کانال داستان🥇
Статистикаهمه ما یک داستان جالب در زندگی داریم 😍 داستان های شما را به روایت در می آوریم 💬 داستان های زندگی شما 🧜🫂 داستان های آموزنده 👫 داستان های واقعی👀 برای تجربه و یک زندگی بهتر 🫶 ارسال داستان به صورت ویس یا نوشتاری🔻 @Soshahe ..
- Последний пост
- 8 окт. 2023 г.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
‼️پستهای امروز که شامل چند پست آموزشی هست مربوط به چگونگی ابراز احساسات 🍑برای دوستان مجرد🤡 و متاهل🥸 هست که خیلی به کارتون مياد 🔍اینمطالب خلاصه ای از چند کتاب هست که خدمتتون جمع آوری شده ، روزهای دیگه داستان داریم 😍
خدمت نباید اجباری باشد بلکه باید آزادانه صورت بگیرد. خدمت عاشقانه یعنی برآورده ساختن انتظارات همسر. اما فراموش نکنید که به جای امر، درخواست کنید؛ چراکه این ۲ واژه تفاوت معنایی بسیاری دارند. شما با درخواست، به نوعی ابراز عشق می کنید. فهرستی از کارهایی را که همسرتان دوست دارد، مطابق میل او انجام دهید. همان گونه که قبل از ازدواج مدام با خدمت کردن به یکدیگر احساس عشق می کردید در زندگی زناشویی تان نیز از این روش غافل نشوید. اگر زبان محبت به همسر شما خدمت کردن باشد، با این کار خواهید دید که چگونه رابطه تان بهتر و صمیمی تر خواهد شد. 🗣️زبان پنجم؛ لمس لمس کردن هم یکی از راه های ابراز محبت است. گرفتن دست یکدیگر، در آغوش کشیدن و رابطه زناشویی در زوجین از راه های ابراز علاقه به یکدیگر است. در صورتی که زبان همسر شما لمس کردن باشد، شاید اگر او از چیزی دلگیر یا دلتنگ باشد و گریه کند، در آغوش کشیدن او بهترین نوع عشق ورزیدن به او باشد. از شیوه های مثبت و لذت بخش برای این منظور استفاده کنید. توجه داشته باشید که همسر شما قادر به خواندن ذهن شما نیست پس بهتر است درباره نیازهای عشقی تان صحبت کنید و زبان محبتی را که باعث می شود بیشتر یکدیگر را درک کنید با همسرتان در میان بگذارید ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ عضو شو و به دوستان خود ما را معرفی کنید 😍 😀 @dastan
◀️اموزش امروز مربوط به زوج ها هست ◀️و چگونگی ابراز علاقه اونها 💬همه زوجین، زبان مشترکی برای درک عشق ندارند. ممکن است زبان محبت شما با همسرتان متفاوت باشد و از این مساله غافل باشید. ممکن است زبان محبت شما، هدیه گرفتن و زبان محبت همسرتان صرفا تایید کردن باشد. ❤️خیلی از مردان با کارهایی مانند تعمیر میز شکسته آشپزخانه، علاقه خود را به همسرشان نشان می دهند؛ در صورتی که زنان با بیان کلمات، این کار را می کنند. بالاخره زنان و مردان راه های متفاوتی برای بیان احساسات خود دارند. پس به شکلی که همسرتان از طریق آن ابراز احساس می کند، احترام بگذارید. 🗣️ زبان اول؛ تایید و تشویق شاید همسر شما از آن دسته افرادی باشد که دوست دارد با تاییدکردنش به او ابراز علاقه کنید. به عنوان نمونه، برای اینکه شب ها کیسه زباله را بیرون از خانه می برد، از او تشکر کنید. اما توجه داشته باشید که این تشکر شما باید به شیوه ای درست باشد: «ممنونم از اینکه کیسه زباله را بردی»؛ نه اینکه: «حالا که داری کیسه زباله رو می بری، تازه بوی بدش بلندشده!» بهتر است که لحن سخن تان طعنه آمیز نباشد. به یاد داشته باشید که تشویق ها، همگی بر ارزشمندی همسرتان صحه می گذارند و رابطه ای نزدیک و صمیمی بین تان خلق می کنند. با استفاده از کلام تاییدآمیز به طور شفاهی از همسرتان تعریف کنید و از اینکه برای شما کاری انجام داده، قدردانی کنید. صمیمانه به حرف هایش گوش دهید و تمام تلاش تان را برای تحقق آرزوها و اهدافش به کار برید. اگر روی نقاط ضعف همسرتان تکیه کرده اید، حتما مساله را هرچه زودتر حل و فصل کنید. هرگز با تحکم یا تهدید، درخواست یا پیشنهاد خود را منعکس نکنید و بدانید که راه های ارتباط کلامی پرمهر بسیاری وجود دارند. فهرستی از نکاتی را که همسرتان می پسندد، تهیه و بر اساس آن فهرست، از او تعریف کنید. 🗣️ زبان دوم؛ اختصاص وقت آیا تا به حال به این موضوع توجه کرده اید که همسرتان در گله و شکایتی که از شما در زندگی زناشویی اش داشته، مدام در صحبت هایش به این مساله اشاره کرده که: «چرا وقتی برای او نمی گذارید؟!» این یعنی زبان محبت و عشق ورزی به همسرتان، «وقت گذاشتن برای اوست». شاید با خودتان بگویید که شما همیشه با او بوده اید اما وقت گذاشتن به معنای توجه و تمرکز شما به همسرتان است؛ نه به معنای کنار هم بودن. بهتر است زمانی که با همسرتان هستید، او را در کانون توجه خود قرار دهید. حال که زبان محبت همسرتان را فهمیده اید، بهتر است وقتی با او هستید کاملا حواس تان به او باشد و حین صحبت با او تمرکز بیشتری داشته باشید؛ کارهای مورد علاقه همسرتان را انجام دهید و از انجام فعالیت های مشترک، لذت ببرید. هر روز حداقل ۱۰ دقیقه در مورد مسایلی غیر از کار، خانواده، وظایف و رابطه تان صحبت کنید. برخی افراد فکر می کنند همیشه در حال برقراری ارتباط با همسرشان هستند؛ در حالی که در واقع در حال انجام کارهای روزمره اند. ارتباط برقرار کردن واقعی یعنی اینکه شما در رابطه با موضوعات خصوصی، اهداف و رویاهایتان با همسرتان صحبت کنید. به عنوان نمونه، موضوعاتی مانند اینکه آیا شده برای چیزی حسرت بخوری؟ وقتی بچه بودی، مامان را بیشتر دوست داشتی یا بابا را؟ سال گذشته، بهترین کاری که انجام دادی و حالا به آن افتخار می کنی چه بوده است؟ هرچه سوالات خصوصی تر باشد، درجه صمیمیت شما بالاتر می رود. 🗣️ زبان سوم؛ هدیه دادن شاید شما برای همسرتان وقت می گذارید و مدت زمانی را به او اختصاص می دهید یا اینکه از کارهایی که برای زندگی تان انجام داده است به صورت شفاهی تشکر می کنید اما هنوز نتوانسته اید به همسرتان ابراز عشق کنید. شاید زبان محبت کردن به همسر شما، دادن هدیه باشد.برخی از هدایا گران قیمت هستند و برخی ارزان قیمت، از نظر کسی که زبان اصلی محبت او دریافت هدیه است، قیمت هدیه اهمیت چندانی ندارد؛ بلکه اعطای آن به عنوان نمادی از عشق برایش اهمیت دارد. شاید انتخاب هدیه برایتان مشکل باشد اما بدانید که حتی دادن یک شاخه گل نیز می تواند مخزن عشق او را پر کند. علایق و سلیقه همسرتان را بهتر بشناسید و تصمیم بگیرید هر ماه هدیه ای هرچند کوچک به او بدهید. بهترین هدیه برای کسی که زبان محبت او دریافت هدیه است، حضور فیزیکی شما در زمان بحران است. 🗣️ زبان چهارم؛ خدمت کردن هر کدام از شما به نوعی عشق خود را نسبت به همسرتان با انجام کارهایی نشان می دهید؛ به عنوان نمونه با پخت و پز یا چیدن میز، شستن ظرف و… و برعکس این قضیه، با بردن زباله به بیرون، نظافت پنجره ها، شستن ماشین و…. اما اگر می بینید از این مساله انتقاد دارید که همسرتان نتوانسته کاری برای شما انجام دهد، نشان می دهد که زبان اصلی محبت شما، خدمت کردن است.
◀️ گام برای تغییر شخصیت 💬اگر خصوصیات شخصیتی شما برایتان موثر واقع نمی شوند، می توانید شخصیتتان را تغییر دهید. در این مقاله به شما نشان می دهیم که در ۶ قدم، شخصیتتان را به کلی عوض کنید.اگر آماده تـغـیـیر هستید، پس دست به کار شوید. تغییر شخصیت نه تنها امکانپذیر است، بلکه زندگی را برایتان لذت بخش تر می کند. 🟢 تغییر ویژگی های شـخـصـیـتـی : تـا هـمـین چند وقت پیش، هم متخصصین و هم مردم عادی تصور می کردند که خصوصیات و ویژگی های شخصیتی تا سن ۳۰ سالگی کاملاً در فرد ثابت می شوند. از این گذشته، روانشناسان باور داشتند که بسیاری از ویژگی های شخصیتی، ژنتیکی و ارثی هستند. این یعنی مثلاً شما ذاتاً فردی سازگار، عصبی، برونگرا و ... به دنیا می آیید و همانطور باقی می مانید، مگر اینکه برحسب شرایط محیط تغییر کنید. آن زمان تصور بر این بود که تغییر شخصیت، مسئله ای امکان ناپذیر است.اما تحقیقات اخیر ثابت کرده که ویژگیهای شـخـصـیـتـی قـابـل تغییـرنـد. شمـا مـی تـوانید اگر خواستید آنها را تغییر دهید.دو تن از محققان دانشگاه کالیفرنیا در تحقیقات خود به این نتیجه رسیدند که خصوصیات شخصیتی با گذشت زمان تغییر می کنند. البته این تغییر بیشتر در دوره بزرگسالی صـــــورت مـــــی گـــیـــــرد تـــــا دوره کـــــودکـــــی. شــمــــا به عنوان یـک فـرد بـزرگـسـال مـیتـوانـیـد بـا تغییرخصوصیات شخصیتی خود، زندگی خود را ارتقا دهید.شما هم می خواهید شخصیتتان را به کلی تغییر دهید؟ فکر می کنید شخصیت الان شما اذیتتان می کند و مـوجـب نـاراحتـیتـان اسـت؟ مـا بـه شما نشان می دهیم که چطور اینکار را انجام دهید . 🗣️ قــدم اول: بـبـیـنـیــد مــی خــواهـیـد شخصیـت جدیدتان چطور باشد؟ مهربان و دوست داشتنی؟ شوخ و بذله گو؟ جدی؟ بعد ببینید که چه تغییراتی را باید صورت دهید. 🗣️ قدم دوم: ببینید چه چیزهایی را می خواهید از کسی کپی کنید. فقط به آن طرف نگاه نکنید و بگویید، "آره، مـیخـوام شبیه اون بشم." باید ببینید چه خصوصیتی در او وجود دارد که شما آن را تحسین می کنید. 🗣️ قدم سوم: خصوصیات مثبتی که دوسـت داریـد را انتخاب کنید. قسمت های آن شخصیتی که می خواهید شبیه او شوید را یادداشت کنید. حتماً نحـوه واکنش و برخورد آن شخصیت را هم یادداشت نمایید. شاید از نحوه برخورد او با موقعیت های مختلف، نحوه رفتار او با دیگران، دوستیابی او و چیزهای دیگر خوشتان آمده است. 🗣️ قدم چهارم: در نحوه حرف زدن خود تغییر ایجاد کنید. آیا صدایتان موقع عصبانیت می لرزد یا بلند حرف می زنید و یا آرام؟ سعی کنید لحن صدایتان را عوض کنید و قبل از رفتن به مرحله بعد، این نحوه حرف زدن را با خودتان تمرین کنید. 🗣️ قدم پنجم: رفتارتان را تغییر دهید. آیا دوست دارید درمقابل مسائل بی خیال و شاد باشید؟ دوست دارید باهوش و زیرک به نظر برسید؟ می خواهید از نظر دیگران فردی بذله گو و خوش مشرب باشید؟ شاید عادت کردن به این رفتارهای جدید زمان ببرد، اما دست از تلاش برندارید و قدم به قدم پیش بروید تا به هدفتان برسید. 🗣️ قدم ششم: عادات بدی را که قبلاً داشتید کنار بگذارید. همیشه رگه هایی از شخصیت قبل در شمـا بـاقـی مـی مـاند و اگر شخصیت بهتری می خواهید، پس باید اعمال و رفتارتان را بهتر کنید. ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ عضو شو و به دوستان خود ما را معرفی کنید 👊 😀 @dastan
