Fox books
СтатистикаHow i feel when I’m reading and how i feel when I’m living. Unknown: t.me/HidenChat_Bot?start=640977844 Goodreads: https://www.goodreads.com/user/show/154735564
- Последний пост
- 9 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 95
- 1/48двое суток
- 108
- 1/72трое суток
- 117
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
غیرقابل پیش بینی بودنِ زندگی فقط اونجاش که اونقدی که ادما برات عزیزن، براشون عزیز نیستی.
اگه يه نفر داره ورزش میكنه، كار میكنه، درس میخونه و.. دليل نمیشه غمگین نباشه، دليل نمیشه حالش خوب باشه؛ زندگی كردن در غم چيز عجیبی نيست.
در آخر، ممنونم ازتون اگر وقت و حوصلتون رو گذاشتید و این رشته مطالب رو مطالعه کردید، امیدوارم برای چند دقیقه هم که شده تونسته باشه شمارو به فکر فرو ببره و از خوندنش لذت برده باشین. پذیرای سوالات و حرف ها و پیشنهادات و هرچی که دلتون میخواد هستم🤓
شاید ارزش نگاه کردن به تاریخ دقیقا همینجا باشه؛ نه برای اینکه دنبال مقصر بگردیم، نه برای اینکه آدم ها رو در دو دسته خوب و بد قرار بدیم، بلکه برای اینکه بفهمیم انسان ها در چه شرایطی چه تصمیم هایی میگیرن. انقلاب ها معمولا فقط داستان سقوط یک حکومت یا پیروزی یک گروه نیستن؛ پشت هر تغییر بزرگ تاریخی، میلیون ها زندگی، ترس، امید و انتخاب وجود داره، مردمی که سال ها رنج کشیدن و خواهان تغییر بودن، و انسان هایی که ناگهان خودشونو وسط طوفانی دیدن که دیگه کنترلی روی اون نداشتن. شاید بتونیم همزمان دو حقیقت رو بپذیریم؛ اینکه یک حکومت میتونه اشتباه های بزرگی داشته باشه، و در عین حال کسایی که در اون زندگی کردن، انسان هایی با احساسات، ترس ها و رویاهای خودشون بودن. چون در نهایت، تاریخ فقط درباره تاج ها و انقلاب ها و جنگ ها نیست، تاریخ درباره انسان هاست؛ درباره زندگیه، درباره لحظه هایی که آدم ها مجبور شدن بین ترس و امید، بین وظیفه و احساس، و بین موندن و تغییر کردن انتخاب کنن، و شاید دلیل اینکه بعضی داستان های تاریخی بعد از صدها سال هنوز مارو رها نمیکنن همین باشه؛ چون پشت تمام اسم ها، تاریخ ها و اتفاقات، آدم هایی وجود داشتن که یک روز مثل ما زندگی میکردن، دوست داشتن، میترسیدن و آرزو داشتن که فرداهای بهتری رو ببینن.
آیا میشه، هم قبول کنیم که یک حکومت اشتباه های بزرگی داشته و هم برای سرنوشت انسانی کسانی که داخل اون حکومت زندگی میکردن، احساس همدلی داشته باشیم؟ به نظر من جواب بله هست. شاید بزرگ ترین اشتباه ما این باشه که تاریخ رو فقط با دو رنگ میبینیم؛ قهرمان و ضدقهرمان، خوب و بد، ظالم و مظلوم. واقعیت اینه که تاریخ، بیشتر از اینکه درباره آدم های کاملا خوب یا کاملا بد باشه، درباره انسان هاییه که وسط ترس، امید، اشتباه، عشق و ناامیدی تصمیم گرفتن و شاید به همین دلیله که بعد از بیشتر از صد سال، هنوز هم وقتی اسم خانواده رومانوف میاد، بیشتر از سیاست، به این فکر میکنم که اون چند ماه آخر، وقتی شب ها چراغ اتاقشون خاموش میشد، هر کدومشون با چه فکری خوابشون میبرد.
اما یه سوال همیشه ذهن من رو درگیر میکنه.
خلاصه که در نهایت، بلشویک ها تصمیم گرفتن این خانواده رو اعدام کنن، که احتمالا خیلیاتون درمورد این اتفاق هولناک خوندین. این تصمیم هنوز هم بین تاریخدان ها محل بحثه، بعضی ها میگن اگر زنده میموندن، ممکن بود به نماد مخالفان حکومت جدید تبدیل بشن، بعضی ها هم معتقدن راه های دیگه ای وجود داشت برای مقابله. اما چیزی که تغییر نمیکنه، اینه که در شب اعدام، پنج نوجوان و پدر و مادر، همگی حضور داشتن؛ میخوام بگم که توی تاریخ، خیلی وقت ها آدم ها تبدیل به نماد میشن و فراموش میکنیم که قبل از هر چیزی، انسان بودن. من نمیخوام بگم حکومت تزاری بی نقص بود، قطعا نبود. نابرابری، سرکوب و اشتباه های سیاسی نقش بزرگی توی شکل گرفتن انقلاب داشتن و خشم مردم هم از هیچ به وجود نیومده بود.
