درنگگاه
Статистика«درنگگاه»، مجالیست کوتاه برای نگریستن به غوغای درون... اولِ خط: https://t.me/deranggah/173 مسیر دریافتِ پیشنهادات و نظراتِ شما (پیامناشناس): https://t.me/Harfmanrobot?start=484063298
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 7
- Всего постов
- 96
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 16
- 1/48двое суток
- 18
- 1/72трое суток
- 19
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🔝 پیشنهاد مشاهده کردن و اندیشیدن انحرافهای دیروز و امروز مهدویت ابلیسهای دیروز و امروز دریافتِ سره از ناسره بهواسطه آگاهیِ عمیق و بصیرت #اندیشه @deranggah
🔘 ممکن است کسی در بلاد کفر سکونت داشته باشد، ولی ایمان و اعتقادش بر خلاف حکومتهای بیدین، و یا بیعقل، و یا بیدین و بیعقل باشد و با این حال منتظر فرج باشد؛ ولی اگر کسی بخواهد عبادت کند و به خدا ایمان داشته باشد، یا ایمانش محفوظ بماند، و این امر متوقف بر نقل مکان و نقل سکنی از آن بلاد به بلاد اهل ایمان باشد و منتقل شدن از آنجا برای او ممکن باشد، باید برای حفظ دین و ایمان خود و اهلبیت خود به بلاد اهل ایمان مهاجرت کند، وگرنه به خود و اهل خود ظلم نموده و مقصر خواهد بود! ◇◇◇◇◇ ⭕️ اینهمه ودایع، کتب، مخازن علم، روایات و ادعیه در اختیار ما گذاشتهاند، بهگونهای که اگر کسی بخواهد امامی را حاضر بیابد و یا صدایش را از نوار گوش دهد، و یا در خدمتشان باشد تا مطالب آنها را استماع کند _نه اینکه خود در محضر آنها صحبت کند_ بهتر از اینها پیدا نمیکند. همهچیز در دسترس ماست، ولی حالمان مانند حال کسانی است که هیچ ندارند؛ نه به قرآن قائلند، نه به عترت، و نه روایات آنها را قبول دارند! اگر ائمه اطهار (ع) حاضر بودند، باز باید به همین روایاتشان عمل کنیم. لابد عذرمان این است که در صورت حضور آنها هم مجبور نبودیم از آنها پیروی کنیم و به حرفهایشان گوش کنیم؛ چنانکه در طول تاریخ امتحان دادهایم که در زمان حضورشان قدردان آنها نبودهایم! #خوانشکتاب #حضرتحجت (مجموعه بیانات آیتاللّٰه بهجت پیرامون حضرت ولیعصر عجلاللهتعالیفرجهالشریف) 🕊️ گلستان اول: راه وصال - ۸۳ @deranggah
🕊 در خلوت بخوانید این قطعهها به دنبال یکدیگر ترمینال مشهد که پیاده شدم دیدم تقریباً هیچی پول ندارم، آفوک...! ما بمیها به دست خیلی خالی، به جیب خیلی خالی میگوییم «آفوک». آفوک یک گیاه است که برگ پهنی دارد و مثل کف دست خالی برق میزند و همین استعاره…
همین الان توی مشهدم. ظهر حرم بودهام و بعد از زیارتی مفصل تصمیم گرفتم بیایم این روایت را تمام کنم؛ وسط چهلودوسالگی؛ و به خود امام رضا قسم از هفدهسالگی تا چهلودوسالگی شاید در مجموع ده بار هم مهمان جیب خودم به مشهد نیامدهام. امام رضا کارش را کرد. امام رضا شرمندهام کرد. تازه هر وقت میآیم آقا یک چیزی هم پر شالم میگذارد. کبابی هوشنگ توی طرح توسعه حرم خراب شد. از هوشنگ و بچههای آن کبابی که پناه من بود خبری ندارم. آن کبابی الان جزئی از حرم است. من در واقع توی یک تکه از بالقوگی حرم کار میکردم. دانشگاه علوم رضوی هم قبول نشدم ولی سالهاست بیچاره مهربانیهایش هستم. من هنوز هم بعد اینهمه