دوست داران دانایی
Статистика"ما وقتی برای مردن نداریم " سلام این کانال برای دانش افزایی همدیگر میباشد. سوالات ومطالب خود را به ای دی زیر یا شماره همراه بنده ۰۹۲۲۷۵۱۵۶۷۷ بفرستید. #تبلیغات پذیرفته می شود بامدیریت: #عزتی_رستگار ارتباط با ادمین @arshavizman
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 53
- Всего постов
- 776
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Новости и СМИ (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 2 474
- 1/48двое суток
- 2 912
- 1/72трое суток
- 3 140
Медиана по постам, которые мы застали свежими и померили через сутки.
Посты
نخند داداش!! #شوهر_قحطی آمده! #دوست_داران_دانایی @danaeeii
بظاهر #طنزه ولی باید #گریه کرد. 😔😔😔😔😔 #دوست_داران_دانایی @danaeeii
#اصغر_قاتل در زندان شماره یک، به جای این که #مطیع باشد، #مطاع بود تصور نمیکنم هیچ ایرانی باشد که علیاصغر، قاتل معروف بروجردی را نشناسد، یا لااقل شرح زندگانی و جنایات او را در مطبوعات نخوانده باشد. جنایات این شخص، از لحاظ روانشناسی، به قدری عجیب بود که در تمام جراید دنیا منعکس گردید. او هم در همین زندان نمره یک محبوس بود. ولی به قدری مورد احترام و مراعات واقع میشد که سبب حیرت عموم بود. مأمورین میگفتند: «چون به هر صورت به دارش میکشند، از این لحاظ مراعاتش را میکنند.» ولی این گفته حقیقت نداشت. زیرا محبوسین دیگری هم بودند که کشتن آنها حتمی بود و هیچگاه به این نحو مورد عنایت واقع نمیشدند. علت حقیقی این بود که مأمورین از او میترسیدند. او مردی بود بلندقامت، چهارشانه، زرد موی و ازرق چشم، بینهایت قوی و خوی درندگی و سبعیت از پای تا سرش نمایان بود. هیچ یک از مأمورین را یارای این نبود که به تنهایی، یا با کمک دیگری، با وی بستیزد. چون اگر میخواستند نسبت به او مانند زندانیان دیگر رفتار کنند، ناگزیر بودند ده نفر بر تعداد مأمورین زندان شماره یک بیفزایند و همواره با او گلاویز باشند. گویا این طریق به صرفهی زندان نبود. لذا با او از در دوستی و مدارا پیش آمدند. غذایش همیشه سه ظرف چلوکباب و مخلفات آن بود. بهطوری که روزی چون یک ظرف دوغ از ناهارش کم بود، غذا صرف نکرد تا همه به جنب و جوش افتادند و کسری آن را ترمیم نمودند. آوازی بسیار خوش و مطبوع داشت ولی خواندنش منحصر به ابیات عربی و لحن حجازی بود. اگر از طرف مأمورین کوچکترین بیادبی نسبت به او میشد، آن را با قبیحترین دشنامها پاسخ میداد.... علیاصغر قاتل در زندان شماره یک، به جای این که مطیع باشد، مطاع بود. رضاشاه هوس کرده بود که این موجود عجیبالخلقه را از نزدیک ببیند و شخصاً با او صحبت کند. روزی به وسیلهی تعداد زیادی مأمور او را به قصر پادشاهی بردند. همان روز، بعد از مراجعت به زندان ــ چون در سلول من غالباً به وسیلهی حسنآقا سرهنگ باز میماند ــ فرصتی یافته از علیاصغر خواستم تا جریان شرفیابی خود را کاملاً بیان کند. او گفت: «قبل از شرفیابی دستهایم را دستبند زدند. چون به حضور رسیدم، شاه با نهایت خوشرویی مرا مخاطب قرار داده پرسید: «میخواهی دستور بدهم آزادت کنند.» جواب دادم: «قربان بنده غلام اعلیحضرت هستم. هر امری اعلیحضرت بفرمایند تاج سر این غلام است.»