دلچراغ
Статистикаتحلیلهای سیاسی اجتماعی " محمد امیرانی " این متون، حاصل تحلیل و تأملات شخصیاند؛ با بهرهگیری سنجیده و بیطرفانه از ظرفیت ابزارهای تحلیلی نوین و دادههای روز جهانی.
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 9
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- арабский
- Категория
- Политика
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 23
- 1/48двое суток
- 26
- 1/72трое суток
- 28
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
محمد امیرانی ✍️ 📌( عزیزی پرسید شما که دم از صلح میزنید و خواهان پایان جنگ هستید ،راهکاری هم داری ) پایان بیپایانی این جنگ دیگر مسئله پیروزی نیست. آمریکا قادر به تسخیر و اداره ایران نیست و ایران نیز قادر به تحمیل اراده خود بر آمریکا نیست. هر دو توان آزار یکدیگر را دارند؛ اما ابزار حذف یکدیگر را ندارند. آنچه باقی میماند، اگر سیاست وارد میدان نشود، چیزی جز استهلاکی کشنده و بیانتها نیست. به گمان من برای یافتن راه، ابتدا باید منافع ملی را جایگزین منافع، حیثیت و بقای نظام کرد. و سپس، بیواسطه، رو در رو و در بالاترین سطح ممکن نشست؛ همچون دو دولت بالغ، نه دو کودک که پیامهایشان را از دست این میانجی به آن میانجی میسپارند. این بازی فرسوده گفتوگوی غیرمستقیم، با واسطههایی که شاید دلسوز باشند و شاید هر یک سود و مصلحتی برای خود بجویند، در مسئلهای با این ابعاد چیزی جز اتلاف زمان و تحقیر سیاست نیست. دو طرفی که توان کشتن هزاران انسان را دارند، لابد باید توان نشستن روبهروی یکدیگر و گفتن چند جمله صریح را هم داشته باشند. بعد پرسش بسیار روشن است: آمریکا چه میخواهد؟ و در مقابل، ایران چه میخواهد؟ تنگه هرمز؟ عبور آزاد کشتیها خواسته غریبی نیست؛ اما قیمت دارد: پایان محاصره، آزادی فروش نفت و کاهش واقعی فشار اقتصادی. هستهای؟ تضمین قابلراستیآزمایی عدم ساخت سلاح هستهای قابل مذاکره است؛ اما در برابر رفع واقعی تحریمها و تضمینهای روشن. چیزی شبیه برجام، این بار پختهتر، متقارنتر و مستحکمتر. موشک؟ آن هم امر مقدس نیست؛ اما مسئلهای امنیتی است و فقط در برابر یک معامله امنیتی متقابل معنا دارد، نه چند امتیاز اقتصادی زودگذر. سیاست همین است: بفهمیم طرف مقابل چه میخواهد، تشخیص دهیم چه مقدارش قابلدادن است، قیمتش را تعیین کنیم و تا آخرین ریال سیاسی آن را بفروشیم. امروز آمریکا نیز برای ترک این میدان به محصولی سیاسی نیاز دارد. بسیار خوب؛ آن محصول قیمت دارد. من از کوتاه آمدن سخن نمیگویم؛ از معامله کردن، آن هم از موضع عقل، حرف میزنم. صلح یعنی امتیاز بدهی و امتیاز بگیری. تسلیم یعنی امتیاز بدهی و چیزی نگیری. اگر هر امتیاز دادنی را تسلیم بدانیم، عملاً مذاکره را از فرهنگ سیاسی حذف کردهایم؛ و چون نابودی یا تسلیم کامل هیچیک از دو طرف شدنی نیست، تنها چیزی که باقی میماند جنگی بیحاصل برای رسیدن دیرتر، فقیرتر و زخمیتر به همان میزی است که امروز میتوان پشت آن نشست. و شاید بهتر بود ده ها سال پیش پشت آن میز مینشستیم! مرداد ۱۴۰۵
без подписи
محمد امیرانی ✍️ حقیرانی کوته و میزهایی بلند بزرگترین مصیبت بخش خصوصی در ایران، از اشتغال تا تولید و صادرات و تجارت، فقط بروکراسی، فساد، رشوه، صاحبان امضا و لشکر نادانان نیست؛ «مصیبت اصلی، نگاهی است که از پشت بسیاری از میزهای دولتی به بخش خصوصی حاکم است.» کارآفرین، خشمگین، درمانده، گرفتار، با سرمایهای معطل، کارگری چشمانتظار و بازاری در حال گریز، فریاد میزند؛ «و آنسوی میز، کارمندی نشسته که گاه در اعماق وجود، از تماشای همین استیصال دلش قنج میرود.» چرا که این میز پوسیده و فاقد نظارت، به انسانی کوچک قامت داده است. همین آدم اگر از پشت آن میز هویتبخش بلند شود، شاید از اداره یک دکه کوچک نیز درمانده باشد؛ نه سرمایهای به خطر انداخته، نه بازاری ساخته، نه حقوق کارگری را تضمین کرده، نه کالایش میان راه مانده و نه شبی را با اضطراب چک فردا صبح کرده است؛ اما اکنون با یک امضا میتواند همه آنها را متوقف کند. و همین، مستش میکند. هرچه کارآفرین بیشتر توضیح دهد، بیشتر عصبانی شود، بیشتر خواهش کند و بیشتر فرو بریزد، ظاهراً