tgindex
داســتـان‌وحــکایت📚

داســتـان‌وحــکایت📚

Статистика

#حکایاتی‌از #سعدی #عبیدزاکانی_بهلول #ملانصرالدین #رازمثل‌ها #کلیپ_های_طنز_و_فان

Последний пост
25 янв.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
26
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Развлечения
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
399
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
141
26 постов
Вовлечённость
35,3%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 26
Упоминаний
4
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • هزار و یک حکایت جذاب👇👇 #داستان_و_حکایت 👇👇👇 📚 @dastanhekayat 👆& Welcome &👆 ╚═════🍃🌺🍃═╝

  • 29 дек.14832из mossbati

    🩷🌸لحظه ی تحویل سال ۱۴۰۵، روز جمعه ۲۹ اسفند، برابر با ۳۰رمضان ساعت ۱۸:۱۶ دقیقه نماد سال ، اسب🐎 اسب نماد: انرژی، شور و نشاط و آزادی امیدواریم ۴۰۵ سالی پر از شادی و سلامتی، برکت و پر از بارندگی باشه.. و فکر کنم، با این اوصاف این اولین بارمون باشه تو عمرمون که دو تا عید رو  در یک روز خواهیم دید به امید خدا.. و من از الان هر دو عید رو بهتون تبریک میگم♡♧ :) باید که به فال نیک گرفت، این چند روخداد زیبا رو.. عید نوروز، عید فطر، اول سال، اول ماه، اول هفته، اول شوال #من_پر_از_انرژی_مثبت_هستم ⤴️تکرارکن 💖Join👇 🌸🍃😃 @mossbati      ☜مثبت باش معجزه می‌کنه😍 #محمدحسام

  • 📅 آینه عبرت 🕰 📣 سه قطره خون 🌿 گنبد فیروزه‌ای بقعه‌ امامزاده عبدالله(علیه‌السلام) از دور به چشم می‌آید. امامزاده از نسل امام علی‌بن‌الحسین (علیه‌السلام) است. مزار سه دانشجوی دانشکده‌ فنی شهید شده در ۱۶ آذرماه ۱۳۳۲ در بخش شمال غربی آرامگاه قرار گرفته. 🌷 می‌دانم چهره‌های شناخته‌شده‌ای در این آرامگاه هستند، از «نظام‌السلطنه مافی» گرفته تا خاندان «پورمفخم» و «پورممتاز». «حسن وحیدی دستگردی» شاعر و «مهدی برکشلی» پژوهشگر موسیقی ایران و «عمادالکتاب قزوینی» نیز از ساکنان دیگر این دیار خاموش هستند. یکی از مهم‌ترین چهره‌هایی که در این خانه آخرت مسکن گزیده‌اند، یکی «عبدالحسین‌ تیمورتاش» است و دیگری «شیخ خزعل» که هر دو به دستور مستقیم رضاخان سر به نیست شدند. 🌿 سه سنگ مزار «محمد بزرگ‌نیا»، «احمد قندچی» و «مهدی شریعت‌رضوی» در این میان جلب نظر می کنند. دیدن هر سه آنها در کنار هم بی‌اختیار آدم را می‌برد به آذر ۳۲؛ به صبحی که مثل هر روز در آن روزهای سرخوردگی بعد از کودتای آمریکایی ٢٨ مرداد این سه تن دفتر و کتاب‌هایشان را برداشتند و به سمت دانشگاه فنی رفتند و در ورودی دانشگاه، لباس‌های سبز گارد جانباز در چشمشان شکست. در ذهنم می‌روم به کلاس ساعت ۱۰ که سربازها ریختند و حرمت کلاس را شکستند. به ساعتی بعد که همه معترض از کلاس‌ها بیرون آمدند. هر سه آنها همان‌جا لابه‌لای همکلاس‌هایشان بودند، وقتی رگبار گلوله به سمت‌شان گرفته شد. 🔹 دکتر علی شریعتی، او و دو همراهش را «سه قطره خون» نامید؛ قربانیان ورود «نیکسون» رئیس‌جمهور آمریکا به ایران. هزار و یک حکایت جذاب👇👇 #داستان_و_حکایت 👇👇👇 📚 @dastanhekayat 👆& Welcome &👆 ╚═════🍃🌺🍃═╝