🛍يكي از نقاط توجه افراد، دستها هستند. محل قرار گرفتن دست روي بد ن توجه همه رو به اون قسمت جلب مي كنه... پس خيلي مواظب دستهاتون باشيد. اگه يك لكه روي لباستون افتاده و ميخواهيد همه دنيا ببيننش مدام دستتون رو روش بكشيد. ☄️اگه دختر هستيد توصيه مي كنم پاهاتون رو مثل پسرها باز قرار نديد. البته ميل خودتونه، اما اين جذابيتتون رو كم مي كنه. نشستن و ايستادن با پاهاي باز در پسرها اعتماد به نفس و كنترل شرايط رو نشون مي ده و با پاهاي بهم چسبيده، به نظر مي رسه در لاك دفاعي فرو رفتيد. در دخترها عكس اين حالت هست. پاهاي بهم چسبيده و متمايل، جذابيت دخترونتون رو بيشتر مي كنه و نشون مي ده كه به خودتون و شرايط تسلط داريد حالا اگه همه خواستيد مثل هم بشينيد، پاهاتون رو به سمت دوستتون، روي هم بندازيد اما تكون نديد... تكون دادن مداوم دست يا پا، ايجاد سروصدا، آسيب زدن به چيزهايي كه دور و بر شماست، خراشيدن اجسام، حكاكي، شكستن شاخه گياهان، كثيف كردن طبيعت يا محيط كار، همه شونه عصبيت، كلافگي، بي حوصلگي و بي ملاحظه بودن شماست. چطور ابراز علافه کنیم؟شناخت دختر.صحبت تلفنی با دختر.چگونه دوست پسر پیدا کنیم 💬يكي ازمهمترين پيامها لحن، بلندي و آهنگ صدا هست، خصوصا از پشت تلفن كه شما ”پيام تن“ رو نمي بينيد. من نمي تونم كمك زيادي دراين مورد به شما بكنم. اين شما هستيد كه بايد به آواي صدا گوش بديد و اون رو با آنچه كه قبلا در حالات مختلف شنيديد مطابقت بديد و خوب، مسلم كه صدا هرچه صاف تر، بدون لرزش، آرام و با فراز و نشيب باشه، بيشترين تاثير رو بر شنونده مي گذاره. لحن صدا مي تونه خيلي بيشتر از كلماتي كه بكار ميره بيانگر روحيه و احساس افراد باشه، اگه دقت كنيد مي تونيد جديت، عصبيت، عجله، دلخوري، محبت و خيلي چيزاي ديگه رو از صداي افراد تشخيص بديد...(شاید ادامه دارد... 🤡 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ عضو شو و به دوستان خود ما را معرفی کنید 💻 😀 @dastan
◀️ چطور ابراز علاقه کنیم؟ (مجردا) 🔥فكر كنم پسرها قبول دارند كه يكي از پر استرس ترين موقعيتها، وقتيه كه مي خوان به دختری ابراز علاقه کنن یا پیشنهادازدواج بدن، شايد علتش ترس از دماغ سوخته شدن ِ. گاهي اين هيجان اينقدر شديد ِ كه رفتارتون غير عادي مي شه. باور كنين حتي ” تام كروز “ و ” براد پيت “ هم ممكن پس زده بشن. هيچ كس نمي تونه براي همه خواستني باشه. اين خيلي طبيعيه اگه دختري عاشق يكي ديگه هست، شما رو تحويل نگيره و خوب، بعضي دخترها از پسرهاي قد بلند و بلوند خوششون مياد، اين هيچ ربطي به نخواستني بودنتون نداره، اگه شما متوسط و سبزه هستين. نكته كنكوريش اينه كه اصلا اين پس زدنه دخترها رو شخصي تلقي نكنين و اجازه ندين اين ترس مانع رسيدنتون به هدف! بشه. در مقابل، روي سيگنالهاي مثبتي كه به سمتتون مياد تمركز كنين، اينطوري مي تونين چراغ ِ قرمز رو از سبز تشخيص بديد... 👀چطور ابراز علافه کنیم؟شناخت دختر.صحبت تلفنی با دختر.چگونه دوست پسر پیدا کنیم 📈درجه علاقه مندي افراد از 51% تا 100% مي تونه متغيّر باشه. در اولين ديدار بايد نشانه هاي مثبت، كه علاقمندي ِ بالاي 80% رو نشون ميدن، ببينين وگرنه داريد وقت و انرژي تون رو تلف مي كنين و ممكن نتيجش همون بشه كه ازش مي ترسين. اين رو هم بگم كه حداكثر كاري كه دخترها ممكن انجام ِبدن، فرستادن سيگنالهاي مثبتِ، اگه ”حركت اول“ رو شما انجام ندين، با هم به جايي نمي رسين. اين ”حركت اول“ دل بيشتر دخترها رو خون كرده، بس كه سيگنال مثبت فرستادن، ولي انگار بعضي پسرها منتظرن تا ”حركت اول“ رو هم دخترها انجام ِبدن، كه ديگه توقع زياديهِ! هر كسي كار خودش... وقتي نشانه هاي نيك رو مي بينيد ديگه منتظر چي هستين؟ نداي آسماني؟ من نشانه هاي مثبت رو مي گم، فكر كنم كافي باشه. از عدم يا عكس اونها، نشانه منفي رو نتيجه بگيريد. 👀اولين نشانه مثبت رو در چشم ها مي تونين ببينين. منظورم تماس چشمي يا نحوه نگاهش نيست. خيلي فيزيكي تر از اينها، خود چشم رو مي گم. 3 تا نكته جالب توي چشمها هست. اول اينكه، مردمك چشم شما، با ديدن كسي كه دوستش دارين باز مي شه، انگار به طور ناخودآگاه مي خواد هر چي بيشتر و بهتر، اون رو ببينه. نكته دوم كه جلب تره اينه كه، وقتي مردمك چشمتون بازه، به نظر طرف مقابل، جذابتر مي رسين. نكته سوم رو خودتون نتيجه بگيرين. يك ارتباط دو طرفه بوجود مياد. وقتي كسي كه دوستش داريد رو نگاه مي كنين، بدون اينكه بدونين، مردمك چشمتون عكس العمل نشون ميده، اگه مي خواهيد اين پيام رو توي چشم ديگري ببينيد، يادتون باشه كه اون هم داره همين رو توي چشمتون مي بينه. البته تاثير نور شديد محيط يا تاريكي هم موثر ِ، پس نبايد به همين يك نشانه اكتفا كنين. اين فقط مي تونه اولين نشانه باشه. 🔍 چطور ابراز علافه کنیم؟شناخت دختر.