درنگ
Статистикаشعر و درباره ی شعر . ارتباط با ادمین و ارسال اثر👇 https://t.me/derangadbi
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 9
- Всего постов
- 74
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 48
- 1/48двое суток
- 55
- 1/72трое суток
- 59
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
زهرا حیدری به کودکان جنگ از خواب میپری و هیچ نمیدانی رأی رفیع جنگ چه بوده است و مرگ - عَزاسمه - که خواب عمیقی است، در گوش تو به زمزمه خواهد گفت: وقتی که عیش آنی آتش فرو نشست وقتی ستون دود پراکند و باد، ترکیبی از خاکستر اشیا و آدم را بر شهرها پاشید، من داستانت را، کوتاه کوتاه، بر سنگ صافی نقش خواهم زد. باور کن او را، راست میگوید. #زهرا_حیدری https://t.me/derangeadabi
سهراب مهدی پور عمران ✍ محمودهای زمانه ی ما چند جمله در باره ی محمود دولت آبادی و نقدی که بر آن در کانال تلگرامیِ درنگ منتشر شد. ۱- دولت آبادی، راوی تاریخ اجتماعی و زندگی روستایی در دوران ارباب- رعیتی ست. او نه در کلیدر، که در آوسنه ی باباسبحان، در جای خالی سلوچ، در سلوک، در آن مادیان سرخ یال و در دیگر داستان هایش نخواسته از روستا و شیوه تولید کشاورزی و دامداری دل بکَنَد. ۲- با اینکه از دوران جوانی - حتا نوجوانی- از روستا دل کنده و در شهر زندگی کرده و پیشه های شهری را دیده، شهر به مثابه ظرف زندگی متمدن و امروزی در داستان هایش نمودی ندارد. ۳- نثر داستانی اش نیز نثر روزگار سپری شده ای ست که امروز کمتر کاربرد دارد. دولت آبادی حتا در داستان های کوتاهِ سپسین اش نیز نثرِ فارسی روزگار خود و ما را به کار نگرفته است. چنانکه شاملو نیز در شعر، زبانی وزین از سبک خراسانی( نو خراسانی) را برگزیده که برساخته است. دولت آبادی در فارسی نویسی، وامدار بیهقی و سبک خراسانی ست. این البته خرده ای نیست، امّا چنین به نظر می رسد که این نثر، پیوندِ زبانی او را با خوانندگان جوان و جوانتر میبُرَد. هرچه پیشتر می رویم این بیم بیشتر میشود، چرا که کودکان امروز که جوانان چهل سال آینده اند، چه بسا که زبان دولت آبادی را کمتر دریابند. کاش چنین مباد! ۴- حکم نباید و نمی توان داد، امّا آرزو می توان کرد و پیشنهاد میتوان داد؛ کاش محمود دولت آبادی بعد از کلیدر و جای خالی سلوچ دیگر نمی نوشت. یعنی همان ها بس اش بود که نویسنده ای بنام باشد. در مقدمه ی یکی از کتاب های کم برگ و بعدی اش نوشته بود که این داستان را گویا سی چهل سال پیش در دفترچه ای نوشته بوده و گم کرده و بعدها( یعنی سی چهل سال بعد) در جریان جا به جایی خانه و اثاث کشی آن را پیدا کرده و به دست چاپ سپرده است! و بگونه ای خواسته به روز نشدن نثر و داستانش را پوزش بخواهد! داستان های سپسین اش آن قد و قامت و وزنِ درخورِ شاهکار نویسی مانند او را دیگر ندارند. ۵- محمود دولت آبادی، استاد روایت است. روایت به معنی نقل.از این نظر باید او را از آخرین راویانِ نقّال دانست. در زمینه ی نقل شاید در دَمِ دستی ترین مثال بتوان پائولوکوئیلو را در سطحی دیگر نام بُرد. این جایگاه محمود دولت آبادی را در مقایسه با آن محمود دیگر می گویم؛ محمودِ همسایه ها، محمودِ مدار صفر درجه و محمودِ درختِ انجیر معابد. ۶- از همه این حرف ها که بگذریم، محمود دولت آبادی، نویسنده ای نامدار و کم تکرار است و کلیدرش- به قولِ شاملو- رشک برانگیز. . . امروز، خود زنده و فردایی دیگر یادش زنده باد. . . #محمود_دولت_آبادی #مهدی_پور_عمران https://t.me/derangeadabi
مزدک پنجه ای در پاسخ به یادداشت بابک شاکر چرا نمیتوان از دولتآبادی عبور کرد؟ نقد نویسندهای در اندازه محمود دولتآبادی نهتنها حق هر منتقد، بلکه لازمه پویایی ادبیات است. اما میان «نقد» و «اعلام عبور» فاصلهای جدی وجود دارد. گاه این فاصله را نه متن، بلکه حقیقت نسبت ما با پیشینیان پر میکند. هارولد بلوم در نظریه «اضطراب تأثیر» میگوید نسلهای بعدی برای آنکه صدای مستقل خود را پیدا کنند، ناگزیرند با نویسندگان بزرگ پیش از خود کشتی بگیرند، گاهی حتی آنان را نادرست بخوانند، کوچک کنند یا از تخت پایین بکشند تا بتوانند برای خود جایی در تاریخ ادبیات باز کنند. از این منظر، مسئله اصلی یادداشت ایشان شاید خودِ دولتآبادی نباشد، بلکه سایهی سنگین دولتآبادی باشد. ایشان مینویسد زمان عبور از دولتآبادی فرا رسیده است. اما مگر میتوان از نویسندهای عبور کرد که هنوز متن او خوانده میشود، دربارهاش گفتوگو میشود؟ باورم این است نه از دولتآبادی بلکه از هیچ نویسندهی معاصر یا کلاسیکی نمیتوان عبور کرد،فقط میتوان آنان را دوباره خواند و نقد کرد. یاد جملهی هوشنگ ابتهاج افتادم که گفته بود ادعای عبور از نیما خندهدار است! آقای شاکر دوست روزنامهنگار و انسان مطلعی است بنابراین پیشنهاد میکنم پیش از صدور چنین حکم کلی، کتاب «در پس آینه»؛ گفتوگوی لیلی گلستان با محمود دولتآبادی را اگر نخوانده بخواند. در آن گفتوگو، با نویسندهای روبهروییم که نه اسطورهای دستنیافتنی است و نه مدعی حقیقت مطلق است بلکه نویسندهای است که از تردیدها، شکستها، شیوه نوشتن و نسبت خود با زبان و جهان سخن میگوید. شاید آنگاه بخشی از داوریهای امروز، صورت دیگری پیدا کند. نه تنها دولتآبادی که شاملو و بسیاری دیگر را باید نقد کرد، اما نقد، زمانی اعتبار پیدا میکند که از دل خواندن دقیق آثار بیرون آمده باشد، نه از شتاب مناسبتها! هرروزنویسی و مناسبتنویسی، اگر فرصت تأمل را از متن بگیرد، بیش از آنکه به دیدهشدن کمک کند، به کمتر خواندهشدن میانجامد. دولتآبادی نه پایان رمان فارسی است و نه مانع آن. همانگونه که هدایت، گلشیری یا دیگر بزرگان مانع نسلهای بعدی نشدند، اگر نظریه مخالفخوانی و اضطراب تاثیر بلوم و البته کتاب وهم و واقعیت کریستوفر کادول را بخوانیم متوجه میشویم که ادبیات با حذف اسطورهها پیش نمیرود و هر چه ما خلق میکنیم تماما تابعی از همان گذشته است. اگر کسی میخواهد از سایه دولتآبادی بیرون بیاید، بهترین راه نوشتن رمانی است که خواننده، خود آن را برتر بداند نه آنکه ابتدا نویسنده پیشین را از جایگاهش پایین بکشد. به یاد داشته باشیم که تاریخ ادبیات، بیش از آنکه با اعلام عبور نوشته شود، با خلق اثر تازه نوشته میشود. با احترام! #مزدک_پنجه_ای https://t.me/derangeadabi