  • ‍ علی هر روز بعد از مدرسه مستقیم به رستوران کوچک پدرش، “کبابی ماهان” میرفت. مادرش شش ماه بود که با سرطان میجنگید، و هزینه های درمان تمام پس انداز خانواده را بلعیده بود. رستوران هم روزی ده مشتری بیشتر نداشت. یک روز عصر، معلم نقاشی از بچه ها خواست آرزوی قلبی خود را بکشند. علی بشقابی پر از کباب کشید و بالایش نوشت: «اگر همه اینا رو بخورن، مامان خوب میشه!». آن شب، پدر با چشمان گریان تابلوی نقاشی را روی دیوار ورودی چسباند. دختری جوان که برای شام آمده بود، از تابلوی زرد رنگ عکس گرفت و استوری کرد: *«این تابلو رو ببینید! اگر امشب اینجا شام بخوریم، شاید معجزه اتفاق بیفته...»*. صبح روز بعد، پدر علی با تماسهای پی در پی بیدار شد: ”رزرو میز برای ۵۰ نفر دارید؟ از تهران اومدیم!” در سه روز، رستوران مملو از مشتریانی بود که از شهرهای مختلف آمده بودند. یکی از آنها، دکتر علیزاده، متخصص سرطان بود که داوطلبانه درمان مادر علی را بر عهده گرفت. روزی که مادر از بیمارستان مرخص شد، تلویزیون ملی از رستوران گزارش زنده پخش کرد: ”اینجا جایی است که یک نقاشی کودکانه، قلب یک محله را تکان داد.” پایان داستان: علی حالا در دانشگاه پزشکی تحصیل میکند. روی دیوار رستوران هنوز آن تابلوی زرد رنگ، زیر شیشهای طلایی نگهداری میشود و پایینش نوشته شده: «معجزه وقتی اتفاق میافتد که دستهای کوچک، دلهای بزرگ را صدا بزنند». قربون دستان کوچک درودبرقلبهای بزرگ 🌸🌸🌸🌸❤️❤️❤️ هزار و یک حکایت جذاب👇👇 #داستان_و_حکایت 👇👇👇 📚 @dastanhekayat 👆& Welcome &👆 ╚═════🍃🌺🍃═╝

  • #ضرب‌المثل «آفتابه دزد» : زمانی که آفتابه‌ها از مس بود ، آن‌ها دارای ارزش مادی خوبی بودند اما بعد از آن که آفتابه‌های پلاستیکی آمد ، این آفتابه تبدیل به چیزی بی ارزش شد ، برای همین اگر کسانی که آفتابه‌های مسی را می‌دزدیدند ، دارای مشتری‌های دست به نقد بودند، برای این آفتابه‌های پلاستیکی هیچ مشتری نبود. کسی که از مسجد یا سایر مکان‌های عمومی وخصوصی آفتابه می‌دزد ، دزدی خرده پا و بی عرضه است که نمی‌تواند دزدی‌های بزرگ انجام دهد. ضرب المثل آفتابه دزد در مورد کسانی به کار می‌رود که دزدی‌های کوچک انجام می‌دهند و در پرونده‌های بزرگ کاره‌ای نیستند. هزار و یک حکایت جذاب👇👇 #داستان_و_حکایت 👇👇👇 📚 @dastanhekayat 👆& Welcome &👆 ╚═════🍃🌺🍃═╝

  • ☯️هیچ‌وقت عوض نشو رفتم توی مغازه کامپیوتری گفتم: ببخشید این تبلت من یهویی خاموش شد مغازه‌د‌ار گفت: باشه یه نگاهی بهش می‌ندازم. ممکنه Lcd سوخته باشه. اگه سوخته بود عوضش کنم؟ گفتم بله لطفاً، خیلی احتیاج دارم گفت فردا بعد از ظهر بیایید تحویل بگیرین. با خودم گفتم خوب یه ۷۰۰ ۸۰۰ تومنی افتادم تو خرج و ‌روز بعدش رفتم و خلاصه تبلت رو سالم بهم تحویل داد. گفتم: هزینه‌ش چقدر میشه گفت: هیچی، چیز مهمی نبود فقط کابل فِلَتش شل شده بود، سفت کردم همین تشکر کردم و اومدم بیرون... نشستم تو ماشین ولی دلم طاقت نیاورد. می‌تونست هر هزینه‌ای رو به من اعلام کنه و منم خودم رو آماده کرده بودم... کنار پاساژ یک شیرینی فروشی بود. یک بسته شکلات گرفتم و دوباره رفتم پیشش. گذاشتم رو پیشخوان و بهش گفتم: *دنیا به آدم‌هایی مثل شما نیاز داره... لطفاً هیچ‌وقت عوض نشو* از بالای عینکش یه نگاهی بهم انداخت و متوجه موضوع شد. گفت؛ حرف پدرم رو بهم زدی که چند وقت پیش فوت شد اونم میگفت *همیشه خوب باش و عوض نشو حتی اگه همه بهت بدی کنن* در راه برگشت به این فکر می‌کردم که تغییر در آدم‌ها به تدریج اتفاق می‌افته. تنها چیزی که می‌تونه ما رو در مسیر درستکاری و امانت‌داری حفظ کنه یک جمله ساده از عزیزترین آدم زندگیمونه... *آدمِ خوب! هیچ وقت عوض نشو...* از هزاران، یکنفر اهل دل اند مابقی تندیسی از آب و گِل اَند هزار و یک حکایت جذاب👇👇 #داستان_و_حکایت 👇👇👇 📚 @dastanhekayat 👆& Welcome &👆 ╚═════🍃🌺🍃═╝