صحبت تلفنی با دختر.چگونه دوست پسر پیدا کنیم 🫦من شخصأ نمي خواستم وارد جزئيات بشم. هنوز هم چنين قصدي رو ندارم. اما در مورد تماس چشمي، خيلي از من سؤال كردند براي همين چند تا نكته به اونچه كه گفتم اضافه مي كنم، اميدوارم مؤثر باشه. يادتون باشه كه نگاه اول جز اينكه حلال ِ، ممكن كاملأ تصادفي پيش بياد، كه دراينصورت كوتاه ِ و بعدش جهت حركت چشم كاملأ دور مي شه و ديگه بر نمي گرده. اما وقتي كه نگاه پايين مياد و دوباره تماس چشمي برقرار مي شه دو حالت داره: يا اون نگاه دقيقأ به سمت شما نيست و هدف اصلي پشت سرتون ِ يا با شما كار دارن. البته لازم نيست دنبال هدف اصلي پشت سرتون رو نگاه كنين... كافيهِ كمي جابجا بشيد، اون چشمها، هر جا كه باشين دوباره پيداتون مي كنن. گاهي يك تماس ِ (حداكثر) 5 ثانيه اي مي تونه مثل چسب رازي عمل مي كنه، اما قبل از اتمام وقت، لبخند يادتون نره. اگه دندوناتون هنوز نريخته مي تونين اونها رو هم نشون بديد اما نه ديگه همشون رو، كه اين تصور پيش بياد كه مي خواين گازش بگيرين. اشتباهي كه بعضي از پسرها مي كنن، بعد از تماس چشمي، نگاهشون رو متوجه بقيه قسمتها ! مي كنن. اين بدترين كاره، اون هم وقتي نگاهتون ديده مي شه. وقتي چشمهاي طرف، باز و آماده تماس چشمي ِ مثل اينه كه دستش رو براي دست دادن جلو آورده باشه، شما در عوض چي كار مي كنين؟... 🥸حتما شما هم دخترها رو در حالي كه با موهاشون، لباس، گردنبند و... بازي مي كنند ديديد، يا پسرهايي كه توي موهاشون دست مي كشند... همه پيام ”به من بيشتر توجه كن“ براي شما مي فرستند. در حالت نشسته، وقتي پاها روي هم و به سمت طرف مقابل قرار بگيرن، پيام ” من دارم به تو توجه مي كنم “ مي فرستين. اگه اون لبه صندلي نشسته، يا پاها شو به سمت در قرار داده، بهتره صحبتتون رو ادامه ندين احتمالا مضطربه و بدش نمياد بلند شه بره. هرچند به نظر حسابگرانه مياد اما همه اين كارها رو كاملا ناخودآگاه انجام مي ديم.چطور ابراز علافه کنیم؟شناخت دختر.صحبت تلفنی با دختر.چگونه دوست پسر پیدا کنیم
◀️ داستان طلسم غم! پدر خدابيامرزم آدم بسيار سخت گير و خسيسي بود و حساب يک ريال از دستش در نمي رفت. او با اين که وضع مالي بسيار خوبي داشت اما من و خواهران و برادرانم را در شرايط سختي بزرگ کرد. مادر دل شکسته در دايره اجتماعي کلانتري افزود:.......... ۱۴ ساله بودم که پدرم با توسل به زور مرا به عقد پسرعمويم درآورد و مادر بيچاره ام نيز نتوانست حرفي بزند. با خوشحالي پا به خانه بخت گذاشتم و تصورم اين بود که در خانه شوهرم زندگي را درک خواهم کرد. اما افسوس که همسرم نيز مردي تعصبي و خسيس بود. او من و ۴ فرزندمان را با سخت گيري هايش عقده اي بار آورد و آرزوي يک خوراک، لباس و تفريح و مسافرت درست و حسابي را در دلمان به يک حسرت تبديل کرد.ما سال ها زير يک سقف در وضعيتي تاسف بار زندگي کرديم تا اين که حدود ۳ سال قبل شوهرم مال و ثروتي که حاضر بود جانش را براي آن فدا کند به ارث گذاشت و فوت کرد. با مرگ همسرم، بچه هايم که انگار منتظر چنين فرصتي بودند از همان لحظه به خاک سپاري پدرشان به خاطر تقسيم ارث و ميراث به جان هم افتادند و درگيري شديدي بين آن ها به وجود آمد. آن ها پس از گرفتن سهم ارث خود با همديگر قهر کردند و ۲ دامادم که مدعي بودند حق و حقوق شان ضايع شده ارتباط خود را با خانواده ما به طور کامل قطع کرده اند. اين ارثيه براي دو پسرم نيز عاقبت خوبي نداشت چون يکي از آن ها با خريد خودرويي گران قيمت و ريخت و پاش بي حساب و کتاب به فساد اخلاقي کشيده شد و پسر ديگرم نيز معتاد شده است. من دلم براي ۲ عروسم مي سوزد که آن ها نيز خيري از زندگي خود نمي بينند. 😭 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖ هر روز یک داستان عبرت آموز 😀 داستان های خود را برای ما ارسال کنید ➕💌 عضو شو و به دوستان خود ما را معرفی کنید ☝️ 🏞 @Soshahe 😀 @dastan
◀️ آتش خيانت! معني کلمه «خيانت» را نمي فهميدم اما با آن که کودکي ۴ ساله بودم آن قدر اطرافيان اين کلمه را تکرار کردند و مادرم را مورد لعن و نفرين قرار دادند که من هم حساس شدم و دوست داشتم بدانم چرا پدرم با گريه و اندوه از خيانت مادرم به زندگي مان مي نالد.پسر جوان در دايره اجتماعي کلانتري طبرسي شمالي مشهد افزود: پس از گذشت چند سال متوجه شدم که مادرم با دوست قديمي پدرم رابطه نامشروع داشته است و اين موضوع باعث شد تا پدرم او را طلاق بدهد.اما اين شکست سنگين براي خانواده ما خيلي گران تمام شد چون پدرم با وجود آن که با زن ديگري ازدواج کرد و الان دو فرزند ديگر هم دارد ولي دچار افسردگي شديد و بيماري قلبي شد و هنوز هم نمي تواند خود را آرام کند. او هميشه سفارش مي کند که نبايد افراد غريبه را به حريم خانه و خانواده خود راه داد و مي گويد: اگر کلاه خودت را محکم روي سرت نگذاري باد آن را برمي دارد و بي کلاه مي ماني.