... بعد اعلیحضرت فرمودند: «دستور میدهم تو را آزاد کنند.» و به مأمورین فرمودند او را ببرید و خیلی نسبت به او محبت بکنید. این عین اظهاراتی بود که علی اصغر بروجردی برای خودم بیان کرد. به حدی از شرفیابی حضور شاه خرم و خندان بود و به قدری به قول شاه اطمینان داشت که خود را آزاد شده میدانست. در شرفیابی حضور شاه، شلوار کوتاه سیاه رنگی به پای داشت که طبق گفتهی خودش متعلق به احمد آخرین قربانی... او بود. #منبع: ماجرای قتل سردار اسعد بختیاری، خاطرات علیصالح اردوان ایلخان بختیاری داماد سردار اسعد، تصحیح و پژوهش حمیدرضا دالوند، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول، ۱۳۷۹، صفحه ۹۴ #دوست_داران_دانایی @danaeeii
رفتم زالو درمانی ببینم داستانش چیه یکی رو تخت بود به قدری بهداشت فردیش مشکل داشت که زالو تا لحظه آخر به دکتر چسبیده بود میگفت حاجی به جون مادرت من روزه ام 🤣🤣😝😝 #دوست_داران_دانایی @danaeeii
🔻درگیری شدید و عجیب دو هیئت عزاداری در حرم امام رضا! / با چوب به جان هم افتادند 🔸 دیشب در صحن امام رضا(ع)، مردم در حال عزاداری بودند و برخی هیئتها با چوبهای مخصوص عزاداری برنامه خود را برگزار میکردند؛ اما چند دقیقه بعد، میان اعضای یک هیئت یزدی و یک هیئت تبریزی درگیری رخ داد و با همان چوب های عزاداری به صرب وشتم هم پرداختند! بزن که خوب میزنی😂😂😂 #دوست_داران_دانایی @danaeeii
این چند نفر با گرفتن دستهای همدیگه سگ رو نجات دادن و مردم برای قدردانی از کارشون مجسمه شونو ساختن حس خوب فقط گرفتن دست مجسمه 👌 #دوست_داران_دانایی @danaeeii
#پراید_اسلامی نیست #مرسدس_بنز_اسلامی است. #دوست_داران_دانایی @danaeeii
نام اثر: تاثیر "#مادر" در زندگی🌱 #دوست_داران_دانایی @danaeeii
قدرت را به دیگران منتقل کنیم دیروز دختر یازدهسالهام گفت: «هماهنگ کردهام که بتوانی مسابقه والیبالم را ببینی.» مسابقه که شروع شد، در بهت ماندم. تقریباً بهترین بازیکن زمین بود. قدرت، اعتمادبهنفس و تسلطش، مرا غافلگیر کرده بود. در راه بازگشت از او پرسیدم: «تو که فقط یک سال است والیبال را شروع کردهای و اینقدر خوب بازی میکنی، چرا وقتی با من بازی میکنی، در همان سطح ابتدایی میمانی؟» لبخندی زد و گفت: «چون تو پدرمی.» گفتم: «چه ربطی دارد؟» گفت: «من میخواهم با هم بازی کنیم، نه اینکه ببرمت. میدانم پایت آسیب دیده؛ نمیخواهم مجبور شوی بدوی.» سکوت کردم. ناگهان یاد سالهایی افتادم که خودش کودک بود. آن روزها، عمداً به او میباختم تا لذت بردن را تجربه کند. تا بداند پیروزی چه مزهای دارد. و امروز... بیآنکه با او دربارهاش حرفی زده باشم، همان کار را برای من میکرد. آن لحظه فهمیدم که سالهاست مرا میبیند. تواناییهایم را... محدودیتهایم را... و حتی ضعفهایم را... و در سکوت، مراقب آنهاست. همانطور که من روزی مراقب او بودم. چه قدر مضحک است که من بعد بخواهم برای او نقش همه چیز دان را بازی کنم و مجوز عبور از خود را به او ندهم و او را در حین عبور بدرقه و حمایت نکنم. آن روز، معنای دیگری از پدر بودن را فهمیدم. پدر بودن، فقط دست فرزند را گرفتن نیست. روزی هم باید دستت را آرامآرام از دوچرخه رها کنی... از کنار زمین کنار بروی... و با لبخند تماشا کنی که او، بینیاز از تو، محکمتر و زیباتر از تو بازی میکند. اگر هنوز اصرار داشته باشی همیشه قویترین آدم میدان باشی، رشد عزیزانت دیر یا زود متوقف خواهد شد. اما اگر بتوانی از قدرتت عبور کنی، قدرت در وجود آنان ادامه پیدا میکند. قدرت، وقتی در ما متوقف بماند، به سلطه تبدیل میشود؛ اما وقتی به دیگری منتقل شود، به میراث. #سهیل_رضایی #دوست_داران_دانایی @danaeeii
