دوات پایگاه خبری_تحلیلی فرهنگی،هنری و ادبی Davat News-Analytical Base Cultural, Artistic, and Literary
Статистика- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 11
- Всего постов
- 43
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Искусство
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 10
- 1/48двое суток
- 11
- 1/72трое суток
- 12
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
نمایشگاه گروهی عکس خانهی فرهنگ گیلان انجمن عکاسان گیلان با همکاری گروه عکس خانه فرهنگ گیلان برگزار میکند: دوات، پایگاه اطلاعرسانی فرهنگ، فلسفه، هنر و ادبیات، عکاسباشی: https://t.me/davat1394/18467
محمودهای زمانهی ما سهراب مهدیپور عمران دوات، پایگاه اطلاعرسانی فرهنگ، فلسفه، هنر و ادبیات، چالش: چند جمله در باره ی محمود دولت آبادی و نقدی که بر آن در کانال تلگرامیِ درنگ منتشر شد. ۱- دولت آبادی، راوی تاریخ اجتماعی و زندگی روستایی در دوران ارباب- رعیتی ست. او نه در کلیدر، که در آوسنه ی باباسبحان، در جای خالی سلوچ، در سلوک، در آن مادیان سرخ یال و در دیگر داستان هایش نخواسته از روستا و شیوه تولید کشاورزی و دامداری دل بکَنَد. ۲- با اینکه از دوران جوانی - حتا نوجوانی- از روستا دل کنده و در شهر زندگی کرده و پیشه های شهری را دیده، شهر به مثابه ظرف زندگی متمدن و امروزی در داستان هایش نمودی ندارد. ۳- نثر داستانی اش نیز نثر روزگار سپری شده ای ست که امروز کمتر کاربرد دارد. دولت آبادی حتا در داستان های کوتاهِ سپسین اش نیز نثرِ فارسی روزگار خود و ما را به کار نگرفته است. چنانکه شاملو نیز در شعر، زبانی وزین از سبک خراسانی( نو خراسانی) را برگزیده که برساخته است. دولت آبادی در فارسی نویسی، وامدار بیهقی و سبک خراسانی ست. این البته خرده ای نیست، امّا چنین به نظر می رسد که این نثر، پیوندِ زبانی او را با خوانندگان جوان و جوانتر میبُرَد. هرچه پیشتر می رویم این بیم بیشتر میشود، چرا که کودکان امروز که جوانان چهل سال آینده اند، چه بسا که زبان دولت آبادی را کمتر دریابند. کاش چنین مباد! ۴- حکم نباید و نمی توان داد، امّا آرزو می توان کرد و پیشنهاد میتوان داد؛ کاش محمود دولت آبادی بعد از کلیدر و جای خالی سلوچ دیگر نمی نوشت. یعنی همان ها بس اش بود که نویسنده ای بنام باشد. در مقدمه ی یکی از کتاب های کم برگ و بعدی اش نوشته بود که این داستان را گویا سی چهل سال پیش در دفترچه ای نوشته بوده و گم کرده و بعدها( یعنی سی چهل سال بعد) در جریان جا به جایی خانه و اثاث کشی آن را پیدا کرده و به دست چاپ سپرده است! و بگونه ای خواسته به روز نشدن نثر و داستانش را پوزش بخواهد! داستان های سپسین اش آن قد و قامت و وزنِ درخورِ شاهکار نویسی مانند او را دیگر ندارند. ۵- محمود دولت آبادی، استاد روایت است. روایت به معنی نقل.از این نظر باید او را از آخرین راویانِ نقّال دانست. در زمینه ی نقل شاید در دَمِ دستی ترین مثال بتوان پائولوکوئیلو را در سطحی دیگر نام بُرد. این جایگاه محمود دولت آبادی را در مقایسه با آن محمود دیگر می گویم؛ محمودِ همسایه ها، محمودِ مدار صفر درجه و محمودِ درختِ انجیر معابد. ۶- از همه این حرف ها که بگذریم، محمود دولت آبادی، نویسنده ای نامدار و کم تکرار است و کلیدرش- به قولِ شاملو- رشک برانگیز. . . امروز، خود زنده و فردایی دیگر یادش زنده باد. https://t.me/davat1394/18465