این واکنش ها خیلی آشناست. وقتی یه خانواده وارد بحران میشه، همه مثل هم واکنش نشون نمیدن. یکی ساکت میشه، یکی نقش قوی بودن رو بازی میکنه، یکی امیدش رو حفظ میکنه و یکی با شوخی از خودش دفاع میکنه. آلکسی هم علاوه بر ترس از آینده، با بیماری ای زندگی میکرد که هر ضربه کوچکی میتونست جونش رو بگیره. تصور کنید یه نوجوان باشید، بدون اینکه بدونید فردا زنده میمونید یا نه، و همزمان ببینید کل دنیای اطرافتون هم داره فرو میریزه.
به نظرم سخت ترین بخش ماجرا همینجاست چون انسان تا وقتی امید داره، دووم میاره. خانواده رومانوف هنوز امید داشتن که شاید تبعید بشن، شاید یکی از کشورهای اروپایی نجاتشون بده، شاید جنگ تموم بشه و همه چیز تغییر کنه. اینجا میفهمیم که انگار امید، گاهی از غذا هم مهم تره.
توی سال ۱۹۱۷ بالاخره صبر مردم تموم شد. انقلاب فوریه اتفاق افتاد و نیکلای دوم مجبور شد از سلطنت کناره گیری کنه و استعفا بده. چیزی که شاید کمتر بهش توجه میشه اینه که خانواده رومانوف همون لحظه کشته نشدن، چند ماه در حصر بودن، از یک کاخ مجلل رسیدن به چند اتاق محدود، و سربازهایی که تا دیروز بهشون احترام نظامی میذاشتن، حالا مراقبشون بودن که فرار نکنن.
راسپوتین! مردی مرموز که بعضی ها اون رو قدیس میدونستن، بعضی ها شیاد. چیزی که تقریبا قطعیه اینه که حضورش روی الکساندرا تاثیر عمیقی گذاشت چون هر بار آلکسی حالش بد میشد و راسپوتین به شکلی آرومش میکرد، الکساندرا بیشتر باور میکرد که خدا اون مرد رو فرستاده تا پسرش رو نجات بده. حالا خودتون تصور کنید؛ کشور داره از هم میپاشه، مردم از حکومت متنفرن، جنگ همه چیز رو نابود کرده، ولی ملکه بیشتر از هر چیزی نگران زنده موندن تنها پسرشه. این دقیقا همون جاییه که سیاست و روانشناسی به هم میرسن و میبینیم خیلی وقت ها تصمیم های سیاسی، از ترس ها و احساسات شخصی آدم ها تاثیر میگیرن.
حالا اینجاست که پای راسپوتین به داستان باز میشه. (همونی که قبلتر گفتم براتون توضیحش میدم)
روسیه اوایل قرن بیستم حال و روز خوبی نداشت؛ فاصله فقیر و غنی وحشتناک بود، دهقان ها زندگی سختی داشتن، صنعت تازه داشت شکل میگرفت، اعتراض های مردمی زیاد شده بود و بعد هم جنگ جهانی اول از راه رسید، جنگی که برای روسیه بیشتر از اینکه افتخار بیاره، گرسنگی، تلفات و ناامیدی آورد. حالا وسط این وضعیت، نیکلای دوم، آخرین تزار روسیه، روی تخت سلطنت بود؛ خیلی ها اون رو آدم بدذاتی نمیدونن و اتفاقا معتقدن آدم خانواده دوستی بود، پدر مهربونی بود و علاقه زیادی به همسر و بچه هاش داشت. اما یه مشکل بزرگ داشت؛ اونم اینکه نیکلای دوم برای حکمرانی مناسب نبود! چون همیشه یه آدم خوب با یه حاکم خوب، یکی نیست. نیکلای دوم توی تصمیم گیری مردد بود، دیر واکنش نشون میداد و بیشتر از اینکه واقعیت جامعه رو ببینه، به این باور چسبیده بود که خدا سلطنت رو به خانواده اش داده و وظیفه داره اون رو حفظ کنه. از اون طرف، همسرش الکساندرا هم شرایط پیچیده ای داشت، زنی بود که از آلمان اومده بود، به خاطر همین خیلی از مردم روسیه هیچ وقت کامل بهش اعتماد نکردن. یک آدم بسیار مذهبی و درونگرا بود و بعد از اینکه فهمید پسرش آلکسی به هموفیلی مبتلاست، تقریبا تمام زندگیش حول نجات اون بچه چرخید.