حال دل او بهتر میشود؛ انسانی ناتوان، نادان و کوچک، بهواسطه منصبی موقت هویتی مجعول یافته و پشت میزی بیپاسخگو و دور از نظارت، مجال عقدهگشایی پیدا کرده است. در این مقال، سخن من فساد اداری نیست؛ سخن از بیماری عمیقتری است: «لذت از محتاجکردن آدمی که از تو تواناتر است.» البته در همین دستگاه، کم نیستند کارمندان سالم، شریف و مسئولی که حرمت خدمت عمومی را حفظ کردهاند؛ سخن نه با آنان، که با سیستمی است که صالح و ناصالح را پشت میز مینشاند، اما برای واگذاری اختیار، به همان اندازه که باید، صلاحیت نمیسنجد و پاسخ نمیخواهد. پرسش اصلی من همین است: چرا سیستم اجازه میدهد انسانهایی چنین ناتوان، بیصلاحیت یا عقدهمند، صاحب میز و مُهر و امضایی شوند که میتواند سرنوشت سرمایه، تولید، زندگی دیگران و حتی بخشی از سرنوشت کشور را معطل کند؟ فاجعه اقتصاد ایران فقط آن نیست که آدمهای توانمند گرفتار آدمهای ناتوان شدهاند؛ فاجعه آنجاست که ناتوانی، مُهر دارد، امضا دارد، بخشنامه دارد و ساعت کاری. و تا این میزهای پوسیده، آدمهای کوچک را بزرگ و آدمهای بزرگ را محتاج نگه میدارند، هر سخن از حمایت از تولید، وقاحتِ دولتی است که یک دست بر گلوی کارآفرین دارد و با دست دیگر برایش کف میزند. مرداد ۱۴۰۵
🌹🌷صحبتهای از سر درد مجیدرضاحریری رئیس اتاق بازرگانی ایران و چین : چرا اقتصاد کشور توسط حاکمیت به این روز افتاده است. ‼️‼️⁉️⁉️⁉️ آیا دیگرامکان پاسخگویی وجود دارد ⁉️‼️ http://telegram.me/bavarh
🔴 پول نفت کجاست؟ چه کسانی تراستی ها و تریدرها را تایید کردند؟ ✍️ یاشار سلطانی مسئولیت انتخاب و تأیید صلاحیت تراستیها و تریدرهای فروش نفت، برعهده «هیأت هفتنفره شعام» بوده است؛ همان اتاق فرمانی که درباره محرمانهترین بخش فروش نفت ایران تصمیم میگرفت. اکنون باید روشن شود اعضای این هیأت چه کسانی بودهاند و هرکدام چه تصمیمی گرفتهاند؟ صلاحیت حرفهای و امنیتی واسطهها را چه کسانی تأیید کردند؟ پشتوانه مالی تراستیها و توانایی آنان برای بازگرداندن میلیاردها دلار پول نفت چگونه راستیآزمایی شد؟ چه تضمینهایی گرفتند و چه کسانی پای این تأییدها را امضا کردند؟ وزیر نفت تنها عضو متخصص حوزه نفت در این هیأت بوده است؛ بنابراین نمیتواند خود را صرفاً مجری تصمیم دیگران معرفی کند و از مسئولیت حرفهای تصمیمات گرفتهشده کنار بکشد. نامبردن از چند تراستی و تریدر، بدون معرفی تصمیمگیرانی که آنها را انتخاب و تأیید کردهاند، ساختن حاشیه امن برای مسئولان اصلی پرونده است. اگر میلیاردها دلار پول نفت وصول نشده، خالیخوانی شده یا در حسابهای غیرقابلدسترس باقی مانده، مسئولیت فقط متوجه واسطهها نیست؛ مسئولیت اصلی برعهده کسانی است که این افراد را تأیید کردند و ثروت ملی را در اختیارشان گذاشتند. اعضای هیأت هفتنفره شعام باید با نام، سمت، رأی و مسئولیتشان به مردم معرفی شوند. آقای وزیر نفت و اعضای هیأت هفت نفره؛ شما تراستیها و تریدرها را تأیید کردید؛ حالا پاسخ دهید: پول نفت کجاست؟ منبع: کانال تلگرام نگارنده @Kaleme
روایت دوم: شبی که میخواستند نوار شمالی ایران را قفل کنند! سلام. شامگاه ۱۶ اسفند ۱۴۰۴، درست یک هفته پس از آغاز تجاوز نظامی دشمن آمریکایی-صهیونیستی به خاک کشورمان، صدای چند انفجار مهیب، تهران و البرز را لرزاند. دقایقی بعد، دودِ غلیظ و سیاهی سرتاسر پایتخت را گرفت. دشمن، انبارهای سوخت و مراکز حملونقل بنزین را هدف قرار داده بود. شدت فاجعه به گونه ای بود که صبح روز شنبه مردم برای دیدن مسیر مانند نیمه شب چراغ های ماشینشان را روشن کرده بودند. در این اقدام تجاوزکارانه، چند تن از رانندگان و زحمتکشانِ شریف بخش حملونقل بنزین به شهادت رسیدند. آدمهایی از جنس همین مردم صبور و شریف که یک عمر برای درآوردن خرج خانواده زحمت کشیده بودند و آن شب هم مشغول خدمترسانی به هممیهنانشان بودند و در آتش تجاوز دشمن سوختند. در آن ساعات بحرانی، دکتر عارف در تماسهای تلفنی متوالی با مهندس عظیمیفر (مدیرعامل شرکت ملی پالایش و پخش)، گزارشهای لحظهبهلحظه را دریافت میکرد و دستورات فوری جهت کنترل میدانی بحران صادر میشد. در نگاه اول، خیلی ها فکر میکردند هدف دشمن فقط فلج کردن پایتخت، ایجاد بحران بنزین و ایجاد رعب و وحشت در تهران است. اما حالا که چند ماه از آن شب تلخ گذشته، وقتش رسیده بخشهای قابل انتشاری از «اصل ماجرا» را روایت کنم؛ روایتی که در بازدید همان روزهای معاون اول رئیسجمهور از شرکت ملی پالایش و پخش فرآوردههای نفتی از سوی کارشناسان، مهندسان و مدیران مطرح شد. پشت پرده چه بود؟ دشمن فقط تهران را ندیده بود. بر اساس آخرین تحلیلها و گزارشهای تخصصی، نقشه اصلی آمریکا و اسرائیل، «قطع کامل شریان سوخترسانی به نوار شمالی کشور» بود. در ایام جنگ، میلیونها خانواده از سراسر ایران و از جمله تهران به استانهای شمالی پناه برده یا در آنجا ساکن شده بودند. سناریوی کثیف دشمن این بود: اگر بنزین به شمال نرسد، میلیونها ایرانی گرفتار میشوند؛ نه راهِ برگشت به شهرهایشان را دارند و نه ماشینی پیدا میشود که کالاهای اساسی و غذایی را به شمال ببرد. یک قفلِ کاملِ زیستی! یعنی هم نبودِ سوخت و هم قطع شریان غذایی؛ فلج کردن معیشت و شاید از بین رفتن زندگی انسان های بیدفاع با هدف ایجاد نارضایتی در مردم. اما دشمن یک چیز را در محاسباتش ندیده بود: «پایمردیِ خاموشِ بدنه اجرایی کشور». در همان ساعاتی که خنکای شمال و بوی کباب در جنگلها خبر از آرامش مسافران میداد و مردم بیخبر از ابعاد نقشه شوم دشمن در سواحل خزر مشغول استراحت بودند، در پشت درهای دولت و زیر آتش دشمن، حماسهای برپا بود. با تدابیر مدیران ارشد دولت و مدیران پالایش و پخش، حدود ۴۰۰۰ تکنسین، کارگر و راننده شریف، در یک جهاد ۴۸ ساعته و شبانهروزی، زیر سایه تهدیدات و حملات دشمن دست به کار شدند؛ در مناطقی صعبالعبور و سرد. البته خیلیها میگفتند به لحاظ فنی امکان جبران خسارت و انتقال سوخت وجود ندارد، اما مدیران و تکنسینها قول میدادند هر طور که شده راهی پیدا میکنند و بنزین را به مردم میرسانند. زیر سایه همت مهندسان و مدیران و کارگران، سامانه توزیع بنزین، نَفَسِ دوباره گرفت و سوخت درست سر وقت و پیش از آنکه پمپبنزینی خالی شود، به جایگاههای نوار شمالی رسید! امروز با گذشت چند ماه از آن جنایت، مردم هنوز اطلاع ندارند که دشمن چه نقشه شومی برای زندگیشان کشیده بود؛ چون در عین بزرگی بحرانها، دولت اراده کرده بود آرامش از زندگی مردم زدوده نشود و مردم مضطرب نشوند. نقشه شوم دشمن برای قفل کردن زندگی میلیونها ایرانی در عرض ۴۸ ساعت فروپاشید و صهیونیستها در بهت ماندند. مردم حتی لحظهای حس نکردند چه خطری از بیخ گوش کشور و جان مردم گذشته است. قهرمانان واقعی این قصه، همان ۴۰۰۰ تکنسین و کارگر گمنامی بودند که آبروی کشور و آرامش هممیهنانشان را خریدند. اگر روزی ملاحظات امنیتی کنار برود، از همین ۴۸ ساعت التهاب و غیرت، میشود دهها فیلم سینماییِ حماسی و پرکشش ساخت. عباس پازوکی معاون ارتباطات و اطلاعرسانی دفتر معاون اول رئیسجمهور @govbehind
دین میتواند معنا بیافریند، اخلاق تعلیم دهد، امید برانگیزد و عدالت را مطالبه کند؛ اما از هیچیک از اینها، به ضرورت، نه دولت بیرون میآید، نه حاکم معین، نه سلسله جانشینی، نه ولایت سیاسی و نه حق انحصاری فرقهای بر دیگران. اگر انسان برای پُرکردن این سکوت دست به استنباط زند، حاصل، هرقدر آغشته به دین، دیگر وحی نیست؛ ساخته معرفتی انسان است و ناگزیر باید همانند هر ساخته انسانی، نقدپذیر، خطاپذیر و فاقد قداست سیاسی باشد. فاجعه از آن لحظه آغاز میشود که استنتاج، وحی معرفی میشود؛ تفسیر، حقیقت مطلق؛ انتخاب انسان، انتخاب خدا؛ و اقتدار یک فرقه، اراده آسمان. و در پایان این مسیر طولانی، آنچه بر زمین باقی میماند نه حکومت خداست و نه حتی حکومت دین؛ حکومت انسان است بر انسان، با فرمانی که انسان نوشته و امضایی که به خدا نسبت داده است. تابستان ۱۴۰۲
