tgindex
دبیرستان شهید مفتح

دبیرستان شهید مفتح

Статистика

این کانال مبنای آموزشی ،اطلاع رسانی و هم اندیشی دارد... ارتباط با ادمین sepehriali1820@

Последний пост
19 июн.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
23
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Образование
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
160
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
251
23 постов
Вовлечённость
156,9%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 23
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • без подписи

  • سلام رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند....‌ درود و تحیت دوستان نازنینم. بازگشت ظفر مندانه سلطان فضاهای مجازی،(تلگرام خان) 😄، رو تبریک میگم. امیدوارم، به زودی، پیروزی و امنیت و آرامش دائمی میهمان دائمی میهن عزیزمان گردد. 🌹🌹🌹

  • 18 февр.180из City4626

    😰 *رستم را کُشتم!.* 📚 *چند روزی بود حکیم ابوالقاسم فردوسی اندوهگین به نظر می‌رسید. این حال او را پیش از همه، همسر همدل و غم خوارش احساس می‌کرد. او هرگز به خود اجازه نمی‌داد دربارهٔ حالات حکیم کنجکاوی کند، اما چون اندوه استاد روز های دیگر هم ادامه یافت، دل به دریا زد:* *«ابوالقاسم، تو را چه پیش آمده که این‌سان اندوهگینی. هرگز تو را این چنین ندیده بودم، حتی زمان مرگ پسرمان قاسم.»* *حکیم نگاه اندوه باری به همسرش انداخت، اما چیزی نگفت. ساعتی که گذشت، بهتر دانست برای اندوهش شریکی پیدا کند.* *«تصمیم گرفته‌ام به زندگانی رستم خاتمه دهم!»* *بانو بی‌اختیار فریاد کشید: «چرا؟ تو که همیشه می‌گفتی ایران‌زمین دشمنان فراوان دارد و رستم باید کارهای بزرگ بسیاری برای وطنش انجام دهد؟».* *فردوسی اما هم چنان ساکت ماند. بانو بیش از آن پرسش نکرد؛ «هر زمان لازم باشد، خودش همه چیز را خواهد گفت.»* *غم جان کاه شوهر، بی‌آن که کم شود، به جان بانو افتاد. اشک از چشمانش سرازیر شد. (فردوسی پیش از همه، اشعار شاهنامه را برای همسرش می‌خواند و او با همهٔ قهرمانان بزرگ آن کتاب آشنا بود: رستم، اسفندیار، بیژن، منیژه، سیاوش، ایرج، سلم، تور و حتی اشکبوس و گرسیوز و…) به این سبب، با این که حکیم گفته بود این راز را با کسی در میان نگذارد، چند روز بعد همهٔ مردم شهرک پاژ و شهر طوس از آن آگاه شدند و هنوز یک هفته سپری نشده بود که عده‌ای از جوانان ایران دوست طوس به خانهٔ استاد رفتند. آنها ماهی یک یا دو بار در خانهٔ حکیم ابوالقاسم فردوسی جمع می‌شدند؛ استاد آخرین سروده‌ های خود را می‌خواند و همگی با شور و اشتیاق دربارهٔ پهلوانان و حوادث شاهنامه بحث و گفت و گو می‌کردند.