❤️کانال شعر بهترینها❤️
Статистикаبهترینها برای بهترینها🌺🍃 به کانال شعر بهترینها خوشامدید🌺❤️ نابترین شعرها رو در کانال ما بخوانید 🌱🌸 کانال ما رو به دوستان خودتون معرفی کنید لینک کانال👇👇 @dobaytibehtarinha
- Последний пост
- 8 янв.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🌸🍃
لب ببستم ز سخن لیک به خلوتگه جان گاه دل با تو و گاهی تو به دل در سخنی... جامی 🌸🍃
شاخه گل! آسمان ابر ندارد که ببارد بر تو شاخه گل! اشک من و دامن تو راضی باش ...!!! برکه از آب تهی جنگل از شوق و طراوت خالی دل ما هم ز امید و شادی بس کن این وعده امروز به فردا ای ابر که طراوت مرده شور ز جانها رفته تو برو جای دگر سفسطه کن که دگر تاب و توان رستن نیست مرا تا رهایی که بیاید شرری در دل و در جان فکند! 🌸🍃
شُده شب را به سحر وصل کُنی غم نرود شُده هر چاره کُنی درد دلت کم نشَود؟ شُده آیا به کسی غیرِ خودت تکیه کُنی شُده حتّی به خودت نیمهشبی پیله کُنی؟ شُده دیوانه نباشی و جنون را بِچشی شُده روی دل خود نقشِ تمنّا بِکشی؟ شُده در خاطرهها نمنمِ باران بشَوی شُده آیا که تُ هم اشک فراوان بشَوی؟ شُده فریاد شَوی یار به دادَت نرسَد شُده آواره شَوی وصلِ مُرادَت نرسَد؟ شُده با یاد گُلی ترکِ گُلستان بکُنی شُده با قافیهها یکسره طوفان بکُنی؟ شُده یک شعر تُ را تا تبِ رؤیا ببرد شُده در خواب نگارت غم دل را بخَرد؟ شُدههای من دلخسته تنها به کنار شُده دلتنگ شَوی بهرِ سلامی ز نگار؟ 🌸🍃
🌸🍃
🌸🍃
سرسبز دل از شاخه بریدم ، تو چه کردی ؟ افتادم و بر خاک رسیدم ، تو چه کردی ؟ من شور و شر موج و تو سرسختی ِ ساحل روزی که به سوی تو دویدم ، تو چه کردی ؟ هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی من قاصد ِ خود بودم و دیدم تو چه کردی مغرور ، ولی دست به دامان ِ رقیبان رسوا شدم و طعنه شنیدم ، تو چه کردی ؟ «تنهایی و رسوایی » ، « بی مهری و آزار » ای عشق ، ببین من چه کشیدم تو چه کردی ! فاضلنظری 🌸🍃
می تـوانی بـا نگاهی در دلم غوغـا کنی بـاز ایـن آرامِ عـاشق پیشه را رسوا کنی میتوانۍیک نفس باران شوی برخاکِ دل تا که سامانم شوی باز این دلم احیا کنی می تـوانی بعدِ آن آوارگی هـا یک شبی سر بـه دامـانـم گذاری رازِ دل افشا کنی میتوانی همسفر بامن شوی تا مرزِ عشق تا کمی آرامشت را نـزدِ مـن پیدا کنـی می توانی مُلکِ دل را با محبت جانِ من تا ابـد شیرین به نامت با سند امضا کنی 🌸🍃
من گرفتار شبم در پی ماه آمده ام سیب را دست تو دیدم به گناه آمده ام ، سیب دندان زده از دست تو افتاد زمین باغبانم که فقط محض نگاه آمده ام ، چال اگر در دل آن صورت کنعانی هست بی برادر همه شب در پی چاه آمده ام ، شب و گیسوی تو تا باز به هم پیوستند من به شبگردی این شهر سیاه آمده ام ، این همه تند مرو شعر مرا خسته مکن من که در هر غزلم سوی تو راه آمده ام، 🌸🍃
🌸🍃