محمد امیرانی ✍️ ( قطعه ای از کتاب » استحاله ادیان « ) استیلای تفسیر انسانی به نام اراده الهی ، واژه مبهم حکومت دینی ! دین، در ذات خویش، نه دولت است، نه دستگاه اقتدار و نه هندسهای برای حکمرانی. خطاب نخستین آن با انسان است؛ با وجدان، ایمان، اخلاق، تکلیف و نسبت او با امر متعالی. آنچه بعدها در هیئت «جامعه دینی» قامت میگیرد، بیش از آنکه نهادی مستقل و مستتر در ذات دین باشد، تراکم و تظاهر اجتماعی ایمانهای فردی است. اجتماع مؤمنان میتواند امت یا حتی ملتی بسازد، آیین بیافریند، سنت پدید آورد و اخلاق مشترک تولید کند؛ اما از ازدحام ایمان، بهخودیخود نه دولت متولد میشود، نه قانون اساسی، نه تقسیم قدرت، نه قاعده عزل و نصب و نه حق فرمانراندن انسانی بر انسان دیگر. ادیان نه معماری دولت عرضه کردهاند، نه ابزار احراز قدرت، نه نظام جانشینی، نه سازوکار انتقال اقتدار و نه دستگاهی منسجم که بتوان بیواسطه نام «حکومت دینی» بر آن نهاد. از آن لحظه که انسان میکوشد از متن، روایت، سنت، حکم اخلاقی یا اشارهای تاریخی، نظامی برای قدرت استخراج کند، وحی پایان یافته و استنتاج آغاز شده است. از اینجا به بعد، دیگر رسول سخن نمیگوید؛ مفسر سخن میگوید. و مفسر، هر اندازه مقدسمآب، همچنان انسان است: محصور در زبان، زمان، جغرافیا، پیشفرض، مذهب، مکتب و افق معرفتی خویش؛ و ناگزیر گرفتار همان کثرت، تعارض و خطایی که سرشت فهم انسانی است. اما سیاست درست در همین خلأ پا میگذارد. گفته میشود «حاکمیت از آن خداست»؛ گزارهای در ساحت الهیات و نسبت خالق با هستی. سپس با جهشی عظیم، از حاکمیت متافیزیکی خدا، حق سیاسی یک انسان برای فرماندادن به انسان دیگر استخراج میشود. حال آنکه میان «خداوند حاکم عالم است» و «این مرد حق دارد حکم براند، مال بستاند، آزادی محدود کند، مجازات کند و جنگ و صلح مقرر سازد»، اقلیمی پهناور از استدلال گمشده است. این اقلیم را وحی نساخته است؛ انسان آن را ساخته، نامگذاری کرده و سپس به آسمان منتسب کرده است. و زنجیره همچنان امتداد مییابد: خدا، پیامبر، امام، غیبت، فقیه. در انتهای این مسیر، شگفتآورترین استحاله رخ میدهد: انسان شرایط حاکم را تعریف میکند، انسان متن را تفسیر میکند، انسان صلاحیت را احراز میکند، انسان میان مدعیان ترجیح میدهد، انسان شخصی را برمیگزیند و آنگاه انتخاب خویش را «انتخاب خدا» میخواند. اگر همه حلقههای معرفت و گزینش انسانیاند، خدا در کدام حلقه شخص معین را برگزیده است؟ و اگر برای شناخت این اراده، طریقی مستقل از ادعای همان مفسران و صاحبان قدرت وجود ندارد، آنچه «خواست خدا» خوانده میشود، نه معرفت به اراده خدا، بلکه گزارش انسان از تصوری است که خود درباره اراده خدا ساخته است. اما حتی اصطلاح «حکومت دینی» نیز پیش از ورود به این نزاع، محتاج کالبدشکافی است. کدام دین؟ کدام مذهب؟ کدام شاخه؟ کدام مکتب فقهی؟ کدام سلسله روایی؟ کدام روش استنباط؟ کدام فقیه و کدام نظریه قدرت؟ اسلام، اما کدام اسلام؟ تشیع، اما کدام تشیع؟ نیابت، با کدام تفسیر؟ ولایت، با کدام حدود؟ و همین سلسله پرسش را میتوان در برابر هر دین و هر سنت دیگری نهاد. دینی واحد ممکن است دهها دستگاه متعارض برای سیاست تولید کند؛ و همین تعارض، خود گواه آن است که محصول نهایی دیگر وحی واحد نیست، بلکه استنتاج متکثر انسان است. از اینجاست که فرقه حاکم، به محض استقرار بر اریکه قدرت، شاخه خویش را تنه میپندارد و تنه را به قامت خویش بازتفسیر میکند. اگر حقیقت دینی واقعاً واحد و بیواسطه حاکم بود، حکومتهای برخاسته از قرائتهای دیگر نیز باید از همان قداست برخوردار میبودند؛ حال آنکه هر قرائت مسلط، برای اثبات حق انحصاری خویش، ناگزیر قرائت رقیب را از منزلت حقیقت فرو میکاهد: نخست خطا، سپس انحراف، آنگاه بدعت و، آنجا که قدرت و تعصب دست در دست هم دهند، تکفیر. قدرت دینی برای حفظ انحصار خویش، ناچار است اختلاف معرفتی را به اختلاف مشروعیت تبدیل کند. پس آنچه بر تخت مینشیند «دین» نیست؛ تفسیری انسانی است که به قدرت مسلح شده است. و آنچه این قدرت را خطرناکتر میکند، نه صرف قدرت، که توانایی آن در پوشاندن منشأ انسانی خویش است. تفسیر میگوید من تفسیر نیستم، حکم خدایم؛ انتخاب میگوید من انتخاب انسان نیستم، اراده آسمانم؛ و حاکم، بهجای آنکه یکی از آدمیان صاحب قدرت باشد، آرامآرام در سایه قدسیِ منبع مشروعیت خود پنهان میشود. اینجاست که سیاست، بزرگترین سرمایه دین را مصادره میکند: قداست. چیزی را از آسمان به زمین میآورد که هیچ قدرت زمینی به تنهایی قادر به تولید آن نیست؛ مصونیتی که نقد را نه اعتراض به یک تصمیم انسانی، که جسارت در برابر حقیقتی مقدس جلوه میدهد.
