- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 10
- Всего постов
- 47
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 24
- 1/48двое суток
- 27
- 1/72трое суток
- 29
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
از مدارا خستهام باید دری پیدا کنم... #حسین_دهلوی
دیده اش مست و رهش سو به نگارِ دگری... #حافظ
گفتمش روزی خیالش از دلم بیرون کنم دل بگفت او با من است من با خیالش میروم #راحم_تبریزی
ملامتگوی عاشق را چه گوید مردم دانا؟ که حال غرقه در دریا نداند خفته بر ساحل #سعدی
عاقل آن است که این موقع شب خوابیده من دیوانه که خوابم به خیالت طی شد #شهریار
ساکت شدم، نه اینکه نشان رضایت است گاهی سکوت، قطع امید از مخاطب است #جواد_کاشانی
با درد نبودنش که خو میکردم با دیده تر به جاده رو میکردم می آمد و خنجری به قلبم میزد میرفت و دوباره من رفو میکردم #نیما_یوشیج
قصهی روز و شبِ من سخنی مختصر است روز در خواب خیالاتم و شب بیدارم #مهدی_اخوان_ثالث
پای طلبم سست شد از سخت دویدن هر سو که شدم راه به سوی تو ندیدم #خاقانی
بیش از این کاش گرفتارِ غمت میبودم #هلالی_جغتایی
شبی خیال تو از دشت خواب من بگذشت دگر به خواب نرفت این دل خیال پرست #فریدون_مشیری
نه فراغتِ نشستن نه شکیبِ رخت بستن نه مقامِ ایستادن نه گریزگاه دارم #سعدی
چه گریزیست ز من؟ چه شتابیست به راه؟ به چه خواهی بردن در شبی این همه تاریک پناه؟ #فروغ_فرخزاد
دلِ خود چون به سرِ زلف تو دیدم گفتم ای خوش آن دم که پریشان به پریشان برسد.. #طالب_آملی
عاقلی دید تو را گفت اگر عاشق اویی خاک عالم به سرت کن، تو چگونهست نمردی؟ به دلم گفتم از این پس که فراموش کن او را گفت ای ساده دل آخر به که این کار سپردی؟ #سید_تقی_سیدی
من از عشقت نوشتم سالها، شد دفتر شعری تو تنها دفتر شعر من و در دست اغیاری… #سید_تقی_سیدی
اگر دلبستگی جرم است من محکوم اعدامم… #سید_تقی_سیدی
مقصدی نیست؛ بیا فلسفه بافی نکنیم هرکسی کارِ بدی کرد تلافی نکنیم ما چه باشیم و نباشیم؛ جهان در گذر است کاش باور بکنی فرصتمان مختصر است شاید این چای که از عطر خوشش مدهوشی آخرین چای تو باشد که از آن می نوشی! شاید امروزِ شما ختم به فردا نشود شاید این جسم بخوابد وَ دگر پا نشود شاید آن فرد که میخواست کنارت باشد صبح فردا چو گُلی روی مزارت باشد! شاید این نور که بر صورتِ تو تابیده! روزِ دیگر دمد و چهره ی تو پوسیده! شاید این جمع بماند تو نمانی دیگر شاید این خنده زدن را نتوانی دیگر شاید این راه در آغاز به پایان نرسد شاید این یوسف گم گشته به کنعان نرسد شاید این لقمه که خوب است برای بدنت آخرین لقمه ی شام تو بوَد در دهنت قصد داری بروی کافه به همراهِ کسی شاید امروز بمیری به قرارت نرسی! چقدَر عید بیاید که نباشیم رفیق! داخل گور بپوسیم و بپاشیم رفیق! کاش باور بکند هر که مرا می خوانَد: « نیستی » بیشتر از بودنمان می ماند! #ناشناس
آن پاسخهای بیرحمانه را بیاد بیاور تا دلتنگ نشوی #ناشناس
قصدِ نماز میکنم رو به حجاز میکنم قبله نمای دل ولی روی تو را نشان دهد .. #طه_محتشم