tgindex
دل‌دوده‌ها | زهره رسولی

دل‌دوده‌ها | زهره رسولی

Статистика
@deldoudehВидеоперсидский

📖نوشتن با ایده‌های نویسندگی و داستان‌سازی 🎭هر هفته یک فیلم از نظر شخصیت‌پردازی، پیرنگ، تعلیق، گره و... بررسی خواهد شد. 🗞سردبیر مجله‌ی «نویسنده» Nevisandehmag.ir کانال اشعارم: https://t.me/whenshadowskiss راه‌ ارتباطی: @ZohrehRasoulie

Последний пост
12 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
37
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Видео
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
452
−4 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
402
36 постов
Вовлечённость
88,9%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 37
Упоминаний
6
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
125
1/48двое суток
143
1/72трое суток
154

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • چسب‌های نشکن دخترم را به کلاس زبان می‌بُردم و موقع برگشتن به خانه، چسب‌های ضربدریِ شیشه‌های خانه‌ای متوقفم کرد. پشت شیشه پنج گلدان نمایان بود و از پرده‌های خانه می‌شد اوضاع مالی اهالی آن خانه را حدس زد. برایم عجیب بود که هنوز چسب‌های روی شیشه را نکنده بودند انگار چشم‌انتظار جنگ نشسته بودند. نمی‌دانم منتظر هر نوع بدبختی نشستن چقدر خوب است و به چه اندازه بد اما در عصر حاضر دشمن هم به آن اندازه از درک رسیده است که قبل از حمله اعلام می‌کند. شاید بهتر باشد چسب‌های بدبختی را بکَنیم و دور بیندازیم، با شیشه‌پاک و دستمالی هر دو طرف شیشه‌ها را پاک کنیم تا خورشید بی‌مانع به درون خانه، روی خاک و برگ گلدان‌ها بتابد. دنیا را هرچه زلال‌تر ببینیم با ذهن بازتری خواسته‌های‌مان را می‌جوییم. ممکن هم هست که بار بعدی نوبت رسیدن خوشبختی باشد. نیاید روزی که خوشی از چسب‌های روی شیشه بترسد و از روزنه‌های دیگر بگریزد. زهره رسولی #رخدادان

  • 11 авг.14281из shadzi_behappy

    «درست است که برای زندگی با تمام وجود، درک و شناخت هرچه بیشتر خود مهم است، اما مهم‌تر از آن، این است که خود را دوست داشته باشیم.» برنه براون تا حالا شده بخوای نه بگی یا مرز سالم توی روابطت مشخص کنی، اما صدای درونیت شروع کنه که: «نکنه ناراحتش کردی؟ چقدر خودخواهی آخه؟» وقتی دوستت کار اشتباهی کرده، تبدیل به یک پناه امن می‌شی براش؛ اما وقتی نوبت خودت می‌رسه، بی‌رحمانه خودت رو قضاوت می‌کنی؟ تا زمانی که یاد نگیریم با منتقد درونمون چکار کنیم، تمی‌توانیم به راحتی قدمی سمت خودمان برداریم. خود شفقت‌ورزی، دقیقا همان زیربنایی‌ست که نیاز داریم تمام زندگی ما را روی آن بنا کنیم. در کارگاه پایه «خود شفقت‌ورزی» می‌خواهیم باهم تمرین کنیم تا در روزهای سخت، آگاه‌ترین دوست خودمان باشیم. اطلاعات کارگاه: مدت کارگاه: ۲ جلسه ۱.۵ زمان برگذاری: شنبه‌ها ساعت ۱۹:۳۰ تا ۲۱ از ۳۱ مرداد هزینه کارگاه: ۱۹۰ هزارتومان تمرینات به صورت خصوصی بررسی می‌شود. برای حفظ کیفیت رسیدگی به تمرین‌ها، ظرفیت محدود است. جهت ثبت‌نام مبلغ کارگاه را به کارت زیر واریز کنید 6037697484177339 شیما صادقی فیش واریزی را به آیدی زیر ارسال کنید: @Shimasadeghi74