🔺محسن رضایی دبیر شعام شد سیدمهدی طباطبایی معاون ارتباطات و اطلاعرسانی دفتر رئیس جمهور: با حکم ریاست جمهوری اسلامی ایران دکتر مسعود پزشکیان، محسن رضایی به عنوان دبیر شورای عالی امنیت ملی منصوب شد. 🔹آخرین اخبار انتصابات و بررسی تخصصی عملکرد مدیران کشور را در مدیرنیوز بخوانید... @Modirnews24 @Modirnews24
محمد امیرانی ✍️ حکم مبهم مطابق اصل ۱۷۶ قانون اساسی، ریاست شورای عالی امنیت ملی با رئیسجمهور است و رهبری اختیار تعیین دو نماینده خود در شورا را دارد. دبیر شورا نیز با حکم رئیسجمهور منصوب میشود. محمدباقر ذوالقدر پیش از این در برخی مکاتبات رسمی، «نماینده رهبری و دبیر شورای عالی امنیت ملی» معرفی شده؛ اما حکم مستقل و علنی نمایندگی او تاکنون منتشر نشده است. اکنون نیز حکم انتصاب محسن رضایی، بدون تصریح به سمت پیشین ذوالقدر و بدون اعلام عزل یا پایان مأموریت او، تنها به تشکر از «تلاشهای شبانهروزی» وی بسنده کرده است. در حقوق عمومی، تشکر جای عزل، ابهام جای تصریح و قرینه جای حکم را نمیگیرد. اگر ذوالقدر نماینده رهبری بوده، باید پایان آن نمایندگی صریحاً اعلام شود؛ و اگر نبوده، ذکر نام او در حکم انتصاب نماینده جدید، فاقد موضوع حقوقی روشن است. مهمتر آنکه حتی با فرض نمایندگی ذوالقدر، محسن رضایی فقط میتواند جانشین او در نمایندگی رهبری باشد، نه در دبیری شورای عالی امنیت ملی. این دو سمت، دو منشأ انتصاب و دو قلمرو صلاحیت مستقل دارند. بنابراین از نظر حقوقی، محسن رضایی جانشین ذوالقدر در مقام دبیری نیست و تشکر از دبیر نیز نمیتواند بهمنزله برکناری او تفسیر شود. ذوالقدر تا زمان صدور حکم صریح از سوی مرجع صالح، همچنان دبیر شوراست. حکم باید رفع ابهام کند، نه اینکه خود منشأ ابهام شود؛ قانون با «ضمناً» تغییر نمیکند و مسئولیت با تشکر انتقال نمییابد.
