Aşk ve Sırlar🌊
Статистика✨ اینجا جاییست که احساسات پنهان، حقیقت را فاش میکنند… 📖 رمان: در آغوش رازها 💔 عشق، خانواده، گذشتهای که رها نمیکند 🌊 و رازی که همهچیز را تغییر داد…
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 31
- Всего постов
- 32
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 31
- 1/48двое суток
- 35
- 1/72трое суток
- 38
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
#part 254 《در آغوش راز》 غروب... نور نارنجی خورشید از پنجره اتاق درمانگاه روی زمین افتاده بود. آخرین بیمار هم رفته بود. سکوت... تمام ساختمان را گرفته بود. النـی پرونده آخر را بست. خسته نفس عمیقی کشید. همان لحظه... صدای بسته شدن آرام در شنیده شد. سرش را بلند کرد. اوروچ به چهارچوب در تکیه داده بود. با همان روپوش سفید. لبخند خیلی آرامی روی لبش بود. النـی نگاهش کرد. لبخند زد. «چیه، آقای دکتر؟» اوروچ بدون اینکه نگاهش را از او بردارد، گفت: «چی چیه، خانم دکتر؟» النـی خندید. «همین جواب رو تا آخر عمر میخوای بدی؟» اوروچ شانهای بالا انداخت. «احتمالاً.» النـی از پشت میز بلند شد. آرام به سمتش رفت. وقتی روبهرویش ایستاد، نگاهش روی یقه روپوش اوروچ ثابت ماند. با اخم کوچکی گفت: «بازم...» اوروچ متعجب پرسید: «چی شده؟» النـی بدون جواب دادن، دو دستش را بالا آورد. یقه روپوش سفیدش را که کمی تا خورده بود، مرتب کرد. بعد آستینش را صاف کرد. دکمهای را بست. یک قدم عقب رفت. با دقت نگاهش کرد. لبخند رضایتی زد. «حالا شد.» اوروچ فقط نگاهش میکرد. همان نگاه آرام... همان نگاهی که انگار میخواست تمام لحظه را حفظ کند. النـی متوجه نگاهش شد. لبخندش محو شد. «چیه؟» اوروچ خیلی آرام گفت: «هیچی...» مکث کرد. «فقط...» «دلم برای همین کارات تنگ شده بود.» لبهای النـی لرزید. بدون اینکه چیزی بگوید، دستش را روی سینه اوروچ گذاشت. جایی که قلبش میتپید. آرام زمزمه کرد: «منم دلم برای آقای دکتر تنگ شده بود...» چند ثانیه... فقط به هم نگاه کردند. نه عجلهای بود... نه حرفی. اوروچ خیلی آرام دستش را بالا آورد. گونه النـی را نوازش کرد. با انگشت شستش، تار مویی را که روی صورتش افتاده بود، کنار زد. النـی چشمهایش را بست. بیاختیار... یک قدم نزدیکتر شد. فاصلهشان... دیگر فقط چند سانتیمتر بود. اوروچ آرام پیشانیاش را به پیشانی النـی تکیه داد. هر دو چشمهایشان را بستند. صدای نفسهایشان... تمام اتاق را پر کرده بود. اوروچ خیلی آرام زمزمه کرد: «خانم دکتر...» «جانم، آقای دکتر...» «ممنون...» النـی لبخند زد. «برای چی؟» اوروچ نفس عمیقی کشید. «برای اینکه...» «بعد از همه اون روزهای سخت...» «هنوز اینجایی.» اشک آرامی در چشمهای النـی جمع شد. «من هیچوقت نرفتم...» «فقط...» لبخند تلخی زد. «راهمون گم شده بود.» اوروچ سرش را خیلی آرام تکان داد. بعد... بدون عجله... لبهایش را روی پیشانی النـی گذاشت. بوسهای کوتاه... آرام... و پر از آرامش. وقتی عقب آمد، النـی هنوز چشمهایش بسته بود. لبخندی از ته دل روی لبش نشسته بود. در همان لحظه... صدای سرفهای از پشت در آمد. هر دو با تعجب برگشتند. فاتیح با خنده، به چهارچوب در تکیه داده بود. دستهایش را بالا آورد. «به خدا قصد مزاحمت نداشتم...» نگاهی به هر دو انداخت و با شیطنت ادامه داد: «ولی فکر کنم ساعت کاری درمانگاه تموم شده بود!» النـی با خجالت صورتش را پایین انداخت. اوروچ خندید. «تو هیچوقت یاد نمیگیری قبل از وارد شدن در بزنی؟» فاتیح شانه بالا انداخت. «در زدم...» «ولی انگار آقای دکتر و خانم دکتر، خیلی سرشون شلوغ بود.» هر سه خندیدند. و همان خنده... شروع فصل جدیدی از زندگیشان شد. ادامه دارد... ✨ نظرتون درباره این پارت؟ حدساتون رو ناشناس بفرستین: [https://t.me/daraghosh_razhabot]