سال شرمنده آن تندحرفزدنم هستم. هنوز اینقدری خجالتزدهام که «مترادفه متواتره متواصله» زیارتش را پسوپیش میگویم. هنوز بوی کباب هر جای جهان بخزد زیر پره بینیام پرت میشوم توی کبابی هوشنگ و دلم برای بوی ریحانهای آنجا تنگ میشود. روح عینالله شاد! احتمالاً روح هوشنگ هم شاد! من هنوز آفوکم؛ دست خالی و تهی و پوک، تو سلطانی و مقتدر، از تو به ما پیشپیش رسیده است و میرسد، تو دستم را سالهاست گرفتهای، شکمم را پر کردهای، لباس و کفش و شالگردن که هیچ، نخودولوبیای توی کابینت خانهام را هم از شما دارم، مهربانی کار شماست دور عبای نسکافهایتان بگردم! چهلودو سالش رفته، از این به بعدش هم یک منتی بگذارید همینجوری دستتان پشت زین دوچرخهام باشد، دستتان باشد و پدرانه بگذارید من فکر کنم خودم دارم طیطریق میکنم، خودم دارم رکاب میزنم، خودم دارم تلاش میکنم، من به داشتن شما خیلی دلخوشم، دلخوشی من را هزاربرابر کنید! چند سالی است حرمتان که میآیم دیگر دنیایی چیزی نمیخواهم، خودتان را میخواهم، من دلم سالها پر مستأجر بوده، آمدهاند کلی هم خرابکاری کردهاند رفتهاند، بیایید بنشینید اجارهبها هم لبخندتان باشد! من روی گردهام بخورد «دلش خانه امامرضاست» برایم بس است. تمام. التماس دعا. #بهگزینکتاب #قرارباخورشید ▪️︎قرار با خورشید؛ این حکایت: حامد عسکری @deranggah
من در شیشهای را باز کردم و خزیدم توی خنکای کبابی؛ بوی دنبه بود و ریحان؛ عکس تختی بود و مولا با شیری درشت و سرخ پیش پایش زانو زده و آن تابلو معروف خوشنویسی که «بزرگترین گناه نومیدی است، بزرگترین تفریح کار است» و آن عکس سوپر معروف عاقبت نقدفروشی و عاقبت نسیهفروشی. داخل شدم. صدایم را محکم کردم و مطمئن. بعد رفتم و محکم گفتم: «سلام، اون کاغذ رو بکنید، من اومدم کار کنم!» مرد خپلی که پشت دخل بود گفت: «خب پسرجان علیکسلام، مُگُم شما چی کارا بلدی؟ رستوران کار کردی؟» گفتم: «توی آشپزخونه کار کردم!» مدرسهمان را گفتم، کنار عینالله منظورم بود. «هم بلدم کباب سیخ کنم، هم ریحون پاک کنم، نظافت و ظرفشستن و اینها هم هرچی باشه انجام میدم!» گفت: «همهکاره و هیچکاره!» گفتم: «نه، هر کدومش رو شما بگید انجام میدم، به پولش نیاز دارم!» گفت: «معتادی؟» گفتم: «نه!» گفت: «فرار کردی؟» گفتم: «آدم فرار کنه که مشهد نمیره!» گفت: «پس کجا میره؟» گفتم: «نمیدونم!» بعد با شاگردهایش به من خندیدند. گفت: «چی پس؟» قصه را گفتم و نرم شد. بعد بخشهای مختلف رستوران را نشانم داد، توضیحاتی راجعبه فرق رستوران در مشهد با شهرهای دیگر داد و اینکه اینجا از همه فرهنگ و سرزمینی آدم میآید و حواسم باید باشد که از اینجا راضی خارج شوند و همینطور که از روی کِیف بادگلو میزنند پول بدهند. حقوق را روی یکچیزی که یادم نیست توافق کردیم. جای خواب هم داشت؛ دوش و پتوی تمیز هم. با سیمکشیدن سیخهای چرب و سوختهچسبیده کارم شروع شد. یک سطل گنده سیخهای پهن را برس سیمی باید میکشیدم. خودم را در پشت خط مقدم سپاه ایران میدیدم در ارتش داریوش که باید شمشیرهای همرزمانش را از خون و خاک پاک کند. اول برس سیمی میکشیدم روی چربیهای سمج و چسبیده، بعد با یک تکه گونی آردی و مایع ظرفشویی چربیشان را میرُفتم و