tgindex
✍ چرندیات

✍ چرندیات

Статистика
@dnhmanперсидский

شعر و ادبیات ـ موسیقی - کتاب - فیلم - تاریخ - دل نوشته - دیدنیها و ... با معرفی کانال به دوستانتان از ما حمایت کنید . سپاس

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
9
Всего постов
784
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
220
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
39
40 постов
Вовлечённость
17,7%
к подписчикам
Постов в день
1,3
всего 784
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
17
1/48двое суток
19
1/72трое суток
21

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • هرکه عیب دگران پیش تو آورد و شمرد ‏ بی‌گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد #سعدی #استاد_سخن #شعر_خوب #چرندیات https://t.me/dnhman

  • رمان زیبای #کنیز_ملکه_مصر نوشته #میکل_پیرامو #فایل_صوتی / بخش ۲۶ #کتاب_خوب #کتاب_صوتی #چرندیات https://t.me/dnhman

  • رمان زیبای #کنیز_ملکه_مصر نوشته #میکل_پیرامو #فایل_صوتی / بخش ۲۵ #کتاب_خوب #کتاب_صوتی #چرندیات https://t.me/dnhman

  • رمان زیبای #کنیز_ملکه_مصر نوشته #میکل_پیرامو #فایل_صوتی / بخش ۲۴ #کتاب_خوب #کتاب_صوتی #چرندیات https://t.me/dnhman

  • عزیزانم این پیام رو به محض مطلع شدن از شرایط این خانواده آماده کردیم تا هر چه زودتر بتونیم بهشون کمک کنیم زن و شوهر تنهایی که فرزندی ندارند و به خاطر کهولت سن و بیماری توان پرداخت پول پیش یا اجاره هم از عهدشون بر نمیاد و امروز در هوای بسیار گرم خوزستان آواره…

  • عزیزانم این پیام رو به محض مطلع شدن از شرایط این خانواده آماده کردیم تا هر چه زودتر بتونیم بهشون کمک کنیم زن و شوهر تنهایی که فرزندی ندارند و به خاطر کهولت سن و بیماری توان پرداخت پول پیش یا اجاره هم از عهدشون بر نمیاد و امروز در هوای بسیار گرم خوزستان آواره هستند. تمام تلاشمون این هست که با توجه به شرایط همچنان هر دو در کنار هم باشند و مجبور نشن از هم جدا و به خانه سالمندان بروند. نماینده گروه امین در خوزستان پیگیر این موضوع هستند تا به امید خدا بتونیم منزلی براشون رهن کنیم. در جریان باشید که چنانچه مبلغی باقی ماند برای رهن و اجاره خانواده های تحت پوشش گروه امین صرف خواهد شد. گروه امین 5892107050021636 @yaatim

  • هيچ لذتی بالاتر از آن نيست كه با كسی آشنا شوی كه دنيا را مانند تو می بيند گويی درمی يابی كه ديوانه نبوده ای #كريستين_بوبن #سخن_خوب #چرندیات https://t.me/dnhman

  • #بریده_کتاب در انسان‌ها چیزهای بیشتری برای تحسین وجود دارد تا چیزهایی برای تحقیر... #آلبر_کامو #طاعون #کتاب_خوب #چرندیات https://t.me/dnhman

  • رمان زیبای #کنیز_ملکه_مصر نوشته #میکل_پیرامو #فایل_صوتی / بخش ۲۳ #کتاب_خوب #کتاب_صوتی #چرندیات https://t.me/dnhman

  • رمان زیبای #کنیز_ملکه_مصر نوشته #میکل_پیرامو #فایل_صوتی / بخش ۲۲ #کتاب_خوب #کتاب_صوتی #چرندیات https://t.me/dnhman

  • جنگل خواری در #کلاردشت #مازندران نمی دونم واقعا چه کاری از دست ما بر میاد. ولی فکر کنم وظیفه تک تک ماست که نه بخریم و نه بسازیم. #منابع_طبیعی نه ارث پدری #حکومت هست و نه ارث پدری ما مردم، امانتی هست که باید سالم تحویل نسل های بعدی بدیم. #جامعه #چرندیات https://t.me/dnhman

  • چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان که رخ چو آفتابش بکشد چراغ‌ها را برو ای دلِ سبک‌رو به یمن به دلبر من بِرِسان سلام و خدمت، تو عقیق بی‌بها را #مولانا #دیوان_شمس #غزلیات #شعرـخوب #چرندیات https://t.me/dnhman