* این بار اما جوانان اندوهگین و ساکت نشستند. مرگ رستم چیزی نبود که بتوان از آن آسان گذشت. سرانجام یکی از آنها اجازهٔ صحبت خواست: «استاد، شنیده‌ایم قصد دارید جهان‌پهلوان رستم نامدار را از صحنهٔ روزگار محو کنید…» اما نتوانست کلامش را تمام کند؛ بغض گلویش را می‌فشرد. استاد از آغاز، با دیدن چهرهٔ جوانان به همه چیز پی برده بود. گفت: «برای اینکه فکر می‌کنم زمانش فرا رسیده است.» جوانان التماس کردند: «نه استاد… رستم را نکشید. هنوز کارهای بسیار مانده که او باید برای ایران‌زمین انجام بدهد. این را خودتان گفتید و بارها هم آن را تکرار کرده‌اید.» «آن روزها آن‌طور فکر می‌کردم، اما امروز به این نتیجه رسیده‌ام که بهتر است رستم هر چه زودتر جهان ما را ترک کند.» جوانان روا ندانستند با استاد بحث کنند؛ مغموم و دلس‌شکسته خانه را ترک کردند. دو سه هفته بیشتر از این دیدار نگذشته بود که چند تن از بزرگان خراسان از فردوسی رخصت دیدار طلبیدند و پرسیدند: «حکیم، این روزها خبری خراسانیان را سخت اندوهگین کرده؛ اگر به تمام ایران‌زمین برسد، همهٔ مردم را عزادار خواهد کرد. آیا راست است که می‌خواهید به زندگانی جهان‌پهلوان رستم زابلی پایان دهید؟» فردوسی با صدایی که گویی سنگینی غم هفت آسمان بر آن فشار می‌آورد، گفت: «درست می‌گویید. مدتی است به این نتیجه رسیده‌ام که زمان مرگ تهمتن فرا رسیده است.» چند ساعتی که مجلس ادامه داشت، از یک سو تمنا بود و از سوی دیگر امتناع. مدتی از این ماجرا گذشت. از مرگ رستم خبری نشد. بسیاری از مردم امیدوار شدند که حکیم بزرگ از این کار منصرف شده است. روزی فردوسی از «اتاق رزم» بیرون آمد. اتاق رزم جایگاهی بود آراسته به سلاح‌های جنگی که فردوسی اشعارش را در آنجا می‌سرود. بانو بعد از مدتی دراز، در چهرهٔ استاد آثاری از آرامش مشاهده کرد. می‌دانست حکیم در تمام این مدت، در اندیشهٔ سرنوشت رستم است. پرسید: «چه شد؟ رستم در چه حال است؟» فردوسی آرام و شمرده پاسخ داد: «رستم کشته شد.» «به دست پهلوانی دلاورتر از خودش؟» «نه، به دست یک بداندیش زبون و حیله‌گر، به دست برادر ناتنی‌اش شغاد، در درون چاهی پر از نیزه و شمشیر.» «و رخش، اسب وفادار رستم؟» «او هم در کنار تهمتن جان سپرد.» و برای آنکه بانو آرامش پیدا کند، افزود: «اما رستم در آخرین لحظات زندگی، شغاد بدنهاد را با تیری که به سویش رها کرد، به درخت دوخت.» بانو آهی کشید و برای نخستین بار، اعتراض خویش را از کار همسر بزرگش با این جملات بیان کرد: «نمی‌شد رستم کشته نشود؟ او ششصد سال زیسته بود، می‌توانست سال‌های دراز دیگر زنده بماند!» فردوسی می‌دانست در وجود همسرش چه می‌گذرد. رستم سالیان دراز در کنار آنها زیسته بود. تصمیم گرفت راز مرگ رستم را فاش کند: «من پیر شده‌ام و پایان عمرم نزدیک است. بیم آن دارم بعد از من، سرنوشت رستم به دست شاعرانی درمانده یا چاپلوس بیفتد و آنها به طمع صله، او را به خدمت فرمانروایان ظالم درآورند. بنابراین او را کشتم.»