میگذاشتم ور دست سیخزن که دوباره برود روی منقل. ریحان هم پاک میکردم، نان هم برش میزدم، پیاز هم چارقاچ میکردم. دوازده شب تا نُه صبح میتوانستیم بخوابیم. شبها یک توکپا میرفتم حرم ولی قهر بودم؛ از آن قهرهایی که مثلاً توی دلم میگفتم: «سلام به بعضیا، خداحافظ بعضیا، دلم برا بعضیا تنگ شده!» و برمیگشتم. اعتماد هوشنگخان را جلب کرده بودم. سیخها همیشه براق میشد. ریحانها اصلاً ساق نداشت و بشقابها برق میزد. امتحانی دوسه باری هم کباب سیخ زدم و خوشش آمد ولی کبابزنش از همه مسنتر بود و حرمت داشت. من و حجت و صابر و منوچهر و غفران آنجا کار میکردیم و هر سه وعده هم کباب میخوردیم. به هوشنگخان گفته بودم یک هفته و حالا ده روزی بود که ولم نمیکرد؛ هی میگفت: «امشب شب جمعهست سرم شلوغه!» بعد پیشنهاد افزایش حقوق داد. بعد گفت سه ماه تابستان را بمانم ولی من بهاندازه چند کیلو نبات و نخودچیکشمش و شکلات گورخریهای معروف مشهد پول نیاز داشتم و یک بلیت رفت و تقریباً طبق حساب خودم این پول جور شده بود. من کمکم باید دل میکندم از کبابی صداقت و مهیای رفتن میشدم. باید برمیگشتم. معمولاً دو هفته یک بار از کرمان که مدرسهام بود میرفتم بم و داشت به هفته دوم نزدیک میشد و این یعنی دلشورههای مادرم. آن روز صبح به آقاهوشنگ سفت گفتم میخواهم بروم و این یعنی اینکه پولم را باید مهیا کند. پدرانه گفت: «بلیتت رو مهمون من، زنگ میزنم بگیرن برات، بمون ظهر ناهار بخور بعد برو!» گفتم: «بو میگیرم!» گفت: «کی گفت کار کنی؟» بعد گفت: «برو پشت کوچه پیش داوود بگو از طرف منوچهری، موهات رو مرتب کنه، بیا برو بالا دوش بگیر، برو حرم، بعد بیا ناهارت رو بخور، سوغاتیات رو بخر، برو ترمینال!» همین هم شد ولی فقط حرمرفتنم را مینویسم. رفتم و گفتم: «ببخشید عصبانی بودم، ببخشید حرف مفت زدم، بهخدا آفوک بودم، یهچی گفتم به دل نگیریها!» و بوسیدم آن ضریح معطر را و زدم بیرون؛ از حرم، از شهر، از مشهد، از همه چی زدم بیرون، جز از خودش. ادامه دارد... #بهگزینکتاب #قرارباخورشید ▪️︎قرار با خورشید؛ جمعی از نویسندگان @deranggah
گفتم: «من کرایه تاحرمرفتن را هم ندارم!» گفت: «کی حرف پول زد یره؟ بشین سوار رو، شب رفت!» توی راه از بچههایش گفت و از نوههایش. بازنشسته شرکت دخانیات بود و حالا روی تاکسی پیکانش روزگار میگذراند. جلو حرم پیادهام کرد و آدرس دفتر را هم روی کاغذی نوشت و داد. آخرش هم گفت: «یک ماچ همو ضریح ره از طرف ما بکن مشه کرایهت!» رفتم حرم زیارت کردم. دلم گرفته، نه، شکسته بود؛ خیلی ناجور، خیلی عجیب. اولین بار و آخرین باری بود که از دست آقای امام رضا دلخور بودم. من کلی قبل از آمدنم برنامهریزی کرده بودم، کلی حرف زده بودم، کلی صحبت کرده بودم با امام و این طرز برخورد بود؟ هنوز شرمنده این رفتار احمقانهام در هفدهسالگیام هستم و هر بار میروم مشهد بابتش عذرخواهی میکنم. یادم نیست کجای زیارت و حرفزدنم بود با امام که گفتم: «دیگه پولی مشهد نمیآم، من اومده بودم شهرت درس بخونم، نذاشتی هیچی، پولم هم گم شد، من دیگه برا مشهدت پول خرج نمیکنم!» و این خیلی از بیخ قلبم بود. همان موقع هم تشری به خودم زدم که «چی میگی؟» ولی لاتی دندهعقب نداشت. از حرم زدم بیرون بروم پی دفتر و تهیه بلیت و برگشتن دو دست از پا درازتر که غرور یقهام کرد: «میخوای بری گردن کج کنی بگی تو رو خدا به من بلیت بدین؟ بری بگی عرضه ندارم چار قرون پول دربیارم؟ بری بگی من بیدستوپام؟ مزه کنه زیر زبونت چی؟ مزه پول مفت بشینه پای ریشه دندونت چی؟ تا قیامت میخوای گردن کج کنی معاش بگذرونی؟» آدرس را با یقینی بیابانی مچاله کردم و انداختم توی سطل زبالهای که فکر کنم زرد بود. سهچهار قدم از سطل دور نشده بودم که یک آچهار بدخط و بیریخت پشت شیشهای چرک و چرب دیدم که نوشته بود: «کارگر ساده نیاز است!» من ساده بودم؟ سادهبودن یعنی چی؟ یعنی بیدستوپا؟ یعنی عمله؟ یعنی بدون تخصص؟ کارگر چی؟ زندگی هم سادهات میکند هم کارگر. احتمالاً شما هم از این عبارات پشت شیشهها خیلی دیدهاید، ولی مخاطبش نبودهاید. حس غریبی میآید سراغت. وقتی دنبال کار باشی کارگربودنت را میپذیری، اما این سادهبودن است که برایش تعریفی پیدا نمیکنی. نمیدانی چقدر ساده باشی، چهجوری ساده باشی. نمیدانی تخصصت را پنهان کنی یا جارش بزنی. نمیدانی حد یقفی برای سادگیات پیدا کنی یا نه. ادامه دارد... #بهگزینکتاب #قرارباخورشید ▪️︎قرار با خورشید؛ جمعی از نویسندگان @deranggah
🕊 در خلوت بخوانید این قطعهها به دنبال یکدیگر ترمینال مشهد که پیاده شدم دیدم تقریباً هیچی پول ندارم، آفوک...! ما بمیها به دست خیلی خالی، به جیب خیلی خالی میگوییم «آفوک». آفوک یک گیاه است که برگ پهنی دارد و مثل کف دست خالی برق میزند و همین استعاره از دست خالی است؛ دست تهی که یک دانه ارزن هم کفش نیست. من آفوک بودم، نه از پولهایم خبری بود، نه از برگه ورود به جلسه آزمون. یک هزارتومنی که هیچ، یک سکه پنجتومنی زرد که آن موقعها میشد باهاش تلفن زد هم نداشتم. نشستم روی یک جدول گوشه ترمینال مسافربری مشهد. میخواستم خودم را پیدا کنم. میخواستم مختصات وجودی خودم را بیابم. بُهت آنقدری بود که دهان را کویر کند. ترس مثل یک قطره جوهر افتاده بود توی لیوان آب وجودم و داشت رفتهرفته سیاهم میکرد. مشهد برایم داشت کمکم ترسناک میشد. من رُم بودم؛ شهر بیدفاع در مقابل همه دیوهای ترسناک جهان. موتور پلیس دو-سه باری از جلوم رد شد و مثل بچهفراریهای شهرستانی نگاهم کرد. بدم میآمد از آن مخمصه، از آن ورطه کثافت. باید کاری میکردم ولی زانوهایم خشک شده بود، هم از مچالهخوابیدن شبانه در اتوبوس و هم از ترس و بیپناهی. رانندهتاکسی سپیدمویی که خدا احتمالاً باید لطف کند رحمتش کند، پریشانیام را دید و پیگیر ناخوشیام شد. شرح دادم و گفت: «بشین بریم!» گفتم: «کجا؟» گفت: «یره امتحان و دانشگاه که سرش گرده رات نمدن، حداقل یک زیارت برو خدمت آقاجان بعد یکجا نشونت مُدُم توی حرم برو بگو در راه ماندُم، پولُم ره بُردن، یک ناهارت مِدَن، بعدشم یک معرفینامه مِدَن مری شرکت تعاونی بلیت مِدَنت مِری شهرتان، بس و بارکالله، والسلام نامهتمام!» ادامه دارد... #بهگزینکتاب #قرارباخورشید ▪️︎قرار با خورشید؛ جمعی از نویسندگان @deranggah
اربعین، یک روز یا یک مناسبت نیست، بلکه یک رمز عبور است؛ رمز عبور از دره خوفناک غیبت بهسوی قله رفیعِ نصرت و اطاعت ولی الله. #بهگزینکتاب #واللهمتمنوره؛ کاوشی در ابعاد الهی، تمدنی و مهدوی حرکت عظیم اربعین حسینی @deranggah