  • روز جهانی کتاب‌خوان‌های عزیز مبارک.📚 امروز می‌خوام به سه نفر از دوستان گُلم که سه کتاب خوب در سه کامنت اول بهم معرفی کنن، به‌عنوان یادگاری، یک کتاب به انتخاب خودشون از طاقچه تقدیمشون کنم.🍀

  • 8 авг.258111

    دیوانِ دیالوگ بهرام بیضایی

  • 8 авг.235183

    پیرنگ اصلی رندل مک‌مورفی برای فرار از ادامه‌ی دوران محکومیتش خود را دیوانه جلوه می‌دهد و وارد آسایشگاه روانی می‌شود؛ اما پس از مواجهه با نظام کنترل‌گر آنجا، به‌تدریج به رهبر شورش بیماران تبدیل می‌شود و تلاشش برای بازگرداندن اختیار و آزادی آنان، او را در تقابل نهایی با سیستم قرار می‌دهد؛ سیستمی که سرانجام او را از نظر جسمی و ذهنی از میان می‌برد، اما تأثیرش بر چیف باعث فرار او از آسایشگاه می‌شود. شخصیت‌ها مک‌مورفی ابتدا فقط می‌خواهد آزاد باشد و دوران محکومیتش را راحت‌تر بگذراند. اما خواسته او در گذر داستان تغییر می‌کند. او سرکش، شوخ، کاریزماتیک، فرصت‌طلب، پرانرژی، ضداقتدار، اهل ریسک، اجتماعی و فداکار است. پرستار راتچد راتچد نیروی مقابل مک مورفی است. اما شخصیت‌پردازی او به‌خاطر این جالب است که تقریباً هیچ‌وقت شبیه یک «شرور سینمایی» رفتار نمی‌کند. او آرام اما خبیث است. رفتار کنترل شده‌ای دارد. چیف سرخپوستی ساکت است، چون خودش را ناشنوا و لال نشان می‌دهد. واکنش چندانی به محیط ندارد. به نظر می‌رسد کاملاً تسلیم شده. اما به‌تدریج مک‌مورفی روی او اثر می‌گذارد. بیلی بیبیت بیلی نماینده‌ی انسان بسیار آسیب‌پذیر است. مشکل اصلی او فقط بیماری نیست؛ وابستگی روانی و ترس از مادر است. دکتر اسپایوی اسپایوی شخصیت میانه است. او مانند راتچد کاملاً کنترل‌گر نیست، اما در برابر سیستم نیز مقاومت جدی نمی‌کند. بنابراین یک شخصیت خاکستری است. هاردینگ او شخصیتی بسیار مضطرب و خودآگاه است. مشکل اصلی او بیشتر در اعتمادبه‌نفس و روابط اجتماعی دیده می‌شود. او در ابتدا زیاد حرف می‌زند و تحلیل می‌کند، اما در عمل ترسو است. چزویک یکی از بیمارانی است که بیش از دیگران نسبت به بی‌عدالتی واکنش نشان می‌دهد. او از اولین کسانی است که با مک‌مورفی همراه می‌شود. بنابراین در ساختار گروهی بیماران، نقش همراه شورشی را دارد. مارتینی او بیشتر از طریق رفتار و واکنش‌هایش شخصیت‌پردازی می‌شود. او نمونه‌ای از بیماری است که جهان ذهنی خودش را دارد. اسکنلون و تابر بخشی از همان جامعه کوچک بیماران است. کندی او برخلاف شخصیت‌های اصلی، مستقیماً در نبرد قدرت حضور ندارد. او کارگر جنسی است که به درخواست مک مورفی با بیلی هم‌بستر می‌شود. او بخشی از جهان بیرون از آسایشگاه است. ورود او به مهمانی باعث می‌شود مرز میان آسایشگاه و زندگی عادی برای مدتی شکسته شود. گره اصلی مک‌مورفی و سایر بیماران تحت نظامی قرار دارند که آزادی، اختیار و قدرت تصمیم‌گیری آنها را محدود کرده است؛ مک‌مورفی با این نظام وارد تقابل می‌شود. گره‌های فرعی تلویزیون، رأی‌گیری، ماهیگیری، فرار، مهمانی، بیلی حل گره مرگ مک‌مورفی، بیداری چیف و فرار او تعلیق‌ها تعلیق اول آیا مک‌مورفی می‌تواند تلویزیون را روشن کند؟ تعلیق دوم آیا بیماران می‌توانند مقابل راتچد بایستند؟ تعلیق سوم آیا مک‌مورفی می‌تواند آنها را از آسایشگاه بیرون ببرد؟ تعلیق چهارم آیا راتچد می‌تواند مک‌مورفی را کنترل کند؟ تعلیق پنجم آیا مک‌مورفی می‌تواند فرار کند؟ تعلیق ششم بعد از حمله به راتچد چه بلایی سر مک‌مورفی خواهد آمد؟ تعلیق نهایی در صحنه پایانی، وقتی مک‌مورفی از لوبوتومی برمی‌گردد، آیا هنوز همان انسان قبلی است؟ زمان فیلم پیوسته و خطی است. مکان‌ها مکان اصلی، آسایشگاه روانی است. مکان فرعی و بیرونی در قایق ماهیگیری * داستان شما در چنین زمان و مکانی چیست؟ شخصیت‌های شما چند نفرند؟ گره اصلی داستان‌تان چیست و برای گشودن گره از چه راهکاری استفاده می‌کنید؟ زهره رسولی #فیلم‌بازی

