tgindex
آلبوم دهلران

آلبوم دهلران

Статистика
@dehloran_f_a_kперсидский

رسانه مجموعه مستند تاریخ، فرهنگ وهنر دهلران ادمین جهت ارتباط 👇👇👇 @dehloran_album1404 ورود به کانال t.me/dehloran_f_a_k ورود مستقیم به اینستاگرام آلبوم دهلران http://instagram.com/Dehloran.f.a.k ⬇️

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
18
Всего постов
101
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
935
+12 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
278
40 постов
Вовлечённость
29,7%
к подписчикам
Постов в день
2,6
всего 101
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
220
1/48двое суток
252
1/72трое суток
271

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • صدای کیومرث برای همیشه ماندگار است ✍ علی مؤمنی _ دهلران نمیدانم سعدی و حافظ و فردوسی و رودکی چگونه و با چه لحنی و آهنگی خوانده اند ؟ اما صدا و نوا و حالت بیان  تو برایمان جذاب بود و همین نکته را شاعر عزیز و دوست دیرینه ات استاد عبدالحسین رحمتی بیان داشتند و گفتند در شعر اعجاز کرده ای راستی این همه کلمه و واژه ی قشنگ را از کجا میآوردی؟ واقعا حیفه  که تو نباشی نیستی  دیگر برایمان نقره و سرون. بخوانی نیستی از ماهی و لیوه بازیش برایمان بگویی نیستی از شیشه ولش ولاشه  بگویی دیگر نیستی بگویی  کافر مویّه که لیوه  مویه که دویی اُل سیمه آخر  مویه که نیستی بگویی نه م زمه سونه. نه م توه سونه لیوه م کردینه دی بیابونه نیستی برایمان از مهر و آبان و خاطره بازی هایت بخوانی دیگر کی برایمان از  داراشکه نله گرگری بگوید ؟ دیگر کی از برف و قلا بگوید؟ نیستی برایمان بگویی ؛ مادرم رفته واسم یه بسته خرما بیاره من ؛ ولی خوشه ی انگور شما رو دوس دارم دیگر نیستی برایمان بگویی برفه رچه روزگاره سختمه قلا سی یه. طوفونکه  بختمه دیگر نیستی  برایمان بسرایی ده هر حوشی یه دوته پا وَه بخته هر یکه ژو وه جاخو  جامالیکه کاش  دوباره برایمان بخوانی  : قولِ قوله به کسی چیزی نگی کالسکه چی این تویی واست می گم حالم خرابه واسه چی نیستی تا دوباره از شهرک های رنج و تانک ها و خمپاره ها و پاره شدن توپ علی برایمان بگویی راستی کیومرث: اگه میشه دوباره برایمان بخوان : دكتر سلام! روح و تنم درد می كند چشمم، دلم، لبم، بدنم درد می كند.   آخ بدرود همه خوبی ها 🌹 ✅ علی رغم درخواست های زیاد مردم فرهنگ دوست و هنرپرور دهلران جهت نامگذاری خیابانی در شهر دهلران به نام این هنرمند شهیر اما تا کنون این مطالبه انجام نشده است که جای سؤال و تاسف دارد!!؛

  • درخواستی ها 🌳 ارسالی ها قدیم و جدید ترانه ها و اشعاری ناب جدید، قدیم،  و نوستالژی خاطره انگیز لری، لکی، کردی، عربی، فارسی، هوره غمگین #ساریخوانی #مویه_سرایی #علیسونه #ریف_عربی   ❤️❤️❤️🌿🌿🌿❤️❤️❤️ خواننده: هنرمند مهران شمس بیرانوند کمانچه : هنرمند مجتبی هادی متش تقدیم نگاه زیباتون🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 کاست شماره 228 ورود به رسانه آلبوم دهلران تلگرام 👇 http://t.me/dehloran_f_a_k اینستاگرام 👇 http://instagram.com/dehloran.f.a.k در ایتا👇 https://eitaa.com/Albumdehloran در روبیکا 👇 https://rubika.ir/dehloran_f_a_k

  • 📸 کارکنان اولین دادگاه عمومی دهلران در یک قاب؛ از راست به چپ: حاتم نظری، قدرت‌الله مهرجو (اهل خوزستان)، عالی نصری، ناصر زرگوش و عباسعلی یحیوی (قاضی و رئیس دادگاه، اهل اردبیل). 🆔 @Dehloraniyaan @dehloran_f_a_k