  • داستان:درسی که هیچ مدرسه‌ای یاد نمی‌دهد هر روز غذای همکلاسیِ فقیرم را می‌دزدیدم تا با تح-قی-رش سرگرم شوم… اما روزی که نامه‌ای را خواندم که مادرش در کیسه‌ی غذا پنهان کرده بود، غذا در دهانم طعم خاکستر گرفت. من تر-س-ناک‌-ترین قلدر مدرسه بودم. اسمم سباستین بود. پدرم سیاستمدار بود و مادرم صاحب زنجیره‌ای از مراکز لوکس سلامت. بهترین کفش‌ها را می‌پوشیدم، جدیدترین آیفون را داشتم و در قصری بزرگ زندگی می‌کردم… اما درونم، تنهایی خفه‌کننده‌ای لانه کرده بود. قر-با-نیِ همیشگی من پسری بود به نام توماس. دانش‌آموز بورسیه‌ای با لباس‌های کهنه، سر همیشه پایین، و غذایی در یک کیسه‌ی کاغذی قهوه‌ایِ چروک و لکه‌دار از روغن. هر روز زنگ تفریح، «شوخی» تکراری‌ام را انجام می‌دادم. کیسه را از دستش می‌کشیدم، روی میز می‌رفتم و فریاد می‌زدم: «بیایید ببینیم شاهزاده‌ی زاغه‌ها امروز چه آشغالی آورده!» توماس هرگز مقاومت نمی‌کرد. ساکت می‌ایستاد، با چشمانی سرخ، و در دلش دعا می‌کرد هرچه زودتر تمام شود. غذایش را بیرون می‌آوردم— گاهی یک موز له‌شده، گاهی برنج سرد— و وسط خنده‌ی جمع، در سطل زباله می‌انداختم. بعد با کارت اعتباریِ بی‌سقفم می‌رفتم پیتزا می‌خریدم. یک سه‌شنبه‌ی خاکستری، تصمیم گرفتم ت'ح'ق'یر را شدیدتر کنم. کیسه را کشیدم. از همیشه سبک‌تر بود. با تمسخر گفتم: «امروز خیلی سبکه! چی شده توماس؟ حتی پول برنج هم تموم شده؟» توماس سعی کرد کیسه را پس بگیرد. با صدایی شکسته گفت: «خواهش می‌کنم سباستین… امروز نه…» همین بیشتر تحریکم کرد. کیسه را جلوی همه برگرداندم. غذایی نیفتاد. فقط… یک تکه نانِ سفت، خالی، و یک کاغذِ تاخورده. بلند خندیدم: «نگاه کنید! نونِ سنگی! مواظب دندوناتون باشید!» کاغذ را برداشتم تا بیشتر مسخره کنم. بازش کردم و نمایشی، با صدای بلند خواندم: «پسر عزیزم: ببخش که امروز نتوانستم پنیر یا کره بخرم. صبحانه نخوردم تا این تکه نان را با خودت ببری. این همه‌ی دارایی ماست تا جمعه که حقوقم را بدهند. آهسته بخور تا سیرکننده‌تر باشد. درست را خوب بخوان. تو افتخار و امید منی. با تمام جان دوستت دارم… مادرت.» صدایم خط به خط می‌لرزید و فرو می‌ریخت. وقتی به امضا رسیدم، سکوتی سنگین حیاط مدرسه را گرفت. به توماس نگاه کردم. بی‌صدا گریه می‌کرد و صورتش را از شرم پوشانده بود. به نان روی زمین نگاه کردم. آن نان، آشغال نبود. صبحانه‌ی مادرش بود. فداکاریِ گرسنگیِ تن برای سیر کردن عشق. یادم افتاد کیف غذای چرمیِ ایتالیایی‌ام روی نیمکت مانده؛ پر از ساندویچ‌های لوکس، نوشیدنی‌های وارداتی و شکلات‌های گران. مادرم حتی نمی‌دانست داخلش چیست؛ خدمتکار آن را آماده کرده بود. و سه روز بود که مادرم از من نپرسیده بود مدرسه‌ام چطور گذشت. از خودم بیزار شدم. من سیر بودم… اما دلم گرسنه. توماس گرسنه بود… اما لبریز از عشقی که مادرش را گرسنه نگه می‌داشت. به سمتش رفتم. همه منتظر ادامه‌ی تمسخر بودند. اما من زانو زدم. نان را با احترام برداشتم، تمیزش کردم، و همراه نامه در دستش گذاشتم. بعد به سراغ کیفم رفتم، غذای فاخرم را بیرون آوردم و در دامنش گذاشتم. با صدایی گرفته گفتم: «با من غذا عوض کن توماس… لطفاً. این نان، از هرچیزی که دارم باارزش‌تر است.» کنارش نشستم. و برای اولین‌بار در زندگی‌ام… پیتزا نخوردم. تواضع خوردم. و به خودم قول دادم تا وقتی پولی در جیبم هست، هیچ‌وقت مادری مجبور نشود برای سیر کردن فرزندش از گرسنگیِ خودش بگذرد… حکمت: بعضی کیسه‌ها خالی‌اند، اما لبریز از کرامت.👏 و بعضی دل‌ها پرند… اما از انسانیت خالی.😓