  • 🎬 شنبه‌های فیلم‌ساز 📺 از این هفته، هر شنبه یکی از فیلم‌هایی را که شما پیشنهاد می‌دهید انتخاب می‌کنیم و ساختار داستانی آن را از نظر طرح، شخصیت‌پردازی، تعلیق، گره، پیرنگ و دیگر عناصر روایت بررسی می‌کنیم. 🎥 حالا نوبت شماست؛ فقط یک فیلم معرفی کنید. فیلمی که…

  • 8 авг.205221из Fsssmv1404

    بن‌بست کوچه، از غمِ خیابان نشدن، بن‌بست شد. سال‌ها بعد، با ازدحامِ کوچه‌های اطراف، فریادِ ماشین‌ها و نفرینِ خانه‌ها، شهرداری خیابانش کرد. از آن روز، خیابان، غمِ کوچه‌های بن‌بستش را بر دوش می‌کشید. 📝 سعید سیفی #داستانک

  • تا حالا شده در روزنوشت‌ها یا داستان‌هایتان، ندانسته‌هایتان غافلگیرتان کنند؟ برای من، یکی از شخصیت‌های داستانم به چنین ندانسته‌ای تبدیل شد. مردی آتش‌نشان بود که دخترش را در یک آتش‌سوزی از دست داده بود. دو هفته همراه او گریه کردم، تا این‌که در زندگی شخصی خودم اتفاقی افتاد. از همان لحظه، آن مرد آتش‌نشان برایم به معمایی حل‌نشده تبدیل شد و داستانم بعد از هزار و پانصد کلمه متوقف ماند. حالا باید به خودم و به داستانم زمان بدهم؛ شاید بتوانم آن بخش نادیده و ناشناخته‌ی وجود او را کشف کنم و دوباره نوشتن را از سر بگیرم. زهره رسولی #میلان‌کوندرا

  • 🎬 شنبه‌های فیلم‌ساز 📺 از این هفته، هر شنبه یکی از فیلم‌هایی را که شما پیشنهاد می‌دهید انتخاب می‌کنیم و ساختار داستانی آن را از نظر طرح، شخصیت‌پردازی، تعلیق، گره، پیرنگ و دیگر عناصر روایت بررسی می‌کنیم. 🎥 حالا نوبت شماست؛ فقط یک فیلم معرفی کنید. فیلمی که دوست دارید از نگاه داستان‌پردازی کالبدشکافی شود. پیشنهادتان را همین پایین بنویسید. 👇 📌فیلم‌های پیشنهادی دوستان: پرواز بر فراز آشیانه‌ی فاخته زیر درخت گردو فیلم برای یک زندگی معمولی Babel2006 The curious case of Benjamin button The fountain Wings of desire به ترتیب از بالا به پایین هر هفته شنبه یک فیلم بررسی می‌شه.✨️