  • داستان نخستین موتور برق در دهلران روایت ورود نخستین موتور برق به دهلران، تنها داستانِ یک دستگاه فلزی نیست؛ روایت ورود «روشنایی» به شهری است که سال‌ها با چراغ‌های نفتی، چراغ پریموس و فانوس‌های کم‌سو، شب را به صبح می‌رساند. تا پیش از دهه‌های میانی قرن چهاردهم خورشیدی، شب‌های دهلران با نور زرد و لرزان چراغ‌های گردسوز، فانوس و پریموس روشن می‌شد. مغازه‌ها زود می‌بستند، کوچه‌ها در تاریکی فرو می‌رفت و سکوت شب، سنگین و مطلق بود. برق، مفهومی دور و شهری به شمار می‌رفت؛ چیزی که مردم فقط از شهرهای بزرگ‌تر شنیده بودند. پروفسور فرانک هول نوشته است که: نخستین موتور برق، یک دیزل ژنراتور نسبتاً کوچک بود که به همت ارتش در سال ۱۳۴۰خ/ ۱۹۶۱م، به دهلران آورده شد(هول،۱۳۹۷: ۷) و هیأتی متشکل از افراد زیر، آن را مدیریت می‌کردند:«فرمانده مرزبانی دهلران، فرمانده‌ی ژاندارمری، حاج جمعه اسکندری، شاه حسین باقری، ناصر علیرضایی، مهرعلی شاهولی و میرحسین عبدی» ( تاریخ صورتجلسه: ۵/ ۱۰/ ۱۳۴۰). دستگاه موتور برق را در ساختمانی از مرزبانی دهلران در باختر میدان کنونی فرمانداری دهلران، نزدیک مرکز شهر مستقر کردند. وقتی برای نخستین بار روشن شد، صدای غرش موتور در شهر پیچید؛ صدایی ناآشنا؛ اما امیدبخش. مسوولیت آن، به نخستین تکنسین دهلران، شادروان الله رضایی سپرده شد و دو تن به نام‌های علی هرسینی و صیدرضا جامتیر در این کار سترگ و به یادماندنی با وی همکاری می‌کردند.با اتصال چند رشته سیم به تیرهای چوبی، برق ابتدا به چند مغازه، ساختمان اداری و خانه‌ی برخی از بزرگان شهر و اعضای انجمن رسید. همان شب، مردم برای دیدن «چراغ برقی» گرد آمدند. لامپ که روشن شد، شگفتی در چهره‌ها موج زد؛ نوری سفید و ثابت که نه دود داشت و نه بوی نفت.برقِ محدود، شوقِ نامحدود پدید آورد. موتور برق تنها چند ساعت در شب کار می‌کرد. سوخت، محدود بود و توان دستگاه اندک. گاه در اثر خرابی، خاموش می‌شد و الله رضایی، یک تنه، تعمیر شاق و سخت آن را انجام می‌داد. اما همان چند ساعت روشنایی، زندگی را دگرگون کرد: مغازه‌ها دیرتر می‌بستند. رادیوها جان گرفتند و صدای تهران و جهان به دهلران رسید. مراسم‌ و گردهمایی‌های شبانه رونق یافت. برق، نشانه‌ای از «تجدد» بود؛ گامی کوچک؛ اما معنادار در مسیر پیوند با ایران نوین. سال‌ها بعد، با گسترش شبکه‌ی برق منطقه‌ای و اتصال به شبکه سراسری، موتورهای کوچک جای خود را به برق دائمی دادند. آن دیزل ژنراتور نخستین، شاید امروز دیگر اثری مادی نداشته باشد، اما در حافظه‌ی جمعی مردم دهلران، همچون نمادی از آغاز یک دوران باقی مانده است. درود بر روان الله رضایی، پیام آور نور و روشنایی برای شهر دهلران- دکتر کرم علیرضایی (ه. کاسیان) @Avan_iran