انسان تا وقتی در بند زمان و مکان است، باید تمام دغدغهاش همین باشد که در زمان و مکانی درست به سر ببرد. کمتر کسی این دغدغه را دارد. زمان و مکان مثل خط صاف و مستقیم و یکدست نیستند، فرازونشیب دارند، پارههایی از آنها بهتر و شریفتر از پارههای دیگرند. کسی که بر زمان و مکان غلبه کند، در هر زمان و مکانی که باشد، آن وقت و آنجا را ارزشمند میکند. برتریِ هر مکان به صاحبِ آن مکان است و برتریِ هر زمان به صاحبِ آن زمان. #بهگزینکتاب #ابرشهر؛ محمد رودگر @deranggah
برای استماع دیگر اصوات نشان کنید: 🕊 اربعین ۱ 🕊 اربعین ۲ 🕊 اربعین ۳ 🕊 اربعین ۴ 🕊 اربعین ۵ (عربی-فارسی) #مناجات @deranggah
علامه هر شب جمعه سوار بر الاغش میشد و از حلّه به کربلا میرفت، در حرم امام حسین (ع) میماند و بعدازظهرِ روز جمعه به حلّه برمیگشت. یکی از این پنجشنبهها در میانهٔ راه با مردی همسفر شد. علّامه سوار بر الاغش، کمی از همراهانش جلو افتاده بود. جلوتر از خودش مردی پیاده بهسمت کربلا میرفت. برگشت بهسمت علّامه: «سَلَامٌ عَلَیْکُمْ.» سیّد بود و شال سبز به کمر داشت. علّامه به او رسید و سلام گفت و با هم گرمِ صحبت شدند. علّامه کمکم فهمید این مرد یک آدم عادی و عامی نیست. از هر چیزی که میپرسید، جواب میداد. در مسئلهای آن مرد ناشناس برخلاف فتوای علّامه فتوا داد. علّامه گفت: «این فتوای شما برخلاف اصل و قاعده است. دلیلی هم که این قاعده را از بین ببرد، نداریم.» مرد ناشناس گفت: «چرا، دلیل موثّقی داریم که شیخ طوسی در کتاب تهذیب نقل کرده.» - این حدیث را در تهذیب ندیدهام. - در نسخهٔ تهذیبی که پیش توست، در صفحهٔ بیستم، سطر دوازدهم، این حدیث آمده. علّامه مسائل و مشکلات علمیِ حلنشدهاش را یکییکی با آن مرد در میان گذاشت و آن مرد یکییکی جواب داد، با تسلّطی فوقبشری که دستوپای آدم را سست میکند. یکهو این سؤال در ذهن علّامه القا شد: «آیا در زمان غیبت کبری، امکان ملاقات با امام زمان (عج) وجود دارد؟» وقتی این را میپرسید، حس کرد این خودش نیست که میپرسد. تا این فکر از خاطرش گذشت، تازیانه از دستش رها شد. مرد ناشناس تازیانه را از روی زمین برداشت و به علّامه داد. دستش به دست علّامه رسید: «چرا که نه؟ همین حالا دست او در دست توست.» و دست علّامه را رها کرد. این جمله مثل برق بر علّامه نازل شد. بیاختیار خود را به زمین انداخت تا پای حضرت را ببوسد. همراهان علّامه که از پشتسر میآمدند، نه آن سوار را دیده بودند و نه صحبتهای آن دو با هم را شنیده بودند. فقط دیده بودند علّامه یکهو ایستاد، به زمین افتاد و بیهوش شد. غروب جمعه از کربلا به حلّه برگشتند. علّامه بهسمت کتابخانهاش دوید و کتاب تهذیب را پیدا کرد. دلیل شیخ طوسی را در نسخهٔ تهذیبی که در کتابخانه داشت، در صفحهٔ بیستم، سطر دوازدهم، پیدا کرد. حال غریبی به او دست داد. آنقدر گریه کرد که از هوش رفت. از آن سفر به بعد، هروقت دستهایش را به دعا بلند میکرد، دست او را در دست راستش حس میکرد. از آن سفر به بعد، همیشه پای پیاده به کربلا میرفت. میرفت و جلوتر از خودش پرهیبی از مردی غریب میدید که تا ابد با پای پیاده، تکوتنها بهسمت کربلا میرفت. #بهگزینکتاب #ابرشهر؛ محمد رودگر @deranggah
|السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ثارَ اللّٰهِ وَابْنَ ثارِهِ وَالْوِتْرَ الْمَوْتُورَ، أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلاةَ، وَآتَيْتَ الزَّكَاةَ، وَأَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ، وَأَطَعْتَ اللّٰهَ وَرَسُولَهُ حَتَّىٰ أَتَاكَ الْيَقِينُ، فَلَعَنَ اللّٰهُ أُمَّةً قَتَلَتْكَ، وَلَعَنَ اللّٰهُ أُمَّةً ظَلَمَتْكَ وَلَعَنَ اللّٰهُ أُمَّةً سَمِعَتْ بِذٰلِكَ فَرَضِيَتْ بِهِ سلام بر تو ای خون خدا و فرزند خون خدا و تنهای به خون آغشتهای که نتوانستی خونخواهی کنی، گواهی میدهم که تو نماز بپا داشتی و زکات پرداختی و امر به معروف و نهی از منکر کردی و خدا و رسولش را پیروی نمودی تا آنکه مرگ به سویت آمد، خدا لعنت کند ملتی را که تو را کشتند و لعنت کند مردمی را که به تو ستم روا داشتند و لعنت کند ملّتی را که این واقعه را شنیدند و به آن راضی شدند!| #مناجات @deranggah
#ArabicVocal #مناجات #نوا @deranggah
#اندیشه @deranggah
|مباش در پی مطلب، که مطلب دو جهان به دامنِ دلِ بیمدعا گذاشتهاند| ▪︎صائب تبریزی #شعرکهن @deranggah
|باید نوری باشد تا آن را بتوان دریافت. بی نور، ظلمت است. و در ظلمت هیچ نمیتوان دید!| #بهگزینکتاب #نالههایعشق؛ نصرالله قادری @deranggah
#بهگزینکتاب #شفاعت، ضابطه حرکت بر صراط مستقیم @deranggah
#بهگزینکتاب #درخیمهحسین، چگونه در خیمه اباعبدالله در کنار یارانش باشیم؟؛ علی صفاییحائری @deranggah
دستههای علمی اگر براساس هیجان و شور برپا شوند میتوانند در سرعت کوتاهی قدرت بسیاری را در بدست آوردن حقایق به دست آورند. دستهها میخواهند جمع را به ما یاد بدهند، با هم میخوانند، راه میروند، بر سینه میزنند شعار میدهند، همفکری و همراهی و همکلامی خود را آشکار میکنند و در معرض دید خود قرار میدهند. برایشان مهم است که این جمع به این نتیجه رسیده که چنین باشد و به نظر خودشان بهترین سرود و شعر و مضمون و حرکت را انتخاب کرده است. اینچنین است که هرچه هم که باشند زیبا هستند و بلافاصله بقیه را تحتتأثیر خود قرار میدهند. #بهگزینکتاب #آدابمهمانی ▪آداب مهمانی، دستنوشتههای پیادهروی اربعین ۱۳۹۷؛ احمدرضا اخوت @deranggah
این روزها مجموعه نمایشی تحت عنوان «رویای نیمهشب» از شبکه سه سیما در حال پخش است. نام آن برایم آشنا بود. با یک جستوجوی کوتاه متوجه شدم کتابی است به قلم مظفر سالاری که سالها پیش به نگارش درآمده است. گویا این نمایش هم اقتباسی آزاد از همان است. کتاب را مطالعه کردم. آنچه در آن قابلتحسین بود، بیان کرامات حضرت مهدی(عج) در قالب یک رمان است. اما نمیدانم چرا بازگوییِ این عنایات باید با خردهروایتهای عاشقانهای همراه شود که بهشدت کلیشهای و تکراریاند. البته این نظر شخصی بنده است. برای گروه نوجوان و جوان کتابهای دیگری نیز در این باب منتشر شدهاند که پیشنهاد میکنم مطالعه شوند: ◇ «و آنکه دیرتر آمد»، الهه بهشتی ◇ «سرود سرخ انار»، الهه بهشتی ◇ «فریادرس»، حسن محمودی #خوانشکتاب #اندیشه #آهنوشت @deranggah