  • خطرهایی که ما رو از خویشتن خویش دور می‌کنن، کدوما هستن؟ لیستی از این خطرها بنویسیم و بعد به ایده‌ تبدیل‌شون بکنیم. خطرهای خودم: ۱. افراد دو روی فضای مجازی ( این دو رویی رو باید با علت بنویسم که صرفا یک قضاوت تو خالی نباشه.) ۲. حضور در جمع‌هایی که بیشتر از…

  • 5 авг.539162

    خطرهایی که ما رو از خویشتن خویش دور می‌کنن، کدوما هستن؟ لیستی از این خطرها بنویسیم و بعد به ایده‌ تبدیل‌شون بکنیم. خطرهای خودم: ۱. افراد دو روی فضای مجازی ( این دو رویی رو باید با علت بنویسم که صرفا یک قضاوت تو خالی نباشه.) ۲. حضور در جمع‌هایی که بیشتر از صدای سکوت، صدای همهمه‌های سخت‌تفکیکه. ۳. غیبت پشت سر هر شخصی (حق و ناحقم نداریم. فقط خود عمل غیبت: بدگویی پشت سر فردی.) ۴. دوری طولانی‌مدت از طبیعت. ۵. احتمال وقوع جنگ با شدت بیشتر. در مرحله بعد خواهیم دید که این خطرات چه نوع داستان‌هایی می‌تونن برامون بازگو کنن. زهره رسولی #میلان‌کوندرا

  • 5 авг.757306

    آدم‌های غربال نشده از دیشب تلگرام‌تکانی را شروع کرده‌ام. خیلی از کانال‌ها و گفت‌وگوها را مدت‌ها بود نمی‌خواندم و عدد پیام‌های خوانده‌نشده، عذاب وجدان عجیبی می‌دهد. کاش صداقت آدم‌ها هم عدد داشت؛ مثل انیمه «دفترچه مرگ» که تعداد روزهای باقی‌مانده‌ی عمر، بالای سر هر آدمی نمایان بود. همه‌ی تکاندن‌ها مفرح‌اند، اما فنگ‌شوییِ آدم‌های اطرافمان از فنگ‌شوییِ وسایل خانه واجب‌تر است. اجسام فقط جسم‌اند؛ نه فکر می‌کنند و نه نیتی دارند. اما از هر چیزی که فکر دارد، باید با احتیاط عبور کرد. گاهی نخستین قربانیِ افکار بعضی آدم‌ها، همان کسی است که با اعتماد، آن‌ها را کنار خود نگه داشته است. زهره رسولی #رخدادان