محمد امیرانی ✍️ توافق مکه؛ صورتحساب سی سال سیاست منطقهای ایران توافق مکه را نباید با شتاب، هیجان و سادهسازی، «ائتلافی علیه ایران» نامید؛ اما سادهلوحانهتر آن است که پیام روشنش را درک نکنیم. در پیرامون ایران، معماری تازهای از امنیت، بازدارندگی و همکاری در حال شکلگیری است؛ و ایران، این قدرت بزرگ تاریخی، جغرافیایی و انسانی منطقه، بر سر میز اصلی آن حضور ندارد. این غیبت، حادثه امروز نیست. صورتحساب نزدیک به سی سال سیاستی است که در آن، به نفوذ بیش از اعتماد ارج داده شد؛ به بازدارندگی بیش از همگرایی، به میدان بیش از دیپلماسی، و به نمایش قدرت بیش از تولید منفعت مشترک. ایران برای محور شدن در منطقه چیزی کم نداشت؛ جمعیت، انرژی، صنعت، جغرافیا، تاریخ، نیروی انسانی، عمق راهبردی و دسترسی کمنظیر به خلیج فارس، قفقاز، آسیای مرکزی و شبهقاره. اما داشتن قدرت، با تبدیل قدرت به جایگاه یکی نیست. در همان سالهایی که میشد از این سرمایه عظیم، شبکهای از تجارت، اعتماد، امنیت و منافع متقابل ساخت، بخش بزرگی از توان کشور در نزاعهایی گاه ایدئولوژیک و فاقد عمق دیپلماتیک فرسوده شد؛ نزاعهایی که برای بسیاری از همسایگان، ایران را بهجای شریک اقتصاد و امنیت، به بخشی از معادله ناامنی تبدیل کرد. طنز تلخ ماجرا آنجاست که ایران خود سالها از «امنیت منطقه به دست کشورهای منطقه» سخن گفت، ابتکار هرمز ارائه کرد، از همگرایی گفت، از خروج بیگانگان گفت؛ اما امروز دیگران همان منطق را، درست یا ناقص، بدون محوریت ایران به اجرا نزدیک میکنند. مشکل، فقدان محوریت خردمندانه دیپلماسی فعال بود. امروز عربستان سرمایه و وزن اقتصادی خود را بر میز گذاشته، ترکیه صنعت، ارتش و ظرفیت دفاعی خود را، پاکستان توان نظامی و بازدارندگی خود را؛ و سه کشور میکوشند قدرتهای پراکنده را به قدرتی جمعی تبدیل کنند. و ایران باید با پرسشی ساده، تلخ و ناگزیر روبهرو شود: چگونه کشوری با این همه ظرفیت، پس از سه دهه هزینه، تحریم، تنش، نفوذ، درگیری و شعار، بهجای آنکه یکی از طراحان نظم منطقه باشد، اکنون باید نگران نظمی باشد که دیگران بدون حضورش ــ و شاید در مقابلش ــ طراحی میکنند؟ البته همه تقصیرها در تهران خلاصه نمیشود. آمریکا، اسرائیل، رقابتهای عربی، منازعات تاریخی و بازی قدرتهای بزرگ، هر یک سهم خود را در این وضعیت داشتهاند. اما دیپلماسی، دفتر ثبت مظلومیتها نیست. سیاستهای کلان و نگاه حاکمان را با برآیند میسنجند. و برآیند امروز، سخت قابل تأمل است: اگر حاصل سی سال سیاست منطقهای این باشد که همسایگان برای امنیت خود به یکدیگر نزدیک شوند، پیمان ببندند، ظرفیتهایشان را روی هم بگذارند، اما ایران را در حلقه نخست این ترتیبات نبینند، دیگر نمیتوان تمام این تصویر را پشت واژه آشنای «توطئه» پنهان کرد. توافق مکه شاید علیه ایران نباشد؛ اما بیتردید درباره ایران حرف مهمی میزند. میگوید در سیاست، قدرتی که نتواند اعتماد تولید کند، دیر یا زود خواهد دید که دیگران قدرت خود را بدون او سازمان دادهاند. شکست همیشه با تسلیمنامه معنا نمیشود. گاهی شکست، آرامتر، سردتر و تحقیرآمیزتر است: نظم تازه در اطراف تو ساخته میشود، صندلیها یکییکی پر میشوند، درها بسته میشوند؛ و تازه میفهمی برایت جایی کنار میز نگذاشتهاند. مرداد ۱۴۰۵
محمد امیرانی ✍️ و پایداری، تمام...! جبهه پایداری تا دیروز از آرامش در هر ساحت جامعه میترسید؛ زیرا التهاب، نانِ سیاستش بود، تهدید سرمایهاش، دشمن ابزارش و بحران، کارزار پیوسته تولید مشروعیتش. اما امروز ترسی بزرگتر در راه است. نشانههای پراکنده، از تغییرات معنادار کمیسیون امنیت ملی تا کشاکش صداوسیما، از نامههای رهبر جدید تا سخنان کمسابقه باهنر و تذکرات محکم اما آرام بدنه اصولگرایی کلاسیک، همگی یک پیام آرام اما سنگین دارند: مرکز حاکمیت، در حال پسگرفتن حق تفسیر خود از جماعتی است که سالها به نیابت خودخوانده از آن سخن گفته است. پایداری در گذشته هر تصمیم معتدل را انحراف میخواند، هر گفتوگو را تسلیم، هر مصالحه را خیانت و هر مخالفی را کمبصیرت؛ زیرا یقین داشت میتواند مخالفت با خود را مخالفت با نظام جا بزند. اکنون اما ورق برگشته است. اگر عبور از