- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 9
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 10
- 1/48двое суток
- 11
- 1/72трое суток
- 12
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
حسرت یعنی غمی که یک سالِ روی سینه مون گذاشتی... حسرت یعنی اشکای خاله که میگفت این چند روز خیلی بهم سخت گذشت و دیشب هی به ساعت نگاه کردم گفتم دیگه الاناست که بچم بخوابه و دیگه بیدار نشه🙂
قدرت تکلمم در مواقع حساس:
سال دیگه یا پیرهن مشکیمو تنم میکنم یا بزارید توی کفنم و دور قبرم روضه علیاکبر بخونید...
چقد شب آخر صفر غمگینه.
видео или голосовое, без подписи
وقتی سرفه میکنم و آدم ها هزار تا نسخه میدن و فکر میکنن از تو بیشتر نگران بدن تو هستند حال مادرایی که وقتی بچشون یک چیزیش میشه هر کی یک چیزی بهشون میگه رو بیشتر میفهمم. ببند دهنتو فهمعلی.
وقتی سرفه میکنم و آدم ها هزار تا نسخه میدن و فکر میکنن از تو بیشتر نگران بدن تو هستند حال مادرایی که وقتی بچشون یک چیزیش میشه هر کی یک چیزی بهشون میگه رو بیشتر میفهمم. ببند دهنتو فهمعلی.
از شدت شوق عاشق ديوانه جان داد وقتی برايم پرچمت دستی تكان داد پرواز كفترهای تو در شهر مشهد رنگ و لعاب ديگری بر آسمان داد از اولش هم لال مادر زاد بودم اين پنجره فولاد تو من را زبان داد من با همه گفتم گدای شاه طوسم روزی من را اين امام مهربان داد رو كرد حتی كعبه سمت گنبد تو وقتي موذن زاده در صحن ات اذان داد پرسيدم از قبله نما از قبله روزی چرخی زد و ايوان طلايت را نشان داد اينجا اجل هم تحت فرمان تو باشد بر هر كسی كه امر فرمودی زمان داد بابا خودش هم نان خور اين آستان بود با ما غلط گفتند بابا آب و نان داد
بگذاشت پا به چادر و رد شد ز مادرم...
بدون ذره ای شک و تردید و حتی اغراق،هیچ وقت فکر نمیکردم یک روز انقدر از خوندن تاریخ لذت ببرم و یک کتابی که سیر تاریخی داره انقدر منو جذب خودش کنه به حدی که موقع خوندنش متوجه گذر زمان نشم🫠🤍 و عمیقا غبطه میخورم به حال و احوال خوشِ مرحوم سعید تشکری،نویسنده ی این…
روز جهانی عاشقان کتاب؟ دلتنگ اون جزئیاتی میشم که تو انتخاب کتاب ها داشت.
من میگم محمدرضا یه بابای درون داره شما میگین نه؛ شلوارو ببین آخه🥹😂
انسانی را میربایند، روزها خانوادهاش را میان امید و هراس معلق نگه میدارند و سرانجام، مرگش را به شکل فجیعی به نمایش میگذارند. ما با انسان طرفیم؟ با حیواناتی روبهروییم که در قساوت، حتی حرمتِ غریزه را نیز از یاد بردهاند. درنده برای سیر شدن میدرد، اینان برای به نمایش گذاشتن حرامزادگیشان. این خاک، جوانش را با هزار امید بزرگ میکند. مادری سالهای عمرش را خرج قد کشیدنِ فرزندش میکند، پدری قامتش را زیر بارِ نان خم میکند تا چراغِ خانه خاموش نماند. آنوقت جماعتی تروریست از راه میرسند که در سودای به قدرت رسیدن شاه خونخوارشان، به جانِ مردم میافتند، میربایند، میکشند و از خون، ابزارِ ارعاب میسازند. اما همین که نوبتِ قصاص میرسد، زوزه میکشند و زبانِ مظلومنمایی باز میکنند و بر زخمِ دلهای سوخته نمک میپاشند. ما ملت شهادتیم. شهادتِ عزیزانمان، عزممان را به خاک نمینشاند. عهدمان را مستحکمتر میکند. هر قطرهٔ خون در این خاک ارادهای تازه میرویاند. #شهید_حمیدرضا_رجبزاده @talabe_geraph
نفس آدم از این جنایت بند میاد...
چهل روز رفت و یه خواهر نگفتی...
برای شما که نیامدی مینویسم. جایت خالیست. موکبدارها عمود به عمود سراغت را میگیرند و «هلبیکم زایر، اهلا و سهلاً» میگویند. توکتوکها و ونها و تاکسیها صدایت میزنند، تو را کم دارند که کولرهای نیمهجانشان را بگیرند و حرکت کنند. صاحبموکبها، پیرمردهای پُرهیبتِ عراقی اینور و حَجّیههایشان آنورِ خانه در پستو، سهم غذا و میوهی بعد از غذایت را سر سفره، کنار گذاشتند. مایِباردها دلشان برای آنکه ناخن بیندازی به سرشان و بازشان کنی و خنکایشان را به جانت بکشی و «سلام بر حسین» بگویی، تنگ شده. صندلیهای پلاستیکی رنگی و صندلیهای اتوبوسی رنگورورفته و مبلهای زهواردررفتهی کنار مشایه، منتظرت بودند که خستگیات را در بغلشان در کنی. سایهی پارچههای سبز و مشکی را بگو! چقدر چشم به راه شدند بیائی و بر سرت بوسه بزنند و قربانِ سرت بروند. نمیدانی پرچمهای عزا و ایران و عراق، چقدر خوشرقصی کردند و نبودی که ببینی! راستی فرشتهها! فرشتهها چقدر چشمبهراه شدند که روی بالهایشان قدم برداری! نیامدی؟ من که باور ندارم! از آنها که آمدند بپرس! حتماً میگویند تو را یک جایی در راه، در فلان موکب و مبیت، در صف کبابترکی و فلافل، در بینالحرمین، در حرم، در راه برگشت، توی صف مرز، دیدهاند. اصلاً من خودم تو را دیدم! تو را که زندهای که هیچ! من حتی مُردهها را هم دیدم! چقدر آدم دیدم شبیهِ رفتگانم، که ایستاده بودند توی راه و چقدر میرفتند و چقدر میآمدند! هی میدیدمشان، هی اشک میآمد و نمیگذاشت. میدانی؟ همه بودند، محال است کسی دلش در مسیرِ نجف-کربلا-بهشت باشد و اینجا نیامده باشد عزیز! دل داشتی؟ اینجا بودی.. اینجا هستی! زیارت قبول زائر.. سید مصطفی موسوی سفرنامه اربعین / هفتم @ir_tavabin
یک جایی زیر عکس امام شهید نوشته بودند: "لو کانت هزیمه باستشهاد قاده لکانت کربلاء هی نهایه" اگر قرار بود شیعه با شهادت رهبرانش از بین برود پس کربلا پایان کارِ ما بود.
حسین جان! یه وقت اگه دیدی عکسم توی حسینیه قاب شد،از توی همون عکسم دوسِت دارم🫠
اسنپ تراز🫠
видео или голосовое, без подписи