  • 💬هدیه متعلق به کیست؟ روزی مردی از شهر دور به نزد بودا آمد تا او را امتحان کند. او در حضور دیگران به مسخره کردن بودا پرداخت هر کاری که می‌توانست انجام داد تا او را عصبانی کند. اما بودا هیچ حرکتی نکرد. فقط رو به مرد کرد و گفت: می توانم از تو سوالی بپرسم؟ مرد گفت: بله بودا گفت: اگر کسی هدیه‌‌ای به تو بدهد و تو آن را نپذیری، این هدیه متعلق به کیست؟ مرد گفت: معلوم است متعلق به خود کسی است که آن هدیه را بخشیده است. بودا خندید و گفت: پس اگر من از پذیرفتن سخنان نادرست شما اجتناب کنم، همه این حرف‌ها مال خودتان خواهد بود! ‌‎‌‌‌‎ هزار و یک حکایت جذاب👇👇 #داستان_و_حکایت 👇👇👇 📚 @dastanhekayat 👆& Welcome &👆 ╚═════🍃🌺🍃═╝

  • 📖 #حکایتی بسیار زیبا و خواندنی نگاه متفاوت مردم به یک مسئله خر مشهدی رجب را شبانه دزدیدند. صبح شد و داد مشهدی رجب بالا رفت. اهالی روستا جمع شدند. یکی گفت : تقصیر معمار است که دیوار را کوتاه ساخته، دزد براحتی اومده داخل. یکی گفت : تقصیر نجار است، درب طویله را محکم نساخته. یکی گفت : تقصیر قفل‌ساز است، قفل ضعیفی ساخته. یکی گفت : تقصیر خود الاغ است که سر وصدا نکرده تا مشهدی رجب بفهمه. یکی گفت : تقصیر خود مشهدی رجب است که شب‌ها می‌رفته راحت می‌خوابیده، اون باید روزها می‌خوابید و شب‌ها کنار الاغش می‌نشست. خلاصه همه مقصر بودند، به جز شخص دزد. هزار و یک حکایت جذاب👇👇 #داستان_و_حکایت 👇👇👇 📚 @dastanhekayat 👆& Welcome &👆 ╚═════🍃🌺🍃═╝