  • 3 авг.826127

    چالش مرگ اگر خبر بیاورند یک ثانیه‌ی دیگر خواهم مرد، چه می‌کنم؟ چشمانم را می‌بندم. دوست دارم جریان مرگ تنم را حس کنم. اگر خبر بیاورند یک دقیقه‌ی دیگر خواهم مرد، چه می‌کنم؟ بلند می‌شوم و خودم را مهمان لیوانی آب می‌کنم و بعد یک نفس عمیق می‌کشم. اگر خبر بیاورند یک ساعت دیگر خواهم مرد، چه می‌کنم؟ تمام حواسی را که قابل توصیف‌اند مرور می‌کنم. به خودم یادآوری می‌کنم که واقعا بزرگ شده‌ام و من قبلا بارها مُرده‌ام. بستنی عروسکی از سر کوچه می‌گیرم و می‌خورم. به آخرین آهنگ مورد علاقه‌ام با صدای بلند گوش می‌دهم. اگر خبر بیاورند یک روز دیگر خواهم مرد، چه می‌کنم؟ کاری می‌کنم بچه‌هایم از من متنفر بشوند و پدرشان را سرپرست خود قبول کنند. هر کاری را که از آن بدشان می‌آید را در طول آن یک روز انجام می‌دهم و وقتی خوابیدند کمی به هوای نفس‌هایشان نزدیک می‌شوم و می‌بوسمشان. اگر خبر بیاورند یک هفته‌ی دیگر خواهم مرد، چه می‌کنم؟ به دیدن پدر، مادرم و مادربزرگ و دایی‌ام می‌روم و دو شب در خانه هرکدام می‌مانم. موبایلم را در آن یک‌هفته خاموش می‌کنم. اگر خبر بیاورند یک ماه دیگر خواهم مرد، چه می‌کنم؟ می‌روم و با خواهرم فیلم و سریال می‌بینم. برای دخترانم فرصت بیشتری اختصاص می‌دهم و سعی می‌کنم آن‌ها را برای مُردنم آماده کنم. وصیت‌نامه‌ای و دفترچه‌ای به یادگار برای دخترانم مینویسم. اگر خبر بیاورند یک سال دیگر خواهم مرد، چه می‌کنم؟ به مرگ فکر نمی‌کنم و زندگی را به خودم و بچه‌هایم سخت نمی‌گیرم. چیزی برای بخشیدن ندارم وصیت می‌کنم اعضای بدنم را اهدا کنند. نوشتن رمانی را شروع می‌کنم و تا پایان ادامه می‌دهم. موهایم را رنگ می‌کنم و به لاغر شدنم توجه می‌کنم. هرگز دوست ندارم موقع مرگم چاق باشم و در گورم جا به جا نشوم. هر طور شده سعی می‌کنم یک‌بار با کل خانواده‌ام به کره و ژاپن سفر کنم و در هر کدام یک‌ماه بمانم. زهره رسولی #چالش_مرگ

  • 1 авг.646241из whenshadowskiss

    ۳۲. سوتین‌های باز شب‌هایی که خودش باز می‌شود سوتین، از دورِ سینه، نشان از خوابِ خوش صاحبش دارد.

  • در محضر ماه‌گل ماه‌گل بخشی از یادداشت‌های روزانه‌ی من بود. در کانالم یادداشت‌هایی خطاب به او نوشته‌ام و هشتگی در این‌جا به نام او دست و پا کرده‌ام. هرچه بیشتر با او آشنا شدم، بیشتر فهمیدم که دنیا با وجود ماه‌گل‌ها بوی نم باران می‌دهد، حس رقص دارد و دلش پروانه زدن بر پهنای برفی عمیق می‌خواهد. برف‌ها چشم‌انداز زیبایی هستند و انعکاس تمام دنیا بر تنِ کائنات نمایان است. با کارگاه پشت سر گذاشته با ماه گل، فهمیدم نوشتن از تَن شروع می‌شود. سفر به دنیای بدنم یکی از بهترین‌ سفرهایی بود که با ماه گل آغاز شد و پایانش به اقیانوس ختم شد. بعد از این‌که از تنم نوشتم، سراغ شخصیت داستان‌هایم رفتم. چرا من تنِ شخصیت‌هایم را خوب ندیده بودم؟ چرا ندیده بودم که ترس و اضطراب و خشم و... فقط یک واژه‌ی تو خالی‌اند و آنچه بر شخصیت‌هایم می‌گذرد هیچ یک از این‌ها نیست و گاهی تمام آن‌هاست. تمامی که نمی‌تواند با یک واژه عنوان شود. باید دست شخصیتی می‌لرزید و بشقاب غذایش زمین می‌افتاد. شخصیتی دیگر در تماس با فرد دیگر زیر پوستِ بی‌گوشتش صاعقه می‌زد. شخصیتی دیگر باید کف سرش را بی‌وقفه می‌خارید یا پاهایش را در حد کرخت شدن تکان می‌داد. قبل از خلق هر شخصیتی باید خودم را می‌کاویدم‌. به سراغ واژه‌های انگلیسی رفتم و فهمیدم آن‌ها برای نمایش احساسات، دایره واژگان وسیع‌تری دارند که قطره قطره به زبان خودمان دعوت خواهیم کرد. اگر می‌خواهید یک من دیگری از خودتان و یا شخصیت‌هایتان را بشناسید، گوش به زنگ کارگاه‌های ماه‌گل جانم باشید. زهره رسولی #نوش‌تن #ماه_گل