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد دلشوره ی ما بود، دل آرام جهان شد در اوّل آسایش مان سقف فرو ریخت هنگام ثمر دادن مان بود خزان شد زخمی به گل کهنه ی ما کاشت خداوند اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد آنگاه همان زخم، همان کوره ی کوچک، شد قلّه ی یک آه، مسیر فوران شد با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد ما حسرت دلتنگی و تنهایی عشقیم یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد جان را به تمنّای لبش بردم و نگرفت گفتم بستان بوسه بده، گفت گران شد یک عمر به سودای لبش سوختم و آه روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد یک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گل سر رفت و همه ی دلخوشی ام یک چمدان شد با هر که نوشتیم چه ها کرد به ما گفت مصداق همان وای به حال دگران شد 🌸🍃
میشود آیا شبی مهتاب شام من شوی لحظه زیبای وصل اختتام من شوی..؟ یاکه گیسو را برافشانی به موج سینه ها زیر نام همدلی هایت به نام من شوی؟ منکه درخلوت سرایم جز تمنای تو نیست میشود بنیان گزار ازدحام من شوی؟ تاعسل میباری ازسرچشمه لبهای خویش می شود لبریز شهد جام جام من شوی؟ ای غــزال تیز پای قـصه های ماندگار میشود روزی بنام عشق رام من شوی؟ چیست غيراز تلخکامی سهم مجنون بازیم میشود با چشم لیلایت به کام من شوی؟ یک شبی تنگم بمیران در تب آغوش ها تا مگر پایان من باشی، تمام من شوی؟ شهریار 🌸🍃
فکر کردم آمدی اما خیالاتی شدم در کنارم نیستی اینجا،خیالاتی شدم گاه گاهی پشت در ها سایه می بینم ولی غم نشسته پشت این در ها،خیالاتی شدم خواب می بینم که می بوسم تو را با هر غزل صبح می فهمم که ای بابا خیالاتی شدم گفته بودی درد و دل کن تا همیشه محرمی رفته ای و نیستی،حالا خیالاتی شدم ما بغیر از آن جوانی جان خود را می دهیم ای جواب تلخ سربالا خیالاتی شدم امتحانم می کند با جای خالی زندگی پر کن عشقم جای خالی را،خیالاتی شدم روزها را می شمارم یک به یک لطفا بیا بس که بی تو مانده ام تنها خیالاتی شدم 🌸🍃
آمدی لیلی ولی مجنون از اینجا رفته است خسته شد از بی وفایی کوله بارش بسته است آمدی لیلی ولی این آمدن بی فایده است عشق هامان گو چرا بوی خیانت داده است آمدی لیلی ولی اینجا شقایق خسته است تا ابد رخت عزا بر مرگ عشق پوشیده است آمدی لیلی ولی شهردلم بی حوصله است نوش دارویی ولی ،سهراب تو که مرده است آمدی لیلی ولی این آمدن بی پرده است چون که مجنونت دگر از زندگانی رفته است مثل هرشب غصه ام تنهاییم را رانده است تا سپیده پیش من آن با وفایم مانده است یک نفر نام مرا سنگ صبورم خوانده است بعد مرگم شعر هایم یادگاری مانده است 🌸🍃
در شڪار معرفت با عشق پیمان بستہایم درمیان عاشقان ما عاشق دل خستہایم درجواب بی وفائے مهربانے ڪردهایم مهربانے را بہ رسمِ معرفت طِے ڪردهایم ... 🌸🍃
زندگی دفتری از خاطره هاست یک نفر همدم خوشبختی ها یک نفر همسفر سختی هاست چشم تاباز کنیم عمرمان میگذرد ماهمه همسفر و رهگذریم آنچه باقیست فقط خوبی هاست
زندگی کوچهی سبزیست میان دل و دشت خانههایش مهر و کوچههایش چو گذشت زندگی مزرعهی خوبیهاست زندگی غنچهی لبخند شماست زندگی راه رسیدن به خداست 🌸🍃
از دست دل پر میزنی با خنده خنجر میزنی با غیر ساغر میزنی با من مدارا میکنی حال مرا میدانیو از خود مرا میرانیو در گوش من میخوانیو هنگامه برپا میکنی یک شب مرا میسوزی و یک شب تماشا میکنی با گریه میپرسم چرا با خنده حاشا میکنی یک آن امانم میدهی جانی به جانم میدهی خود را نشانم میدهی دیوانه رسوا میکنی دیوانه رسوا میکنی ... 🌸🍃