  • پدر پیر و دیوار پدرم دیگر پیر شده بود. هنگام راه‌رفتن، اکثراً به دیوار تکیه می‌داد. به‌تدریج، آثار انگشتانش روی دیوارها نمایان می‌شد، آثاری که نشانه‌ای از ضعف و ناتوانی‌اش بود. همسرم از این نشانه‌ها ناراحت می‌شد. او زیاد شکایت می‌کرد که دیوارها کثیف شده‌اند. روزی پدرم سردرد شدید داشت. روغن به سرش مالید و طبق عادت به دیوار تکیه داد، که باعث شد لکه‌های روغن روی دیوار بیفتد. زنم از این کار ناراحت شد و با لحنی تند به پدرم گفت: "لطفاً به دیوار دست نزنید!" پدرم خاموش شد. در چشمانش اندوه عمیقی دیده می‌شد. شب گذشته بین من و همسرم مشاجره‌ای صورت گرفته بود، بخاطر همین چیزی نگفتم. یعنی، از رفتار بی‌ادبانه‌ی همسرم خجالت کشیدم، ولی چیزی نگفتم. از آن روز به بعد، پدرم دیگر به دیوار تکیه نداد. تا این‌که یک روز تعادلش را از دست داد و افتاد. استخوان رانش شکست. عمل جراحی انجام شد، اما به‌طور کامل خوب نشد و بعد از چند روز ما را گریان تنها گذاشت. احساس پشیمانی شدیدی در دلم بود. نگاه خاموش پدرم هنوز هم مرا رها نمی‌کند. نه می‌توانم او را فراموش کنم، نه خودم را ببخشم. مدتی بعد تصمیم گرفتیم خانه را رنگ کنیم. وقتی نقاش‌ها آمدند، پسرم که پدربزرگش را بسیار دوست داشت، نگذاشت دیوارهایی که نشانه‌های انگشتان پدربزرگش را داشتند رنگ شوند. نقاش‌ها آدم‌های فهمیده‌ای بودند. دور آن نشانه‌ها دایره‌های زیبایی کشیدند، طوری‌که گویی دیوارها اثر هنری زیبایی بودند. به‌تدریج، آن نشانه‌ها به نشانه‌ی خانه‌ی ما تبدیل شدند. هر که می‌آمد، حتماً از آن دیوار تعریف می‌کرد، اما هیچ‌کس نمی‌دانست که پشت آن زیبایی، یک حقیقت دردناک نهفته است. زمان گذشت، و من نیز اکنون پیر شده‌ام. روزی هنگام راه‌رفتن به دیوار تکیه دادم. همان لحظه گذشته به خاطرم آمد برخورد همسرم با پدرم، سکوت او، و رنج او. خواستم بدون تکیه قدم بزنم. پسرم که همه چیز را می‌دید، فوراً پیش آمد و گفت: "بابا، لطفاً به دیوار تکیه بدهید، وگرنه ممکن است بیفتید!" سپس نوه‌ام دوان‌دوان آمد و گفت: "بابا بزرگ، می‌توانید از شانه‌ی من بگیرید!" با شنیدن این حرف‌ها چشمانم پر از اشک شد. کاش… کاش من هم با پدرم همین‌گونه مهربانی کرده بودم شاید هنوز چند روزی بیشتر با ما می‌ماند. پسرم و نوه‌ام مرا به آرامی تا اتاقم رساندند. بعد نوه‌ام کتاب رسم خود را آورد. نشانم داد که معلمش از یکی از نقاشی‌هایش زیاد تعریف کرده بود. آن تصویر، تصویر همان دیواری بود که آثار انگشتان پدرم را داشت. در پایین آن تصویر، معلم نوشته بود: "چه خوب است اگر هر کودک با بزرگان خود چنین مهربانی داشته باشد!" رفتم به اتاقم، و در حالی‌که در یاد پدر مرحومم آهسته آهسته گریه می‌کردم، از خداوند طلب بخشش نمودم. پیام پایانی: ما همه روزی پیر خواهیم شد. بزرگانی که امروز در کنار ما هستند، نماد زنده‌ی زحمت‌ها، قربانی‌ها، و مهربانی‌های گذشته‌اند. قدم‌های لرزان‌شان تمسخر نمی‌خواهند، بلکه تکیه‌گاه می‌خواهند. صدای لرزان‌شان خاموشی نمی‌خواهد، بلکه جواب محبت‌آمیز می‌طلبد. یاد داشته باشید: محبتی که امروز به بزرگان‌تان می‌کنید، فردا فرزندان‌تان همان محبت را به شما خواهند کرد. باور کن رفیق به قول شاعر: قصد من نیت آزار نبود جنس من در خور بازار نبود جنسم از خاک و دلم خاکی تر روح من از خود من شاکی تر جنسم از رنگ طلا بود نه از جنس طلا دل گرفتار بلا بود و سزاوار بلا...

  • #ضرب‌المثل « من می‌گم نره، تو می‌گی بدوش» : درباره این ضرب المثل حکایتی وجود دارد که می‌گویند به نادرشاه افشار مرتبط است. می‌گویند که روزی نادرشاه از لشگر خود جدا مانده و گم شده بود. او که تشنه و گرسنه به دنبال اطرافیانش می‌گشت، به خانه پیرزنی فقیر رسید. نادرشاه از پیرزن نان و آب خواست، او آورد اما غذا به مذاق پادشاه خوش نیامد . در همین حین صدای گاوی از حیاط به گوش رسید ، نادر شاه به زن گفت که برو برای من شیر بدوش و بیاور تا جان بگیرم، پیرزن جواب داد که این گاو نر است و شیر ندارد. نادرشاه چند بار اصرار کرد و پیرزن همان را گفت . این ضرب المثل برای زمانی به کار می‌رود که کسی تقاضایی ناممکن و غیر ممکن داشته باشد و چیزی که می‌خواهد غیر ممکن باشد. هزار و یک حکایت جذاب👇👇 #داستان_و_حکایت 👇👇👇 📚 @dastanhekayat 👆& Welcome &👆 ╚═════🍃🌺🍃═╝