  • نخستین موتور برق در شهرستان دهلران ، به قلم دکتر کرم علیرضایی 👇

  • به مناسبت شهادت امام رضا (ع)؛رنگ آمیزی تابلوهای شهدا به همت خانواده شهید صفر غریب به مناسبت شهادت جان‌سوز حضرت امام رضا(ع)،تابلوهای مزین به تصاویر شهدای گرانقدر در مسیر جاده روستای بردی تا امامزاده سیدابراهیم ع  زرین‌آباد، به همت و از طرف خانواده معظم شهید «صفر غریب» رنگ آمیزی و زیباسازی  شد. این حرکت ارزشمند در ایام شهادت امام رضا(ع)، جلوه‌ای از ارادت به اهل‌بیت(ع) و احترام به مقام شهیدانی است که با نثار جان خود، عزت و سربلندی میهن اسلامی را رقم زدند خداوند این نیت خالصانه را قبول فرماید و روح مطهر شهید صفر غریب و تمامی شهدای عزیز را با امام رضا(ع) محشور فرماید. 🌹🖤 لینک کانال ندای زرین‌آباد 👇 https://t.me/+WS1wremN0F5jOGNk

  • #دعوت به همکاری به یک نفر مربی خانم (مجرد)جهت همکاری در خانه بازی سرپوشیده(یک شیفت)نیازمندیم. شرایط لازم:داشتن تجربه کار با کودکان(صبور و مهربان) داراری روابط عمومی بالا و ظاهری آراسته مسئولیت پذیر و پر انرژی ساعت کاری ۱۷الی ۲۳:۳۰ جهت اطلاعات بیشتر و هماهنگی:۰۹۱۶۷۲۳۵۲۱۶

  • 🖤انا لله و انا الیه راجعون

  • 🖤انا لله و انا الیه راجعون

  • درگذشت پهلوان آواز خواننده سرشناس و درجه یک موسیقی ایران استاد ایرج(حسین خواجه امیری) دوست و همکار و از علاقمندان صدای استاد نادر گلچین بر دوستداران فرهنگ و هنر و موسیقی تسلیت باد مراسم وداع با پیکر استاد ایرج روز جمعه ۲۳ مرداد ساعت ۱۰ صبح از مقابل تالار وحدت به سمت قطعه هنرمندان بهشت زهرا روان نازنینش شاد @dehloran_f_a_k

  • نوستالژی قاب دانش‌آموزان آبدانان و دهلران در دهه ۱۳۵۰ دانش‌آموزان آبدانان و دهلران در دوران راهنمایی و دبیرستان، سال‌های تحصیل خود را در کنار یکدیگر و همچون برادر سپری می‌کردند. دانش‌آموزان آن دوران، سرشار از استعداد، هوش و پشتکار بودند و خاطرات ماندگاری از آن سال‌ها به یادگار گذاشتند. دهلران، دهه ۱۳۵۰ — از راست: ۱. آموزگار مرحوم علی‌پاشا صفی‌خانی ۲. رضا سلیمانی‌فر (رضا آتشی) ۳. فرود فرضی ۴. رضا طارمی با سپاس و قدردانی از جناب آقای آرمان سلیمانی‌فر از آبدانان که این خاطره ارزشمند را در اختیار ما قرار دادند. تهیه و تنظیم: مرکز نشر فرهنگ، هنر و تاریخ دهلران ورود به رسانه آلبوم دهلران تلگرام 👇 http://t.me/dehloran_f_a_k اینستاگرام 👇 http://instagram.com/dehloran.f.a.k در ایتا👇 https://eitaa.com/Albumdehloran در روبیکا 👇 https://rubika.ir/dehloran_f_a_k

  • خاطره‌ای از اردو در سرگراب ـ اسفند ۱۳۷۰ دهلران در گرما، اسفند سال ۱۳۷۰ ایستاده از راست: 1_ حجت شیری 2_کریم کرمی 3_ محسن رنجبر 4_ عباس رادش 5_ حجت حیدری 6_ محمدی نشسته از راست: 1-مرحوم حمیدنجفی 2-نورمحمدجلیلیان 3-طالب بختیاری 4-فرهادشیخی 5- شهید مهندس ابوذر محمدی 6-هوشنگ میرحسنی یاد و خاطره همه عزیزانی که در این جمع بودند، گرامی و یاد درگذشتگان این تصویر، به‌ویژه مرحوم حمید نجفی و مهندس شهید ابوذر محمدی، گرامی باد. روحشان شاد و یادشان جاودان. 🌹 ارسال‌کننده: فرهاد شیخی فرهاد شیخی: «یادش بخیر؛ ۲۶ سال پیش به همراه آقای روانشناس، دبیر پرورشی و قرآن، به اردو در سرگراب رفته بودیم. روح این دو عزیز هم شاد؛ چه روزها و خاطرات شیرینی داشتیم و چقدر خوش گذشت.» 🌹 ورود به رسانه آلبوم دهلران تلگرام 👇 http://t.me/dehloran_f_a_k اینستاگرام 👇 http://instagram.com/dehloran.f.a.k در ایتا👇 https://eitaa.com/Albumdehloran در روبیکا 👇 https://rubika.ir/dehloran_f_a_k