دلم باران ، دلم دریا ، دلم لبخند ماهی ها ، دلم اغوای تاکستان به لطف مستی انگور ، دلم بوی خوش بابونه می خواهد ... دلم یک باغ پر نارنج ، دلم آرامش ِتُرد وُ لطیف ِصبح شالیزار ، دلم صبحی ، سلامی ، بوسه ای ، عشقی ، نسیمی ، عطر لبخندی ، نوای دلکش تار و کمانچه از مسیری دورتر حتی ! دلم شعری سراسر دوستت دارم ... دلم دشتی پر از آویشن و گل پونه می خواهد ... دلم مهتاب می خواهد که جانم را بپوشاند ... دلم آوازهای سرخوش مستانه می خواهد ... دلم تغییر می خواهد ... دلم تغییر می خواهد ... نیما_یوشیج 🌸🍃
ﺑﻪ ﺗﻨﻢ ﮐﻢ ﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﻋﻄﺮ ﺗﻨﺶ ﻣﯽ ﮔﺮﯾﻢ ﯾﮏ ﺩﻝ ﺳﯿﺮ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺪﻧﺶ ﻣﯽ ﮔﺮﯾﻢ ... ﺑﻌﺪ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺪﻧﻢ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻡ ﺑﻪ " ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺩﻝ ﺑﮑﻨﻢ " ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻡ ﺁﻩ ﺑﺮﺧﯿﺰ ﺍﺯﯾﻦ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺰﻧﯿﻢ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺗﻮﯼ ﺳﺮ ﻟﯿﻠﯽ ﻭ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺑﺰﻧﯿﻢ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻨﺸﯿﻨﻢ ﻭ ﺑﻪ ﻏﻢ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯿﻢ ﺑﻪ ﺟﺪﺍ ﺑﻮﺩﻧﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﺗﻦ ﻫﻢ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯿﻢ ﺑﻪ ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩﻥ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﺎﻥ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪﻥ ﺣﺎﻝ ﺗﻤﺎﺷﺎﯾﯽ ﻣﺎﻥ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻪ ﻏﻢ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﺪ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﮔﺮﺩﯾﻢ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺰﻧﯿﻢ ﺍﺯ ﻫﻢ ﻭ ﺷﺐ ﺑﺮﮔﺮﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻣﺎﻥ ﺑﻌﺪ ﻫﻤﺎﻏﻮﺵ ﺷﺪﻥ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻏﻮﺷﯽ ﻣﺎﻥ ﻗﺒﻞ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﺪﻥ ﺑﻪ ﮐﻤﯽ ﺳﺮﺩ ﺷﻮﯼ ﻏﺼﻪ ﻣﺮﺍ ﻣﯿﻤﯿﺮﺩ ﺑﻪ ﮐﻤﯽ ﺳﺮﺩ ﺷﻮﻡ ﻗﻠﺐ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﺁﻩ ﺑﺮﺧﯿﺰ ﺍﺯﯾﻦ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺰﻧﯿﻢ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺗﻮﯼ ﺳﺮ ﻟﯿﻠﯽ ﻭ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺑﺰﻧﯿﻢ ﻭﻗﺖ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻪ ﻟﺒﺖ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﺑﺎﺯ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﺷﺪﻥ ... ﺗﻮﯼ ﺷﺒﺖ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ شاعر مهتاب یغما 🌸🍃