tgindex
💕💕💕💕دلنوشته های نفس

💕💕💕💕دلنوشته های نفس

Статистика
@dellnevishteперсидский

عهد بستم نفسم باشي و من باشم و تو اي كه بي تو نفسم تنگ و دلم تنگ تر است... #نفس #متولدبهار شاعربی شعروکتاب بهم بگوپیشنهادبدید برای بهترشدن کانال درخدمتم

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
17
Всего постов
32
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
116
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
7
32 постов
Вовлечённость
6,0%
к подписчикам
Постов в день
2,4
всего 32
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
6
1/48двое суток
6
1/72трое суток
7

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • بانو لطف کن سمت مسجدمیروی رُژت را پاک کن مومنان با دیدنت، حالی به حالی می شوند! خواهشا چادر نمازت تیره باشد بهتر است با گل پیراهنت، حالی به حالی می شوند! عذر میخواهم ولی شلوار با مانتو بپوش در هوای دامنت، حالی به حالی میشوند! این جماعت کاملا آماده گمراهی اند با تماشا کردنت، حالی به حالی می شوند! عده ای آنقدر تعطیلند و بی ایمان،که با تار موی خرمنت، حالی به حالی می شوند! بوی خوش بعضا به این موضوع دامن می زند چون که با عطر تنت، حالی به حالی می شوند! هیکل خوش فُرم خود را زیر چادر دفن کن از وجود مانکنت، حالی به حالی می شوند! عده ای ایمانشان سست است،این بیچاره ها با نظر بر گردنت، حالی به حالی می شوند! مومنان این روزها اوضاعشان اینگونه است یکنظر با دیدنت، حالی به حالی می شوند!

  • https://docs.google.com/forms/u/0/d/e/1FAIpQLSeo_hkSmdJWCl96LK2XKhnbfA04PmuI7jqh-Cy8yYGGHQSdIA/formResponse

  • گردن نگیر ترین راننده ایران😂

  • عجیب ترین ساعت ایران در مسجد تجریش که تاکنون نظیرش ندیدیم.

  • 💖 آغاز ماه ربیع الاول مبارک روز اول ماه آیه الکرسی و صدقه و نماز اول ماه فراموش نشود ان شاء الله ماهی مملو از الطاف خدا ، محبت اهل بیت همراه با برکت و سلامتی در پیش داشته باشید. 🍃🌸🌺🍃🌹🍃🌺🌸🍃 _🍃🌸🍃_🌸به امید پرورش نسلی مهدوی ان شاءالله 🌸 🍃«یا ربَّ الحُسَین بِحَقِّ الحُسَین اِشفِ صَدرِ الحُسَین بِظُهورِ الحُجَّة»🍃 🕊 اَللّهُمَّ‌‌عَجِّل‌‌لِوَلیِّکَ‌الفَرَجَ‌‌ 🕊

  • 🖤 امشب، شب رحلت جانسوز پیامبر اکرم ﷺ و شهادت مظلومانه امام حسن مجتبی علیه‌السلام است... خدایا به حق پیامبر رحمت و کریم اهل‌بیت، دل‌های ما را از غم و گناه پاک کن و حاجاتمان را روا فرما. 🤲🏻 🌙 شبتان حسینی و علوی، مملو از آرامش و نور اهل‌بیت علیهم‌السلام 🖤 اللهم صل علی محمد و آل محمد ﷺ #اَلَّلهُم‌عجِّل‌‌لِوَلیِڪَ‌‌الفرَج» 。゚゚・。・゚゚。 ゚。 ♥️➹⁀𓍯رَِیَِ اَِڪَِــشَِـَِنَِ یَِاَِدَِتَِـ نَِرَِهَ  ゚・。・  𝐋𝐎𝐕𝐄 *•.¸♡ جان و دل ♡¸.•* ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌🖤🥀

  • ⁣هروقتڪہ دستت از همہ جاڪوتاہ شد، بگو وَأُفَوِّضُ أَمْرِ‌ی إِلَى اللَّـہِ ۚ إِنَّ اللَّـہَ بَصِیرٌ‌ بِالْعِبَادِ ڪارم رابہ خُدامۍسپارم، خُداوند بیناۍ بہ بندگان است.