  • 🔆تجسّم مهربانى حضرت آية اللّه حاج ميرزا جواد آقا تهرانى (رضی الله عنه ) با همه مهربان بود و خوش رفتار. هيچ كس را نيازرد، حتّى آزار مورى را تاب نمى آورد. اين جريان كه از خانواده ايشان نقل شده معروف است : آخر شبى از مسافرت برمى گردند. ديروقت است و موقع خواب و استراحت . به ملاحظه اينكه خانواده ناراحت و بدخواب نشوند از كوبيدن در خوددارى مى كند. پشت در تكيه مى زند و منتظر مى ماند. پس از لحظاتى همسر ايشان كه مشغول خواب و استراحت بوده اند در عالم رؤ يا مى بينند كه كسى به او مى گويد: برخيز! برخيز و در منزل را بگشاى ! همسر محترمه ميرزا جواد آقا از خواب بلند مى شود و در را باز مى كند و مى بيند ميرزا پشت در است . سؤ ال مى كند: آقا! حال كه از سفر آمده ايد پس چرا در نزديد؟ آقا مى فرمايد: ديدم نيمه شب است و ديروقت ، نخواستم اسباب زحمت شما را فراهم كنم ! ✨✨هرگز از كسى به بدى ياد نكرد و به احدى رخصت غيبت نمى داد. اگر كسى به قصد غيبت لب مى تكاند مى فرمود: يا بايد در گوش خود پنبه اى بگذارم كه اظهارات شما را نشنوم و يا از خدمتتان مرخص شوم ! 📚فضلنامه مشكاة : شماره 36، ص 59. هزار و یک حکایت جذاب👇👇 #داستان_و_حکایت 👇👇👇 📚 @dastanhekayat 👆& Welcome &👆 ╚═════🍃🌺🍃═╝

  • ❗️‌‏سلام، ۳ ماه دیگه عیده؛ خدافظ ‌ هزار و یک حکایت جذاب👇👇 #داستان_و_حکایت 👇👇👇 📚 @dastanhekayat 👆& Welcome &👆 ╚═════🍃🌺🍃═╝

  • 🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃عدالت الهی؛ پاداش و کیفر در همین دنیا ✍️ملا مهرعلی خویی در مسجد نشسته بود که جوانی برای سوالی نزد او آمد و گفت: «پدرم قصاب است و در ترازو کم‌فروشی می‌کند، اما خدا در این دنیا عذابش نمی‌کند؟ آیا خدا هوای ثروتمندان را بیشتر دارد؟» ملا مهرعلی گفت: «بیا با هم به مغازه پدرت برویم.» وارد مغازه شدند. ملا مهرعلی از پدر جوان پرسید: «این همه خرمگس‌های زرد، آیا فقط در قصابی تو وجود دارند؟» قصاب گفت: «ای شیخ، درست گفتی! من نمی‌دانم چرا همه خرمگس‌های شهر در قصابی من جمع شده و روی گوشت‌های من می‌نشینند.» ملا گفت: «به خاطر این است که هر روز دو کیلو کم‌فروشی می‌کنی. هر روز دوهزار خرمگس مأمور هستند دو کیلو از گوشت‌های حرامی را که جمع می‌کنی، جلوی چشمان تو بخورند و کاری از دست تو برنیاید.» سپس ملا مهرعلی به انتهای مغازه رفت، چوب کوچکی از سقف کنار زد و ناگهان دیدند که زنبورهایی در کنار چوب سقف، کندوی عسلی ساخته‌اند که شهد فراوانی دارد، اما قصاب از آن بی‌خبر است. رو به پسر قصاب کرد و گفت: «پدرت هر ماه قدری گوشت به اندازه کف دست به پیرزنی بی‌نوا می‌بخشد، و این زنبورهای عسل هم هدیه خدا به او به خاطر این بخشش است.» ملا مهرعلی رو به پسر کرد و گفت: «ای پسر، بدان که خداوند حرام را برمی‌دارد و حلال را برمی‌گرداند، هرچند که حرام را جمع کنی و حلال را ببخشی. پس ذره‌ای در عدالت او در این دنیا بر خود تردید راه نده.» هزار و یک حکایت جذاب👇👇 #داستان_و_حکایت 👇👇👇 📚 @dastanhekayat 👆& Welcome &👆 ╚═════🍃🌺🍃═╝