  • «صاحب این شناسنامه را می‌شناسید؟» همسر آقای مقدم به محض اینکه چشمش به شناسنامه من افتاد، به شدت نگران شد. او و خانواده‌اش سال‌ها با من ارتباط صمیمی داشتند. با دیدن شناسنامه‌ام هزار فکر به ذهنش رسید؛ فکر کرد شاید برای من اتفاقی افتاده، شاید در جبهه مجروح شده‌ام و مرا به خرم‌آباد آورده‌اند، یا شاید تصادف کرده‌ام. با اضطراب از آن جوان پرسیده بود: «چه اتفاقی برای او افتاده؟» جوان هم گفته بود: «خودش گفت بعدازظهر می‌آید خانه شما.» بیچاره همسر آقای مقدم نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده و مدام دم در منتظر من بود. وقتی رسیدم، دیدم با نگرانی جلو آمد و حتی گریه کرد. با تعجب گفتم: «خواهرم، چی شده؟ چرا ناراحتی؟» گفت: «این شناسنامه چی بود که فرستادی؟ چه اتفاقی برایت افتاده؟» همسایه‌ها هم جمع شده بودند و همه نگران بودند. داخل خانه رفتیم. با آقای مقدم تماس گرفتند و او هم خودش را رساند. وقتی از من درباره شناسنامه پرسیدند، ابتدا چیزی نگفتم؛ اما با اصرار زیاد، تمام ماجرا را تعریف کردم. گفتم: «جریان فقط این بوده که پولم را در شلوغی زده‌اند و برای گرفتن ۵۰ تومان مجبور شدم شناسنامه‌ام را گرو بگذارم.» همه نفس راحتی کشیدند؛ اما ماجرا تازه شروع شده بود! وقتی خانواده جوان را پیدا کردند و موضوع را برایشان تعریف کردند، حسابی عصبانی شدند. همسایه‌ها هم که از ماجرا باخبر شده بودند، از رفتار آن جوان ناراحت و خشمگین شدند. من هم از اینکه ناخواسته باعث نگرانی خانواده آقای مقدم شده بودم، بسیار ناراحت شدم. اما پایان این ماجرا، برخلاف شروع پراضطرابش، بسیار انسانی و زیبا بود. چند روز بعد، آقای مقدم خودروی سواری‌اش را در اختیار خانواده همان جوان گذاشت تا مادرش را برای درمان به تهران ببرند. خودرو حدود یک هفته در اختیارشان بود. مدتی بعد، پدر و مادر آن جوان هم آمدند و از من و آقای مقدم عذرخواهی کردند. این خاطره، بعد از گذشت سال‌ها هنوز برایم زنده است؛ خاطره‌ای از روزهای جنگ، روزهایی که یک سکه پنج‌تومانی می‌توانست گرهی از کار آدم باز کند، یک شناسنامه می‌توانست باعث نگرانی یک خانواده شود و یک آشنایی اتفاقی، مسیر یک روز سخت و پرماجرا را تغییر دهد. گاهی زندگی، عجیب‌ترین داستان‌ها را در ساده‌ترین لحظه‌ها برای آدم رقم می‌زند؛ داستان‌هایی که سال‌ها بعد، وقتی به آنها فکر می‌کنیم، هم لبخند بر لبمان می‌آورند و هم یادآور روزگار سخت و مردمان ساده و باگذشت آن دوران هستند. @dehloran_f_a_k