محمود دولتآبادی؛راوی جهانی که دیگر وجود ندارد. چرا زمان عبور از محمود دولتآبادی فرا رسیده است؟ بابکشاکر هر نسل ادبی، بتهای خود را میسازد؛ اما ادبیات زمانی زنده میماند که جرئت شکستن همان بتها را نیز داشته باشد. محمود دولتآبادی یکی از همین بتهای ادبیات معاصر ایران است؛ نویسندهای که دههها در مقام «صدای مردم» و «راوی فرودستان» معرفی شده، اما با نگاهی سختگیرانه، شاید بیش از آنکه صدای فرودستان باشد، راوی نوستالژی روشنفکران درباره آنان است. او جهان روستا را میشناسد، اما آن را منجمد میکند؛ انسان فرودست را توصیف میکند، اما او را به سوژهای تاریخی و انقلابی بدل نمیسازد. آنچه در آثار او جریان دارد، نه سیاست رهایی، بلکه زیباییشناسی رنج است. رنج در آثارش پایان ندارد، زیرا قرار نیست پایان داشته باشد؛ قرار است شکوه پیدا کند. «کلیدر» را سالها طولانیترین رمان فارسی خواندهاند؛ اما آیا واقعاً چنین است؟ اگر حجم را کنار بگذاریم، چه چیزی باقی میماند؟ ده جلد روایت که در آن زبان، بارها جای اندیشه را میگیرد و توصیف، جای تحلیل را. گلمحمد، به جای آنکه محصول تضادهای اقتصادی و اجتماعی باشد، به قهرمانی اسطورهای بدل میشود؛ مردی که بیشتر به شاهنامه تعلق دارد تا به تاریخ معاصر. دولتآبادی در بزنگاه تحلیل مناسبات قدرت، به حماسه عقبنشینی میکند. این عقبنشینی، شکست رمان است؛ زیرا رمان مدرن قرار نیست اسطوره تولید کند، بلکه باید اسطوره را ویران کند. در «جای خالی سلوچ» نیز همین منطق ادامه مییابد. غیبت سلوچ، به جای آنکه نتیجه مناسبات استثمار، مهاجرت، فروپاشی اقتصاد روستایی یا بحران مالکیت باشد، به غیبتی هستیشناسانه تبدیل میشود؛ گویی فقر از آسمان نازل شده است. این همان نقطهای است که ادبیات دولتآبادی از نقد اجتماعی فاصله میگیرد و به نوعی تقدیرگرایی ادبی میرسد. شخصیتهای او کمتر تاریخ را تغییر میدهند؛ بیشتر زیر بار تاریخ خرد میشوند. این ادبیات، فرودست را به سوژه مقاومت تبدیل نمیکند؛ او را به موضوع همدردی بدل میکند. زبان، مهمترین سرمایه دولتآبادی و در عین حال بزرگترین محدودیت اوست. سالها گفتهاند او زبان مردم را وارد ادبیات کرد؛ اما واقعیت شاید برعکس باشد: او زبان مردم را از آنِ خود کرد. زبان روستایی در آثارش آنقدر پالایش، آرایش و سنگین میشود که دیگر صدای واقعی مردم نیست، بلکه صدای نویسندهای است که از فراز متن، برای شخصیتهایش سخن میگوید. این زبان، بیش از آنکه دموکراتیک باشد، اقتدارگراست؛ راوی همیشه از شخصیتها آگاهتر است و اجازه نمیدهد جهان از زاویه نگاه آنان فروبپاشد. نتیجه، ادبیاتی است که تکصدایی است، حتی وقتی وانمود میکند چندصدایی است. دولتآبادی همواره نویسنده «زمین» بوده است؛ اما همین زمین، زندان تخیل او نیز هست. شهر در آثارش هرگز به مسئلهای پیچیده تبدیل نمیشود، سرمایهداری متأخر حضوری جدی ندارد، رسانه، مصرف، فناوری و سوژه مدرن تقریباً غایباند. او نویسنده پایان جهان دهقانی است، نه نویسنده آغاز جهان جدید. از این منظر، آثارش هرچه بیشتر خوانده میشوند، بیشتر به اسناد تاریخی شباهت پیدا میکنند تا ادبیاتی که هنوز بتواند افقهای تازه بگشاید. در «روزگار سپریشده مردم سالخورده»، روایت چنان در خود میپیچد که گویی نویسنده اسیر شیفتگی به صدای خویش شده است. در «نون نوشتن»، این خودآگاهی به اوج میرسد؛ دیگر جهان داستان اهمیت نخست را ندارد، بلکه «محمود دولتآبادی» به مهمترین شخصیت متن تبدیل میشود. این همان لحظهای است که نویسنده، آرامآرام جای ادبیات را اشغال میکند. خودِ نام، از خودِ متن بزرگتر میشود؛ و این آغاز افول هر نویسندهای است. بزرگترین مسئله دولتآبادی اما نه سبک، نه فرم و نه حتی جهانبینی اوست؛ بلکه جایگاهی است که نقد ادبی ایران برایش ساخته است. طی چند دهه، او کمتر خوانده شده و بیشتر ستایش شده است. پیرامونش نوعی تقدس شکل گرفته که هر نقدی را بیاحترامی تلقی میکند. این تقدس، نه فقط به دولتآبادی، بلکه به ادبیات ایران آسیب زده است؛ زیرا تا وقتی یک نویسنده «غیرقابل نقد» باشد، ادبیات نیز از حرکت بازمیایستد. شاید امروز، در زادروز محمود دولتآبادی، بهترین احترام به او نه تکرار کلیشه «بزرگترین رماننویس زنده ایران» باشد، بلکه کنار گذاشتن این عنوان باشد. او نویسندهای مهم است، اما نه معیار نهایی رمان فارسی. اگر ادبیات ایران بخواهد از قرن بیستم عبور کند، ناگزیر باید از سایه دولتآبادی نیز عبور کند؛ زیرا گاهی بزرگترین مانع برای تولد یک ادبیات تازه، نه نویسندگان ضعیف، بلکه اسطورههایی هستند که دیگر کسی جرئت نقدشان را ندارد. https://t.me/derangeadabi
