tgindex
گروه دنبلیدی ها

گروه دنبلیدی ها

Статистика

تأسیس ۱۳۹۴/۹/۳۰ ارتباط با مدیر @mohamad_rezakhani

Последний пост
15 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
103
Всего постов
962
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Новости и СМИ (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 888
+2 за 3 дн.
Сутки
+1
+0,05%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
86
40 постов
Вовлечённость
4,6%
к подписчикам
Постов в день
14,7
всего 962
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
258
1/48двое суток
295
1/72трое суток
318

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • فراق یاران .. . همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی دل دردمند ما را که اسیر توست یارا به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی دل هوشمند باید که به دلبری سپاری که چوقبله ایت باشد به از آن که خود پرستی چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی گله از فراق یاران و جفای روزگاران نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی #حضرت_سعدی . °C᭄‌⚘ ✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾ ❤💜 ⚛گروه دنبلیدی ها ⚛ @donbelid

  • موسیقی ایرانی #تکنوازان برنامه شماره 734 در سه_گاه ، #مخالف ویولن : #پرویز_یاحقی تار : #فرهنگ_شریف تنبک : #جهانگیر_ملک °C᭄‌⚘ ✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾ ❤💜 ⚛گروه دنبلیدی ها ⚛ @donbelid

  • видео или голосовое, без подписи

  • حسرت .. . بر باد رفت در غم و حسرت جوانیم بی آرزو چه سود دگر زندگانیم موی سپید بر سر من تاخت ای دریغ پیچید روزگار کفن بر جوانیم گاهی به سوی مسجد و گاهی به میکده ای عشق دربدر به کجا میکشانیم چون شمع در سکوت شبستان انزوا بگداخت جان ز حسرت بی همزبانیم در خاکپای دوست فکندم سر از غرور این است با فلک سبب سرگرانیم ای کاش پای بند قفس بود جان من تا وا رهد دل از غم بی همزبانیم از زندگی ملولم و در خویشتن اسیر ای مرگ همتی که ز خود وارهانیم چون گردباد چند پیچم به پای خویش؟ ای روزگار از چه به سر می دوانیم مانند لاله سر به بیابان نهد ز سوز هر کس که بشنود غم سوز نهانیم #بهادر_یگانه °C᭄‌⚘ ✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾ ❤💜 ⚛گروه دنبلیدی ها ⚛ @donbelid

  • видео или голосовое, без подписи

  • 🌷💚🌷💚🌷 🌺‍ نیایش صبحگاهی پروردگارا یاری ام کن تا موهبت شکوهمند زیستن را که به من عطا کرده ای ،با اراده ی بی ثبات و رنجش های بی دلیل و پوچی نگرش به گذشته های بر باد رفته ، هدر ندهم..... یاری ام کن هر ثانیه از طلای زندگانی را به راستی زندگی کنم... یاری ام کن... "آمین"🙏 خداوندا💖 امروز بهترین نعمت ها را نصیب همه بگردان نعمت داشتن زندگی خوب نعمت داشتن کار عالی🌺 نعمت داشتن دوست خوب نعمت داشتن سایه پدر و مادر و هزار نعمت خوب دیگر🙏 "آمیـــن "🙏 °C᭄‌⚘ ✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾ ❤💜 ⚛گروه دنبلیدی ها ⚛ @donbelid