  • 🌍 اولین سالگرد هجران پدر 🌷 مرحوم مغفور شادروان 🥀 حاج غلامرضا فیروزی 🗓 روز پنج شنبه ۱۴۰۴/۱۰/۱۸  ⏰ ساعت  ۳ الی ۴ بعد از ظهر   بر سر مزار آنمرحوم در بهشت زهرا (س) شهر قیدار 🌷 روحش شاد و یادش گرامی

  • 🌼🌸🌺🌹نام زیـبـای پــدر 🌺با سیم و زر 🌼باید نوشت 🌸خوب و عـالی 🌺با عـیاری معتبر باید نوشت 🌹برکت نــان و نمک از همـت 🌼والای اوست 🌸این چنین گویم 🌺که نامش تاج سر باید نوشت 🌺ولادت با سعادت مولود کعبه  امیر مومنان حضرت علی (ع )و روز پدر مبارک باد🌼

  • ســ😍✋ــلام ❄️صبح زمستونیتون بخیر 💛ان شاءالله که ❄️جسم و جانتون سالم 💛لبتـون خـنـدون ❄️خوبیهاتون پایدار 💛لحظاتتون پر از برکت ❄️و زندگی تون پراز 💛شادی و آرامــش باشه ❄️صبح آغازین روز هفته تون زیبـا ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌─═इई🍃🌸☃️🌸🍃ईइ═─

  • می گویند سه چیز است که انسان ازدیدنشان سیر نمی شود: جاده آسمان دریا الهی جاده زندگیتان سبز! آسمان وجـودتـان آبـی! و دریای دلتان آرام باشد..‌.!

  • ملکا ذکر توگویم که تو پاکی و خدایی نروم جز به ‌همان ره که توام راهنمایی الهی آغاز میکنیم روزمان را با نام زیبایت و برای همه دنیا دعا میکنیم مثل خودت ڪه مهربانی ات بر همه سایه افکنده است الهی به امیــــد تو 🌸 الهی به امید تو سلام صبح همه عزیزان بخیر! بهترینها را برای تک تک عزیزان ارزو می کنم 🍃🌼🌼🍃

  • - «خواندن همه کتاب‌های خوب مانند گفت‌وگو با خردمندان گذشته است.» — رنه دکارت  - «همیشه خیال کرده‌ام که بهشت نوعی کتابخانه خواهد بود.» — خورخه لوئیس بورخس  - «خانه‌ای بدون کتاب همچون اتاقی بدون پنجره است.» — هوراس من  - «دانش قدرت است.» — فرانسیس بیکن  - «یک کودک، یک معلم، یک کتاب و یک قلم می‌توانند جهان را تغییر دهند.» — ملاله یوسف‌زی   - «کتاب بهترین میراثی است که می‌توان به نسلی سپرد.»  ضرب‌المثل - - «کتاب چراغی است که هرگز خاموش نمی‌شود.» ۲۴ آبان ماه ، روز کتاب و کتابخوانی مبارک باد 🥰🥰🥰

  • دانش آموز عزیز   آقای امیر رضا سلیمانی              🌸🌺🌸🌺 خبر مسرت بخش قبولی جنابعالی در رشته دبیری الهیات دانشگاه شهید بهشتی زنجان،   باعث مباهات و خرسندی گردید. این موفقیت و سربلندی را محضر شما و خانواده محترمتان صمیمانه تبریک و تهنیت عرض نموده و توفیقات روز افزونتان را از درگاه ایزد منان مسئلت داریم. 🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸

  • دو تا قانون هست اگه از امروز رعایتشون کنیم، توی ناخودآگاهمون از ما آدم بهتری میسازه: - قانون دو دقیقه: هرکاری که کمتر از دو دقیقه انجامش طول میکشه رو، همون موقع انجام بده! مثلا از راه که میرسی خونه به جای اینکه لباساتو بندازی یه گوشه؛ چون تا کردنشون کمتر از دو دقیقه طول میکشه همون موقع انجامش بده؛ یا وقتی از خواب بیدار میشی چون جمع کردن و مرتب کردن تختت زیر دو دقیقه طول میکشه همون موقع انجامش بده اینجوری همیشه مرتبی - قانون ۲۱/۹۰: این قانون میگه بیست و یک روز زمان میبره که یک عادت جدید رو بسازی و ۹۰ روز طول میکشه که اون عادت، سبک زندگیتو عوض کنه. پس برای بهتر بودن تلاش کن🤍🌱

  • دانش آموز عزیز   آقای محمد عرفان ذوالقدر              🌸🌺🌸🌺 خبر مسرت بخش قبولی جنابعالی در رشته فوریت های پزشکی دانشگاه علوم پزشکی زنجان،   باعث مباهات و خرسندی گردید. این موفقیت و سربلندی را محضر شما و خانواده محترمتان صمیمانه تبریک و تهنیت عرض نموده و توفیقات روز افزونتان را از درگاه ایزد منان مسئلت داریم. 🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸

  • 13 окт. 2025 г.317из akhbarefori

    ♦️قدر پدرمادراتونو بدونید 🥲 @AkhbareFori | Link

  • دوست و همکار ارجمند آقای علی اسلامی قبولی ارزشمند گل پسرتان - آقا آرش عزیز- در رشته زبان ترکی استانبولی دانشگاه علامه طباطبایی تهران مایه مباهات و خرسندی شد ، این موفقیت بزرگ را خدمت شما تبریک عرض نموده و برای حضرتعالی و خانواده محترم آرزوی سلامتی و شادکامی داریم. 🌹🌹🌹🌹

  • دوست و همکار فرهیخته جناب آقای اسلامی پیشکسوت عربی قیدار موفقیت فرزند گرامیتان را تبریک وشادباش عرض میکنم و آرزوی موفقیت و سلامتی برای ایشان دارم

  • 12 окт. 2025 г.29111из sepehriali1820

    دوست و همکار ارجمند آقای علی اسلامی قبولی ارزشمند گل پسرتان - آقا آرش عزیز- در رشته زبان ترکی استانبولی دانشگاه علامه طباطبایی تهران مایه مباهات و خرسندی شد ، این موفقیت بزرگ را خدمت شما تبریک عرض نموده و برای حضرتعالی و خانواده محترم آرزوی سلامتی و شادکامی داریم. 🌹🌹🌹🌹

  • دانش آموز عزیز   آقای محمد صادق قاسملو              🌸🌺🌸🌺 خبر مسرت بخش قبولی جنابعالی در رشته تربیت بدنی دانشگاه شهید بهشتی تهران   باعث مباهات و خرسندی گردید. این موفقیت و سربلندی را محضر شما و خانواده محترمتان صمیمانه تبریک و تهنیت عرض نموده و توفیقات روز افزونتان را از درگاه ایزد منان مسئلت داریم. 🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸

  • 12 окт. 2025 г.25911из sepehriali1820

    دوست و همکار ارجمند آقای دکتر احمد نصیری قبولی ارزشمند گل پسرتان - حسین آقای عزیز- در رشته پزشکی دانشگاه علوم پزشکی زنجان مایه مباهات و خرسندی شد ، این موفقیت بزرگ را خدمت شما تبریک عرض نموده و برای حضرتعالی و خانواده محترم آرزوی سلامتی و شادکامی داریم. 🌹🌹🌹🌹