یادداشتی پیرامون فیلم سینمایی «بیداد» داد از بیداد مزدک پنجهای دوات، پایگاه اطلاعرسانی فرهنگ، فلسفه، هنر و ادبیات،تماشاخانه : دیشب، بعد از مدتها که پای فیلمی ننشسته بودم، در پی تبلیغاتی که درباره فیلم سینمایی«بیداد»انجام گرفته بود، فرصت دست داد تا فیلم را تماشا کنم. فیلمی که در فضای مجازی از آن بهعنوان اثری ساختارشکن، عبورکرده از خطوط شرعی و قوانین جاری و متعلق به نسل Z یاد میشد. اگر بخواهم از همان ابتدا تکلیفم را با فیلم روشن کنم، باید بگویم«بیداد»در آن بخشی که میخواهد به سنت، معیارهای مسلط اجتماعی و برخی خطوط قرمز رسمی دهنکجی کند، موفق است. فیلم میخواهد بگوید جسور است و تابوها را میشکند و در این سطح، کم نمیگذارد. اما مسئله از جایی آغاز میشود که از هیاهوی تابوشکنی عبور کنیم و خود فیلم را بهعنوان یک اثر سینمایی ببینیم. اینجاست که به نظرم «بیداد» بخشی از نیروی خود را از دست میدهد. مهمترین نقطه ضعف فیلم برای من فیلنامهاش است. دیالوگها در بخشهایی طولانی، توضیحی و کلیشهایاند و گاهی شخصیتها به جای آنکه زندگی کنند، انگار مأمورند ایدههای فیلمساز را برای مخاطب توضیح دهند. به نظرم هرجا «بیداد» به تصویر اعتماد میکند، جذابتر است و هرجا میخواهد ایده خود را مستقیماً به زبان بیاورد، از سینما فاصله میگیرد. پایانبندی فیلم نیز برایم قانعکننده نبود. فیلمی که از ابتدا علیه کلیشهها میایستد، در پایان خودش به نوعی شعارزدگی گرفتار میشود. مسئله مهمتر برای من نسبت اثر هنری با «وضعیت» است. به گمان من، اثر هنری در نهایت قرار است پرسشی در ذهن مخاطب ایجاد کند. میتواند از یک وضعیت اجتماعی آغاز کند و آن را بیپرده نشان دهد، اما اگر صرفاً گزارشگر وضعیت باقی بماند، در همان نقطه متوقف شده است. «بیداد»تصویری جسورانه از بخشی از واقعیتی است که در جامعه پیرامون خود میبینیم اما پرسش اینجاست: پس از عبور از این جسارت، چه چیزی به جهان مخاطب اضافه میشود؟ من در «بیداد» جز همان نمایش جسورانه و عبور از برخی خطوط قرمز، با اتفاق شاخصی مواجه نشدم که نگاهم را به آنچه در اطرافم میبینم تغییر دهد. فیلم میگوید «این وضعیت وجود دارد»، اما کمتر مرا وادار میکند بپرسم: چرا چنین است؟ انسان در برابر این وضعیت چه میشود؟ انتخاب او چیست؟ و آیا راه دیگری ممکن است؟ از این منظر، «بیداد» برای من بیش از آنکه اثری پرسشگر باشد، اثری اعلامکننده است. اعلام میکند که میخواهد علیه سنت، محدودیت و قواعد مسلط بایستد، اما خود این ایستادن، بهتنهایی، نمیتواند بار زیباییشناختی یک اثر را بر دوش بکشد. از نظر زیباییشناسی، مسئله فیلم را میتوان در نسبت شورش و فرم جستوجو کرد. ساختارشکنی در مضمون الزاماً ساختارشکنی در فرم نیست. شکستن یک تابو به خودی خود اثر هنری نمیسازد. هنر زمانی از دل تابوشکنی بیرون میآید که این شورش به زبان اثر، روایت و شخصیتپردازی نیز سرایت کند. در فیلم با رگههایی از نگاه سمبولیستی نیز مواجه هستیم. دختر و کرم شبتاب، در نهایت پیلهای که دور خودش میتند و به پروانه تبدیل میشود، میتوانند نماد استحاله، رهایی و تولد دوباره باشند. این بخش برای من ظرفیت بیشتری داشت، هرچند میشد نمادها ظریفتر باشند. در بازیها نیز تفاوتهایی وجود داشت. بازی لیلی رشیدی را از نگاه یک مخاطب عام چندان نپسندیدم. اغراق در برخی صحنهها پررنگ بود. جز در یک صحنه که نشسته بود و واقعاً اشک میریخت، آنجا احساس کردم بازیگر از اجرای نقش عبور کرده و توانسته با درون شخصیت همذاتپنداری کند اما در کل نتوانسته بود نقش یک الکلی را به خوبی نشان دهد، حتی دیالوگها هم این توان را نداشتند. بازیگر نقش خواننده غیرمجاز - ستی- نیز در برخی صحنهها بر مخاطب اثر میگذاشت. اما برای من بهترین بازی فیلم متعلق به بازیگر مردی بود که با عنوان «ببین» حضور داشت. بازی او کنترلشدهتر و کمتر گرفتار اغراق بود. یک نکته حقوقی هم در فیلم وجود دارد که به دلیل حرفهام جلب توجه کرد.در بخشی از فیلم، بازپرس به دختر میگوید به اتهاماتی بازداشت شده و روندی به تصویر درمیآید که گویی بازپرس پس از صدور قرار وثیقه،قرار است درباره محکومیت یا بیگناهی او تصمیم بگیرد.اینجا فیلم میان مقام تحقیق و مرجع صدور حکم خلط میکند. بازپرس مقام تحقیق است و تحقیقات مقدماتی را انجام میدهد و در صورت وجود شرایط قانونی، پرونده برای رسیدگی به دادگاه ارسال میشود. صدور حکم محکومیت یا برائت،در صلاحیت دادگاه است، نه بازپرس. در نهایت،«بیداد»برای من فیلمی است که جسارتش از سینمای آن جلو زده است. جسارت فیلم قابل انکار نیست، اما جسارت بهتنهایی فضیلت هنری نیست. برای من مسئله فیلم این نیست که چرا ساختارشکن است، مسئله ایناست که آیا توانسته ساختارشکنی خود را به یک تجربه سینمایی تازه تبدیل کند؟ https://t.me/davat1394/18463