  • خاطره‌ای واقعی از سال‌های جنگ؛ پنج تومان، یک شناسنامه و یک آشنایی عجیب روایتی از غلامعلی محمدی ـ ۱۴۰۵/۵/۲۱ سال ۱۳۶۲ بود؛ سال‌های سخت و پرالتهاب جنگ. آن روزها در آبدانان زندگی می‌کردیم. برای گرفتن گواهینامه رانندگی راهی خرم‌آباد شدم تا مراحل ثبت‌نام و آزمون را انجام بدهم. بالاخره در آزمون قبول شدم. مسئول مربوطه گفت: «برو بانک ملی، شعبه فرهنگ، یک فیش پرداختی به مبلغ ۵۰ تومان، یعنی ۵۰۰ ریال، بگیر و بیاور.» آن زمان اداره راهنمایی و رانندگی خرم‌آباد حوالی میدان شقایق بود و بانک ملی شعبه فرهنگ هم فاصله نسبتاً زیادی با آنجا داشت و بالاتر از سبزه‌میدان قرار گرفته بود. یادم هست کل هزینه گرفتن گواهینامه در آن زمان فقط ۱۲۰ تومان، معادل ۱۲۰۰ ریال بود. من هم راه افتادم طرف بانک. تمام دارایی‌ام همان روز حدود ۷۰۰ تومان اسکناس بود و یک سکه زرد پنج‌تومانی هم داشتم که آن روزها برای خودش پولی حساب می‌شد. وقتی به ابتدای سبزه‌میدان و گوشه پل رسیدم، دیدم شهر حال و هوای دیگری دارد. آن روز مراسم اعزام نیرو به جبهه برگزار می‌شد. هزاران نفر از بسیجیان و مردم در خیابان جمع شده بودند. خیابان‌ها تقریباً قفل شده بود و صادق آهنگران هم به خرم‌آباد آمده بود و نوحه می‌خواند. شور و غوغای عجیبی برپا بود. اما من اصلاً فرصت نداشتم؛ باید قبل از تعطیلی بانک خودم را می‌رساندم، فیش را می‌گرفتم و دوباره به راهنمایی و رانندگی برمی‌گشتم. خودم را به میان جمعیت زدم. ده متر جلو می‌رفتم، بیست متر به عقب برمی‌گشتم! شهریورماه بود و فقط یک پیراهن به تن داشتم. پول‌هایم را هم در جیب پیراهنم گذاشته بودم. تنها همان سکه پنج‌تومانی در جیب شلوارم بود. بالاخره بعد از حدود یک ساعت و نیم تلاش و زحمت، خودم را به بانک رساندم. نفس‌زنان پشت باجه رفتم، فیش را گرفتم و شروع کردم به نوشتن. فیش را که نوشتم، دست کردم داخل جیبم تا پول را بیرون بیاورم... اما ناگهان خشکم زد! پول‌ها نبود! جیبم را گشتم؛ خالی بود. جیبم را زده بودند. من مانده بودم و یک شناسنامه و همان سکه پنج‌تومانی! تنها و غریب، با اعصابی خرد و در حالی که وقت اداری هم داشت تمام می‌شد، از بانک بیرون آمدم. آن زمان رفت‌وآمد از آبدانان به خرم‌آباد با مینی‌بوس و در چند مسیر و چند شهر، خودش داستانی بود؛ چه برسد به اینکه پولی هم همراهت نباشد. در آن میان یاد دوستی افتادم؛ آقای کریم مقدم که قبل از جنگ ساکن آبادان بود و شنیده بودم با شروع جنگ، از آبادان به خرم‌آباد آمده است. اما نه آدرسی از او داشتم و نه آن زمان تلفن ثابتی بود که بتوانم با او تماس بگیرم. با ناراحتی و درماندگی راه می‌رفتم و مدام با خودم می‌گفتم: «حالا چه کار کنم؟» در همان حوالی میدان کوچکی بود. ظهر شده بود. رفتم روی نیمکتی نشستم. بعدها فهمیدم آنجا ایستگاه تاکسی بوده است. در حال خودخوری بودم که جوانی آمد و چند متری من نشست و منتظر تاکسی شد. ابتدا توجهی به او نکردم، اما ناگهان گفتم: «آقا، شما کجا می‌خواهی بروی؟» گفت: «مجتمع جنگ‌زدگان.» پرسیدم: «یعنی شما جنگ‌زده هستی؟» گفت: «بله، ما جنگ‌زده‌های آبادان هستیم.» همین جمله کافی بود تا جرقه‌ای در ذهنم زده شود. گفتم: «شما آقای کریم مقدم را نمی‌شناسی؟» با تعجب گفت: «چرا! اتفاقاً همسایه ماست.» نفسی از سر امید کشیدم. گفتم: «من دوست ایشان هستم.» برای اینکه باور کند، نام همسر و فرزندان آقای مقدم را هم برایش گفتم. ظاهراً قانع شد. پرسید: «حالا با ایشان چه کار داری؟» تمام ماجرا را برایش تعریف کردم؛ از گرفتن گواهینامه گرفته تا پولی که در شلوغی و ازدحام از جیبم زده بودند. بعد با شرمندگی گفتم: «اگر می‌توانی ۵۰ تومان به من قرض بدهی، تا بانک تعطیل نشده فیش را پرداخت کنم. بعدازظهر می‌آیم خانه آقای مقدم و پولت را به تو پس می‌دهم.» اول قبول نکرد. اما آن‌قدر اصرار کردم که بالاخره گفت: «باید شناسنامه‌ات را به عنوان گرو به من بدهی.» من هم که از خدا می‌خواستم مشکلم حل شود، فوراً شناسنامه‌ام را به او دادم و ۵۰ تومان گرفتم. سریع برگشتم بانک، فیش را پرداخت کردم و کارم را انجام دادم. بعد با همان پنج تومان باقی‌مانده، یک تاکسی دربست گرفتم و خودم را به میدان شقایق و راهنمایی و رانندگی رساندم و گواهینامه‌ام را گرفتم. اما برای برگشتن به خانه دوستم دیگر پولی نداشتم. گرسنه و خسته، راه افتادم طرف خانه آقای مقدم. حدود ساعت سه و نیم بعدازظهر بود که به آنجا رسیدم. اما خبر نداشتم در همین فاصله چه اتفاقی افتاده است! جوانی که شناسنامه‌ام را گرفته بود، مستقیم به خانه آقای مقدم رفته بود. در زد و شناسنامه مرا به همسر آقای مقدم نشان داده و پرسیده بود: @dehloran_f_a_k