سرتان را به درد نياورم من با غم و اندوه پدرم سوختم و ساختم و هميشه غمخوارش بوده ام. اما اين وضعيت با توجه به کم لطفي هاي نامادري ام باعث شد از نظر روحي و رواني آسيب جدي ببينم و حدود ۶ ماه قبل در دام محبت هاي دروغين زني افتادم که با برادرش در نزديکي خانه ما مغازه داشتند.پسر جوان افزود: ارتباط من و اين زن ۴۱ ساله در کمتر از يک هفته خيلي عاطفي و خودماني شد و او ادعا کرد به علت اعتياد و فساد اخلاقي شوهرش، طلاق گرفته است.قرار بود ما با همديگر فقط درددل کنيم ولي اين رابطه به يک ازدواج موقت مخفيانه ختم شد و در اثر رفت و آمد با اين زن به دام موادمخدر هم افتادم.البته من نمي خواستم موادمخدر مصرف کنم ولي براي دلخوشي آن زن و به طور تفنني پاي بساط بدبختي ام نشستم و خودم را بيچاره کردم.تصور اين که به اين زودي کريستال مرا به خود وابسته کند و همچنين اين زن با ادعاي بارداري آبرويم را به بازي بگيرد برايم غيرقابل باور بود. نمي دانم با اين اوضاع و احوال چه خاکي بر سرم بريزم و از لحظه اي که پدرم متوجه شد چه اشتباهي کرده ام اوضاع روحي و جسمي اش به هم ريخته است. او مي گويد مادرت به من خيانت کرد و تو هم به من و به خودت خيانت کردي. 😖 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖ هر روز یک داستان عبرت آموز 👍 داستان های خود را برای ما ارسال کنید ➕💌 عضو شو و به دوستان خود ما را معرفی کنید ☝️ 🏞 @Soshahe 😀 @dastan
◀️ دختر پسرنما! من مهناز نيستم، محسن هم نيستم. من يک آدم بدبخت هستم که قرباني بي مهري روزگار شده ام و به مرحله اي رسيده ام که نه دوست دارم مهناز باشم و نه محسن. دختر ۲۶ ساله که به اتهام درگيري خياباني با تيپ پسرانه دستگير شده است در دايره اجتماعي کلانتري بانوان مشهد افزود: ۸ سال قبل مادرم بر اثر بيماري فوت کرد و من که بچه آخر خانواده هستم با پدرم تنها ماندم. دو برادر و يک خواهرم سرگرم زندگي خودشان بودند و پدرم نيز پس از گذشت يک سال با زن ديگري ازدواج کرد.......... مهناز افزود: نامادري ام که زني حسود و زودرنج است از همان لحظه اي که پا به خانه ما گذاشت به جاي آن که مرا حتي به عنوان يک کنيز و کلفت بپذيرد و به نوعي جاي خالي مادرم را برايم پر کند سر ناسازگاري گذاشت و هر شب شاهد جر و بحث هاي او و پدرم به خاطر حضورم در خانه آن ها بودم. من خيلي سعي کردم کم لطفي هاي اين زن را تحمل کنم اما فايده اي نداشت و رفتار او روز به روز بدتر و بدتر مي شد. نامادري ام اذيتم مي کرد و با تهمت هاي ناروا قصد داشت مرا از چشم پدرم بيندازد. احساس مي کردم دچار مشکل روحي و رواني شده ام و به همين دليل حدود ۶ سال پيش از خانه فرار کردم. ابتدا لباس هاي دايي ام را پوشيدم و با تيپ پسرانه در خيابان ظاهر شدم و خودم را به عنوان يک پسر مجرد شهرستاني معرفي کردم و در يک کارگاه توليدي مشغول کار شدم و شب ها نيز در همان جا مي خوابيدم. در تمام اين مدتي که با ظاهر پسرانه کارگري مي کردم به حدي محتاط بودم که هيچ کس متوجه نشد دختر پسرنما هستم. اما از مدتي قبل مدير کارگاه گير داده بود که مي خواهد مرا داماد کند. چون خيلي دلم شکسته بود و ناگفته هاي زيادي در زندگي ام داشتم با صاحبکارم درددل کردم و واقعيت را به او گفتم. متأسفانه از آن روز به بعد مزاحمت هاي مدير کارگاه شروع شد و او که فهميده بود دختر هستم مرا در چنگال هوس هاي شيطاني و پليد خود گرفتار کرد و... . من از او کينه به دل گرفته بودم و مي خواستم براي هميشه از اين جا بروم به همين دليل هم با چاقو به سراغش رفتم و او را زخمي کردم. دختر ۲۶ ساله در پايان گفت: اگر نامادري ام کمي انسانيت به خرج مي داد و مي توانست برايم يک مادر مهربان و دوست و راهنماي واقعي باشد اين همه بلا و بدبختي به سرم نمي آمد.😮💨 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ هر روز یک داستان عبرت آموز 👍 داستان های خود را برای ما ارسال کنید ➕💌 عضو شو و به دوستان خود ما را معرفی کنید ☝ 🏞 @Soshahe 🌐 @dastan
هر روز یک داستان عبرت آموز 👍😭 داستان های خود را برای ما ارسال کنید ➕💌 عضو شو و به دوستان خود ما را معرفی کنید ☝ 🔴 @Soshahe 🔵 @dastan
◀️ داستان سوءضن همسرم درباره من سخت گيري هاي زيادي مي کرد.مدتي با اين وضعيت کنار آمدم اما رفتار مليحه غيرقابل تحمل بود و وقتي که درباره علت اين همه بدبيني و شک و ترديد تحقيقاتي انجام دادم متوجه شدم مشکل به ۱۰ سال قبل از ازدواج ما، يعني زمان مرگ پدر مليحه برمي گردد.ماجرا از اين قرار است که مادر همسرم، پس از مرگ پدر مليحه، يک تنه مسئوليت زندگي را برعهده گرفت و تمام تلاش خود را به کار بست تا بچه هايش نيازمند کسي نباشند. اما يکي از بستگان نزديک آن ها پس از مدتي به مادر مليحه پيشنهاد رابطه مخفيانه داد.اين فرد زماني که با مخالفت شديد و برخورد قهرآميز مادر همسرم مواجه شد اقدام به آوردن عکس ها و فيلم هاي مستهجن به خانه آن ها کرد و مزاحمت هاي زيادي را براي اين خانواده به وجود آورد........ مرد جوان افزود: اين مسئله در کنار اشتباهاتي که برادر مليحه در حق همسرش مرتکب شد که به جدايي آن ها انجاميد، احساس شک و ترديد نسبت به مردان را در فکر و ذهن شريک زندگي ام تشديد کرد و باعث شد همسرم به باوري اشتباه براي حفظ زندگي مان مرا زير ذره بين بدبيني قرار دهد. او آن قدر عذابم داد که در کنارش احساس غربت مي کردم و واقعا دنبال راه و چاره اي مي گشتم تا اين که در يک ميهماني خانوادگي، پسرعمويم متوجه جر و بحث هاي من و مليحه شد. او وقتي فهميد چه مشکلي دارم گفت تو نادان هستي که خودت را اسير چنين زني کرده اي.متاسفانه با شنيدن اين حرف ها جوگير شدم و به پيشنهاد پسرعمويم تن به ازدواج موقت با زني دادم که زمينه اعتياد من به کريستال را خيلي حيله گرانه فراهم کرد و به همين سادگي به دام موادمخدر افتادم. حدود ۸ ماه گذشت و من که از کرده خود پشيمان شده ام تصميم گرفتم رابطه ام را با اين زن قطع کنم و به دنبال ترک اعتياد بيفتم اما او تهديدم مي کند که از روابطمان تصويربرداري کرده است و اگر رهايش کنم آبرويم را به باد خواهد داد. 😔 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖
◀️ سرنوشت نکبت بار! رفيق بازي هاي سحر بالاخره دردسرساز شد و زندگي مان را نابود کرد. من از روز اول به اين زن گفتم که در رفت وآمد با دوستان مجردي و همچنين همسايه هايي که آن ها را به خوبي نمي شناسي بيشتر دقت کن و مراقب خودت باش. اما او که هيچ تعهدي نسبت به زندگي مان نداشت و اصلا احساس مسئوليت نمي کرد دنبال مسخره بازي هاي خودش رفت و خواسته هايم را لگدمال کرد. مرد جوان در دايره اجتماعي کلانتري ۲۲ افزود:................... من که نگراني شديد در مورد آينده داشتم موضوع را به مادر سحر اطلاع دادم و او پيشنهاد داد هر چه زودتر بچه دار شويم تا طوق مسئوليت به گردن همسرم بيفتد و سرش به سنگ زمانه بخورد. اما تولد فرزندمان نيز هيچ تغييري در روحيه اين زن به وجود نياورد و البته حمايت هاي مادر و خواهر سحر در نگهداري از بچه نيز او را جري و بي مسئوليت تر کرده بود.حدود ۲ سال قبل فهميدم که شريک زندگي ام توسط زن همسايه به شيشه و کراک آلوده شده است. من چند بار براي ترک اعتياد همسرم اقدام کردم ولي با وجود هزينه هاي سنگين درماني، هيچ نتيجه اي نگرفتم. مرد جوان اشک هايش را پاک کرد و افزود: همسرم که به وضعيت اسف باري افتاده است دچار توهم شديد و خطرناکي مي شود و من به ناچار بچه ام را به خانه پدرم برده ام و خودم نيز مي ترسم در خانه بمانم. نمي دانستم چه خاکي بر سرم بريزم تا اين که تصميم جدي گرفتم او را طلاق بدهم و براي برداشتن مدارک شناسايي ام به خانه رفتم. ولي لحظه اي که سحر مرا ديد با چاقو و تيغ خودزني کرد. من با ديدن پيکر غرق در خون همسرم بلافاصله او را به بيمارستان رساندم و از مرگ حتمي نجات يافت. سحر به ياد نمي آورد که خودزني کرده است و حتي مدعي بود من قصد کشتن او را داشته ام. مرد جوان افزود: در اين شرايط به ناچار تا زمان بهبودي کامل سحر تحمل کردم و البته چون هنوز دوستش داشتم و دلم برايش مي سوخت دنبال يک درمانگر متخصص ترک اعتياد مي گشتم که امروز برايم خبر آوردند همسرم از منزل پدرش فرار کرده و پليس او را در يک لانه فساد و در حال استعمال مواد مخدر دستگير کرده است. ديگر خسته شده ام و حاضر نيستم حتي يک لحظه با اين زن معتاد و خطرناک زندگي کنم. فقط مي خواهم به عنوان آخرين حرف به سحر بگويم يادت هست هميشه مرا اُمل و بي فرهنگ خطاب مي کردي؟ تو که با کلاس و به قول خودت اجتماعي بودي چرا دچار چنين سرنوشت نکبت باري شدي؟🤕 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
◀️ داستان بزنگاه رویا! دوستي با دختر همسايه برايم دردسرساز شد و مرا به دام ارتباط خياباني انداخت و مجبور شدم تاوان سنگيني براي رهايي از آن پرداخت کنم.من تا پايان دوران دبيرستان، دانش آموزي ممتاز بودم و پيش بيني همه دبيران و معلمانم اين بود که بتوانم با کسب رتبه عالي در دانشگاه قبول بشوم......... اما درست سر بزنگاه، در حالي که با سرعت در مسير موفقيت حرکت مي کردم ناگهان از خط خارج شدم و به بيراهه رفتم.دختر ۱۸ ساله که همراه خاله اش به مرکز مشاوره «آرامش» پليس خراسان رضوي مراجعه کرده بود افزود: در سال آخر دبيرستان از طريق دختر همسايه مان با پسر جواني آشنا شدم که خانواده اي ثروتمند داشت. اين پسر جوان وقتي فهميد تمام آرزوهايم در ادامه تحصيل خلاصه مي شود با زباني چرب و نرم گفت؛ شرايطي را فراهم خواهد کرد تا براي ادامه تحصيل به دانشگاه هاي اروپا بروم و به موفقيت هاي چشمگيري دست پيدا کنم. با شنيدن اين حرف ها غرق در روياهايم شده بودم. اما غافل از آن بودم که ارتباط با اين پسر جوان کم کم به سوءاستفاده هاي غيراخلاقي کشيده مي شود و مرا از خط درس خارج خواهد ساخت.دختر نوجوان افزود: افت تحصيلي باعث شد تا با والدينم اختلاف پيدا کنم و پسر مورد علاقه ام مي گفت اصلا نيازي نداري درس بخواني و اين قدر خودت را اذيت کني چرا که ما در آينده نزديک، پس از ازدواج به خارج از کشور مي رويم و در آنجا زندگي باکلاس و به دور ازهر نوع مشکل و ناراحتي تشکيل خواهيم داد. او با اين حرف هاي چرت و پرت فکرم را منحرف کرد و پدر و مادرم که نمي خواستند از درس فاصله بگيرم سخت گيري هاي زيادي درباره من به خرج دادند.