  • без подписи

  • без подписи

  • 🖤 امشب، شب رحلت جانسوز پیامبر اکرم ﷺ و شهادت مظلومانه امام حسن مجتبی علیه‌السلام است... خدایا به حق پیامبر رحمت و کریم اهل‌بیت، دل‌های ما را از غم و گناه پاک کن و حاجاتمان را روا فرما. 🤲🏻 🌙 شبتان حسینی و علوی، مملو از آرامش و نور اهل‌بیت علیهم‌السلام 🖤 اللهم صل علی محمد و آل محمد ﷺ #اَلَّلهُم‌عجِّل‌‌لِوَلیِڪَ‌‌الفرَج» 。゚゚・。・゚゚。 ゚。 ♥️➹⁀𓍯رَِیَِ اَِڪَِــشَِـَِنَِ یَِاَِدَِتَِـ نَِرَِهَ  ゚・。・  𝐋𝐎𝐕𝐄 *•.¸♡ جان و دل ♡¸.•* ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌🖤🥀

  • . بر ماست که بهشت کوچکی کنج خانه‌هايمان بسازیم، با گیاه و شعر و موسیقی. بر ماست که آسمان را به زیر سقف اتاق هامان ببریم، بر ماست که لبخند بزنیم، بر ماست که تحت هر شرایطی، سرزنده و امیدوار بمانیم، برماست که بدانیم،هر خانه، یک سیاره ست سیاره هامان را سبز و با شکوه نگاه داریم بر ماست که دل بدهیم به آوای آرام موسیقی و طعم چای و عطر شمعدانی و آغوش سبز و پناه دهنده ی عشق. بر ماست که بخوانیم، بر ماست که بدانیم، بر ماست که امیدوار بمانیم... #نرگس_صرافیان_طوفان

  • ☀️🔸🔸🔸 گاهی یک جمله، سال‌ها بعد تازه معنا پیدا می‌کند… «کار مرد از صبح تا شب است… اما کار زن هرگز تمام نمی‌شود.» و این فقط یک شعر نیست؛ یک واقعیتِ آرام و بی‌صداست… واقعیتی که در خیلی از خانه‌ها، کسی آن را نمی بیند . مریل استریپ از کودکی به یاد می‌آورد: پدرش وقتی به خانه برمی‌گشت، روزش تمام شده بود… روزنامه‌اش را می‌خواند، استراحت می‌کرد، و زندگی وارد آرامش می‌شد. اما کار مادرش ادامه داشت. در شام، در ظرف‌ها، در تکالیف، در حمام بچه‌ها، در همه چیزهایی که «پایان» ندارند. نه ساعتی برای پایان کار بود… نه لحظه‌ای برای دیده شدنش. و اینجاست که باید گفت: انصاف نیست… یک نفر هزار و یک درد را تجربه کند تا بقیه در آرامش زندگی کنند. این چرخه‌ی مسموم را باید دید… و پیش از عادت کردن به آن، درباره‌اش فکر کرد. گاهی چیزی که نام «وظیفه» می‌گیرد، در واقع شکل پنهانی از نابرابری و بی عدالتی است… 🍃🌸🍃🌺

  • حمید هیراد آب وحارو کرده ام این خانه را....‌ 🍃🌸🍃🌺

  • جانااا ! بامنی و در من ... و چرا مى گردم در پى ات اين در و آن در....؟؟🤍 #معین🎙

  • без подписи

  • آلبر کامو یه جمله‌ای داره که میگه : «من از آدم‌هایی که همیشه مطمئنن حق با خودشونه، متنفرم.» باید بگم، آدمی که حتی یک درصد احتمال اشتباه بودن به خودش نمیده، عملاً دیگه دنبال فهمیدن نیست؛ بلکه فقط دنبال سجده بر جهل خودش است...! ‌