#part 253 《در آغوش راز》 صبح روز بعد... نور خورشید از پنجرههای بزرگ درمانگاه داخل میتابید. همهچیز آرام بود. النـی پشت میزش نشسته بود. پروندهای را ورق میزد. چند ثانیه بعد... صدای قدمهایی از راهرو آمد. سرش را بلند کرد. اوروچ با روپوش سفید وارد اتاق شد. چند لحظه... فقط به هم نگاه کردند. النـی لبخند زد. «بالاخره دوباره روپوش تنت کردی... آقای دکتر.» اوروچ دکمه آخر روپوشش را بست. «خودت چی فکر کردی، خانم دکتر؟» النـی با شیطنت گفت: «فکر کردم شاید یادت رفته باشه چطوری میپوشنش.» اوروچ خندید. «یاد گرفتنش سخت بود...» چند قدم جلو آمد. «اما یاد گرفتن کنار یه خانم دکتر کار کردن... سختتره.» النـی خودکارش را برداشت و به طرفش پرت کرد. اوروچ آن را در هوا گرفت. با لبخند روی میز گذاشت. «هنوز هدفت خوب نیست.» النـی ابرویی بالا انداخت. «خواستم بخوره بهت.» «نخورد.» «دفعه بعد بهتر هدف میگیرم.» هر دو خندیدند. ... چند دقیقه بعد... صدای در آمد. عادیل داخل شد. نگاهی به هر دو انداخت. بعد همان نگاه همیشگی و جدیاش را حفظ کرد. «آمادهاید؟» اوروچ و النـی همزمان جواب دادند: «بله.» عادیل برای اولین بار... لبخند کوتاهی زد. «پس شروع کنیم.» ... آن روز... برای اولین بار بعد از مدتها... اوروچ و النـی دوباره کنار هم بیمار معاینه کردند. همان هماهنگی قدیمی... انگار هیچوقت از بین نرفته بود. النـی بدون اینکه چیزی بگوید، گوشی پزشکی را به سمت اوروچ گرفت. اوروچ بدون نگاه کردن، آن را از دستش گرفت. هر دو همزمان به پرونده نگاه کردند. همزمان سؤال پرسیدند. همزمان سکوت کردند. بیمار با تعجب نگاهشان میکرد. بعد خندید. «ببخشید...» «شما قبل از اینکه حرف همدیگه رو بشنوین، میدونین اون یکی چی میخواد بگه؟» النـی و اوروچ به هم نگاه کردند. هر دو لبخند زدند. اوروچ گفت: «تقریباً...» النـی آرام ادامه داد: «بعد از این همه سال... عادی شده.» ... بیمار که از اتاق بیرون رفت... النـی مشغول نوشتن نسخه شد. اوروچ چند ثانیه فقط نگاهش کرد. النـی بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت: «چیه آقای دکتر؟» اوروچ لبخند زد. «چی چیه خانم دکتر؟» النـی خندهاش گرفت. «باز شروع شد...» اوروچ به آرامی نزدیک شد. خودکار از بین انگشتان النـی سر خورد. قبل از اینکه روی زمین بیفتد... اوروچ آن را گرفت. بدون حرف... دوباره داخل دستش گذاشت. نوک انگشتهایشان برای لحظهای به هم خورد. هیچکدام دستش را عقب نکشید. النـی خیلی آرام گفت: «مرسی...» اوروچ لبخند زد. «خواهش میکنم.» و دوباره... هر دو مشغول کار شدند. انگار سالها بود همینطور کنار هم کار میکردند. و شاید... این همان زندگیای بود که همیشه آرزویش را داشتند. ادامه دارد... ✨ نظرتون درباره این پارت؟ حدساتون رو ناشناس بفرستین: [https://t.me/daraghosh_razhabot]