بیاید دوباره برگردیم عقب تر و به اتفاقاتی که براتون تعریف کردم از یه دید دیگه نگاه کنیم.
حالا که فهمیدیم انقلاب روسیه چی بود، بیاید از یه دیدگاه دیگه به قضیه نگاه کنیم!!
در سال ۱۹۲۲، اتحاد جماهیر شوروی تشکیل شد؛ کشوری که برای نزدیک به هفت دهه یکی از مهم ترین قدرت های جهان بود، اما انقلاب اکتبر فقط تغییر یک حکومت نبود؛ این انقلاب نتیجه سال ها نارضایتی، فقر، جنگ، اختلاف طبقاتی و شکست های سیاسی بود و در عین حال، آغاز دوره ای جدید در تاریخ جهان شد؛ دوره ای که سیاست، اقتصاد و روابط بین الملل را برای همیشه تغییر داد. شاید مهم ترین نکته این باشه که انقلاب ها معمولا در یک لحظه ساخته نمیشن، اونا نتیجه سال ها انباشته شدن خشم، امید، ترس و خواسته های برآورده نشده هستن. و انقلاب اکتبر روسیه، یکی از بزرگترین نمونه های همین اتفاق توی تاریخ معاصر هست.
بعد از پیروزی، بلشویک ها دولت جدیدی تشکیل دادن و یکی از اولین اقداماتشون خروج روسیه از جنگ جهانی اول بود؛ همچنین زمین های اشراف مصادره شد و کنترل بسیاری از صنایع به دولت جدید منتقل شد اما همه مردم از این تغییر راضی نبودن. طرفداران حکومت قبلی، گروه های سیاسی مخالف و حتی برخی سوسیالیست ها علیه بلشویک ها جنگیدن، این باعث شد جنگ داخلی روسیه شروع بشه که از سال ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۱ ادامه داشت. توی این جنگ، ارتش سرخ به رهبری بلشویک ها با نیروهای مخالف که به ارتش سفید معروف بودن، جنگید. در نهایت بلشویک ها پیروز شدن و پایه های یه حکومت جدید رو ساختن.
توی تابستان ۱۹۱۷، بلشویک ها هنوز اکثریت نداشتن، اما محبوبیتشون در حال افزایش بود و دولت موقت هم روز به روز ضعیف تر میشد. سرانجام در اکتبر ۱۹۱۷، بلشویک ها تصمیم گرفتن قدرت را به دست بگیرن، بخاطر همین، در شب ۲۵ اکتبر طبق تقویم روسیه اون زمان (که میشه ۷ نوامبر در تقویم امروزی)، نیروهای بلشویک مراکز مهم شهر پتروگراد رو تصرف کردن. اونا ساختمان های دولتی، ایستگاه های ارتباطی و در نهایت کاخ زمستانی رو که محل دولت موقت بود، به کنترل خودشون دراوردن. درواقع این اتفاق به انقلاب اکتبر معروف شد.
اما سقوط تزار به معنی پایان مشکلات روسیه نبود. بعد از انقلاب فوریه، یک دولت موقت روی کار اومد، این دولت وعده آزادی های سیاسی و برگزاری انتخابات داد، اما یک تصمیم بزرگ باعث شد محبوبیتش کم بشه، اونم این بود که میخواستن به حضور روسیه در جنگ جهانی اول ادامه بدن. مردم دیگه از جنگ خسته بودن، سرباز ها میخواستن به خونه برگردن، کارگران خواهان شرایط بهتر بودن و دهقانان زمین میخواستن. در همین زمان، گروه سیاسی به نام بُلشِویک ها به رهبری ولادیمیر لنین، تلاش کردن از این نارضایتی به نفع خودشون استفاده کنن. بلشویک ها وعده هایی میدادند که برای بسیاری از مردم جذاب بود. شعار اصلیشون چیزی نبود به جز: «صلح، نان و زمین.» نقاط ضعف اصلی معترضین! به اونا میگفتن جنگ باید تموم بشه، زمین های بزرگ باید بین دهقانان تقسیم بشه و قدرت باید به دست کارگران و شوراهای مردمی برسه.
انقلاب فوریه نتیجهی بزرگی داشت؛ در پی اعتراضات و اعتصابات کارگران، چند روز بعد، نیکلای دوم مجبور شد از سلطنت کناره گیری کنه و استعفا بده. به این ترتیب، بعد از حدود سه قرن، حکومت خاندان رومانوف به پایان رسید.