  • 🔴 پدرها بی صدا پیر می‌شوند وقتی وارد آشپزخانه خانه پدرم شدم، او را دیدم؛ مردی هشتاد و هفت ساله با دست‌هایی لرزان که قوطی کنسرو را در دست گرفته بود و همان‌طور سرد و بدون گرم کردن، آرام‌آرام از داخل آن غذا می‌خورد. بعدها فهمیدم از یک چیز بیشتر از هر چیزی می‌ترسیده؛ اینکه اگر از من کمک بخواهد، او را به خانه سالمندان بفرستم. بی‌اختیار قوطی فلزی سرد را از دستش گرفتم و گفتم: بابا، چرا حداقل داخل قابلمه گرمش نکردی..؟ لحنم تندتر از چیزی بود که قصدش را داشتم. خسته بودم اما او حتی سرش را بالا نیاورد. بعد از چند لحظه، خیلی آرام گفت: دیگر کار با دکمه‌ها گاز را بلد نیستم، گیج می‌شوم. همان یک جمله کافی بود تا چیزی در دلم فرو بریزد. ماه‌ها بود که به بهانه مشغله کاری، گرفتاری زندگی و هزار دلیل دیگر، دیدنش را عقب می‌انداختم. اما حقیقت چیز دیگری بود. دیدن مردی که همیشه تکیه‌گاهم بود و حالا آرام‌آرام توانش را از دست می‌داد، برایم دردناک‌تر از آن بود که بتوانم با آن روبه‌رو شوم. تماس‌های تلفنی کوتاه ما در حد سلام و علیک و توصیه های پزشکی و سلامتی اش است با خودم فکر می‌کردم که به فکرش هستم، اما حالا می‌فهمیدم بیشتر از او، داشتم خودم را از احساس گناه نجات می‌دادم. صندلی را جلو کشیدم و روبه‌رویش نشستم. خانه سرد بود. بخاری روی کمترین درجه تنظیم شده بود تا قبض گاز کمتر شود. او هم انگار از آخرین باری که دیده بودمش کوچک‌تر شده بود. بعد با صدایی لرزان گفت: ببخش پسرم… نخواستم مزاحم زندگیت بشوم. می‌دانم گرفتار هستی. بعد دستش را روی میز گذاشت و آهسته ادامه داد: فقط نمی‌خواهم از خانه‌ام بروم. نگاهش به سمت پذیرایی رفت. تمام دنیایش ،خاطراتش همین منزل بود. چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: اگر بگویم به کمک احتیاج دارم، حتماً مرا از این خانه می‌بری. و اگر از اینجا بروم… دیگر هیچ چیز برایم باقی نمی‌ماند. همین‌جا فقط منتظر مانده‌ام. حرفش مثل پتکی بر سرم فرود آمد. ناگهان فهمیدم مدتی طولانی او را نه به چشم پدر، بلکه مثل یک مشکل نگاه کرده بودم؛ مشکلی که باید هرچه زودتر برایش راه‌حلی پیدا می‌کردم. فراموش کرده بودم همین مرد سال‌های جوانی‌اش را با سخت‌ترین کارها گذرانده تا من آینده بهتری داشته باشم. تمام غرورش حالا در همین استقلال کوچک باقی مانده بود. هیچ بحثی نکردم. فقط بلند شدم، سوپ را داخل قابلمه ریختم و روی شعله گذاشتم. و با هم غذا خوردیم بعد از مدتی طولانی، به پنجره بخارگرفته خیره شد و جمله‌ای گفت که هنوز هم در ذهنم زنده است. هرچه آدم پیرتر می‌شود، خواسته‌هایش کمتر می‌شود. دیگر دنبال چیزهای بزرگ نیست. فقط می‌خواهد احساس کند هنوز برای کسی مهم است. فقط دلش آدم‌های خودش را می‌خواهد. آن لحظه تازه فهمیدم چقدر اشتباه کرده بودم. او با من مخالفت نمی‌کرد. داشت به آخرین تکه‌های زندگی‌اش چنگ می‌زد. بیش از هر چیز به پسرش احتیاج داشت. کسی که بی‌سروصدا نامه‌ها و قبض‌هایش را مرتب کند. کنارش بنشیند. چای بخورد. حرف بزند. و نگذارد سکوت خانه، بوی تنهایی بگیرد. وقتی جوان هستیم، فکر می‌کنیم عشق یعنی حل کردن همه مشکلات. اما وقتی پدر و مادرمان پیر می‌شوند، می‌فهمیم عشق یعنی کنارشان بودن. حتی وقتی هیچ کاری از دستمان برنمی‌آید. همان روز، تمام فکرهای فرستادنش به خانه سالمندان را کنار گذاشتم. از آن زمان، هر جمعه به دیدنش می‌روم. بی‌هیچ بهانه‌ای. گاهی خرید خانه را انجام می‌دهم. گاهی نوه‌هایش را همراه خودم می‌برم تا با سر و صدا و خنده، سکوت خانه را بشکنند. اما بیشتر وقت‌ها فقط کنار هم روی همان مبل‌های قدیمی می‌نشینیم، از خاطرات قدیم می‌گوید، از سختی‌هایی که هیچ‌وقت به زبان نیاورده بود و از آرزوهایی که همه را خرج آینده من کرده بود. آن وقت است که بیشتر از همیشه می‌فهمم پدرها چقدر بی‌صدا پیر می‌شوند. خوب می‌دانم روزی خواهد رسید که آن صندلی برای همیشه خالی بماند. و آن روز، هیچ خانه بزرگ‌تر، هیچ حساب بانکی پرتر و هیچ موفقیت شغلی، حتی یک ساعت از دست‌رفته کنار پدری را که همه زندگی‌اش را برای من گذاشت، به من برنخواهد گرداند. اگر پدر و مادرتان هنوز در کنارتان هستند، آن‌ها را به چشم یک مسئولیت یا باری بر دوش خود نبینید. بیشتر از پول، نصیحت یا راه‌حل، به حضور شما احتیاج دارند. گاهی تنها چیزی که دل یک پدر یا مادر سالخورده را آرام می‌کند، این است که فرزندش در را باز کند، وارد خانه شود و بگوید: سلام بابا… سلام مامان… امروز فقط دلم خواست چند ساعتی کنارتان باشم. 👈  قدر این لحظه‌ها را تا هستند، بدانید..

  • نثار مولا امیرالمومنین صلوات

  • نثار مولا امیرالمومنین صلوات