  • 💠 توصیه مهم آیت الله مجتهدی تهرانی به زیارت علما در حرم اهل بیت 🔸 شیخ بهایی در زمان شاه عباس، شیخ الاسلام ایران بود قبر ایشان در حرم مشهد است. سر قبرش بروید و فاتحه ای بخوانید. سه عالم مشهور در مشهد هستند که خیلی ها متوجه نیستند ما هر وقت به مشهد می رویم مقیدیم که سر مزار آنها برویم. 🔸 یکی از آن علما شیخ بهایی است که قبرش در خود حرم است سر قبر او بروید و دعا بخوانید و قرآن بخوانید. بعضی از علما هم آنجا دفن هستند یکی شیخ حر عاملی در گوشه صحن اسماعیل طلایی در زیر زمین است عالم دیگر شیخ طبرسی است آیت الله نخودکی هم در گوشه صحن اسماعیل طلایی است که غالبا به آنجا می روند و دعا می خوانند. 🔸 شیخ بهایی با شاه عباس یک سفری مشرف می شوند به نجف، در آنجا بین شیخ بهایی و مقدس اردبیلی سر موضوعی مباحثه می شود، شاه عباس هم نشسته و نگاه می کرد. در آن جلسه با اینکه حق به جانب مقدس اردبیلی بود ، اما مقدس حق را به شیخ بهایی می دهد و جلوی شاه عباس عرض اندام نکرد که من مثلا ... بحثی نمی شود و مجلس به نفع شیخ بهایی تمام می شود. 🔹فردای آن روز، مقدس اردبیلی تو کوچه با شیخ بهایی روبرو می شود و به شیخ بهایی می فرماید: آن مطلبی که شما دیشب فرمودید ، به این دلیل و به این دلیل و به این دلیل اینطور نیست و اینطور هست که من می گویم. شیخ بهایی فرمود: چرا دیشب این را نفرمودید؟ مقدس می گوید: دیشب می توانستم بگویم ولی چون شما شیخ الاسلام ایران هستی و پیش شاه محترمی، اگر من می گفتم، شما پیش شاه کوچک می شدید و این به ضرر اسلام بود. 🔹حاضر شده بود خودش را خرد کند تا شیخ بهایی کوچک نشود. این ها درس اخلاق است برای طلبه ها این چیز ها خیلی خوب است. عیب کار ما این است که وقتی انسان استاد اخلاق نبیند و نفسش تربیت نشده باشد، به این چیزها اهمیت نمی دهد. 🔹 مقدس اردبیلی عالم مهمی بود قبرش در نجف است. وقتی می خواهید به حرم مشرف شوید، دست چپ مقدس اردبیلی و دست راست علامه حلی 🔹مَثَل دو تا دربان این طرف و آن طرف درِ حرم هستند. ان شالله اگر مشرف شدید ، سر مزار این دو عالم فاتحه ای بخوانید. 📚بدیع الحکمة حکمت ۴۲ هزار و یک حکایت جذاب👇👇 #داستان_و_حکایت 👇👇👇 📚 @dastanhekayat 👆& Welcome &👆 ╚═════🍃🌺🍃═╝

  • مردی با همسرش به پیک‌نیک می‌روند.پس از این‌که خودروی خود را در کنار جاده پارک می‌کنند، زن خطاب به مرد می‌گوید: "بریم بشینیم زیر اون درخت."اما مرد می‌گوید: "نه! همین وسط جاده بهتره! زود زیرانداز رو پهن کن!"زن می‌گوید: "آخه این‌جا که ماشین می‌زنه بهمون!"ولی مرد با اصرار وسط جاده زیرانداز را پهن می‌کند و می‌نشینند وسط جاده! بعد از مدتی یک تریلی با سرعت به سمت آن‌ها می‌آید و هرچه بوق می‌زند، آن‌ها از جایشان تکان نمی‌خورند؛ کامیون هم مجبور می‌شود فرمان را بپیچاند و مستقیم به همان درختی که در آن نزدیکی بود اصابت می‌کند.مرد که این صحنه را می‌بیند، رو به زنش می‌گوید: "دیدی گفتم وسط جاده امن‌تره! اگه زیر اون درخت بودیم الان هر دومون مُرده بودیم!!!" برخی از افراد تحت هیچ شرایطی نمی‌خواهند اشتباه خود را بپذیرند و همیشه به‌شکلی کاملاً حق به جانب صحبت می‌کنند؛اگر هم اتفاقی بیفتد شروع به فرافکنی کرده و دیگران را مقصر می‌دانند. ‎هزار و یک حکایت جذاب👇👇 #داستان_و_حکایت 👇👇👇 📚 @dastanhekayat 👆& Welcome &👆 ╚═════🍃🌺🍃═╝