الميرا اشک هايش را پاک کرد و گفت: من به پيشنهاد پسر جوان که مي گفت اگر دانشگاه قبول شوي ممکن است پدر و مادرت اجازه ندهند با هم ازدواج کنيم و قول مي دهم که در دانشگاهي اروپايي برايت زمينه ادامه تحصيل را فراهم کنم کنکور را با بي توجهي و سهل انگاري پشت سر گذاشتم و افتضاح به بار آوردم. خانواده ام مانده بودند که چرا همه چيز اين طوري خراب شد و آن ها براي روشن شدن علت اين موضوع مرا در منگنه گذاشتند و از وقتي واقعيت را برايشان تعريف کردم و گفتم با جلال ارتباط داشته ام مي گويند ما چنين دختري نداريم. الان حدود دو هفته است که خانواده ام مرا طرد کرده اند و در خانه خاله ام هستم و پسري که ادعا مي کرد براي خوشبختي ام برنامه هاي زيادي دارد نيز مي گويد خانواده اش بين من و دو دختر ديگري که او با آن ها رابطه دارد هيچ کدام را پسند نکرده اند و دنبال دختر ديگري مي گردد تا به پدر و مادرش معرفي کند. 😮💨 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
فرخ از من خواست از شوهرم طلاق بگیرم و با او ازدواج کنم. وقتی فهمید نمیتوانم از فرزندان و همسرم جدا شوم، مدتی بیخیال شد، ولی برای اینکه مثلا ثابت کند که واقعا عاشق من است، همسرش را طلاق داد. همیشه عذابوجدان داشتم که من باعث بههمخوردن زندگی آنها شدهام. مدتی بعد دوباره سروکلهاش پیدا شد. میگفت نمیتواند بدون من زندگی کند و نقشهای دارد. او برای ازدواج با من نقشه قتل شوهرم را کشیده بود. وقتی موضوع را با من در میان گذاشت، بهشدت عصبانی شدم و مخالفت کردم، اما فرخ مرا تهدید کرد که اگر با او همکاری نکنم تمام چتهایم را برای شوهرم میفرستد. در تنگنای بدی گرفتار شده بودم. مغزم کار نمیکرد و نمیدانستم چه کنم. فرخ آنقدر مرا تهدید کرد که تسلیم شدم. مسعود مدتی بود که به دلیل بیماری دارو مصرف میکرد. از چند روز قبل به پیشنهاد دکتر متخصص هنگام سپیدهدم پیادهروی میرفتیم. وقتی به ناچار نقشه شوم فرخ را پذیرفتم، خیلی نگران بودم. آن شب شوهرم تا صبح نخوابید و از این که خوابش نمیبرد ناراحت بود. به او پیشنهاد دادم قرص خوابآور بخورد. او هم دو عدد قرص خوابآور خورد تا اینکه برای پیادهروی آماده شدیم. من نمیتوانستم گوشی تلفن را دستم بگیرم برای همین هندزفری را در گوشم گذاشتم تا از این طریق با فرخ در ارتباط باشم. او هم به محل قرار رفته بود و انتظار ما را میکشید. وقتی برای پیادهروی از خانه خارج شدیم، تماسهای من و فرخ هم برقرار شد و او صدای مرا میشنید که با شوهرم صحبت میکردم. در بین راه متوجه شدم مسعود به خاطر قرصهایی که مصرف کرده است حال مناسبی ندارد. یک لحظه وقتی در چشمانش نگاه کردم از کارم پشیمان شدم و از شدت استرس و نگرانی میلرزیدم. به مسعود گفتم حالت خوب نیست! بیا به خانه برگردیم، ولی فرخ تا این جمله را شنید عصبانی شد و از آن سوی خط خطاب به من گفت: «ساکت شو، وگرنه خیلی بد میبینی.» من هم که ترسیده بودم، دیگر حرفی نزدم. چند لحظه بعد مسعود ابتدا روی جدول سیمانی کنار خیابان نشست و سپس در همان حالت دراز کشید. دستش را گرفتم و چندبار صدایش زدم، ولی او انگار صدایم را نمیشنید. فرخ از راه رسید. لباس سیاه پوشیده بود و یک نقاب سیاه به چهره داشت. موتورسیکلت را روی جک گذاشت و بالای سر شوهرم آمد. هرچه التماس کردم که بیخیال شود فایدهای نداشت. با چاقو چند ضربه به شکم و سینه او زد و بعد هم با خونسردی سوار موتورسیکلت شد و از محل گریخت. همین لحظه من فریاد زدم و از مردم و رهگذران کمک خواستم، ولی اورژانس زمانی پیکر همسرم را به بیمارستان رساند که او دیگر جان خود را از دست داده بود. مرا برای بازجویی به کلانتری بردند. من هم برای ترس از مجازات نقشه متلکگویی را کشیدم و ادعا کردم که موتورسوار سیاهپوش ابتدا با متلکگویی برای من مزاحمت ایجاد کرده بود. بعد شوهرم دخالت کرد و آن موتورسوار همسرم را با چاقو کشت. اما قاضی ویژه قتل عمد که با دقت به اظهارات من گوش میداد متوجه تناقضگوییهای که در اثر استرس داشتم شد. بعد از دستور تحقیقات غیرمحسوس، متوجه سرنخهایی شدند و من مجبور شدم همهچیز را اعتراف کنم. بعد از اعترافهای من دستور دستگیری فرخ صادر شد و فردای روزی که اعتراف کردم، فرخ را در یکی از شهرهای مرزی دستگیر و روانه زندان کردند. دلم میخواهد اعدام شوم. دیگر در این دنیا جایی برای من وجود ندارد. به خاطر یک لحظه غفلت و احساس پوچ، زندگی یک آدم معصوم را از او گرفتم. چطور میتوانم در چشمان فرزندانم و پدر و مادر مسعود نگاه کنم؟ طفلک دختر و پسرم که باید یک عمر ننگ مادرشان را به دوش بکشند. هم این دنیایم را خراب کردم هم آن دنیا را 🔒 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