  • видео или голосовое, без подписи

  • 📆 بسته شدن شهر "واردزيا" به دستور "#شاه_طهماسب_اول". (1551 📓) 📖به دستور "شاه طهماسب اول" شهر "واردزيا" واقع در گرجستان كه در درون كوه ساخته شده بود بسته شد زيرا كه به صورت يک مركز آموزش كشيش و ترويج مسيحيت درآمده بود. اين شهر در قرن دوازدهم و در پی ترس از هجوم سلجوقيان ساخته شده و بعدا به دليل بيم از حمله مغولان كه وارد جنوب روسيه شده بودند توسعه يافته بود. خانه‌های شهر به صورت آپارتمان‌های چندين طبقه و بعضا ۱۳ طبقه در دل كوه ساخته شده بودند و راه ورودی به اين شهر غاری، تنها از طريق چاه‌های مخفی بود. اين شهر اضطراری، زمانی گنجايش ده‌ها هزار تن سكنه را داشت كه در زلزله سال ۱۲۸۳ 📓 آسيب شديد ديد و از آن پس به مركز آموزش مسيحيت تبديل شد. تعطيل شدن دائمی شهر غار پس از سلطه عثمانی‌ها صورت گرفت. 📆 زادروز "ژان دو لابرويِر" نويسنده و عالم علم اخلاق فرانسوی. (1645 📓) 📆 زادروز "#ناپلئون_بناپارت" امپراتور نام ‏آور و كشور گشای فرانسه. (1769 📓) 📆 روز ملی كشور اروپايی "#ليختن_اشتاين". (1866 📓) 🇱🇮كشور "ليختِن اشتايْنْ" با ۱۶۰ كيلومتر مربع وسعت در مركز قاره اروپا واقع شده است. ليختن اشتاين بيش از ۳۲ هزار نفر جمعيت دارد. زبان رسمی مردم آن "آلمانی" و واحد پول آنها "فرانك سوئيس" می‌باشد. پايتخت آن "فادوتس" و دارای حكومت مشروطه سلطنتی می‌باشد. 📆 افتتاح رسمی "كانال پاناما" و اتصال اقيانوس آرام و اطلس. (1914 📓) 📆 حمله هواپيماهای آلمان نازی به انگلستان در جريان جنگ جهانی دوم. (1940 📓) 📆 روز ملی و استقلال "#كره_جنوبی" (روز جمهوری). (1945 📓) 🇰🇷كشور "كره جنوبی" در شرق آسيا قرار دارد. جمعيت آن در حدود ۴۷ ميليون نفر است كه بيشتر بودايى مسلک می‌باشند. "سئول" پايتخت كره جنوبی است و "وون" واحد پول آن و زبان رسمی آنها "کره‌ای" می‌باشد. نظام اين كشور جمهوری چند حزبی با يک مجلس قانون‏گذاری است. 📆 روز استقلال "#هند" از استعمار انگليس. (1947 📓) 😀کشور "هندوستان" کشوری در جنوب آسیا است که پایتخت آن "دهلی نو" است. جمعیت آن ۱/۲۰۰/۰۰۰/۰۰۰ نفر می‌باشد. زبان رسمی آن "هندی" و "انگلیسی" بوده و واحد پولش "روپیه هند" است. نوع حکومت آن جمهوری فدرال می‌باشد. 📆 روز ملی و استقلال كامل كشور آفريقايی "#كنگو" از استعمار فرانسه. (1960 📓) 🇨🇬كشور جمهوری "كنگو" در غرب قاره آفريقا واقع شده است. جمعيت آن در حدود ۳ ميليون نفر است. زبان رسمی مردم كنگو "فرانسوی" می‌باشند. پايتخت كنگو "برازاويل" نام دارد و واحد پولش "فرانک سی اف آ" است. نظام سياسی حاكم بر كشور كنگو دولت انتقالی با يک مجلس قانون‏گذاری می‌باشد. 📆 درگذشت "ابوالحسن، علی بن ابی الكرم محمد بن عبدالكريم بن عبداللَّه شيبانی"، معروف به "ابن اثير جزری" از مورخان نيمه‏ ی دوم قرن ششم و اوايل قرن هفتم هجری. (۶۳۰ 📓) .°C᭄‌⚘ ✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾ ⚛گروه دنبلیدی ها ⚛ @donbelid