без подписи
در پاسخ به بابک شاکر، چرا نمیتوان از دولتآبادی عبور کرد؟ مزدک پنجهای دوات، پایگاه اطلاعرسانی فرهنگ، فلسفه، هنر و ادبیات، چالش: نقد نویسندهای در اندازه محمود دولتآبادی نهتنها حق هر منتقد، بلکه لازمه پویایی ادبیات است. اما میان «نقد» و «اعلام عبور» فاصلهای جدی وجود دارد. گاه این فاصله را نه متن، بلکه حقیقت نسبت ما با پیشینیان پر میکند. هارولد بلوم در نظریه «اضطراب تأثیر» میگوید نسلهای بعدی برای آنکه صدای مستقل خود را پیدا کنند، ناگزیرند با نویسندگان بزرگ پیش از خود کشتی بگیرند، گاهی حتی آنان را نادرست بخوانند، کوچک کنند یا از تخت پایین بکشند تا بتوانند برای خود جایی در تاریخ ادبیات باز کنند. از این منظر، مسئله اصلی یادداشت ایشان شاید خودِ دولتآبادی نباشد، بلکه سایهی سنگین دولتآبادی باشد. ایشان مینویسد زمان عبور از دولتآبادی فرا رسیده است. اما مگر میتوان از نویسندهای عبور کرد که هنوز متن او خوانده میشود، دربارهاش گفتوگو میشود؟ باورم این است نه از دولتآبادی بلکه از هیچ نویسندهی معاصر یا کلاسیکی نمیتوان عبور کرد،فقط میتوان آنان را دوباره خواند و نقد کرد. یاد جملهی هوشنگ ابتهاج افتادم که گفته بود ادعای عبور از نیما خندهدار است! آقای شاکر دوست روزنامهنگار و انسان مطلعی است بنابراین پیشنهاد میکنم پیش از صدور چنین حکم کلی، کتاب «در پس آینه»؛ گفتوگوی لیلی گلستان با محمود دولتآبادی را اگر نخوانده بخواند. در آن گفتوگو، با نویسندهای روبهروییم که نه اسطورهای دستنیافتنی است و نه مدعی حقیقت مطلق است بلکه نویسندهای است که از تردیدها، شکستها، شیوه نوشتن و نسبت خود با زبان و جهان سخن میگوید. شاید آنگاه بخشی از داوریهای امروز، صورت دیگری پیدا کند. نه تنها دولتآبادی که شاملو و بسیاری دیگر را باید نقد کرد، اما نقد، زمانی اعتبار پیدا میکند که از دل خواندن دقیق آثار بیرون آمده باشد، نه از شتاب مناسبتها! هرروزنویسی و مناسبتنویسی، اگر فرصت تأمل را از متن بگیرد، بیش از آنکه به دیدهشدن کمک کند، به کمتر خواندهشدن میانجامد. دولتآبادی نه پایان رمان فارسی است و نه مانع آن. همانگونه که هدایت، گلشیری یا دیگر بزرگان مانع نسلهای بعدی نشدند، اگر نظریه مخالفخوانی و اضطراب تاثیر بلوم و البته کتاب وهم و واقعیت کریستوفر کادول را بخوانیم متوجه میشویم که ادبیات با حذف اسطورهها پیش نمیرود و هر چه ما خلق میکنیم تماما تابعی از همان گذشته است. اگر کسی میخواهد از سایه دولتآبادی بیرون بیاید، بهترین راه نوشتن رمانی است که خواننده، خود آن را برتر بداند نه آنکه ابتدا نویسنده پیشین را از جایگاهش پایین بکشد. به یاد داشته باشیم که تاریخ ادبیات، بیش از آنکه با اعلام عبور نوشته شود، با خلق اثر تازه نوشته میشود. با احترام! https://t.me/davat1394/18462