جنگ، تنها تصمیم دولت نباشد؛ و اگر مجلس، شورای عالی امنیت ملی، اصولگرایان اصلی و رأس حاکمیت در یک مسیر قرار گیرند، هیاهوهای پایداری دیگر نشانه وفاداری نیست؛ نوعی نافرمانی آراسته به شعارهای انقلابیگری است. این شاید توبه حاکمیت از افراط نباشد؛ بلکه فسخ قرارداد پیمانکاری است که گمان کرده بود پیمانکار انحصاری انقلاب و انقلابیگری است. جبهه پایداری اکنون میان دو مرگ ایستاده است: اگر سکوت پیشه کند، هویتش را خواهد باخت؛ اگر به فریادزدن ادامه دهد، لحظهبهلحظه جایگاهش را. و چه سرنوشت تلخی است برای جماعتی که سالها دیگران را به خروج از قطار انقلاب و ولایتمداری متهم میکرد و اکنون تازه دریافته است شاید نهچندان دور، خود را جامانده در ایستگاهی متروک ببیند. بحران اصلی پایداری، پایان جنگ نیست؛ پایان عصر نیابت خودخوانده از حاکمیت است. مرداد ۱۴۰۵
без подписи
پاسخی تأملبرانگیز به پرسشی دیرپا و همواره چالشبرانگیز: چرا امام حسین، برخلاف پدر و برادرش، صلح را نپذیرفت و تا واپسین لحظه بر آزادی و امتناع از بیعت ایستاد؟ به بهانه اربعین حماسه حسینی، این کتابچه با نگرشی تازه، منطق واحدِ نهفته در صفین، صلح امام حسن و ایستادگی امام حسین را بازخوانی میکند؛ و تقدیم میشود به نگاه آزاد، پرسشگر و حقیقتجوی شما. دانلود کتابچه 👇
محمد امیرانی ✍️ دیپلماسی؛ واگن آخر قطار حکمرانی در ایران، دیپلماسی بهجای آنکه پیشرانه حرکت باشد، غالباً آخرین واگن قطار حکمرانی بوده است. واگنی بیرنگ، فرسوده، تحقیرشده، فراموششده و دیررس که پس از سوختن فرصتها، انباشتهشدن هزینهها، بستهشدن راهها و نزدیکشدن قطار به پرتگاه، بهناچار به یادش میافتند. حاکمیتِ مغرور، خودحقپندار، ناشنوا و مستِ قدرت، مذاکره را ضعف، مدارا را عقبنشینی و مصالحه را تسلیم میداند. صرفاً در بنبستهای خودساخته، دیپلماتِ بیاختیار را با دستانی بسته برای امضای تصمیم دیگران، لبانی دوخته بر گفتوگوی واقعی، ذهنی محصور و محروم از خردورزی و ابتکارِ عمل و گوشهایی کرشده از هیاهوی خطابهها، به صحنه مذاکرهای نمایشی، برای رفع تکلیف، خرید زمان و پوشاندن جامه گفتوگو بر فریبی ظریف میفرستد. نمایشی که در آن، دیپلمات نه اختیار توافق دارد، نه مجال ابتکار، نه حق شنیدن و نه قدرت تغییر مسیر. تاریخ ایرانزمین بارها همین صحنه را در سایه حاکمانی متفاوت تجربه کرده است. سفیران گفتوگو را پیدرپی، متکبرانه و بیاعتنا از در راندهایم. اندکی بعد، لشکریان، تحریمها، تحقیرها، قحطیها و ویرانیها از دیوار وارد شدهاند. امروز نیز، در خطایی مهلک، ویرانگر و برخاسته از نادانی یا تکبرِ قدرت، دیپلماسی را همعرض میدان، تسلیحات، نظام و انتظام مینشانند. حال آنکه در کارزار خرد، تجربه و عقلانیت، میدان خادم دیپلماسی است، قدرت ابزار دیپلماسی است و هر سازوبرگ نظامی، امنیتی و انتظامی باید تابع هدف سیاسی و در خدمت تدبیر دیپلماتیک باشد. اما دیپلماسی خود نیز غایت نیست. دیپلماسی وسیله است. وسیله گشایش معیشت، تأمین امنیت، تسهیل مناسبات و تمهید تمشیت امور جامعه. لیکن در ایران، این اَبَرابزار در بهترین وضعیت، نه در خدمت آسایش جمهور، که در خدمت تثبیت اقتدار حاکمان قرار گرفته است. ابزاری برای خرید زمان، کاستن از فشار، ترمیم هیبت و استمرار همان نظمی که مردم را از تصمیم دور، از منفعت محروم و به پرداخت هزینههای بیپایان محکوم ساخته است. میدان باید همواره خادم دیپلماسی باشد. دیپلماسی نیز باید خادم جمهور باشد. نه آنکه میدان بر دیپلماسی فرمان براند و دیپلماسی، بقای حاکمان را بر رفاه، امنیت، کرامت و آینده مردم مقدم بدارد. میدانی که مقصدش را دیپلماسی تعیین نکند، کشور را به مسیری سوق میدهد که پایانش همان شکستها، خسارتها، تحقیرها و ویرانیهای آزمودهشده است. و آزموده را دوباره آزمودن، خطایی مهلک، تکراری و نابخشودنی است. اردیبهشت ۱۴۰۳