جوابی که فلج فلج آن را خزیدهام شعر پس از طی خارزار سوالی که هویت آن نامعلوم است، همچنان بر سرگردانی خود و و حال زار سایرین در برخورد با آن تاکید میکند، اما طنین صدایی (سوالی لنگ) که پیشتر در بیرون از شعر شنیده میشد، اکنون با پاهای بزرگ و لنگ خود به درون شعر آمده، گویی که هرگز بیرون از آن نبوده است. سوالی وحشتزده که از هویت خود میگریزد تا در جوابی پناه و هویت یابد که دسترنجِ درماندگی در مسیر کشف و شناخت سوال است. #نسترن_خُسور https://t.me/derangeadabi
تحلیل و بررسی شعری از شیوا ارسطویی نسترن خُسور صدایی که آمد پایی داشت بزرگ شعر از صدایی میگوید که پای بزرگی داشت، پاهای بزرگِ صدا، سرنخ و رد آن را از دل قرون و اعصار بیرون میکشد، استفاده از این آشناییزدایی مخاطب را از همان ابتدا درباره حجم و عظمت صدا با سوال و حیرت مواجه میسازد، صدا یک صدای طبیعی نیست که نیاز به گوش شنوایی برای شنیده شدن داشته باشد، شاید این صدای ناخودآگاه بشریست که همواره در بطن هستی آدمی طنینانداز میشود. اندازه کفشهایی که گم کردهام گامی داشت دور دور شدن منبع و سرچشمه صدا از مخاطب آن نشان میدهد که مخاطب (شعر) با این صدا، زمانی آشنا و به منبع آن نزدیک بوده است و اکنون این صدا از او دور شده است؛ این دور شدن به احساس حسرت و انتظار مخاطبِ صدا (شعر) دامن میزند. همچنین شعر از اندازه و مقدار این دور شدن میگوید: اندازه کفشهایی که گم کردهام هم از تعلق خاطرش به صدا حکایت میکند و هم از بعید بودن و شک و تردید در دسترسی دوباره به آن. تا پشت پردههایی که پروانه از من پنهان کردهاند این مانع در دسترسی به صدا توسط پردههایی که همچون پیلههایی، نشانهها و امکان پرواز و پروانگی را از شعر دریغ کردهاند، تقویت و تشدید شده است. کسی که نمیداند انگار خود من هم نمیدانم صدایی که آمد سوالی بود لنگ روی خارزار که فلجفلج آن را خزیدهام تکرار مرتب و پیوسته واژه صدا در تمام شعر و ضرباهنگ ناشی از آن، به شنیده شدن صدایی در تمام طول شعر به گوش خواننده کمک میکند، اما در این قسمت از شعر، با چرخشی از سمت صدایی ناشناخته به سوی سوالی لنگ روانه میشویم. نگاه شعر روی خودِ سوال متمرکز میشود. آنچه که لنگ میماند خود سوال است، نه جواب. شعر نه تنها با سوالی مبهم و گنگ روبهرو میشود، بلکه نقصِ ذاتی سوال، وضعیت وجودی او را نیز تحت تاثیر قرار داده و دچار اشکال کرده است. دیدم درخت درخت نیست تیغِ پشتِ ماهیِ پختهایست که دندان بر آن نبردهام تبعات وحشتزای این سوال تا حوزه رمز و راز آفرینش و علت وجودی شعر نفوذ کرده است. آیا حضور این سوال ناقص در تن شعر، قدرت این را دارد که نظم منطقی روایتهای اسطورهای آفرینش انسان و جهان هستی را بر هم زند؟ در اساطیر ایرانی آمده است که در دریای فراخکرت نوعی موجودی اساطیری (کَرَماهی) از گئوکرنه که از آن به درخت هوم سپید یاد میشود، محافظت میکند. گویی تمام اساطیر مقابل این سوال موهوم، ماهیت و کارکرد سابق خود را از دست دادهاند و دچار تحول و دگرگونی شدهاند. صدا که آمد دیدم تا بهار هزار زمستان دیگر هست و هفتسین را ورنچیدهام کسی که نمیداند انگار خود من هم نمیدانم پیش از صدا عقربههای زمین را جفت با جفتی شدم که روز را برایم بریده است تکانههای این سوال او و دیگران را در ورطه ندانستن، درمانده و سردرگم ساخته است. عمق این درماندگی تا حدی است که حتی نمیدانند که این ندانستن به چه چیزی تعلق دارد تا به دنبال جوابی برای آن باشند. شعر مدتها در یک انتظار طولانی مسخ شده است، گذاشتن هفتسینی به حال خود با عِلم به اینکه هرگز بهاری فرا نمیرسد، نه نافرجامی سعی و تلاش بلکه دستوپا زدنی نافرجام که تنها دلیل آن پذیرش درماندگی است. عقربههای زمین را جفت با جفتی شدم که روز را برایم بریده است هنجارگریزیهای معنایی و ایجاد چالش برای مخاطب از طریق به تاخیر انداختن معنا و به تبع آن کسب لذت، زمینه را برای تاویل بخشهایی از شعر به ویژه این بخش فراهم کرده است. آیا سرنوشت شعر با سرنوشت زمین_ مادر همسو شده و گره خورده است؟ آیا در انتهای گردش ساعتوار زمین_ مادر، عقربهها با توقف روی زمانِ روز، موجب زایش شعر شدهاند؟ جفت نوزاد تازه متولدشده شعر، به بند نافی (روزی) متصل بود که اکنون بریده شده و همراه جفتش به بیرون از زمان پرتاپ شده است؟ آیا سرنوشت برای نوزاد بیجفت، از نصیب و سهم زمان، تنها روز را بدون حضور جفتش (شب) در نظر گرفته است؟ در انتهای شعر حضور مستقیم و بیپرده صدا (سوال لنگ) را میبینیم، سوالی لنگ که با سوالِ لنگ دیگری میخواهد حضور خود را نشان دهد. خانهات را تکاندهای؟ سوالی کنایهوار که هر جوابی را در خود محکوم به ویرانی میکند. خانهای که پیشتر با آمدن سوالی با پاهای بزرگ تکانده و ویران شده، خانه چشمهایی که آویزان سیلاب گریههای شبانه شده است. چشمهایی که از شدت گریه، همچون شیشههای شکستهای فقط قادر به ارائه تصویری ناقص از یک مرد (جفت) برای شعر هستند که میتواند به همان برش ناقص از زمان و سرنوشت (روز) نیز اشاره کند. کسی نمیداند انگار خود من هم نمیدانم صدایی که آمد گفت «من میدانم»
شیوا ارسطویی صدایی که آمد پایی داشت بزرگ اندازهی کفشهایی که گم کردهام گامی داشت دور تا پشت پردههایی که پروانه از من پنهان کردهاند کسی که نمیداند انگار خود من هم نمیدانم صدایی که آمد سؤالی بود لَنگ روی خارزاری که فلج فلج آن را خزیدهام صدا که آمد دیدم درخت درخت نیست تیغِ پشتِ ماهیِ پختهایست که دندان بر آن نبردهام صدا که آمد دیدم تا بهار هزار زمستان دیگر هست و هفتسین را ورنچیدهام کسی که نمیداند انگار خود من هم نمیدانم پیش از صدا عقربههای زمین را جفت با جفتی شدم که روز را برایم بریده است صدا که آمد پرسید خانهات را تکاندهای؟ دیدم خانه آویزانِ بارانیست که شبانه آن را باریدهام تند تا شکستن شیشهای که از پشت آن فقط یک مرد را دیدهام کسی که نمیداند انگار خود من هم نمیدانم صدایی که آمد گفت «من میدانم» جوابی که فلج فلج آن را خزیدهام. #شیوا_ارسطویی https://t.me/derangeadabi