#part 252 《در آغوش راز》 چند لحظه... هیچکدام حرفی نزدند. پیشانیهایشان هنوز به هم تکیه داشت. نفسهایشان آرام در هم گره خورده بود. النـی آرام چشمهایش را باز کرد. نگاهش مستقیم به چشمهای اوروچ افتاد. لبخند محوی زد. «آقای دکتر...» اوروچ بدون اینکه فاصله بگیرد، زمزمه کرد: «چیه، خانم دکتر؟» النـی خندید. «هیچی...» اوروچ گوشه لبش بالا رفت. «هیچی؟» النـی با شیطنت گفت: «آره... فقط دلم برای این جواب دادنت تنگ شده بود.» اوروچ خندید. «پس هنوزم...» مکث کرد. «چی چیه؟» النـی خندهاش بلندتر شد. همان خندهای که مدتها از درمانگاه دور شده بود. ... صدای تقتق آرامی از پشت در آمد. هر دو از هم فاصله گرفتند. اوروچ با لبخند گفت: «بفرمایید.» در باز شد. عادیل داخل آمد. نگاهش بین آن دو چرخید. لبخند خیلی کمرنگی روی صورتش نشست. بعد آرام جلو آمد. در دستش یک پوشه چرمی قدیمی بود. کنار میز ایستاد. چند ثانیه فقط به اوروچ نگاه کرد. انگار دنبال کلمات مناسب میگشت. بالاخره گفت: «سالها پیش...» مکث. «یه تصمیم گرفتم.» سکوت اتاق سنگین شد. «تصمیمی که حق نداشتم بگیرم.» اوروچ چیزی نگفت. عادیل ادامه داد: «به خاطر خشمم...» «به خاطر اشتباهاتم...» «حق طبابتت رو ازت گرفتم.» پوشه را روی میز گذاشت. آرام آن را به سمت اوروچ هل داد. «امروز...» «اومدم همون حق رو به صاحبش برگردونم.» اوروچ نگاهش را از چهره عادیل گرفت. به پوشه نگاه کرد. دستش چند لحظه روی آن ماند. اما بازش نکرد. عادیل لبخند تلخی زد. «بازش کن، آقای دکتر.» النـی نگاهش بین آن دو میچرخید. اوروچ به آرامی پوشه را باز کرد. مدرک پزشکیاش... همان مدرکی که سالها برایش جنگیده بود. همان مدرکی که بخشی از هویتش بود. لحظهای فقط نگاهش کرد. بعد آرام آن را از داخل پوشه بیرون آورد. چشمهایش خیس شده بود. اما این بار... نه از درد. از آرامش. عادیل یک قدم جلو آمد. دستش را روی شانه اوروچ گذاشت. «از امروز...» لبخند زد. «دوباره آقای دکتر.» اوروچ نتوانست چیزی بگوید. فقط سرش را پایین انداخت. النـی آرام به او نزدیک شد. بیآنکه حرفی بزند... یقه پیراهنش را که کمی تا شده بود، مرتب کرد. بعد لبخند زد. «تبریک میگم... آقای دکتر.» اوروچ نگاهش کرد. آن نگاه... پر از حرفهایی بود که گفتنی نبود. فقط دست النـی را گرفت. آرام... محکم... انگار میخواست بگوید: «اگر امروز اینجا ایستادم... به خاطر تو هم هست.» عادیل نگاهشان کرد. لبخند زد. بیصدا از اتاق بیرون رفت. در را هم آرام پشت سرش بست. این اتاق... یک بار شاهد شروع عشقشان شده بود. حالا... شاهد شروع دوباره زندگیشان بود. ادامه دارد... ✨ نظرتون درباره این پارت؟ حدساتون رو ناشناس بفرستین: [https://t.me/daraghosh_razhabot]
#part 251 《در آغوش راز》 سکوت... اتاق دوباره آرام شده بود. دستهایشان هنوز در هم بود. نه هیچکدام رهایش میکرد. نه هیچکدام عجلهای برای حرف زدن داشت. اوروچ نگاهش را از النـی نگرفت. لبخند خیلی آرامی زد. «خانم دکتر...» النـی سرش را کمی کج کرد. «چیه، آقای دکتر؟» اوروچ فقط نگاهش کرد. چند ثانیه. آنقدر که النـی دوباره خندید. «چیه؟» اوروچ این بار با همان لبخند قدیمی گفت: «چی چیه؟» النـی با خنده سرش را پایین انداخت. «هنوزم دست از این جواب دادنت برنداشتی؟» اوروچ شانه بالا انداخت. «مگه قرار بود بردارم؟» النـی زیر لب گفت: «نه...» «خوشحالم که برنداشتی...» سکوت دوباره بینشان نشست. اما این بار... سکوت، پر از آرامش بود. ... نگاه اوروچ روی گوشه اتاق افتاد. همان پنجره. همان جایی که سالها قبل... النـی با چشمهایی خیس ایستاده بود. نفسش آرام سنگین شد. لبخند از روی لبش محو شد. النـی تغییر نگاهش را فهمید. آرام پرسید: «بازم یه خاطره؟» اوروچ فقط سر تکان داد. و دوباره... گذشته جان گرفت. ... 