محمود دولتآبادی؛راوی جهانی که دیگر وجود ندارد چرا زمان عبور از محمود دولتآبادی فرا رسیده است؟ بابکشاکر دوات، پایگاه اطلاعرسانی فرهنگ، فلسفه، هنر و ادبیات، چالش: هر نسل ادبی، بتهای خود را میسازد؛ اما ادبیات زمانی زنده میماند که جرئت شکستن همان بتها را نیز داشته باشد. محمود دولتآبادی یکی از همین بتهای ادبیات معاصر ایران است؛ نویسندهای که دههها در مقام «صدای مردم» و «راوی فرودستان» معرفی شده، اما با نگاهی سختگیرانه، شاید بیش از آنکه صدای فرودستان باشد، راوی نوستالژی روشنفکران درباره آنان است. او جهان روستا را میشناسد، اما آن را منجمد میکند؛ انسان فرودست را توصیف میکند، اما او را به سوژهای تاریخی و انقلابی بدل نمیسازد. آنچه در آثار او جریان دارد، نه سیاست رهایی، بلکه زیباییشناسی رنج است. رنج در آثارش پایان ندارد، زیرا قرار نیست پایان داشته باشد؛ قرار است شکوه پیدا کند. «کلیدر» را سالها طولانیترین رمان فارسی خواندهاند؛ اما آیا واقعاً چنین است؟ اگر حجم را کنار بگذاریم، چه چیزی باقی میماند؟ ده جلد روایت که در آن زبان، بارها جای اندیشه را میگیرد و توصیف، جای تحلیل را. گلمحمد، به جای آنکه محصول تضادهای اقتصادی و اجتماعی باشد، به قهرمانی اسطورهای بدل میشود؛ مردی که بیشتر به شاهنامه تعلق دارد تا به تاریخ معاصر. دولتآبادی در بزنگاه تحلیل مناسبات قدرت، به حماسه عقبنشینی میکند. این عقبنشینی، شکست رمان است؛ زیرا رمان مدرن قرار نیست اسطوره تولید کند، بلکه باید اسطوره را ویران کند. در «جای خالی سلوچ» نیز همین منطق ادامه مییابد. غیبت سلوچ، به جای آنکه نتیجه مناسبات استثمار، مهاجرت، فروپاشی اقتصاد روستایی یا بحران مالکیت باشد، به غیبتی هستیشناسانه تبدیل میشود؛ گویی فقر از آسمان نازل شده است. این همان نقطهای است که ادبیات دولتآبادی از نقد اجتماعی فاصله میگیرد و به نوعی تقدیرگرایی ادبی میرسد. شخصیتهای او کمتر تاریخ را تغییر میدهند؛ بیشتر زیر بار تاریخ خرد میشوند. این ادبیات، فرودست را به سوژه مقاومت تبدیل نمیکند؛ او را به موضوع همدردی بدل میکند. زبان، مهمترین سرمایه دولتآبادی و در عین حال بزرگترین محدودیت اوست. سالها گفتهاند او زبان مردم را وارد ادبیات کرد؛ اما واقعیت شاید برعکس باشد: او زبان مردم را از آنِ خود کرد. زبان روستایی در آثارش آنقدر پالایش، آرایش و سنگین میشود که دیگر صدای واقعی مردم نیست، بلکه صدای نویسندهای است که از فراز متن، برای شخصیتهایش سخن میگوید. این زبان، بیش از آنکه دموکراتیک باشد، اقتدارگراست؛ راوی همیشه از شخصیتها آگاهتر است و اجازه نمیدهد جهان از زاویه نگاه آنان فروبپاشد. نتیجه، ادبیاتی است که تکصدایی است، حتی وقتی وانمود میکند چندصدایی است. دولتآبادی همواره نویسنده «زمین» بوده است؛ اما همین زمین، زندان تخیل او نیز هست. شهر در آثارش هرگز به مسئلهای پیچیده تبدیل نمیشود، سرمایهداری متأخر حضوری جدی ندارد، رسانه، مصرف، فناوری و سوژه مدرن تقریباً غایباند. او نویسنده پایان جهان دهقانی است، نه نویسنده آغاز جهان جدید. از این منظر، آثارش هرچه بیشتر خوانده میشوند، بیشتر به اسناد تاریخی شباهت پیدا میکنند تا ادبیاتی که هنوز بتواند افقهای تازه بگشاید. در «روزگار سپریشده مردم سالخورده»، روایت چنان در خود میپیچد که گویی نویسنده اسیر شیفتگی به صدای خویش شده است. در «نون نوشتن»، این خودآگاهی به اوج میرسد؛ دیگر جهان داستان اهمیت نخست را ندارد، بلکه «محمود دولتآبادی» به مهمترین شخصیت متن تبدیل میشود. این همان لحظهای است که نویسنده، آرامآرام جای ادبیات را اشغال میکند. خودِ نام، از خودِ متن بزرگتر میشود؛ و این آغاز افول هر نویسندهای است. بزرگترین مسئله دولتآبادی اما نه سبک، نه فرم و نه حتی جهانبینی اوست؛ بلکه جایگاهی است که نقد ادبی ایران برایش ساخته است. طی چند دهه، او کمتر خوانده شده و بیشتر ستایش شده است. پیرامونش نوعی تقدس شکل گرفته که هر نقدی را بیاحترامی تلقی میکند. این تقدس، نه فقط به دولتآبادی، بلکه به ادبیات ایران آسیب زده است؛ زیرا تا وقتی یک نویسنده «غیرقابل نقد» باشد، ادبیات نیز از حرکت بازمیایستد. شاید امروز، در زادروز محمود دولتآبادی، بهترین احترام به او نه تکرار کلیشه «بزرگترین رماننویس زنده ایران» باشد، بلکه کنار گذاشتن این عنوان باشد. او نویسندهای مهم است، اما نه معیار نهایی رمان فارسی. اگر ادبیات ایران بخواهد از قرن بیستم عبور کند، ناگزیر باید از سایه دولتآبادی نیز عبور کند؛ زیرا گاهی بزرگترین مانع برای تولد یک ادبیات تازه، نه نویسندگان ضعیف، بلکه اسطورههایی هستند که دیگر کسی جرئت نقدشان را ندارد. https://t.me/davat1394/18461