محسن میرکلایی یادداشت بابک شاکر درباره علی باباچاهی در هفتهنامه «بوشهر امروز»، بیش از آنکه نقد شعر باشد، صدور یک حکم کلی درباره شاعری است که بیش از شش دهه در شعر، نقد و پژوهش ادبی حضور داشته است. شاکر در این یادداشت، باباچاهی را «شاعر شکستخورده» مینامد؛ اما بر اساس کدام شعر، کدام کتاب، کدام دوره از کارنامه و با اتکا به کدام معیار نقد ادبی؟ به چنین نتیجهای رسیده است؟! در یادداشت او نه تحلیلی از یک شعر میبینیم، نه مقایسهای میان دورههای مختلف کارنامه باباچاهی و نه حتی استدلالی که بتوان بر مبنای آن به چنین حکم سنگینی رسید. یک منتقد میتواند با شعر باباچاهی مخالف باشد، میتواند بسیاری از تجربههای زبانی او را نپسندد و حتی معتقد باشد بخشی از این تجربهها به نتیجه هنری مطلوب نرسیدهاند؛ اما مخالفت با یک شاعر، جایگزین نقد او نمیشود. باباچاهی را میتوان دوست نداشت؛ اما نمیتوان تاریخ چند دهه شعر معاصر را نادیده گرفت و بعد با چند جمله، پرونده شاعری را که از دهه ۱۳۴۰ تا سالهای پایانی عمرش پیوسته نوشته، منتشر کرده، نظریهپردازی کرده و درباره شعر معاصر اندیشیده است، بست. باباچاهی از معدود شاعرانی است که فقط شعر ننوشته، بلکه درباره شعر نیز اندیشیده است. مفهوم «شعر در وضعیت دیگر» و بحثهای او درباره شعر پسانیمایی، به یکی از موضوعات جدی گفتوگو و نقد شعر معاصر تبدیل شد. حتی پژوهشهای دانشگاهی نیز او را از چهرههای شاخص شعر پسانیمایی و پستمدرن فارسی دانستهاند. برای کارنامه شعری او نیز کتابهای مستقلی منتشر شده که در آنها مجموعههای متعددش بهصورت جزبهجز بررسی و تحلیل شدهاند. بنابراین اگر کسی میخواهد باباچاهی را «شکستخورده» بنامد، نخست باید مفهوم شکست در شعر را تعریف کند. شکست در مقایسه با چه کسی؟ بر اساس کدام معیار زیباییشناختی؟ در کدام دوره؟ شکست زبانی؟ شکست فرمی؟ شکست در ارتباط با مخاطب؟ یا شکست در تحقق یک نظریه شعری؟ نقد ادبی جای صدور حکمهای کلی نیست. منتقد باید دلیل بیاورد، شاهد بیاورد، شعر را بخواند، ساختار و زبان آن را تحلیل کند و سپس به نتیجه برسد. نمیتوان نخست حکم «شکست» را صادر کرد و بعد برای آن دنبال دلیل گشت. نکته عجیبتر این است که شاکر در یادداشت خود از باباچاهی انتظار دارد پس از هفت دهه تجربه، به «شکست» محکوم شود؛ گویی طولانی بودن مسیر یک شاعر، خود دلیلی برای شکست اوست. حال آنکه در ادبیات، تداوم چند دههای یک شاعر، اگر با تجربهورزی، تغییر زبان و بازاندیشی همراه باشد، خود موضوعی برای مطالعه است، نه دلیلی برای صدور حکم. البته باباچاهی مصون از نقد نیست؛ اتفاقا شاعری با چنین کارنامهای بیش از هر شاعر دیگری میتواند و باید نقد شود؛ اما نقد باباچاهی باید از شعر باباچاهی آغاز شود، نه از پیشداوری درباره او. و سرانجام یک نکته دیگر که اگر قرار باشد ارزشگذاری ادبی را با تعداد کتابها و کارنامه شخصی نویسنده بسنجیم، این شیوه همان خطایی است که منتقد را از نقد متن دور میکند. کارنامه ادبی بابک شاکر نیز تا آنجا که در دسترس و شناختهشده است، نمیتواند بهتنهایی معیار سنجش صلاحیت او برای نقد باباچاهی باشد؛ همانطور که کارنامه باباچاهی نیز نباید مانع نقد آثارش شود. اثر باید در برابر نقد قرار گیرد، نه شناسنامه و شهرت صاحب اثر. اما مسئله اینجاست که در یادداشت بابک شاکر، حتی همین حداقل نقد متن نیز دیده نمیشود. اگر قرار است باباچاهی «شاعر شکستخورده» باشد، شعرش را به میز محاکمه بیاورید، نه خود شاعر را. وگرنه آنچه نوشته شده، بیش از آنکه نقد علی باباچاهی باشد، یک حکم شخصی درباره علی باباچاهی است. #محسن_میرکلایی https://t.me/derangeadabi
زبانِ بیزمین؛ نقدی بر بنبست شعری علی باباچاهی بابک شاکر علی باباچاهی را نمیتوان تنها با واژهی «شاعر» توضیح داد؛ او پدیدهایست در میانهی فروپاشی معنا و انکار جهان. شعرش، از همان آغاز که سودای رهایی از وزن و فرم داشت، به دام بازی زبانی افتاد و بهجای آنکه جهان را بخواند، خود را بازتاب داد. این شعر، بهظاهر علیه نظم سخن میگوید اما در عمل، هیچ نظمی را برنمیافکند. باباچاهی میخواست از ساحت شعار فاصله بگیرد، اما آنقدر در انکار جهان افراط کرد که شعرش تهی از انسان شد. او بهجای رهایی زبان، آن را از ریشهی تاریخی و اجتماعیاش جدا کرد؛ شعری ساخت که بیزمین است، بیدرخت، بیهوای زیستن. زبان در شعر باباچاهی دیگر ابزار شناخت نیست، بلکه نوعی اغتشاش ارادی است؛ حرکتی که خود را بهجای اندیشه مینشاند. او از معنا فرار میکند تا نو بماند، بیآنکه بپرسد نو برای چه؟ آنچه باقی میماند، واژههاییاند که در خلأ معلقاند، نه از زندگی میآیند و نه به زندگی بازمیگردند. شعر او، بهجای نقد جهان، تبدیل میشود به تمرین بیپایان خودارجاعی؛ جهان واژهها بهجای جهان انسانها. اینجاست که شعرش، بهجای گشودن افق تازه، به مرگِ اندیشیدن بدل میشود. در جهانی که معنا در آن از روابط انسانی میجوشد، باباچاهی زبان را در خود حبس میکند و از آن، نوعی اسارت زیباشناختی میسازد. در نظریهپردازی هم، همین بحران را تئوریزه میکند. از «شعر دیگر» گفت تا «شعر پستمدرن ایرانی»، اما در هیچیک ردی از تحلیل ریشهایِ شرایط تاریخی یا فرهنگی شعر دیده نمیشود. «دیگری» در نگاه او، بیشتر ژستی است تا امکان واقعیِ دگرگونی. او بهجای نقد ساختار، فرم را جایگزین محتوا کرد و با شکستن قاعدهها، خیال کرد که از قید قدرت گریخته است. اما قدرت در شعر او بازتولید شد، چون زبانِ بیریشه، خود به ابزار سلطه بدل میشود؛ سلطهی بیمعنایی بر اندیشه. هر جا که معنا حذف شود، آنچه میماند نه آزادی، که خلأ است. باباچاهی این خلأ را زیبا کرد، اما هرچه زیباترش کرد، تهیتر شد. شعر باباچاهی سند شکست شاعری است که میخواست از جهان بگریزد تا آن را نجات دهد. در شعر او نه عصیان حقیقی هست، نه همدلی، نه واقعیتی که بتوان به آن تکیه کرد. آنچه میماند، صدای شاعری است که از بلندای ذهن خود به جهان نگاه میکند و تنها پژواک واژههای خودش را میشنود. این شعر، نه نجات زبان که مرثیهی آن است؛ مرثیهی زبانی که از انسان جدا شد و در خلأ معنا پژمرد. باباچاهی بهجای آنکه به شعر جهت دهد، شعر را به سرگردانی سپرد؛ و این، نه آزادی زبان، بلکه شکست آن است. #بابک_شاکر https://t.me/derangeadabi
شیوا ارسطویی نورها را با پردهها پاک میکنم تا برهنه بیندیشم به زمین که گاهوارهی عشق را چنگ زد در لالایی غزل به لباسم که گسترد روی شعرهای ناتمام زمین دیگر برهنه میاندیشم به درختِ کهنهی بیسیب و ریشهها که مکیدند شیرِ دخترهای بیازل را زیرِ زمین باید برهنه بیندیشم به ماه که با کلاف سفیدش کفن بافت برای زمین برهنه که میاندیشم میلرزم با زمین برای زمین. #شیوا_ارسطویی https://t.me/derangeadabi
👆👆 ادامه ی چرا در ایران جوایز جدی ادبی شکل نگرفت؟ لازم است از تلاش های برگزار کنندگان این جوایز تقدیر به عمل آید چراکه ؛جایزهی جدی یکشبه ساخته نمیشود. همانگونه که گنکور، بوکر، پولیتزر یا کافکا در طول زمان اعتبار یافتهاند، هر جایزهی معتبری نیازمند استمرار، خطا، اصلاح، نقدپذیری و انباشت اعتماد است. اما آغاز این مسیر تنها زمانی ممکن است که بپذیریم مسئلهی اصلی ما کمبود نام جایزه نیست؛ کمبود نهاد معتبر است.در ایران جوایز زیادی داریم، اما هنوز کمتر جایزهای توانسته است از سطح رخداد سالانه عبور کند و به مرجع ادبی تبدیل شود. مرجعیت، با پوستر و مراسم و بیانیه ساخته نمیشود؛ با داوری دقیق، استقلال واقعی، پشتوانهی مالی، شفافیت و احترام به همهی صداهای جدی ادبی ساخته میشود.ادبیات ایران، با تمام تکثر و تواناییاش، شایستهی جایزههایی است که نه فقط برنده معرفی کنند، بلکه به خواندن جدی، نقد جدی و نوشتن جدی کمک کنند. جایزهای که بتواند نویسنده را نه درون یک حلقه، بلکه در برابر تاریخ ادبیات قرار دهد؛ و این، چیزی فراتر از تقدیر است: نوعی مسئولیت فرهنگی است. #فرزاد_میراحمدی #جوایز_ادبی #جوایز_شعر https://t.me/derangeadabi
فرزاد میراحمدی چرا در ایران جوایز جدی ادبی شکل نگرفت؟ ... در جهان ادبیات، جایزهی ادبی صرفن یک لوح تقدیر، یک مراسم سالانه یا اعلام چند نام نیست. جایزه، اگر به معنای دقیق کلمه جدی باشد، نوعی نهاد فرهنگی است؛ نهادی که میتواند مسیر خواندن، نوشتن، نقد، نشر و حتی تاریخ ادبیات را تا حدی دگرگون کند. جوایزی چون گنکور در فرانسه، بوکر در جهان انگلیسیزبان، پولیتزر در آمریکا، فرانتس کافکا در اروپای مرکزی و بسیاری دیگر، تنها به این دلیل معتبر نشدهاند که نامی بزرگ بر خود دارند؛ اعتبار آنها حاصل ترکیبی از چند عامل است: استمرار، استقلال نسبی، داوری حرفهای، پشتوانهی مالی، شفافیت، اعتماد عمومی و اثرگذاری واقعی بر سرنوشت نویسنده و کتاب. در چنین جوایزی، نویسنده یا شاعر احساس میکند اثرش نه توسط یک جمع دوستانه، نه بر اساس روابط محفلی، نه بر پایهی تعارفات رایج، بلکه توسط افرادی خوانده میشود که "صلاحیت خواندن"دارند یعنی یا منتقدند، یا پژوهشگر، یا نویسنده و شاعر تثبیتشده، یا چهرههایی که در طول سالها با کارنامهی روشن خود نشان دادهاند ادبیات را میشناسند. همین مسئله است که جایزه را از یک اتفاق تبلیغاتی جدا میکند و به آن منزلت نهادی میدهد. در ایران نیز طی دهههای اخیر جوایز متعددی پدید آمدهاند؛ از جوایز شناختهشدهتری از جایزه شعر شاملو ، گلشیری ، نیما مهرگان ادب ،گرفته تا جوایزی چون الوند، فراسپید و دهها جایزهی دیگر در حوزهی شعر، داستان، نقد، رمان، ادبیات مستقل، ادبیات جوان و گونههای مختلف نوشتار. نفس شکلگیری این جوایز را نباید نادیده گرفت. هر تلاشی برای خواندن، دیدهشدن و معرفی اثر ادبی در شرایط دشوار نشر و محدودیت مخاطب، قابل توجه است. اما پرسش اصلی اینجاست: چرا با وجود این همه جایزه، کمتر جایزهای توانسته است به یک "نهاد جدی ملی، فراگیر و مورد اعتماد طیفهای مختلف ادبی "تبدیل شود؟ اول اینکه، کسانی که سالهاست مینویسند، منتشر میکنند، شکست خوردهاند، تجربه اندوختهاند، با نقد مواجه شدهاند و در میدان واقعی ادبیات زیستهاند، طبیعی است که بخواهند اثرشان مورد قضاوت قرار گیرد؛ اما نه هر قضاوتی. آنان انتظار دارند کارشان توسط نخبگان ادبی، منتقدان جدی، دانشگاهیان آشنا با ادبیات معاصر، شاعران و نویسندگان صاحبکارنامه و کسانی خوانده شود که شناخت تجربی و نظری دارند. مقصود از حرفهایبودن در اینجا نه آن معنای بازاری و مصطلح، بلکه نوعی صلاحیت تاریخی، ادبی و انتقادی است؛ یعنی کسی که بداند با چه متنی مواجه است، سنت آن را بشناسد، نوآوری آن را تشخیص دهد، ضعف آن را توضیح دهد و بتواند داوریاش را مستند کند. این بیاعتمادی، جایزه را فرسوده میکند. حتی اگر در دورهای انتخاب درستی صورت گرفته باشد، نبود شفافیت و فقدان اعتبار نهادی باعث میشود نتیجه نیز با تردید دریافت شود. پنجمین مورد موضوع تازهکاران و کارکرد تشویقی جوایز است. جوایز ادبی برای نویسندگان جوان و تازهکار میتوانند مفید باشند. آنها انگیزه میسازند، نامی را مطرح میکنند، به نویسندهی جوان اعتمادبهنفس میدهند و گاهی موجب دیدهشدن یک صدا میشوند. اما جایزهای که صرفن در سطح تشویق تازهکاران باقی بماند، هیچگاه در قوارهی یک نهاد جدی ادبی قرار نمیگیرد. ادبیات فقط میدان کشف استعداد نیست؛ میدان سنجش تداوم، عمق، تحول، خطرپذیری و کارنامه نیز هست.