کاش میتوانستم به آنها که هرگز بدنیا نخواهند آمد بگویم بیاندازه خرسند باشید، شما از مصیبت بزرگ گریختهاید. #دوست_داران_دانایی @danaeeii
#خاطرات_علی_اصغر_حکمت مرحوم #میرزااحمدخان_اشتری حکایت میکرد، و او شخصی ثقه و قابل اعتماد بود که هرگز سخن به گزاف نمیگفت و در درستی قول و صداقت گفتار نظیر نداشت، میفرمود «در اوایل سلطنت اعلیحضرت رضاشاه پهلوی که سِمَت معاونت وزارت عدلیه را داشتم، به دربار رفتم. در حضور شاه جمعی ایستاده بودیم. ملاحظه کردم که نام افسری را تکرار میکردند که آیا حاضر است یا نه؟ بالاخره خبر دادند که افسر مذکور آمدهاست. صاحبمنصبی میانه سال که درجه سروانی داشت حاضر شد. این افسر از اینکه به حضور شاهنشاه احضار شدهاست بسیار مشوش و مضطرب به نظر میرسید، به طوری که چون شرفیاب شد و سلام نظام داد، دستهای او بیاختیار میلرزید. شاه او را نزديك خود طلبید و افسر مذکور با حال تشویش پیش رفت و پیوسته نزدیکتر و نزدیکتر میشد تا درست مواجه و روبروی اعليحضرت رسید. شاهنشاه دست در جیب کرده سه عدد اسکناس صدتومانی بیرون آورده به او دادند و چشمان را به او خیره کرده فرمودند: « ای فلان فلان شده! این را بگیر برو لبوفروشی کن...» و او مرخص شد. حضار از این امر در کمال تعجب بودند. شاه خندیده فرمودند: «و مرا با این افسر قصهای است و تفصیل آن این است که در سالهای سابق، وقتی من و این افسر در قزاقخانه تابین بودیم و در ورامین مأموریتی داشتیم. شب را در بیابان گرفتار طوفان و باران شده پناه به زاغه بردیم و تا صبح در آن محل تنگ و تاريك بهسر آوردیم. دائماً آب باران از سقف آن کوخ به سر ما میچکید و بیم آن میرفت که سقف فرود آمده ما را بهزیر بگیرد. این رفیق من بهستوه آمد. آهی کشیده گفت: خدایا مرا از این زندگانی پرمشفت خلاص کن! اگر عنایت میکردی و سیصدتومان میدادی میرفتم و لبوفروشی میکردم، خیلی از این مأموریت و نوکری بهتر بود...!. من به او ملامت کردم و گفتم: چرا منتهای آرزوی خود را داشتن سیصدتومان پول و شغل لبوفروشی قرار میدهی؟ لااقل کار خوبی از خدا بخواه! او خندید و به من گفت: اگر تو جای من بودی از خدا چه میخواستی؟ گفتم «من میخواستم شاه بشوم!». او در چشمان من خیره شد و نگاه تندې کرده گفت: ای فلان فلان شده! چه حرفهای بیش از حد خود میزنی!» شب گذشته این واقعه مرا به خاطر آمد. لازم دانستم او را بخواهم. هم سیصدتومان را که کل آرزوی او بود، به او بدهم که به دنبال لبوفروشی خود برود و هم قرض دشنامهای او را به او ادا کرده باشم!! #دوست_داران_دانایی @danaeeii