دعوتنامه با سلام و احترام از شما دعوت میکنم در نشست نقد و بررسی مجموعه شعر «شناسنامهی اندوه» اثر مزدک پنجهای همراه ما باشید. در این نشست، دکتر رضا چراغی و سحر یحییپور درباره این مجموعه شعر به گفتوگو و نقد و بررسی خواهند پرداخت. زمان: یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸ مکان: خانه فرهنگ گیلان نشانی: رشت، خیابان مطهری، انتهای ساغریسازان، روبهروی کوچه بلورچیان، خانه فرهنگ گیلان حضور شما در این دیدار ادبی، برای من و دوستداران شعر دلپذیر و ارزشمند خواهد بود. مزدک پنجهای @mazdakpanjehee
ایرج به فردین پیوست دوات، پایگاه اطلاعرسانی فرهنگ، فلسفه، هنر و ادبیات، جامهنیلیکن: حسین خواجه امیری معروف به «ایرج» از خوانندگان شهیر موسیقی کشورمان بعد از مدتها تحمل بیماری در نود و چهارساگی رخ در نقاب خاک کشید. صدای این خواننده با چهرهی دوستداشتنی فردین در سینما چنان در هم آمیخته بود که اغلب مردم صدای او را در سینما صدای فردین میپنداشتند، با هم مروری داشته باشیم به زندگینامهی یادانام ایرج: زندگی نامه استاد ایرج خواجه امیری (حسین خواجه امیری) صلابت و شکوه صدا، مهارت در اجرای صحیح ریزه کاری هایی چون تحریر در گامهای مختلف، لطافت طنین صدا در عین قدرت حنجره؛ تمامی این صفت ها تنها قسمتی بود از آنچه می توان به نابغه آواز ایران نسبت داد. حال که اینها تنها مربوط به بخش حرفه اوست. او از جمیع جهات سرآمد و الگو بوده، اخلاق و رفتار و منش، مردم داری و مهربانی و حسن خلق، در واقع هر چه بگوییم نمی تواند او را توصیف کند که کلام و لغات در وصف او عاجز و قاصرند. ایرج، خواننده مردمی که شهرت و محبوبت را در دوران مختلف سالهای زندگی نه تنها بین مردم و هوادارانش، بلکه در بین تمام بزرگان موسیقی این کشور هنر پرور داشته و دارد. او هنوز هم محبوب دلهاست. او را پهلوان آواز ایران لقب داده اند. پهلوان صفتی است که فقط انسانهای مردم دار به آن میرسند و این خود رمز محبوبیت این خواننده مردمی کشورمان است. خلاصه ای از زندگی نامه ایرج خواجه امیری حسین خواجه امیری که همه او را با نام ایرج می شناسیم، در تاریخ 11 دیماه 1311 در شهر کوچک خالد آباد استان اصفهان پا به عرصه وجود نهاد. او نیز مانند بسیاری از بزرگان موسیقی، در خانواده ای هنرمند و هنر پرور پرورش یافت. خوانندگی نسل به نسل در این خانواده ریشه داشته است، چونان که پدر بزرگ ایرج شهرت زیادی در زمان سلطنت ناصرالدین شاه داشته و تسلسل وار این هنر در کالبد پسرش نعمت الله نیز دمیده شده و بعد از او به ایرج رسیده. ایرج نیز این رسم را قطع نکرده و این میراث گرانبها را به پسرش احسان خواجه امیری سپرده است. از همان دوران کودکی ردیف های موسیقی را نزد پدر یاد میگرفت، مکتب اصفهان بیشترین نقش را در تبلور استعداد این خواننده بزرگ داشته است. مهارت زیاد ایرج در ادای تحریرها و تکنیک های خوانندگی و همچنین تسلط او به ردیف موسیقی دستگاهی ایران، ریشه در آموزه های پدر و شرکت در تعزیه های آن دوران بود. تعذیه در گذشته بسیار اصولی بوده و تعزیه خوانان مطرح عموما با ردیف ها و دستگاههای مختلف آشنایی داشته اند. او آواز را از همان زمان یاد گرفت و در سالهای بعد به تکمیل و پر و بال دادن به این هنر خود مشغول شد. ایرج در نوجوانی رهسپار تهران شد و این عزیمت مسیر آینده حرفه ای او را شکل داد. در همان نوجوانی اطرافیان او از استعداد زیاد این نوجوان شگفت زده شدند. وقتی در یک میهمانی خصوصی فرصتی دست داد تا هنر