  • 🌸✨🌸✨🌸✨🌸 💚وقتی خدا در عمق جان جای داشته باشد 📦مرحوم آیت الله کوهستانی چند سال قبل از انقلاب فوت کردند. کسانی که در شمال ایران هستند یعنی در استان مازندران و گلستان این بزرگوار را که از اولیای خدا بود خوب می شناختند. الان هم در شهر کوهستان که در نزدیک ساری است، مدرسه ی ایشان که بسیار بامعنویت هم است، برقرار است. کسانی که در هنگام مرگ اطراف ایشان بودند نقل می کنند که با اینکه آقا دو یا سه روز آخر حال حرف زدن نداشتند. 🔸اما در لحظات آخر، یکی از اطرافیان از ایشان سوال کردند که آیا شما ذکر خود را می گویید؟ ایشان فرموده بودند که خدا لعنت کند شیطان را من هرموقع می خواهم ذکر بگویم سرفه ام می گیرد. 🔸 اما من به دهان او می زنم و ذکر خود را می گویم. این افراد این چیزها را فراموش نمی کنند چون خدا در دل آنها بوده است. 📦مرحوم آیت الله طباطبایی، فارابی زمان ما، در هنگام مرگ دچار فراموشی شدیدی شده بودند. طوری که بسیاری از اصطلاحات علمی و فلسفه ها و قیل و قال های کلامی رافراموش کرده بودند. 🔹حتی رئیس بیمارستانی که ایشان بستری بودند می گفتند اگر یک لیوان آب به دست ایشان می دادیم همینطور در دست خود نگاه می داشتند مگر اینکه به ایشان می گفتیم آن را بخورید. اما با این وجود برخی از بستگان ایشان می گفتند ما دیدیم در لحظات آخر لب ایشان تکان می خورد و گویی حرف می زنند. 🔹از ایشان سوال کردیم که چکار می کنید؟ فرمودند تکلم. گفتیم تکلم با چه کسی؟ گفت با حضرت حق. این را فراموش نکرده چون در جان او رسوخ کرده است هزار و یک حکایت جذاب👇👇 #داستان_و_حکایت 👇👇👇 📚 @dastanhekayat 👆& Welcome &👆 ╚═════🍃🌺🍃═╝

  • 🖇️💙☕ حکایت چنگیزخان نتوانست بخارا را تسخیر کند نامه ای نوشت که هرکس با ما باشد ، در امان است ! اهل بخارا دو گروه شدند ، یک گروه مقاومت کردند و گروه دیگر با او همراه شدند. چنگیزخان به آن ها نوشت: باهمشهریان مخالف بجنگید ، و هر چه غنیمت به‌دست آوردید، از آن شما باشد و حاکمیت شهر را نیز به شما می‌دهیم ! ایشان پذیرفتند و آتش جنگ بین این دو گروه مسلمان شعله‌ور شد... و در نهایت، گروه مزدوران چنگیز خان پیروز شدند اما شکست بزرگ آن بود که او دستور داد گروه پیروز خلع سلاح و سربریده شوند! چنگیز گفته‌ی مشهورش را گفت: اگر اینان وفا می‌داشتند، به خاطر ما بیگانگان، به برادرانشان خیانت نمی‌کردند! این عاقبت خود فروشان است.. هزار و یک حکایت جذاب👇👇 #داستان_و_حکایت 👇👇👇 📚 @dastanhekayat 👆& Welcome &👆 ╚═════🍃🌺🍃═╝

  • 🌹🌸🌸🌺🌸🌸 💫📚 #داستان_کوتاه مردی با همسرش به پیک‌نیک می‌روند. پس از این‌که خودروی خود را در کنار جاده پارک می‌کنند، زن خطاب به مرد می‌گوید: بریم بشینیم زیر اون درخت. اما مرد می‌گوید: نه! همین وسط جاده امن‌تره! زود زیرانداز رو پهن کن! زن می‌گوید: آخه این‌جا که ماشین می‌زنه بهمون! ولی مرد با اصرار وسط جاده زیرانداز را پهن می‌کند و می‌نشینند وسط جاده! بعد از مدتی یک تریلی با سرعت به سمت آن‌ها می‌آید و هرچه بوق می‌زند، آن‌ها از جایشان تکان نمی‌خورند؛ کامیون هم مجبور می‌شود فرمان را بپیچاند و مستقیم به همان درختی که در آن نزدیکی بود اصابت می‌کند. مرد که این صحنه را می‌بیند، رو به زنش می‌گوید: دیدی گفتم وسط جاده امن‌تره! اگه زیر اون درخت بودیم الان هر دومون مُرده بودیم!!! #نتیجه_اخلاقی 👈برخی از افراد تحت هیچ شرایطی نمی‌خواهند اشتباه خود را بپذیرند و همیشه به‌شکلی کاملاً حق به جانب صحبت می‌کنند؛اگر هم اتفاقی بیُفتد شروع به فرافکنی کرده و دیگران را مقصر می‌دانند. ‌‎ هزار و یک حکایت جذاب👇👇 #داستان_و_حکایت 👇👇👇 📚 @dastanhekayat 👆& Welcome &👆 ╚═════🍃🌺🍃═╝