  • . ➖➖➖👑#روزشمار_تاریخ👑➖➖➖          ─┅═ 👑 به‌نام ایزد یکتا 👑 ═┅─ رفتم به کلیسیای ترســــا و یهــــود دیدم همه با یاد تو در گفت و شنود با یاد وصــــال تو به بتـــخانه شدم تسبیــــح بتان زمزمــــه ذکر تو بـود                    •● ابوسعید ابوالخیر ●• ➖➖➖👑روزشمار تاریخ👑➖➖➖         ─┅═👑 امـروز  ، " شنبه " 👑═┅─ 📕۲۴          مرداد       ۱۴۰۵     خورشیدی 📗زامیاد    امرتات    ۳۷۶۴     زرتشتی 📘15        اوت      2026     میلادی 📙۲۱      ربیع الاول   ۱۴۴۸    ‌  قمری ➖➖➖👑روزشمار تاریخ👑➖➖➖ 📆 وزير اعظم "#شاه_سليمان_صفوی" با جعل وصيت شاه متوفی، پادشاهی "سلطان حسين" را اعلام داشت. (۱۰۷۳ 📓) 📖صدر اعظم با اين خيانت به امانت باعث جنگ داخلی ايرانيان و زوال صفویه شد. "شاه سليمان صفوی" كه دارای هفت پسر بود پس از ۲۸ سال سلطنت درگذشته بود و پيش از آن، چنين وصيت كرده بود: « با اين كه سلطان حسين فرزند ارشد من است، به دليل حُجب و كمرويی و علاقه‌مندی‌اش به عُزلت و تن آسايی، و عدم تبحّر در امور كشوری و نداشتن تجربه در سياست و تنظيم امورات ارتش، به مصلحت مملكت و ملت است كه سلطان مرتضی شاه شود...»، ولی وزير اعظم و بيشتر درباريان وقت كه مادرانشان گُرجستانی بودند و احساس ايران‌دوستی نداشتند! به منظور رسيدن به مقاصد مادی خود و از دست ندادن قدرت، وصيت شاه متوفّی را تحريف كردند و اعلام داشتند كه "شاه سليمان" وصيّت كرده كه بزرگان دولت از ميان "سلطان حسين" صلح‌جو و آرام و "سلطان مرتضی" سخت‌گير و رزمی يكی را انتخاب كنند و از آنجا كه "سلطان حسين" بزرگ‌تر و مردی حليم است، وی را انتخاب كرده‌ايم!. تاريخ نشان می‌دهد كه اين انتخاب مغرضانه، ايران را در آستانه نابودی قرار داده بود كه "نادر" آن را نجات داد. 📆 "محمدعلی خان علاء السلطنه" رئیس الوزراء استعفا کرد. (۱۲۹۳ 📓) 📆 کشتی حامل "احمد شاه قاجار" و همراهانش که به وسیله یک کشتی رزمناو روسی مشایعت می‌شد، بندر انزلی را به قصد بادکوبه ترک کرد. (۱۲۹۸ 📓) 📆 "احمدشاه" از پاريس، با تلگرافی، توفيق قشون در آذربايجان را به "سردار سپه" وزير جنگ تبريک گفت. (۱۳۰۱ 📓) 📆 درگذشت علامه "ميرزا محمد حسين نايينی" استاد حوزه علميه نجف اشرف. (۱۳۱۵ 📓) 📆 مجلس شورای ملی قرارداد منعقده بين شرکت نفت ایران و شرکت نفت ايتاليائی "آجيب ميتزاريا" را تصويب کرد. (۱۳۳۶ 📓) 📆 ایران و شوروی در مورد قیمت نفت به توافق رسیدند و قرارداد تازه‌ای امضاء کردند. (۱۳۵۳ 📓) 📕اشغال #پاوه در كردستان توسط عناصر تجزيه طلب به قصد تشكيل كردستان بزرگ. (۱۳۵۸ 📓) 📆 افتتاح نخستین دوره مجلس خبرگان رهبری. (۱۳۶۲ 📓) 📆 حمله هواپيماهای عراق متجاوز به جزيره نفتی خارک در جريان جنگ تحميلی. (۱۳۶۴ 📓) 📆 درگذشت "دکتر منوچهر وصال‌شیرازی" چهره ماندگار رشته ریاضی و #پدر آنالیز ایران. (۱۳۹۱ 📓) .°C᭄‌⚘ ✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾ ⚛گروه دنبلیدی ها ⚛ @donbelid

  • فایل صوتی غزل شماره ۱۳۶ با صدای استاد موسوی گرما رودی ⚛ @donbelid ♥️💜

  • فایل صوتی غزل شماره ۱۳۶ با صدای مهربانو فرزانه جمشیدی ⚛ @donbelid ♥️💜

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • اخرین لیست مشارکت مردمی روستای دنبلید جهت آسفالت معابر مورخ 1405.5.23 °C᭄‌⚘ ✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾ ❤💜 ⚛گروه دنبلیدی ها @donbelidiha

  • از طرف مدیریت باشگاه کوهنوردی چکاوک البرز جناب مجید محمدی. صعود قله سیالان تقدیم به روح بلند این مرد بزرگ عمو حبیب رضاخانی روحش شاد یادش گرامی باد .°C᭄‌⚘ ✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾ ⚛گروه دنبلیدی ها ⚛ @donbelid

