از جنسِ زَجر-
Статистика"ورودِ افرادِ شاد اکیدا ممنوع" مَن از ناگفتهها ودردهایم مینویسم؛ کنارم بنشین، و جرعهای از«دَردهایم» را با حبهای «بُغض» سر بکش_ http://t.me/HidenChat_Bot?start=5527551368 میخونم.
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 41
- Всего постов
- 41
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 224
- 1/48двое суток
- 256
- 1/72трое суток
- 276
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
اما او بیش از حد خسته بود، آن قدر خسته که بعضی شبها دلش میخواست فقط چند دقیقه از خودش بیرون بیاید. چند دقیقه یک آدمِ دیگر باشد. یک آدمِ معمولی که وقتی دلش میشکند، بتواند گریه کند، بتواند داد بزند، بتواند یقهی یکی را بگیرد و او را مقصر بداند، ولی او حتی بلد نبود بگوید چه دارد به او میگذرد. همه چیز را در خودش میریخت؛ غم را، دلتنگی را، تحقیر را، تنهایی را، قضاوت را، حتی آن حرفهایی که هیچ وقت نباید میشنید را _
مدتهاست تمامِ واژههای شادِ جهان از دهانم گریخته اند، تنها واژهای که مانده غم است، که تا کنون بسیار جسارت داشته_
من؟ پریشان، پراکنده، متفرق، بینوا_
یک حالیَم. نِمیدانم دقیقاً چه حال! حسِ مرغِ سرکَنده مثلا، حسِ ساییده شدنِ دندانها به هم، یا شاید حسِ ماهیِ پرتاب شده به ساحِل. حسِ از خواب پریدنِ موقع غروب. حسِ بیخوابی. حسِ سردردِ بی دلیل. حسِ یک موزیکِ غمانگیز، حسِ شنیدن اذانِ صبح و اعدام. بله خلاصه، خیلی یِک حالیَم_
عجیب دردناکم_
видео или голосовое, без подписи
اما چه خالیام از خویش؛ همچون پیراهنی درونِ کمد، که صاحبش مُرده_
جهان با پیراهنِ سفیدش از صلح میگفت، و ما در صفِ طولانیِ گورها ایستاده بودیم و تمرینِ امید میکردیم_
«خستهام از این دویدنهای بیسرانجام. انگار کسی درونم نشسته و تارهایِ وجودم را به “نرسیدن” میدوزد. دیگر نمیخواهم رویا ببافم؛ فقط میخواهم وقتی برای چندمین بار در آینه به چشمهایِ غریبهیِ خودم خیره میشوم، بفهمم آنکه نگاهم میکند، همان منِ شکستخورده است؛ یا سایهای از کسی که قرار بود زندگی کند، اما میداند که نمیتواند، ولی همچنان با سماجت میخواهد صبر کند، تحمل کند، سنگ باشد و… دوام بیاورد، دوام بیاورد، دوام بیاورد، دوام بیاورد…»_
☊🖤_
غمگین، مثلِ درختی که زمستان خوابید، و دیگر بیدار نشد_
«انگار هیچچیز بابِ میلِ هیچکس نیست.»_
ای قلم، تقدیرِ ما بسی غلط تحریر شد_
و شاید مرگ، جبرانِ اشتباهِ وجود داشتن است_
من از خودم فاصله میگیرم، دیوار هِی نزدیکتر میشه. میخندم و دردامو میشمارم، تلخِ ولی شاید دلم وا شه... وقتی برای غصههام جا نیست دیوارُ هُل میدم غمام جاشه_
خاطرهها روحم را تنگ کردهاند؛ آزادی مُیَسَر نیست_
فکر کردن رنجم میدهد_
نمیدانم با این همه زخمی که از زندگی خوردهام، چگونه هنوز هم به زندگی تن میدهم_
من از کِی اینطور شدم؟ سرگردان، غمگین، دلتنگ، بیحوصله... انگار تمامِ شادیهایم را یکجا در قمار باختهام_
تنم بوی غم میدهد؛ در دهانم چکاوکی محزون شعر میسراید، و در چشمهایم، تا چشم کار میکند، دریا، دریا، اندوه ریختهاند_