- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 29
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 25
- 1/48двое суток
- 28
- 1/72трое суток
- 30
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
لوع! اینترنته یا گینترنت؟
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
یه دو سه روزیه اصن دلم نمی خواد صحبت کنم، با هرکیم صحبت میکنم نم چرا تُپق میزنم😂
видео или голосовое, без подписи
چقدر دلم تنگ شده. چقدر دلم تنگ شده واسه آدمایی که رو به یه گوشی معمولی صاف و بی حرکت وایمیسن که تو مکان مورد علاقشون عکس یادگاری بگیرن، بدون فکر کردن به اینکه نور و زاویه خوب باشه یانه. چقدر دلم تنگ شده واسه آدمایی که هنوز دفتر خاطرات دارن و یه گوشه از کمد قایمش میکنن، چقدر دلم تنگ شده واسه بوی برگ بید تو روزایی که سرما می خوردیم، واسه بوی ژل و چسب مو، واسه بوی آب برنج توی آشپزخونه های قدیمی، واسه گَچ، واسه کتابای فارسی وانشا ٕ واسه روزایی که باقی پولمون رو چسب زخم می گرفتیم! اصن این روزا کسی چسب زخم داره تو کیفش؟ کسی زخمی میشه؟ کسی خاک بازی می کنه؟ کسی میوفته؟ خیلی دلم تنگ اون روزا شده، اون روزا که عاشق می شدیم و دنیا جدیمون میگرفت! اون روزا که تا دختر همسایه رو می دیدم سُرخ میشدیم! اون روزا که واسه روز معلم سینی و لیوان و کادوهای مسخره می خریدم! اون روزا که اردو داشتیم و همه معلما مهربون میشدن، اون روزا که پسرا دوچرخه هاشونو نوار پیچ میکرن! دخترا لیله بازی میکرن، میگفتیم پسرا شیرا مثل شمشیرا... یه قل دو قل، سفرهای پهن خانوادگی، جمعای شلوغ پسر عمو دختر عمویی! انار دون کردن تو کاسه! جومونگ دیدن و بارها باهاش گریه کردن ... کاش میشد دوباره زندگی کنیم، نفس بکشیم، عاشقی کنیم، مهمونی بریم. .احساسات موقت
#شب۱۴ یه روز ماهم زیر آسمون می خندیم :) 🖊️سهیل گلزارپور @dalvois
چشاتو برنگردون.m4a
صدای کوکامو بشنوید
شب بخیر به تو که به حرفای همه گوش دادی الا خودت....🌙
گفتم یکم غمتون رو گین کنم...
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
تو خیلی دوری ...
نمی توانست خودش را بیان کند و این بزرگترین نقطه ضعف او بود. به تماشا دچار بود و همیشه کوچک ترین چیزها او را خوشحال و کوچک ترین چیزها باعث رنج او میشدن مثل این می مانست که یک لایه ضخیم از خودش را کنده باشد تا بتواند زندگی را بهتر ببیند اما در عوض رنج دنیا را هم بهتر می دید و حالا پر بود از احساست پیچیده و بی نامی که به زبان نمی آمدند. یکبار خانم شین به او گفت: باید یاد بگیری به جای این سه نقطه (...) خودت را ابراز کنی چون بعدها ممکن است این سه نقطه تو را به دردسر بیاندازد، اما دنیای او پر بود از چیزهایی که اسم نداشتن و نمیشد بابتشان توضیحی داد مثل آن شب که ازش پرسیدن خوبی؟ گفت خوبم و رفت به تماشای قایقها... 🖊️دن دن