محمد امیرانی ✍️ افراطیون و اغراقیون؛ دو قبیله، یک قیمومت! مردم ایران سالهاست زیر سایه دو بال منحوس خفاش شوم جهل و شرارت ایستادهاند؛ یکی چنان سپیدش مینمایاند که گویی هیچ زخمی بر تنش نیست و دیگری چنان سیاهش میکند که انگار هیچ روزنهای برای نجات باقی نیست. در یک سو، افراطیون ایستادهاند؛ آنان که جنایت را خطا مینامند، خطا را ضرورت و ضرورت را تقدیر. در سوی دیگر، اغراقیون صف کشیدهاند؛ آنان که از هر قطره، سیلاب میسازند و از هر سایه، شبی بیپایان. یکی حقیقت را میشوید تا قدرت را تطهیر کند؛ دیگری حقیقت را به خاکستر مینشاند تا نفرتش از حکومت، حقیقت جلوه کند. و در این میان، آنچه قربانی میشود نه حکومت است و نه مخالفان حکومت؛ قربانی، خودِ حقیقت است. از منظر افراطیون، مذاکره خیانت است؛ از نگاه اغراقیون، توافق نجات حکومت. یکی بحران را برای بقای قدرت میخواهد، دیگری مصیبت را برای بقای روایت. واژهها دوگانهاند، اما مقصود یکی است: تحریم بماند، تنش بالا بگیرد، سایه جنگ بر سر ایران سنگینتر شود و مردم تاوان جنون دو قبیله جاهل را بپردازند. در چنین بزنگاههایی، منادیان هر دو اردوگاه، بیمزد و منت، پیام تلآویو را به زبانهای گوناگون تکرار میکنند: ایران نباید آرام بگیرد. اما هراس بزرگترشان نه مذاکره است، نه توافق و نه حتی تغییر؛ آنچه خواب از چشمشان میرباید، دموکراسی و تحقق میل جمهور است. افراطیون، ملت را صغیری ابدی میپندارند که همواره محتاج قیم است؛ اغراقیون نیز مردم را تنها آنگاه به رسمیت میشناسند که پژواک صدای ایشان باشند. آنجا که اراده جمهور از فرمانشان سر باز زند، یکی به نام دینی خودساخته بر فراز ملت میایستد و دیگری به نام آزادیای گنگ و بیتعریف. یکی رأی مردم را در محراب مصلحت ذبح میکند، دیگری در پای تاجی پوسیده؛ و هر دو، پیش از آنکه با انتخاب مردم مخالفت کنند، اساساً صلاحیت مردم برای انتخاب را نه در کلام، که در باور انکار میکنند. نزاعشان بر سر حاکمیت مردم نیست؛ بر سر آن است که کدامیک حق داشته باشد بهجای مردم سخن بگوید، تصمیم بگیرد و سرنوشت بنویسد. رسانه نیز در این میان، بازار مکاره دو قبیله است. رسانههای حکومتی در انحصار افراطیوناند و عمده رسانههای مخالف در اجاره اغراقیون. یکی در وصف حکومت مدیحه میسراید، دیگری به همان ملتی دشنام میدهد که نامش را چون پرچم بر سر در دکان خویش آویخته است. در این سرای بوق و شیپور، صدای جمهور چنان نایاب است که گویی اعتدال نه فضیلتی مدنی، که جرمی نابخشودنی است. هر صدای مستقلی نیز بیدرنگ به اردوگاه مقابل تبعید میشود؛ زیرا قانون اساسی نانوشته هر دو قبیله تنها یک ماده دارد: یا با منی، یا بر من. افراطیون و اغراقیون دو دشمن حقیقی نیستند؛ دو بالِ خفاش شومِ جهل و شرارتاند که بر فراز ایران سایه میگسترانند؛ یکی ایران را قربانی بقای حکومت میخواهد، دیگری قربانی بقای نفرت از حکومت. و مردم همچنان زیر این سایه شوم ایستادهاند؛ مردمی که هر دو قبیله از نامشان نان میخورند، به شعورشان توهین میکنند و از ارادهشان وحشت دارند مرداد ۱۴۰۵
محمد امیرانی ✍️ نگرشِ ولینعمتی به حکومت ریشه بسیاری از ناکامیهای جوامع توسعهنیافته، پیش از آنکه در قانون یا ساختار حکومت باشد، در ضمیر ناخودآگاه جامعه نهفته است: نگرشِ ولینعمتی به حکومت. هیچ حکومتی نمیتواند برای مدتی طولانی قیم یک جامعه باشد، مگر آنکه آن جامعه در اعماق ذهن خود، این قیمومت را پذیرفته باشد. در چنین وضعی، نوع حکومت چندان تعیینکننده نیست؛ پادشاهی باشد یا جمهوری، دینی باشد یا سکولار، پارلمانی باشد یا ریاستی، برآیند تقریباً یکی است. نامها تغییر میکنند، اما رابطه ارباب و رعیت باقی میماند. جامعهای که خود را صغیر میداند ، همواره به دنبال قیم و ولی خواهد بود . تا زمانی که این معادله در ذهن جامعه واژگون نشود، هیچ قانون، انتخابات یا اصلاح ساختاری نجاتبخش نخواهد بود. جوامعی که این حقیقت بنیادین را نفهمد، هر بار با نامی تازه، همان مناسبات کهنه ارباب و رعیت را بازسازی خواهد کرد. اسفند ۱۴۰۳
محمد امیرانی ✍️ قدرت، زمانی که از ابزار دفاع، به مجوز برتریجویی تبدیل گردد خطرناک خواهد شد ، مسئله من دفاع مشروع یا پاسخ به پایگاههای نظامی مهاجم نیست؛! 🔸 مسئله، نگرشی است که در بخشی از گفتمان سیاسی ایران در حال تقویت است: این تصور که قدرت منطقهای، حق تعیین تکلیف برای دیگران ایجاد میکند. نقد استکبار زمانی معتبر است که خودمان همان منطقِ تحمیل اراده را بازتولید نکنیم. مرداد ۱۴۰۵
без подписи