کسانی که سالها نوشتهاند، آزمون دادهاند و هنوز در حال تجربهاند، نیازمند داوریهایی در سطح کار خود هستند. اگر جایزه نتواند میان استعداد اولیه و کارنامهی جدی تفاوت بگذارد، اگر نتواند وزن تاریخی آثار را بسنجد، اگر نتواند اثر برجسته را از اثر صرفن قابل قبول جدا کند، در نهایت به مراسمی تشویقی فروکاسته میشود. از سوی دیگر، جوایز ضعیف حتی ممکن است به کیفیت آثار آسیب بزنند. وقتی سازوکار داوری جدی نباشد، نویسنده به جای حرکت به سمت ضرورت درونی اثر، به سمت سلیقهی داوران، پسند محفل، زبان مد روز یا فرمهای جایزهپسند حرکت میکند. اینجاست که جایزه بهجای ارتقای ادبیات، به تولید میانمایگی مشروعیت میدهد. "من خود نیز، بهعنوان کسی که در چنین فضاهایی حضور داشته یا به آنها دل بستهام، از مرتکبان چنین اشتباهی بودهام؛ اشتباهی که بارها تکرار شده است: گمان کردهایم نفس برگزاری جایزه، به معنای جدیت ادبی است، حال آنکه جایزه بدون سازوکار معتبر، تنها شکل ظاهری نهاد را دارد نه حقیقت آن را.بنابراین اگر قرار است در ایران جایزهای جدی شکل بگیرد، نیازمند سازوکاری تازه است:جایزهای با توان مالی بالا، هیئت داوران مستقل و متکثر، معیارهای اعلامشده و قابل بحث، فرآیند شفاف خوانش و انتخاب، گزارش انتقادی از آثار برگزیده، پرهیز از روابط محفلی، حضور طیفهای گوناگون ادبی و مهمتر از همه، اعتمادسازی بلندمدت.
پرویز اسلام پور از پر خفاش که حلقه ای برگیری اینجا نشستهتر از سایه ای از آنچه زاویهی خاک را از فضا میکاهد و تازهتر که بگویم استخوان یک کولی کودکانه در قبری بلرزد از حس یک زاویه تنگ تر و آنجا جسد لخت میشود و از لبخند جدا میافتد از صدایی که در دل میبندد تا پاسخی دیگر دوبارهاش به خنده بیاندازد گویی این دایره هر چند که گرداگرد است جهان نیست او که بلند می گوید سایه از من دورتر میافتد سایه از او دورتر میافتد و زیر خاک حس استخوان صدا میکند گوشت بیقواره تصویر ندارد مثل خونخوار در آینه حس ِ پوست خشکیدهست اینجا جسد که در خانهها پنهان میشود ظرف را بر میدارد صدایی نازک کشیده میشود و انگشت جسد می شکند تا اشاره ای معنایی را در برگیرد معنیِ اسکلت ِ این کوژ را که از خاک بر می خیزد و در آینه میایستد انگشت را به خود که بگیرد اشاره تنها بر خود جایز میکند و این نهایت تواضع اوست و آنجا بخار از شیرهای وحشتزده بر میخیزد تور که میافتد ماده ای به خود میپیچد و خود را در چنگا ل های خود میبیند این جا دو گویی هموارهست اینجا که شیرهای و حشت زده بر جسدهای آب نشستهاند مخرو طهی بی هستهی رو شن از کجا این همه بی خبر میچرخد این همه میچرخد تا در یک جرعه بترکد آن گاه که مینگرد و تنها خود را مییابد پس می ماند و دورتر که میشود معنایی دقیق مییابد آنگاه در خود میایستد و ایمان می آرد #پرویز_اسلام_پور https://t.me/derangeadabi
روز خبرنگار؛ تبریک ندارد مزدک پنجهای داشتن دو نشریه الکترونیکی، سالها انتشار هفتهنامه «دوات» و همکاری با روزنامهها و مجلات فرهنگی و ادبی باعث نشده است که روزنامهنگاری را فقط از بیرون تماشا کنم. سالهای زیادی خودم را بخشی از این خانواده میدانستم. هنوز هم برای بسیاری از روزنامهنگاران احترام فراوان قائلم؛ آدمهایی حرفهای، شریف، بااستعداد و عاشق کلمه. با این همه، هر بار که پای معیشت به میان میآید، بیاختیار به حرف پدرم فکر میکنم. سال آخر دبیرستان بود و باید رشته دانشگاهیام را انتخاب میکردم. به پدر گفتم دوست دارم معلم ادبیات شوم یا ارتباطات بخوانم. او فقط یک جمله گفت؛ «غم نان را هم ببین.» آن روز شاید حرفش را چندان جدی نگرفتم. چند سال بعد، از هفتهنامه «پگاه» به روزنامه «گیلان امروز» رفتم. برای نخستین بار یادداشتم در ویژهنامه روزنامه «شرق» به سردبیری احمد غلامی منتشر شد. سال ۱۳۸۴ با چند یادداشت منتشرشده در «شرق» موفق شدم جایزه جشنواره مطبوعات ایران را در بخش نقد ادبی به دست آورم و بعدها نیز همکاری حرفهای با نشریات مختلف را ادامه دادم. حتی وقتی کتابهای پژوهشی و تألیفیام منتشر شد، باز هم به همان جمله پدر رسیدم؛ اینکه مسیر ادبیات الزاماً از دانشگاه نمیگذرد. مگر شاملو، فروغ، نصرت رحمانی و بسیاری دیگر، اعتبار ادبی خود را از دانشگاه گرفته بودند؟ در تمام این سالها، آرامآرام شاهد کوچک شدن تحریریهها بودم. نشریات کاغذی یکی پس از دیگری از نفس افتادند و مخاطب هر روز از روزنامه فاصله بیشتری گرفت. دکههایی که روزگاری بوی کاغذ تازه میدادند، امروز بیشتر محل فروش تنقلات، سیگار، چای و قهوهاند. اگر نشریهای هم در آنها دیده شود، اغلب مجلههای جدول است؛ شاید مناسب روزگاری که آنقدر حادثه و خبر از سر میگذرانیم که حافظه جمعی هم فرصتی برای ثبت و نگهداری آنها پیدا نمیکند. واقعیت این است که اقتصاد ایران هیچگاه فرصت شکلگیری یک روزنامهنگاری مستقل و برخوردار از امنیت معیشتی را فراهم نکرده است. بسیاری از روزنامهنگاران، با همه عشقشان به این حرفه، ناچار بودهاند میان آرمان و معاش تعادلی دشوار برقرار کنند؛ تعادلی که همیشه هم ممکن نبوده است. به همین دلیل، هر سال که روز خبرنگار از راه میرسد، از خودم میپرسم آیا این روز واقعاً روز تبریک است؟ گاهی احساس میکنم روز خبرنگار، روز تبریک ندارد؛ روزی است برای اندیشیدن به سرنوشت حرفهای که حافظه جامعه را میسازد اما خودش بیش از همه در معرض فراموشی قرار گرفته است. سالها پیش، همراه جمعی از خبرنگاران و روزنامهنگاران مستقل، تصمیم گرفتیم در رشت انجمنی صنفی راهاندازی کنیم. گذشته از دشواریهای اداری، هرچه جلوتر رفتیم بیشتر فهمیدیم فعالیت رسانهای در ایران همواره با شرایطی روبهروست که مدام تغییر میکند و امکان برنامهریزی بلندمدت را از میان میبرد. روزنامهنگاری بیش از آنکه شبیه یک جاده هموار باشد، راه رفتن بر پلی است که هر لحظه ممکن است بخشی از آن جابهجا شود. دیروز از اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی پیامکی دریافت کردم؛ دعوت به صرف صبحانه به مناسبت روز خبرنگار. دعوتی محترمانه بود و حتماً از سر قدردانی، اما در ذهنم این پرسش شکل گرفت که آیا بزرگترین نیاز روزنامهنگار، حضور در یک مراسم نمادین است یا امنیت حرفهای، استقلال، امکان نقد و آسودگی خاطر از آینده؟ این روزها بسیاری از ادارهها و سازمانها پیام تبریک منتشر میکنند و از اهمیت رسانه میگویند. کاش در کنار این تبریکها، سهم بیشتری هم برای شنیدن نقدها وجود داشت. رسانه اگر فقط صدای تأیید باشد، دیگر رسالت اصلی خود را از دست میدهد. گاهی به گذشته نگاه میکنم و با خودم میگویم شاید خوششانس بودم که نه معلم ادبیات شدم و نه روزنامهنگاری را شغل اصلی خود انتخاب کردم، هرچند هنوز هر دو را از شریفترین حرفههای دنیا میدانم اما وقتی دوستی را میبینم که هم ادبیات را در دانشگاه خواند و سالها خبرنگار هم بود و امروز برای تأمین معاش ناچار است در فلان اداره کار خدماتی کند یا دوست معلمی که عصرها شغل دومی دارد تا هزینههای زندگی را تأمین کند، میفهمم مسئله فقط عشق به حرفه نیست. شاید روزی برسد که روز خبرنگار واقعاً روز تبریک باشد؛ روزی که خبرنگار، نگران معاش نباشد، استقلالش هزینه نداشته باشد و قلمش تنها در برابر حقیقت احساس مسئولیت کند، نه در برابر دغدغههای هر روزه زندگی. @mazdakpanjehee
پگاه احمدی لابد نشسته است اجزای لالِ مرا بتراشد تهران پُر از تراشهی چوب است و من دريا را خراش میدهم و میروم دلم برای چوبی که نفس کشيد شکافت دلم برای تراشيدنِ جهان تنگ است لابد نشسته است اجزای لالِ مرا بتراشد... دوباره «گاوخونیِ» تلخی شدم که گريه کرد و فرورفت دوباره قايقها عکسم را بردهاند «نمکآبرود» لابد نشسته است اجزای لالِ مرا بتراشد اما از آن رگم به جهان راه نيست، دريغا از آن رگم به جهان راه نيست برای جان دادن بايد رها شده باشم برای مردن بايد تنها سفر کنم تهران پُر از تراشهی چوب است و ما که مثلِ درخت پيچيديم بايد مثلِ درخت جايی هم رها شده باشيم اما تهران پُر از تراشهی چوب است، حيف تهران پُر از تراشهی چوب است لابد نشسته است اجزای لالِ مرا بتراشد لابد نشستهام در گره تلخِ چوب و «لام» آخر را وقتی که گِرد به ته میرسد تماشا میکنم دلم برای چوبی که نفس کشيد شکافت دلم چهقدر برای تو تنگ است #پگاه_احمدی https://t.me/derangeadabi
یادی از پرویز شاپور پرویز شاپور به دو چیز معروف است: نوشتههای کوتاه و تک خطی و همسر سابق فروغ فرخزاد بودن. به گزارش ایسنا، پرویز شاپور به خاطر نگارش نوشتههای کوتاه و تکخطی که دیدی شاعرانه و طنزآمیز داشت ، معروف است و به همین دلیل مورد توجه شاملو قرار میگیرد و سال ۱۳۴۶ در نشریه «خوشه» مشغول به کار میشود. او متولد ۱۳۰۲ در قم بود و تحصیلاتش در رشته اقتصاد بود و برای همین هم مدتی به استخدام وزارت دارایی درآمد. مادر پرویز شاپور و مادر فروغ فرخزاد، دخترخاله بودند و پرویز که بعضی وقتها همراه مادرش به خانه فروغ میرفتند، در نهایت سال ۱۳۲۹ با فروغ ازدواج کرد. فروغ و پرویز که بهخاطر افزایش حقوق و دریافت تسهیلات بدی آب و هوا به اهواز کوچ میکنند. ۲۹خرداد ۱۳۳۱ کامیار متولد میشود؛ فروغ، چندین بار در اشعارش از او یاد و شاپور پدر هم از «کامی» به عنوان اسم مستعار برای فرزندش استفاده میکند. اما رابطه این دو سال ۱۳۳۴به جدایی ختم میشود. شاپور پس از جدایی از فروغ، دیگر ازدواج نکرد و تا آخر عمر همراه با کامیار و خسرو برادرش، در یک خانه قدیمی زندگی کردند. گفته می شود پرویز شاپور نگذاشت فروغ بعد از جدایی، کامیار را ببیند. شاپور فعالیت روزنامهنگاریاش را در روزنامههای محلی خوزستان آغاز میکند. او از سال ۱۳۳۷ به بعد در مجله توفیق با اسمهای مستعار «کامی» و «کامیار» و «مهدخت» مطلب مینوشت و پس از آن در نشریه خوشه به سردبیری احمد شاملو که در دهه۴۰ چاپ میشد، مشغول به کار شد. او درباره این دوره از زندگی خود در مصاحبهای گفته بود: «من چهار سال اهواز بودم. سال ۳۰ رفتم و سال ۳۴ خودم را به تهران منتقل کردم. من با اسم مستعار برای آنها می نوشتم. بعد به تهران منتقل شدم و برای روزنامه توفیق با پست، مطلب فرستادم. یک دفعه پسرخاله ام آمد و گفت که شما را دعوت کردند تا با شما صحبت کنند. البته من هم با اسم مستعار «کامیار و مهدخت» مطالبم را می فرستادم. آنها در روزنامه که دعوت کردند نوشته بودند، خانم مهدخت یا آقای کامیار بیایند. من رفتم به روزنامه توفیق و در آنجا شروع به فعالیت و نوشتن کردم. به طور کلی نوشتن مطالب یا داستان کوتاه برای من مساوی با جان کندن است، ولی سوژه زیاد دارم. این است که من فقط در کار کلمات رفتم و هرچه هم به من گفتند و خواستند من را از راهم منحرف کنند، من گوش نکردم که آقا داستان بنویس و فلان کن و ...