  • آنچه در لحظه‌نویسی گیابند جان گذشت: تمرین امروز رو دوست داشتید انجام بدید؛ یه پاراگراف بنویسید که در اون از «ی» استفاده نشه. بعد پاراگراف بعدی، با «الف» شروع بشه. بعدی رو با «ب» شروع کنید. هر قدر که میتونید، با استفاده از حروف الفبا ادامه بدید. می‌تونید هم فرهنگ لغت رو کنار دستتون بذارید و ده کلمه از اون بردارید و باهاش یه متن بنویسید. ۱. ظهر بود و شفق از جرز در وارد شد. رخت‌ها به محض شستن خشک شد. هوا آنقدر گرم بود که شفق وارد شده را آب کرد. دو تکه خاطره در کف تراس جا مانده بود که آن را هم آب کرد. گُلِ درآمده از جرز بسط‌ها، آن دو تکه خاطره را جذب کرد و بر قدش دو سانت اضافه شد. ۲. آدم‌های زیادِ خانه نمی‌گذارند صدایش را بشنوم. پانزده سال است که او را ندیده‌ام و حالا هم برای شنیدن صدایش آن‌قدر تمرکز کردم ستاره‌های دنباله‌دار مغزم تیر کشید. دستش را گرفتم و به حیاط خلوت پشتی بُردم. علف‌های هرس نشده دور پاهایمان پیچید و من زمین خوردم، دستم را گرفت و با بوسه‌ای از لب‌هایم بلندم کرد. ۳. با وجود این‌که او را دیشب کُشته بودم هنوز از پشت ماشین بوی گند نمی‌آمد و حشرات به جسمش هجوم نیاورده بودند. انگشتم را به پوستش می‌زدم ارتجاع معمول را داشت. دستانش گرم و جای خالیِ سینه‌اش گرم‌تر بود. حس کردم ضربان دارد. همین دیشب که او را کُشتم، تمام رگ‌های بدنش را از سینه‌ بیرون کشیدم او نفس هم می‌کشد. نکند او من را کُشته و بی‌خبرم. ۴. پریشب لنگ‌زنان از تخت پیاده شد. پیراهن ساتن سفیدش دالان را جارو‌کشان گذشت. صدای پچ‌پچ پای تلفن در سکوت جیرجیرک‌ها از دالان رفته به داخل اتاق خواب‌مان برگشت. مادربزرگش مُرده بود و جیرجیرک‌ها در پیراهن ساتن او عزاداری می‌کردند. ۵. تنباکو را برداشت تا پیپ را پُر کند. آن‌قدر با انگشت شستش فشار داد که پیپش از وسط شکست. آن دو تکه را پرت کرد و به شیشه خورد. شیشه چندان به خودش نگرفت چون صدای خفه‌ای فقط گفت: «دانگ». ۶.ثلج‌های پاشیده بر زمین را پارو می‌کردی که راه را برایم باز کنی اما شتاب بارش ثلج از سرعت پارو کشیدن تو بیشتر بود. باید روی تپه‌ای ثلج می‌نشستیم و پارو می‌زدیم. به یاد بچگی‌هایمان که از ثلج قایقی می‌ساختیم و تا صبح روز زمستانی آب نمی‌شد. یخ می‌زد و آب نمی‌شد و تا پایان اسفند بر دریاچه‌ی خیالمان شناور بود. ثلج باید یخ بزند که آب نشود. تو و من هم همان‌جا زیر پُلِ ثلجی باید یخ می‌زدیم و تو دیگر ثلج‌ها را با پارو کنار نمی‌زدی که راه مرا باز کنی برای رفتن. زهره رسولی *هم‌نویسی سارا جان.🌸 #چالش‌نویسندگی