🕰️ فلشبک نور از پنجره داخل اتاق میتابید. النـی روبهروی پنجره ایستاده بود. پشتش به اوروچ بود. اشکهایش را پاک میکرد. اما فایدهای نداشت. هرچه بیشتر پاک میکرد... بیشتر میریخت. اوروچ چند قدم پشت سرش ایستاده بود. نمیدانست نزدیک شود... یا فقط نگاهش کند. النـی آرام برگشت. چشمهایش سرخ بود. نگاهش... پر از شکستن. با صدایی که از گریه میلرزید گفت: «به کسی که متنفر شدن رو بلد نبود...» مکث. اشکش روی گونهاش لغزید. «تنفر رو یاد دادی...» اوروچ نفسش بند آمد. «ازت ممنونم...» «بهم یاد دادی...» «از آدمی که میتونستم عاشقش باشم...» صدایش شکست. «متنفر باشم...» دیگر توان نداشت. اما حرف آخرش... سختتر بود. اشکهایش بیوقفه میریخت. «اما...» مکث. «از همه بیشتر...» به سختی نفس کشید. «میدونی بیشتر از چی ممنونم؟» اوروچ فقط نگاهش میکرد. انگار هیچ کلمهای برای جواب نداشت. النـی با صدایی که دیگر فقط زمزمه بود گفت: «به من یاد دادی...» اشکش روی دستش چکید. «از خودمم...» نفسش لرزید. «متنفر باشم...» همان لحظه... اوروچ دستش را گرفت. اجازه نداد دوباره به سینهاش بکوبد. دستهای لرزانش را میان دستان خودش نگه داشت. آرام... خیلی آرام گفت: «نه...» النـی سرش را بالا آورد. اوروچ مستقیم در چشمهایش نگاه کرد. «تو...» مکث. «از دختری که من دوستش دارم...» لبخند تلخ و غمگینی روی لبش نشست. «نمیتونی متنفر باشی...>> ... زمان حال...⏳ اوروچ چشمهایش را باز کرد. همان پنجره. همان اتاق. اما این بار... دختری که کنارش ایستاده بود... دیگر گریه نمیکرد. النـی آرام دست اوروچ را فشرد. «آقای دکتر...» اوروچ نگاهش کرد. النـی لبخند زد. «ببین...» «آخرش نتونستم از اون دختر متنفر بشم...» اوروچ خندید. این بار... از ته دل. بیاختیار پیشانیاش را آرام به پیشانی النـی تکیه داد. چشمهای هر دو بسته شد. هیچ حرفی نزدند. چون بعد از تمام این سالها... دیگر بعضی احساسات... نیازی به کلمه نداشتند. ادامه دارد... ✨ نظرتون درباره این پارت؟ حدساتون رو ناشناس بفرستین: [https://t.me/daraghosh_razhabot]
без подписи
گفته که باید از تاشاجاک برهه کنار
بنظرتون نورهاک یا شبهاک😱😱😱😱
این پیام رو ریپلای بزنید/فور کنید و آهنگ موردعلاقهتون از علیرضا قربانی رو بفرستید 💘
این پیام رو ریپلای بزنید/فور کنید و آهنگ موردعلاقهتون از علیرضا قربانی رو بفرستید 💘
راستی امروز پارت داریما در جریان هستین دیگه؟🙂↕️
Kader'e de aşk olsun, yazdı kavuşturmadı. #edit
🤓 موضوع: موسیقی کی پاپ🇰🇷🎤 👤✅✅✅⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️ (41 ❣️) 𝖫𝖾𝗒𝗅𝖺 👤❌✅✅⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️ (40 ❣️) - 𝖱𝖾𝗒 👤❌✅✅⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️ (39 ❣️) نیک 👤✅✅❌⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️ (37 ❣️) Farnaz 👤✅❌✅⚪️⚪️⚪️⚪️…
یدور با برندا نظرتونه🚶♂️🚶♂️🚶♂️🚶♂️🚶♂️🚶♂️🚶♂️🚶♂️🚶♂️🚶♂️🚶♂️
چقد بی سوادم😭
без подписи
بازم اونی که برنده شده منم ... ! ادیت دیروز و اگه اینستا ندیدید اینجا ببینید 🥲🤍 #TBD #Edit @orelhome |🏠✨🐣
سلامم قشنگمم من تازه عضو چنلت شدم و تازه شروع کردم رمان هات رو دارم میخونم چقدر تو خفن خوشگل نوشتی دختر 🥹🎀
بهش گفتم منو با یه سلبریتی شیپ کن
عزیزدلم پارت هات مثل همیشه عالی بودن و اون حسی که گفتی قشنگ توی پارت های آخر دیده میشد مرسی از وقتی که میزاری و با قلمت حس و حال داستان رو بهمون نشون میدی 😘❤️
без подписи