؛ من فقط کار خودم را پیگیری کردم. البته در روزنامه توفیق مطالب من تحت عنوان برخورد عقاید و آراء چاپ میشد، یا یک ستون هم بود [به اسم] دارالمجانین یا ستون دیگر، در این سه ستون مطالب من چاپ میشد. من برای مجله خوشه مطلب نوشتم. سردبیر آن آقای شاملو (شاعر نامدار معاصر) بودند. ایشان نوشتههای مرا تحت عنوان کاریکلماتور چاپ کردند که بعد این اسم دیگر روی آن ماند.» عمران صلاحی درباره کاریکلماتور شاپور گفته بود: «دنیایی که «شاپور» آفریده بسیار زیبا و شگفتانگیز است. وقتی آدم به دنیای شاپور پامیگذارد مثل بچهای است که وارد یک گاردن پارتی عجیب شده مثل بچهای که باحیرت به یک منظره آتشبازی مینگرد… شاپور کوتاهترین خط را برای طرح و کوتاهترین کلمه را برای طنز به کار میگیرد و میگوید: «چرا بیخود ولخرجی کنم و یک خط اضافی در طرحم مصرف کنم، این خط را نگه میدارم و با آن طرح دیگری میسازم!» «کاریکلماتور» خون تازهای است در رگهای طنز ایران، شاپور تمام حرفهایی را هم که در صحبت روزمرة خود میزند کاریکلماتور است. وقتی وارد مجلسی میشود خداحافظی میکند و هنگامی که مجلس را ترک میکند سلام میدهد! 👈از ایسنا
حسن سهولی آتشی شاعری بدویتگرا ... آتشی شاعر پارامترهای ذهنی است، نه عینی، تو برای ساختن میاندیشد تا در دنیای ذهنی خود، واقعیتهای خارجی را بسازد؛ شاید این گونه کارهای او متاثر دامنهی واقعیتهایی است که با آن روبهروست. او در مدت زیستن خود در جنوب کمتر دیده و همین اندک دیدهها را بیشتر اندیشیده؛ در بیشتر کارهایش این گسترهاندیشی با حماسه همراه است و اصولا کارهای حماسی ذاتا ذهنیاند و اگر عینی هم باشند درصد کمی از آن پندارها عینی و بقیه با سازکارهای حماسی در هنگام پرداختن ذهنی میشوند. به همین دلیل کارهای آتشی تازیانههای ذهنی میخورند و مدام از اسطورها پر و خالی میشوند. آتشی هر چه از سالهای آغازین خود دور میشود، بیشتر به ذهن پناه میبرد و بنیاد مفاهیم خود را بر همان گستره بنا مینهد؛ به همین دلیل کمتر میتوان به دنیای ذهن او راه یافت؛ او در این راه و از همین منظر به نوعی پختگی و سختگی در شعر دست پیدا میکند. آتشی دنیای نیمهکارهی عینی را -که خودش میگفت کم دامنه و فقیر است.- با تصویرهای ذهنی میسازد و تکمیل میکند و در نتیجه شعر خود را با آمیختگی این دو فضا میپروراند که در سایه-روشن آن تصویر واحدی از عشق، امید توأم با حماسه و چنانچه درخور حماسه است با چاشنی ملایمی از خشونت همراه میکند، که خیلی از منتقدین شعر او را «بدویتگرا» مینامند ولی او با این نوعاندیشی، فضایی متفاوت به شعرش میدهد و میتوان گفت شعرهای این آخرین شاگرد نیما به همین دلیل مایههای شعر نیمایی را بیش از دیگر شاعران در خود دارد و به دلیل همین ویژگی با فکر مردم رشد میکند و در دیدار در فلق عجولانهتر و در سالهای بعدتر که میرسد به وصف گل سوری، گندم ... و گیلاس، زیباترین شکل قدیم جهان، چه تلخ است این سیب و حادثه در بامداد متفاوتتر و دیگرگونهتر!! #حسن_سهولی https://t.me/derangeadabi
بیژن الهی خوارزم کجاست؟ یافتنی؟ آری و نه در نقشهی دیار. اما حقیقتِ خواستهها نگاه میدارد برابر چشمانداز؛ و چشم هرگاه که میپوشی، آسان هرگاه که میگیری، سخت میگیرد حقیقتِ نایافتهها؛ و سرآخر، نَفَسی که روی میگردانی خُنَکا گونه را کبود میکند. خوارزم کجاست؟ (اینک اینجا، آنک آنجا) آنجا که باد میوزد... #بیژن_الهی https://t.me/derangeadabi
https://online.fliphtml5.com/qmuk/Porsesh2/
احسام سلطانی میراث ناتمام مشروطه مشروطه پیش روی ماست، آیندهی ماست و آنچه مشروطه را به امری پویا و همچنان زنده و معاصر بدل میکند، هیچ نیست جز پرسشها و مسائلی که پدید آورده است. بسیاری از مسائل ما همچنان همان مسائلاند، مسائلی که هنوز پاسخ خود را دریافت نکردهاند و در میان ما میمانند تا پاسخ خود را دریافت کنند. به گمان من، مشروطه دو مسئلهی بنیادی را به مسئلهی جامعهی ایران بدل کرد و از آن پس، سخن از هر مسئلهی دیگر، سخنی دربارهی یکی از این دو است: یک مسئله مربوط به جا و جایگاه است، جا و جایگاه خود در جامعه، و دیگری حقِ داشتن حق (تعبیری از آرنت). مشروطه نگاه ما به خود، حاکم، جامعه و جهان را دگرگون کرد. دستکم میتوان گفت رفتهرفته بسیاری از مردم را نسبت به آن شکلها و فرمهای پیشین زندگی اجتماعی دچار تردید کرد و امکانهای تازهای برای شکل دادن به خود و زندگی خود پیش روی ما گذاشت. مسئلهی مشروطه صرفاً مسئلهای متعلق به گذشته نیست. تا زمانی که جایگاه انسان در جامعه محل مناقشه باشد و حق او به رسمیت شناخته نشود، مسئلهی مشروطه نیز همچنان مسئلهی ما خواهد بود. از این منظر، میتوان گفت آن دو پرسش همچنان در میان ما ماندهاند و بسیاری از مسائل امروز ما چیزی جز صورتهای تازهی همان پرسشها نیستند. به هر ترتیب، تمام حرف همچنان همین است: جا و جایگاه آدمی در جامعه و حقِ داشتن حق. حال که آدمی بیش از پیش به موجودی مازاد بدل شده و جایگاه انسانی خود را از دست میدهد و حقِ برخورداری از یک زندگی انسانی از او دریغ میشود، این دو مسئله بیش از هر زمان دیگری اهمیت دارند. #احسام_سلطانی نقل از صفحه ی نویسنده👇 @takhayol_mokalamei https://t.me/derangeadabi