#بهای_سیلی روزی مردی فقیر با مردی ثروتمند درگیر جروبحث و مشاجره شد. صدای آنها بلند شد و ناگهان مرد ثروتمند بدون هیچ مقدمهای به صورت مرد فقیر سیلی ای زد. مرد فقیر که درنظر نداشت بگذارد ماجرا همینطوری تمام شود، پیش قاضی رفت. قاضی شکایت هردو را گوش کرد و نظر داد که مرد ثروتمند به تاوان سیلی به مرد فقیر یک کاسه برنج به او بدهد. مرد فقیر نزدیک قاضی رفت و سیلی صداداری به صورت او زد. قاضی فریاد کشید:خُل شدهای چرا این کار را کردی؟ چیز مهمی نیست. فقط دلم خواست این کار را بکنم. من از خیر آن کاسهٔ برنج گذشتم. شما میتوانید آن را برای خودتان بردارید. #دوست_داران_دانایی @danaeeii
رو تيشرتش نوشته: اگه گم شدم منو ببريد پيش جان رو تيشرت زنش هم نوشته: من جان هستم هردو گرفتارن يكی به #آلزايمر يكی به #وفا🌺❤ #دوست_داران_دانایی @danaeeii
کسی که زمانش رو نمی تونه مدیریت کنه هیچی رو نمی تونه مدیریت کنه! #مدیریت_زمان #پیتر_دراکر #دوست_داران_دانایی @danaeeii
#آلزایمر یه پژوهشی روی ۹ میلیون نفر در آمریکا انجام دادن و فهمیدن رانندگان تاکسی و آمبولانس کمتر از کارکنان در هر شغل دیگری دچار آلزایمر میشن!! علتش مسیربایهای متعددی هست که در روز تو ذهنشون انجام میدن! از اونجایی که ابتلا به آلزایمر هر روز داره بیشتر میشه، توصیه میکنند که سعی کنید گاهی خودتون مسیریابی کنید یا حداقل ابتدای سفر مسیر رو حفظ کنید و از ذهنتون کمک بگیرید تا از این بیماری دورتر بمونید! #دوست_داران_دانایی @danaeeii
درود پگاهتون پر لبخند شاد باشید و مانا #دوست_داران_دانایی @danaeeii
سالها پیش وقتی یکی از دانشجویان #انسانشناسی از "#مارگارت_مید" پرسید که نخستین نشانهی #تمدن در یک #فرهنگ چیست؟ دانشجو انتظار داشت تا "مید" دربارهی قلابهای ماهیگیری، کاسههای سفالین یا سنگهای آسیاب حرف بزند. ولی نه... "مید" گفت: نخستین نشانهی تمدن در یک فرهنگ باستانی، استخوان رانی بوده که شکسته شده و سپس جوش خورده است. "مید" توضیح داد که چنانچه پای شما در یک قلمرو حیوانی بشکند، شما میمیرید. شما نمیتوانید از خطر بگریزید، برای نوشیدن به رودخانه بزنید یا برای غذا شکار کنید. شما خوراکی هستید برای جانوران پرسهزن. هیچ حیوانی با پای شکسته آنقدر دوام نمیآورد تا استخوانش جوش بخورد. استخوان شکستهی رانی که جوش خورده است گواهیست براینکه: کسی زمان صرف کرده تا با شخص پاشکسته همراهی کند، محلِ جراحت رابسته است، شخص را نگهداری و تیمار کرده تا سلامت و بهبودی پیدا کند. "مید" گفت: "کمک به دیگری درعینِ دشواری، همانجاییست که تمدن آغاز میشود." - مُحْسِنِ شَعْبانْ #دوست_داران_دانایی @danaeeii
#فقر فقط #نداشتن_پول نیست... در ادبیات ما، «فقیر» معمولاً به کسی گفته میشود که از مشکلات اقتصادی رنج میبرد؛ اما اگر در جامعهای عدهای از شدت نداری با یارانه یا جمعآوری زباله روزگار میگذرانند و در همان جامعه، مرفهین و ثروتمندان برای کودکانشان پستونک طلا میخرند، آن جامعه فقط از فقر مالی رنج نمیبرد؛ فقر فرهنگی هم گریبانش را گرفته است. فقر فرهنگی، گاهی از فقر مالی هزاران بار دردناکتر است. اگر ثروتمندان توان یا لیاقت کمک به نیازمندان را ندارند، دستکم با نمایش تجمل و ژستهای نخوتآمیزِ «مرفه بیدرد بودن»، دل و روح انسانهای نیازمند را بیشتر آزرده نکنند. میگویند: فقر چهره جامعه را زشت میکند؛ اما زشتتر از فقر، مردمانی هستند که بهراحتی از کنار فقیر عبور میکنند. فقر برای فقیر، امتحان صبر است؛ و برای دارا، امتحان بخشندگی یا خساست. گاهی یک جامعه را نه میزان ثروتش، بلکه نحوه رفتار ثروتمندانش با فقرا معرفی میکند. فکر کردن درد دارد... #دوست_داران_دانایی @danaeeii
