تجربه‌ی پیرانه‌سر جهان در همه‌شان، همه‌ی مردان و زنان چشمه‌ی اشک نشانده بود" اینترنت‌ها قطع شد و آن لباس را نشد بگیرم ولی به آن فکر می‌کردم به مثابه‌ی شوق از دست رفته، اینترنت‌ها وصل شد و آن‌ لباس تک نسخه منتظرم مانده بود، مگر که لباس‌ها منتظر آدم بمانند و فورا به تن دیگری نروند‌. لباس را گرفتم اما آخر بهار بود، عطری برای بهار گرفتم و تابستان رسید.