◀️ داستان به خاطر یک لحظه غفلت… خورشید هستم، 24 سال دارم. خواهرم را در کودکی بر اثر سانحه تصادف از دست دادم و الان تنها فرزند خانواده هستم. پدرم بازنشسته ارتش و مادرم خانهدار است. دو نفری که هرگز با هم سازگار نبودند و باعث بدبختی من شدند. پدرم مرد بسیار سختگیر و منضبطی بود و مادرم برعکس، زنی کاملا بیخیال و شلخته و بینظم بود و همیشه سر این موضوع با هم درگیر بودند. سختگیریهای پدرم تمامی نداشت. خانه را با پادگان اشتباه گرفته بود. به همهچیز گیر میداد. صبحها حق نداشتیم ده دقیقه بیشتر از زمانی که در نظر گرفته بود بخوابیم. من اجازه نداشتم با هیچکدام از دوستانم رفتوآمد کنم. ساعت ورود و خروج مرا چک میکرد. گاهی عصبانی میشدم و میگفتم مرا با سربازهایت اشتباه گرفتی و همین باعث میشد پدرم بهشدت عصبانی شود و مرا تنبیه کند. گاهی این تنبیه بدنی بود و گاهی هم محرومیت از چیزی، مثلا گوشی موبایلم را از من میگرفت یا اجازه نداشتم چند روز از خانه بیرون بروم. مادرم که مانند یک تکه یخ بود. نه احساسی داشت، نه عاطفه و محبتی. گاهی شک میکردم که آیا این زن مادر واقعی من است؟ مگر میشود یک مادر اینقدر بیتفاوت و بیاحساس باشد؟ هیچوقت پیگیر کارهای من نبود. اینکه آیا درس میخوانم؟ کجا میروم؟ با چه کسی میروم؟ چه میکنم؟ تنها کاری که بهعنوان مادر انجام میداد این بود که برایم غذا بپزد. یک روز بهطور اتفاقی در یک مقاله روانشناسی درباره مادرهای یخچالی مطلبی خواندم. احساس میکردم در مورد مادر من نوشته شده است. تمام ویژگیها را در وجود مادرم میدیدم. از هر دو آنها خسته شده بودم. دلم میخواست سریع ازدواج کنم و خودم را از آن خانه نجات بدهم. هرگز به فکر فرار نبودم، چون از عواقب آن خیلی میترسیدم و تنها راه نجات خودم را ازدواج میدیدم. تا اینکه بالاخره روز موعود رسید. دوست صمیمی پدرم که او را عمو رضا صدا میکردم، مرا برای پسرش مسعود میخواست. وقتی موضوع را با پدرم مطرح کرد، او ابتدا مخالفت کرد و گفت: «الان برای خورشید خیلی زوده که ازدواج کنه. اون 17 سال بیشتر نداره. من میخوام درس بخونه و وارد دانشگاه بشه بعد برای آیندهاش تصمیم بگیریم.» اما عمو رضا اصرار داشت که ما یک سال عقدکرده بمانیم و بعد از قبولی من در دانشگاه، مراسم عروسی را بگیرند. خلاصه با اصرارهای عمو رضا پدرم راضی شد. اصلا باور نمیکردم بالاخره در مقابل یک نفر تسلیم شود. هجده سالم بود که در دانشگاه خوبی قبول شدم و بعد از مراسمی مفصل زندگی مشترکم را با مسعود شروع کردم. مسعود اوایل زندگیمان خیلی خوب بود، ولی متاسفانه بهمرور زمان ذات اصلی خودش را نشان داد. او هم مانند پدرم آدم سختگیری بود. البته نه به اندازه پدرم ولی تاحدودی سختگیر بود. عمو رضا همکار پدرم بود و مانند او آدم منضبط و سختگیری بود. گویا مسعود هم از پدرش الگو گرفته بود. حدود پنج سال از زندگی مشترک من و مسعود میگذشت و ما صاحب دو فرزند دختر و پسر شده بودیم. رفتارهای مسعود باعث شد که کمکم علاقهام را به او از دست بدهم. فقط به خاطر بچهها مجبور بودم زندگیام را تحمل کنم. تا اینکه حدود یک سال و نیم پیش با مسعود به مشهد رفتیم. مسعود اتفاقی یکی از دوستان دوران سربازیاش را در یک رستوران دید. فرخ با اصرار فراوان ما را به خانهاش دعوت کرد و از ما پذیرایی مفصلی کردند. همان شب اعلام کرد که قرار است ماه آینده در تهران مشغول به کار شود به همین دلیل اسبابکشی میکنند و به تهران میآیند. بعد از آمدن فرخ و خانوادهاش به تهران، به رسم قدردانی آنها را برای شام دعوت کردیم و معاشرت ما با خانواده آنها شروع شد. فرخ و همسرش چهار سال بود که ازدواج کرده بودند، ولی بچه نداشتند. مدتی از رفتوآمد ما با آنها میگذشت که متوجه نگاههای خاص فرخ به خودم شدم. سعی کردم فکر کنم که این احساس اشتباه است. ذهنم درگیر این موضوع بود که یک روز پیامی از او دریافت کردم. در پیام به من گفته بود که کار واجبی دارد و اگر امکانش هست، میخواهد تلفنی با من صحبت کند. من هم به خیال اینکه حتما اتفاقی افتاده، پذیرفتم. فرخ با من تماس گرفت و ابتدا شروع کرد از زندگی خودش برایم تعریف کرد. اینکه با همسرش اختلاف دارد و دیگر نمیتواند به زندگی با او ادامه دهد. در ادامه صحبتهایش با کلی مقدمهچینی، نسبت به من ابراز علاقه کرد. هول شده بودم. از ترس گوشی را قطع کردم. نمیدانستم چه کنم. جرات نداشتم موضوع را با مسعود در میان بگذارم، اما فرخ دستبردار نبود. آنقدر به من ابراز علاقه و از من تعریف و تمجید کرد که دلم لرزید و طاقت نیاوردم. کمکم من هم به او علاقهمند شدم. فرخ آدم زبانبازی بود و چنان با کلمات بازی میکرد که دلم طاقت نیاورد و به او وابسته شدم. در تمام این سالها چنین جملاتی را از همسرم نشنیده بودم.
▪️ اکه داستانی داری که فک میکنی جالبه ، خنده داره ، آموزنده هست ، وحشتناکه ، راز آلوده ، لوتی هست ، برای ما ارسال کنید 🏁 ▪️داستان خود رو به عامیانه به صورت ویس یا متن برای ما ارسال کنید 📱 ▪️ما ان را ویراست مکنیم 📱 ▪️و در کانال قرار میدهیم 🎺
Channel photo updated
.
Hi
Channel name was changed to «City»