نمایی خود را ارائه کند، استعداد او توسط حمید وفادار که برادر آهنگساز شناخته شده آن دوران مجید وفادار بود، کشف شد. چندی بعد مهارت او در آواز را به سمع استاد ابوالحسن صبا رساند و استاد این نوجوان خوش صدا را به محضر خود فراخواند. استاد صبا به سرعت مجذوب توانایی او شد و او را به عنوان شاگرد در مکتب خود پذیرفت. برای یک نوجوان پانزده ساله، پذیرفته شدن در مکتب صبا افتخاری فوق العاده بوده. او طی دو سال هر چه توانست از مکتب استاد خویش بیاموخت و در سن هجده سالگی آماده ورود به دنیای حرفه ای موسیقی شد. ابوالحسن صبا که به قدرت و آمادگی صدای ایرج باور داشت او را به سرپرست رادیو ایران یعنی ابراهیم خان منصوری از نوازندگان و نگارنده های موسیقی بزرگ دوران معرفی کرد. تایید استاد صبا کافی بود که برای ورود به رادیوی ملی از هیچ آزمونی گذر نکند. ایرج تا زمانی که وارد دانشکده افسری ارتش شد، با منصوری همکاری داشت و در تعداد زیادی از ارکسترهای استاد منصوری به اجرا پرداخت. https://t.me/davat1394/18457
https://t.me/davat1394/18456
https://esam.ir/item/39506196/%D8%A8%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%B0%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%87-%D8%A7%DB%8C
متن سخنرانی تاریخ گیلان از کی و کجا آغاز شد؟ #دکتر_ناصر_عظیمی_دوبخشری ۱۷مرداد۱۴۰۵ https://t.me/davat1394/18454 https://t.me/Jangal94/879
https://www.radiodeev.org/episode8/
علاقمندان برای تهیه مجموعه شعر شناسنامهی اندوه میتوانند به دفتر خانه فرهنگ گیلان مراجعه کنند.
گروه شعر فارسی خانه فرهنگ گیلان: نقد و بررسی مجموعه شعر 🔹 شناسنامهی اندوه 🔸 مزدک پنجهای 🔹سخنرانها: دکتر رضا چراغی _ سحر یحییپور 🔸 یکشنبه | ۲۵ مرداد ۱۴۰۵ | ساعت ۱۸ @kfgil
گروه داستان فارسی خانه فرهنگ گیلان: 🔹داستانخوانی و نقد 🔸سهشنبه| ۲۰ مرداد ۱۴۰۵ |ساعت ۱۷:۳۰ @kfgil
سکسکهای عاشقانه نویسنده: علیرضا پنجهیی انتشارات چشمه، چاپ اول 1403 137 صفحه، رقعی، شومیز قیمت: 190.000 تومان #شعر_نو_فارسی #چاپ_اول #انتشارات_چشمه @cheshmehdis www.cheshmehdis.com www.instagram.com/cheshmehdis
روز خبرنگار؛ تبریک ندارد مزدک پنجهای دوات، پایگاه فرهنگ،فلسفه، هنر و ادبیات، روزشمار: داشتن دو نشریه الکترونیکی، سالها انتشار هفتهنامه «دوات» و همکاری با روزنامهها و مجلات فرهنگی و ادبی باعث نشده است که روزنامهنگاری را فقط از بیرون تماشا کنم. سالهای زیادی خودم را بخشی از این خانواده میدانستم. هنوز هم برای بسیاری از روزنامهنگاران احترام فراوان قائلم؛ آدمهایی حرفهای، شریف، بااستعداد و عاشق کلمه. با این همه، هر بار که پای معیشت به میان میآید، بیاختیار به حرف پدرم فکر میکنم. سال آخر دبیرستان بود و باید رشته دانشگاهیام را انتخاب میکردم. به پدر گفتم دوست دارم معلم ادبیات شوم یا ارتباطات بخوانم. او فقط یک جمله گفت؛ «غم نان را هم ببین.» آن روز شاید حرفش را چندان جدی نگرفتم. چند سال بعد، از هفتهنامه «پگاه» به روزنامه «گیلان امروز» رفتم. برای نخستین بار یادداشتم در ویژهنامه روزنامه «شرق» به سردبیری احمد غلامی منتشر شد. سال ۱۳۸۴ با چند یادداشت منتشرشده در «شرق» موفق شدم جایزه جشنواره مطبوعات ایران را در بخش نقد ادبی به دست آورم و بعدها نیز همکاری حرفهای با نشریات مختلف را ادامه دادم. حتی وقتی کتابهای پژوهشی و تألیفیام منتشر شد، باز هم به همان جمله پدر رسیدم؛ اینکه مسیر ادبیات الزاماً از دانشگاه نمیگذرد. مگر شاملو، فروغ، نصرت رحمانی و بسیاری دیگر، اعتبار ادبی خود را از دانشگاه گرفته بودند؟ در تمام این سالها، آرامآرام شاهد کوچک شدن تحریریهها بودم. نشریات کاغذی یکی پس از دیگری از نفس افتادند و مخاطب هر روز از روزنامه فاصله بیشتری گرفت. دکههایی که روزگاری بوی کاغذ تازه میدادند، امروز بیشتر محل فروش تنقلات، سیگار، چای و قهوهاند. اگر نشریهای هم در آنها دیده شود، اغلب مجلههای جدول است؛ شاید مناسب روزگاری که آنقدر حادثه و خبر از سر میگذرانیم که حافظه جمعی هم فرصتی برای ثبت و نگهداری آنها پیدا نمیکند. واقعیت این است که اقتصاد ایران هیچگاه فرصت شکلگیری یک روزنامهنگاری مستقل و برخوردار از امنیت معیشتی را فراهم نکرده است. بسیاری از روزنامهنگاران، با همه عشقشان به این حرفه، ناچار بودهاند میان آرمان و معاش تعادلی دشوار برقرار کنند؛ تعادلی که همیشه هم ممکن نبوده است. به همین دلیل، هر سال که روز خبرنگار از راه میرسد، از خودم میپرسم آیا این روز واقعاً روز تبریک است؟ گاهی احساس میکنم روز خبرنگار، روز تبریک ندارد؛ روزی است برای اندیشیدن به سرنوشت حرفهای که حافظه جامعه را میسازد اما خودش بیش از همه در معرض فراموشی قرار گرفته است. سالها پیش، همراه جمعی از خبرنگاران و روزنامهنگاران مستقل، تصمیم گرفتیم در رشت انجمنی صنفی راهاندازی کنیم. گذشته از دشواریهای اداری، هرچه جلوتر رفتیم بیشتر فهمیدیم فعالیت رسانهای در ایران همواره با شرایطی روبهروست که مدام تغییر میکند و امکان برنامهریزی بلندمدت را از میان میبرد. روزنامهنگاری بیش از آنکه شبیه یک جاده هموار باشد، راه رفتن بر پلی است که هر لحظه ممکن است بخشی از آن جابهجا شود. دیروز از اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی پیامکی دریافت کردم؛ دعوت به صرف صبحانه به مناسبت روز خبرنگار. دعوتی محترمانه بود و حتماً از سر قدردانی، اما در ذهنم این پرسش شکل گرفت که آیا بزرگترین نیاز روزنامهنگار، حضور در یک مراسم نمادین است یا امنیت حرفهای، استقلال، امکان نقد و آسودگی خاطر از آینده؟ این روزها بسیاری از ادارهها و سازمانها پیام تبریک منتشر میکنند و از اهمیت رسانه میگویند. کاش در کنار این تبریکها، سهم بیشتری هم برای شنیدن نقدها وجود داشت. رسانه اگر فقط صدای تأیید باشد، دیگر رسالت اصلی خود را از دست میدهد. گاهی به گذشته نگاه میکنم و با خودم میگویم شاید خوششانس بودم که نه معلم ادبیات شدم و نه روزنامهنگاری را شغل اصلی خود انتخاب کردم، هرچند هنوز هر دو را از شریفترین حرفههای دنیا میدانم اما وقتی دوستی را میبینم که هم ادبیات را در دانشگاه خواند و سالها خبرنگار هم بود و امروز برای تأمین معاش ناچار است در فلان اداره کار خدماتی کند یا دوست معلمی که عصرها شغل دومی دارد تا هزینههای زندگی را تأمین کند، میفهمم مسئله فقط عشق به حرفه نیست. شاید روزی برسد که روز خبرنگار واقعاً روز تبریک باشد؛ روزی که خبرنگار، نگران معاش نباشد، استقلالش هزینه نداشته باشد و قلمش تنها در برابر حقیقت احساس مسئولیت کند، نه در برابر دغدغههای هر روزه زندگی. @mazdakpanjehee https://t.me/davat1394/18448
سخنی با همیاران قلم و مخاطبان 《دوات》 آرای مطرحشده از سوی نویسندگان در 《دوات》، در اساس، ضرورتی ندارد که با دیدگاه اعضای تحریریه و گردانندگان آن یکسان باشد. باور ما این است که پذیرش و بازتاب دیدگاههای متفاوت، از ارکان آزادی رسانه و لازمهی شکلگیری گفتوگویی زنده و پویاست. ما نیز، همچون مخاطبان «دوات»، ممکن است با بخشی یا تمام آرای مطرحشده در یک نوشته موافق یا مخالف باشیم. انتشار یک دیدگاه، الزاماً به معنای تأیید آن از سوی تحریریه نیست؛ همانگونه که نقد یا مخالفت ما با دیدگاهی نیز نباید مانع طرح و شنیدهشدن آن شود. 《دوات》 بولتن یک اندیشهی سیاسی ـ اجتماعی یا مانیفست یک نظریهی ادبی نیست؛ رسانهای است که، علیرغم محدودیتهای حقیقی و مجازی، میکوشد در حوزهی فرهنگ، فلسفه، هنر و ادبیات، زمینهای برای طرح، نقد و گفتوگوی آرای گوناگون فراهم آورد و مباحث نظری را، در حد بضاعت و امکانات خود، پی بگیرد. پُرپیداست که ما نیز به قدر وسع خود در این راه میکوشیم و به کاستیهای خویش، با در نظر گرفتن محدودیتهای موجود، واقفیم. با این همه، بر این باوریم که رسانهای که مجال تضارب آرا را فراهم آورد، نهتنها به غنای گفتوگوی فرهنگی یاری میرساند، بلکه میتواند در ارتقای جامعهی خود نیز مؤثر باشد. 《دوات》را خانهای برای یک صدا نمیدانیم؛ آن را عرصهای برای شنیدهشدن صداهای گوناگون میخواهیم. تحریریهی دوات ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