  • ✍ نیمکت ساعت ۳ صبح من صندوقدار یک فروشگاه مواد غذایی هستم. شیفت شب کار می‌کنم از ساعت ۱۰ شب تا ۶ صبح. وقتی شب‌ها کار می‌کنی، آدم‌های ثابتی را می‌بینی؛ بی‌خواب‌ها، کارگرهای شیفت شب، آدم‌هایی که شاید نمی‌خواهند به خانه‌های خالی‌شان برگردند. هفته گذشته، مردی ساعت ۲ بامداد از صندوق من رد شد. ۱۷ دلار و ۲۳ سنت خرید کرد و با یک اسکناس ۲۰ دلاری پرداخت کرد. وقتی رسیدش را به او دادم، یک دقیقه کامل به آن خیره شد. بعد به من نگاه کرد و گفت: «می‌تونم یه چیز عجیب ازت بخوام؟» گفتم: «حتماً.» گفت: «می‌تونی چیزی روی این رسید بنویسی؟... هر چیزی. فقط چیزی که یک انسان برای یک انسان دیگر نوشته باشه.» گیج شده بودم. گفتم: «مثلاً چی؟» گفت: «هر چیزی؛ اسمت، وضعیت هوا، یه شکلک لبخند... فرقی نمی‌کنه. فقط به یک نشون نیاز دارم که بفهمم امروز یه نفر منو دیده.» این حرف را خیلی معمولی زد، انگار درخواست عجیبی نبود. یه خودکار برداشتم و روی رسیدش نوشتم: *امیدوارم شب خوبی داشته باشی!* *مارکوس* رسید را با دقت تا کرد و داخل کیف پولش گذاشت. گفت: *«ممنونم. تو شش روز گذشته، تو تنها آدمی هستی که با من حرف زده.»* بعد رفت. نمی‌توانستم از فکر آن اتفاق بیرون بیایم. شش روز بدون یک گفتگوی انسانی... چطور ممکن بود؟ شروع کردم بیشتر دقت کردن زنی که ساعت ۳ صبح غذای گربه می‌خرد، هیچ‌وقت حرف نمی‌زند. مردی که ساعت ۴ صبح قهوه و دونات می‌گیرد، همیشه هدفون در گوشش است. دختر نوجوانی که غذای تک‌نفره می‌خرد، همیشه نگاهش پایین است. همه اینجا هستیم همان فروشگاه، همان ساعت‌ها، اما هر کدام در تنهایی خودمان. پس شروع کردم کاری انجام دادن؛ *نوشتن پیام‌های کوچک روی رسیدها:* *«تو مهم هستی!»* *«یک نفر تو را می‌بیند!»* *«امیدوارم فردا روز بهتری باشد.»* و این کار را دو هفته ادامه دادم. هیچ‌کس چیزی نگفت. فکر کردم دارم کار عجیبی انجام می‌دهم. تا اینکه یک شب همان زنِ غذای گربه آمد. ساعت ۳ صبح بود. رسیدش را گرفت، خواند و سرش را بلند کرد. برای اولین بار بعد از هشت ماه، چشم در چشم شدیم. گفت: این‌ها را تو می‌نویسی؟ سرم را تکان دادم. شروع کرد به گریه کردن، همان‌جا پشت صندوق. گفت: «دارم طلاق می‌گیرم. بعد از ۳۲ سال، برای اولین بار تنهایی را تجربه می‌کنم. این یادداشت‌ها تنها حرف‌های مهربانانه‌ای هستند که در چند ماه گذشته شنیده‌ام. همه‌شان را نگه داشته‌ام. چهارده‌تا از آن‌ها را روی یخچالم چسبانده‌ام.» عکسی را در گوشی‌اش نشانم داد. یخچالش پر بود از رسیدهای فروشگاه، با دستخط من روی همه‌شان. گفت: «تو داشتی با من حرف می‌زدی. من فقط نمی‌دانستم چطور جواب بدهم.» نمی‌دانم چطور، اما این موضوع پخش شد. مردی که قهوه می‌خرید، آن دختر نوجوان؛ آن‌ها هم شروع کردند به حرف زدن، با من، با همدیگر. فروشگاهِ ۳ صبح دیگر همان جای قبلی نبود. کمتر تنها بود. آدم‌ها گاهی فقط برای حرف زدن می‌آمدند، نه برای خرید؛ فقط برای اینکه کنار آدم‌هایی باشند که آن‌ها هم وقتی دنیا خواب است، بیدارند. مدیرم متوجه شد. گفت: چرا مردم ساعت ۳ صبح اینجا دور هم جمع می‌شوند؟ گفتم: «تنها هستند. جایی می‌خواهند که بتوانند آنجا باشند.» فکر کردم قرار است به دردسر بیفتم، اما کاری کرد که انتظارش را نداشتم. یک نیمکت جلوی فروشگاه گذاشت و روی آن نوشت: «نیمکت ساعت ۳ صبح! برای هر کسی که جایی برای بودن می‌خواهد.» فقط خواستم اینو بدونی. حالا آن نیمکت هر شب همان‌جاست. آدم‌ها ساعت ۲، ۳ و ۴ صبح می‌آیند وقتی خوابشان نمی‌برد، وقتی تنهایی سنگین می‌شود، وقتی فقط نیاز دارند بدانند یک نفر آن‌ها را می‌بیند. می‌نشینند، حرف می‌زنند، کنار هم هستند. همه‌اش از جایی شروع شد که یک نفر خواست روی یک رسید، چیزی انسانی دریافت کند. چون تنهایی یک همه‌گیری است که خیلی‌ها درباره‌اش حرف نمی‌زنند. چون گاهی دیده شدن، فرق بین دوام آوردن و تسلیم شدن است. من هنوز روی رسیدها می‌نویسم تک‌تکشان را. چون هیچ‌وقت نمی‌دانی چه کسی روزهاست منتظر شنیدن یک جمله از یک انسان دیگر است. نمی‌دانی یخچال چه کسی پر از دستخط توست. نمی‌دانی چه زمانی جملهٔ «شب خوبی داشته باشی»، تنها شب خوبی است که یک نفر تجربه می‌کند. پس می‌نویسم هر بار، برای هر کسی. چون دیده شدن مهم است. چون دیده شدن می‌تواند نجات‌بخش باشد. (برگرفته) #داستان_کوتاه #داستان_خوب #چرندیات https://t.me/dnhman