اولین باری که دزدی کردم هفت سالم بود، شایدم هشت سال، لقمه های همکلاسیم رو می دزدیدم، آخه خیلی خوش مزه بودن. بعد از اون دیگه دستم به دزدی عادت کرد، همه کار می کردم، جیب می زدم، کف می رفتم، دزدی از طلا فروشی که خوراکم بود، کارم به جایی رسیده بود که از پول اشباع شده بودم، ولی می دونید رفقا وقتی دستت کج بشه دیگه هیچ جوره درست نمیشه، من هم تفننی دزدی می کردم! آخرین باری که دزدی کردم یه غروب چهارشنبه لب ساحل بود، یه کیف زنونه رو از روی شن ها کش رفتم. اما وقتی تو خونه کیف رو باز کردم خبری از پول نبود، پر بود از قلموی نقاشی، رنگ روغن، لوازم آرایش، یه عطر زنونه و یه عکس! عکس زیباترین دختری که تا حالا دیدم، با چشم هایی معصوم و لبخندی دلنشین، تموم شب رو داشتم به اون عکس نگاه می کردم، همیشه دلم می خواست یکی مثل اون داشته باشم، اما خب اون یه دختر زیبای هنرمند بود و من یه دزد! فردای اون روز دوباره به همون ساحل رفتم تا پیداش کنم، چند ساعت منتظر موندم ولی اون نیومد، من هم به خونه برگشتم، عطرش رو به وسایلم زدم و ساعت ها به تماشای عکسش نشستم و زندگی کردم. با خودم می گفتم کاش حداقل می تونستم آلبوم عکسش رو بدزدم... جمعه دوباره به ساحل رفتم اما اثری ازش نبود، شنبه رو از صبح تا شب منتظر نشستم، یکشنبه ساحل های کناری رو هم گشتم، دوشنبه و سه شنبه هم خبری ازش نشد. تا اینکه چهارشنبه نزدیک های غروب دختری رو کنار ساحل دیدم که داشت روی یه بوم نقاشی می کشید، نزدیک شدم و فهمیدم که آره، خودشه، اما نتونستم بهش چیزی بگم. به خونه برگشتم و با اون عطر و عکس زندگی کردم. چهارشنبه هفته بعد هم باز به همون ساحل رفتم و اون رو تماشا کردم و دوباره بدون گفتن حرفی به خونه برگشتم و مثل شب های دیگه با عکسش حرف زدم، عطرش رو بو کردم و خوابیدم. شش ماه به همین شکل سپری شد و من فقط چهارشنبه ها اون رو نگاه می کردم، چون از نه شنیدن می ترسیدم، تا اینکه وقتی تابلو نقاشیش تموم شد خودش اومد سمت من و گفت: شش ماه پیش شما کیف من رو دزدیدی و من فهمیدم، ولی واسم سواله چرا بعد از اون هر چهارشنبه اومدی اینجا بدون اینکه چیزی بدزدی. گفتم: وقتی بچه بودم حسرت لقمه های همکلاسیم رو داشتم و اون ها رو ازش می قاپیدم. بزرگتر که شدم هر چیزی که حسرتش رو داشتم دزدیدم، ولی بعضی از حسرت ها قابل دزدیدن نیستن، فقط باید از دور نگاه کنی و بری خونه با عکسشون زندگی کنی... #قهوه_سرد_آقای_نویسنده #روزبه_معین #دوست_داران_دانایی @danaeeii
#روحت_شاد_ایرج_خان داییم تعریف میکرد : قبل از انقلاب سمت میدان ونک با دوستام قدم میزدیم که اقایی صدایمان کرد پیکانم در چالهای افتاده بیایید کمک کنید درش بیارم بعد با خنده گفت : منم براتون آواز می خونم.... کمک کردیم درآوردیم بعد نشست رو ماشین و چند دقیقه با صدای بلند برایمان خواند. میگفت : منم جوگیر شدم گفتم فلان فلان شده #ایرج هم اسمشو گذاشته خواننده بیاد ببینه خواننده واقعی کیه؟؟ میخواست خداحافظی کنه که بره باهام دست داد و گفت: همون ایرج فلان فلان شده خودمم!! روحت شاد ایرج خان ، چقدر بزرگ بوده این مرد! #ارسالی_اعضا #دوست_داران_دانایی @danaeeii