  • 📖#حکایتی بسیار زیبا و خواندنی نگاه متفاوت مردم به یک مسئله *خر مشهدی رجب را شبانه دزدیدند.* *صبح شد و داد مشهدی رجب بالا رفت.* *اهالی روستا جمع شدند.* *یکی گفت : تقصیر معمار است که دیوار را کوتاه ساخته، دزد براحتی اومده داخل.* *یکی گفت : تقصیر نجار است، درب طویله را محکم نساخته.* *یکی گفت : تقصیر قفل‌ساز است، قفل ضعیفی ساخته.* *یکی گفت : تقصیر خود الاغ است که سر وصدا نکرده تا مشهدی رجب بفهمه.* *یکی گفت : تقصیر خود مشهدی رجب است که شب‌ها می‌رفته راحت می‌خوابیده، اون باید روزها می‌خوابید و شب‌ها کنار الاغش می‌نشست.* *خلاصه همه مقصر بودند، به جز شخص دزد.* هزار و یک حکایت جذاب👇👇 #داستان_و_حکایت 👇👇👇 📚 @dastanhekayat 👆& Welcome &👆 ╚═════🍃🌺🍃═╝

  • ✉️#جالب_و_خواندنی. چهارم ریاضی بودیم. دو سه روز از آغاز سال تحصیلی بیشتر نگذشته بود. جو مدرسه هم خیلی بگیر ببند بود و آوردن نوار کاست به مدرسه یه چیزی بود تو مایه های قتل شبه عمد! یه ناظم داشتیم به اسم آقای شریفی که تازه از شهربابک اومده بود. آدمی بود  سختگیر ودر عین حال ساده دل.  یه روز یکی از بچه ها نوار جدید شهرام شب پره رو آورده بود مدرسه که تو راهرو از جیبش افتاد. بلافاصله آقای شریفی عین عقاب پیداش شد ولی خوشبختانه تو شلوغی زنگ تفریح نفهمید از جیب کی افتاده. از سعید، که اتفاقا نوار هم مال اون بود،  پرسید این مال کیه؟ اونهم گفت آقا مال هر کی هست اسمش روش نوشته! چون نوار دم کلاس ما پیدا شده بود حدس زد مال یکی از ماست. آقای شریفی گذاشت همه اومدن سر کلاس بعد اومد تو و بلند گفت مبصر کلاس؟ من بلند شدم گفتم بله آقا. گفت شهرام شب پره کدوم یکیه؟! گفتم آقا امروز نیومده! گفت هر وقت اومد راهش نمیدی تو کلاس، بیارش دفتر! گفتم چشم. این قضیه تو مدرسه پیچید و شده بود سوژه خنده. گذشت تا چند روز بعد که آقای شریفی منو احضار کرد دفتر. با یه لحن شماتت آمیزی گفت آقا رضا من از شما انتظار نداشتم به من دروغ بگی! من گفتم چه دروغی گفتیم آقا؟  گفت سر قضیه شهرام شب پره. آه از نهادم بلند شد و تو دلم گفتم یکی منو لو داده. تته پته کنان پرسیدم چی شده مگه آقا؟ گفت: من از بچه ها پرسیدم گفتند امسال اصلا اینجا ثبت نام نکرده، رفته دبیرستان واعظی! یه نفس راحتی کشیدم و گفتم آقا من روز اول سال دیدمش، فکر کردم هنوز میاد اینجا. گفت همون بهتر که رفت، بچه های مردم رو منحرف میکرد. از خاطرات #رضا۰عطاران ‌‎‌‌‌‎هزار و یک حکایت جذاب👇👇 #داستان_و_حکایت 👇👇👇 📚 @dastanhekayat 👆& Welcome &👆 ╚═════🍃🌺🍃═╝