  • ارسالی 🔰 قابل توجه اداره برق شهرستان دهلران اهالی روستای بیشه دراز در طول تابستان با افت ولتاژ برق و نوسان روبرو شده ایم که دغدغه آسیب وسایل برقیمان را داریم لذا خواستار تخصیص یک فقره ترانس برق جهت رفع مشکل میباشیم

  • همراهان گرامی، با درود و احترام 🌿 برای غنی‌تر شدن و ماندگار شدن کتاب حاضر درباره تاریخ، فرهنگ و تمدن سرزمین دهلران، از شما صمیمانه درخواست می‌کنم اگر عکس، نوشته، سند، خاطره، دست‌نوشته، تصویر قدیمی، یا اطلاعاتی درباره طبیعت، آثار باستانی، بناهای کهن، شخصیت‌های شاخص و چهره‌های فرهنگی و تاریخی دهلران در اختیار دارید، لطفاً آن را برای ما ارسال فرمایید. هر تصویر و هر سندی، هرچند کوچک و قدیمی، می‌تواند بخشی از حافظه تاریخی این سرزمین را برای نسل‌های آینده حفظ کند. با ارسال این آثار، در ثبت، حفظ و ماندگاری تاریخ و تمدن کهن دهلران سهیم باشیم. از همراهی و همکاری ارزشمند شما صمیمانه سپاسگزارم. 🌹 دکتر کرم علیرضایی 09183414144

  • #گمشده موبایل و چند کارت به همراه کارت سوخت متعلق به نظری زاده

  • #گمشده کارت ملی به نام علیقلی قاصی

  • #گمشده سلام.کارت ملی بنام خانم یونسی گم شده.لطفا اطلاع رسانی کنید شاید کسی پیدا کرده باشه.ممنون🙏 ۰۹۳۶۴۴۹۰۳۵۵ شماره هماهنگی🙏

  • خاطراتی شیرین و نوستالژی از استاد نورالدین سبزی معروف به جهانبخش دهه 1350خورشیدی دبیرستان 25شهریور دهلران عکس در کنار میدان ساعت ایستاده از راست زنده یاد علی کرم فرهت، عیسی باقری نشسته نورالدین سبزی (حضور در اردو غلام نوری) از آلبوم خاطرات استاد نورالدین…