  • 29 июл.437111из nedafen1404

    تهش این است که… تهش این است که...چند ماهی روی کاغذ می‌نویسم و به نبودن لپتاپ اهمیت نمیدهم. لپتاپ که بود بیشتر تنبلی می‌کردم برای باز و بسته کردنش. گاهی واقعا سختم می‌آمد تا بروم سراغ لپتاپ و پشت میز بنشینم و دکمه‌ی روشن کردنش را بزنم و منتظر باشم تا سیستم بالا بیاید و بعد هم منتظر بالا آمدن وورد باشم و تاک تاک تایپ کنم. در حالی که قلم وکاغذ همیشه در دسترس است. حتی توی جیب هم جا می‌شود. صدای کشیده شدن مداد یا خودکار و حتی ماژیک روی کاغذ بهترین حس را در من ایجاد می‌کند. زمانی صدای خش‌خش ماژیک روی کاغذ تنم را مورمور میکرد اما شاید با برگشتنم به اینکار و تکرارش حس مورمور شدن در بدنم از بین برود. شاید بیشتر به حس‌های بدنم توجه کنم و لمس کاغذ و گرفتن قلم لای انگشتانم این حس را راحت‌تر برای من یادآور شود. شاید حتی چشمها را هم درگیر کنم با توجه زیاد به دست‌خطم و سطرهایی که پشت سرهم مینویسم. تهش این است که... به این شرایط عادت می‌کنم و کم‌کم از آن لدت می‌برم. آن‌قدر که کاغذها تمام می‌شوند. مدادها مثل شمع آب می‌شوند و هرچه بیشتر حرف می‌زنند، کوتاه‌قدتر می‌شوند. پاک‌کن هم پیرمرد فداکاری است که با هر اشتباهم، بخشی از وجودش را خاکستر می‌کند تا سیاهی روی سپیدی نماند. اما زمانی می‌رسد که قحطی کاغذ می‌آید، آنوقت دیوارها کلمات را گدایی می‌کنند. ماژیک برمی‌دارم و کل خانه را دیوان شعر می‌کنم. آخرِ کار، چشمم به لپ‌تاپِ خاک‌گرفته می‌افتد که گوشه‌ای بی‌صدا افتاده است. روشنش نمی‌کنم، یعنی روشن نمی‌شود چون شکسته است. ماژیک را روی بدنه فلزی و سردش می‌کشم و می‌نویسم: «آرامگاهِ ابدیِ کلماتی که هرگز لمس نشدند.» فردا نوبت شیشه‌های پنجره است، قطعا کلمات روی شیشه، با عبور نور آفتاب، تماشایی‌ترند. برای رفیقِ لپ‌تاپ شکسته‌ام #روزنوشت #نداسلیمی‌فرد @nedasalimifard91

  • 29 июл.38013из mah_name_balot

    بلوط ماه‌نامه‌ای است که آنلاین منتشر می‌شود.

  • دل‌دوده‌ها | زهره رسولی pinned «سی روزی که می‌نویسم درسته اول ماه نیست، حتی اول هفته هم نیست. اما دوست دارم با چالش نویسندگی ۳۰ روزه کاتری* همراه بشم. دوستان علاقمند به باز شدن قفول ذهنی، اگر مایل بودین شما هم میتونین بپیوندین. چالش روز اول: شعری در مورد زمانی که هدیه‌ای واقعاً زشت گرفتید،…»

  • 23 июл.497121из whenshadowskiss

    ۳۱. جنگنده‌بازی چرا دیگر نمی‌گویی که از پنجره دور شوم؟ مگر ندیدی ای عشق؟ جنگنده‌های احساسم هنوز هم می‌لرزاند شیشه‌ را