  • #بریده_کتاب سوال: اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید و ببینید که بیست کیلو چاق شده‌اید نگران نمی‌شوید؟ البته که می‌شوید! سراسیمه به بیمارستان تلفن می‌زنید: الوو، اورژانس؟ کمک، کمک، من چاق شده‌ام‌! اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد، یک کیلو این ماه، یک کیلو ماه آینده و… آیا باز هم همین عکس العمل را نشان می‌دهید؟ نـه! با بی‌خیالی از کنارش می‌گذرید. برای کسانی که ورشکسته می‌شوند، اضافه وزن می‌آورند یا طلاق می‌گیرند یا آخر ترم مشروط می‌شوند این حوادث دفعتاً اتفاق نمی‌افتد. یک ذره امروز، یک ذره فردا و سر انجام یک روز هم انفجار و سپس می‌پرسیم: چرا این اتفاق افتاد؟ زندگی ماهیّت انبار شوندگی دارد. هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می‌شود، مثل قطره‌های آب که صخره‌های سنگی را می‌فرساید. اصل قورباغه‌ای به ما هشدار می‌دهد که مراقب شرایطی که به آن عادت می‌کنید باشید! ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرح کنیم: به کجا دارم می‌روم؟ آیا من سالم‌تر، مناسب‌تر، شادتر و ثروتمندتر از سال گذشته‌ام هستم؟ و اگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم. #آخرین_راز_شاد_زیستن #آندرو_ماتیوس #کتاب_خوب #چرندیات

  • رمان زیبای #کنیز_ملکه_مصر نوشته #میکل_پیرامو #فایل_صوتی / بخش ۲۱ #کتاب_خوب #کتاب_صوتی #چرندیات https://t.me/dnhman

  • رمان زیبای #کنیز_ملکه_مصر نوشته #میکل_پیرامو #فایل_صوتی / بخش ۲۰ #کتاب_خوب #کتاب_صوتی #چرندیات https://t.me/dnhman

  • خودت را بساز تا آدم امنی شوی برای روزهایی که نمی‌شود به کسی پناه برد. #کارل_گوستاو_یونگ #سخن_خوب #چرندیات https://t.me/dnhman