شاپور؛ نوآور زبان، زندانیِ یک زندگینامه ✔️بابک شاکر دوات، پایگاه فرهنگ، فلسفه، هنر و ادبیات، چالش: در تاریخ ادبیات معاصر، فروغ دو بار شاپور را شکست؛ یکبار در زندگی و بار دیگر در حافظه تاریخی، این را می توان امروز در سالمرگ پرویز شاپور گفت که نه تریبون روایت غالب را داشت که به مدد ابراهیم گلستان حول قدیس وارگی فروغ ایجاد شدت بود . نه میدان دارانی چون فریدون و پوران فرخزاد را داشت ! پرویز شاپور را نباید صرفاً مخترع «کاریکلماتور» دانست؛ اهمیت او در تاریخ ادبیات معاصر ایران، به بنیانگذاری نوعی زیباشناسی ایجاز بازمیگردد که در آن زبان از ابزار انتقال معنا به خودِ موضوع اندیشیدن تبدیل میشود. کاریکلماتورهای او نه جملههای قصارند و نه طنزهای کوتاه؛ بلکه ساختارهایی مبتنی بر آشناییزداییاند که با برهم زدن نسبتهای متعارف میان واژه و واقعیت، مخاطب را به کشف دوباره جهان وامیدارند. از این منظر، شاپور بیش از آنکه طنزپرداز باشد، یکی از رادیکالترین نوآوران زبان فارسی است؛ نویسندهای که با حذف روایت، حذف پیرنگ و حذف نتیجهگیری، به اقتصاد زبانیای دست یافت که هنوز نیز کمتر از ظرفیت نظری آن سخن گفته شده است.. با این حال، نقد ادبی ایران کمتر دریافته که کاریکلماتور، محصول یک دگرگونی بنیادین در منطق ادبیات فارسی است. شاپور روایت کلاسیک را کنار گذاشت و به «رخداد زبانی» رسید؛ جملهای که به جای انتقال پیام، معنا را در لحظه برخورد نشانهها تولید میکند. این تجربه را میتوان همسنگ برخی تجربههای مدرنیستی در ادبیات اروپا دانست، اما فضای نقد فارسی، به جای تحلیل این نوآوری، او را عمدتاً به عنوان طنزپردازی خوشذوق معرفی کرد. در نتیجه، بنیانگذار یک فرم ادبی، به حاشیه همان فرمی رانده شد که خود آفریده بود. بزرگترین تراژدی شاپور اما نه در متن آثارش، بلکه در متن تاریخ ادبیات معاصر رقم خورد. پس از آنکه فروغ فرخزاد به اسطوره شعر نو بدل شد، روایت زندگی او نیز به روایتی مسلط تبدیل گردید؛ روایتی که در آن، شاپور دیگر نه یک نویسنده مستقل، بلکه صرفاً «همسر سابق فروغ» بود. در این حافظه اسطورهساز، فروغ کمکم جایگاهی شبیه «زن اثیری» بوف کور یافت؛ حضوری که هر مردی را که در مدارش قرار میگرفت، به سایه خود فرو میبرد. در کنار این روند، روایتهایی که از سوی نزدیکان و خانواده فرخزاد درباره زندگی فروغ تثبیت شد نیز عمدتاً بر بازسازی چهره اسطورهای او متمرکز بود و طبیعی بود که در چنین روایتی، شاپور یا به حاشیه رانده شود یا تنها در نسبت با فروغ تعریف گردد. مسئله، بیش از آنکه خصومت شخصی باشد، غلبه یک روایت فرهنگی بود که مجالی برای بازشناسی استقلال فکری و هنری شاپور باقی نگذاشت. از همین رو، شاید وقت آن رسیده باشد که تاریخ ادبیات ایران از زیر سایه این روایت بیرون بیاید و پرویز شاپور را نه در آینه زندگی خصوصیاش، بلکه در جایگاه واقعیاش بازخوانی کند. اگر فروغ یکی از شاعران معاصر است، شاپور نیز بیتردید یکی از معدود نویسندگانی است که ساختار زبان فارسی را دگرگون کرد. اما حافظه فرهنگی ما، با شیفتگی به اسطورهها و زندگینامهها، این نوآوری را به حاشیه راند. قربانی نهایی این وضعیت، نه فقط پرویز شاپور، بلکه خود تاریخ ادبیات ایران بود که یکی از مهمترین انقلابهای زبانی قرن اخیر را سالها در سایه یک روایت عاطفی و اسطورهای نادیده گرفت. https://t.me/davat1394/18445
без подписи