  • 🚨محور طالقان هشتگرد و بالعکس از روز شنبه، ۲۴ مردادماه ۱۴۰۵ ، تا اطلاع ثانوی مسدود می باشد. .°C᭄‌⚘ ✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾ ⚛گروه دنبلیدی ها ⚛ @donbelid

  • با ناراختی ادامه میده: -می دونی مشکل چیه اشکان؟ اشکان منتظر نگاش می کنه. -مشکل این نیست که چقدر به دست آوردن ترنم سخته، مشکل اینه که من دیر فهمیدم! دیر فهمیدم که اشتباه کردم. تا وقتی کنارم سال ننشسته بودم به این فکر نکرده بودم که ممکنه از دستش بدم. دغدغه های فکریم 5 بود خیالم راحت بود. هیچ وقت توی اون تو اون روزا ترنم نبود، بلکه کار و پیشرفتم بود. شاید اگه اون همه درگیر کارم نبودم، هیچ کدوم از اون اتفاقا نمیفتاد. بهش اعتماد داشتم بهم اعتماد داشت ولی ریشه ها و پایه های اون اعتماد انقدر قوی نبود که در برابر سختی های زندگی دووم بیاره. وقتی ترنم رو از دست دادم بیشتر غرق کار شدم. اما تو این روزای آخر که ترنم رو مرده فرض می کردم مدام به این فکر می کردم که من دارم چه غلطی می کنم. با ترنم بودم، وقتم صرف کار میشد. ترنم رو ترک کردم باز هم غرق کار شدم! اما الان که دیگه ترنمی نیست، این پول، این کار، این پیشرفت، این استقلال، کجای زندگیم رو می گرفت؟! این روزا با داشتن تمام اینا، باز هم احساس کمبود می کردم. آره اشکان اشتباه من اینه که خیلی چیزا رو دیر فهمیدم. من اگه فقط یک سوم وقتی رو که برای کار صرف می کردم رو با ترنم می گذروندم، صد در صد خیلی جاها اشتباه نمی رفتم. من هیچ وقت عشقش رو باور نکردم. اما اون لحظه به لحظه زندگیش رو با باور عشق من گذروند. بارها بعد از نامزدی من با آلاگل بهم گفت سروش مطمئن بودم که بر می گردی ولی حالا می فهمم که اشتباه می کردم. اشکان با ناراحتی نگاهش می کنه ولی هیچ حرفی واسه گفتن نداره. .°C᭄‌⚘ ✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾ ⚛گروه دنبلیدی ها ⚛ @donbelid

  • ⚛ @donbelid #سفر_به_دیار_عشق ♥️ #قسمت_659.658 اشکان - میخوای در مورد خونوادش هم بهش بگی؟ -دیوونه شدی؟! معلومه که نه! اون جور که از رفتارش فهمیدم هنوز چیزی نمی دونه. باید بذارم یکم اوضاع آروم تر بشه. اشکان هم سری تکون میده و میگه: -حق با توئه. - ... اشکان - الان میخوای باهاش حرف بزنی؟ -نمی دونم اشکان، خودم هم نمی دونم! تنها چیزی که الان می دونم اینه که باید زودتر همه چیز رو برای ترنم روشن کنم. و گرنه ممکنه باز هم از دستش بدم. اشکان - اون الان از دست همه دلخوره. بهتر نیست بهش فرصت بدی؟ -اشکان دلم میخواد بهش فرصت بدم تا با خودش کنار بیاد ولی می ترسم تو این فرصت دادنا از دستش بدم. اون هیچ چیز نمی دونه ... می فهمی اشکان؟ هیچ چیزی از احساس من نمی دونه. باید بهش بگم که تمام اون سال ها دروغ گفتم. باید بهش بگم. اشکان - اما چطوری؟ اصلا در مورد من میخوای چی بگی؟ -نمی دونم اشکان. تو رو به خدا انقدر آیه ی یاس نخون! تو که تو شرایط بدتر از این ناامید نشدی، پس چرا الان انقدر با ناامید حرف می زنی؟! اشکان - به خاطر این که می ترسم دوباره گند بزنی. مثل امروز! چقدر گفتم تو دادگاه سر و صدا راه ننداز! با خشم به اشکان نگاه می کنه. -جنابعالی که اون جا نبودی ببینی دختره ی بیشعور چیا بهم می گفت! اشکان - اون داشت حرص می خورد احمق. می خواست یه جوری تلافی کنه. می دونی می تونه علیه تو شکایت کنه؟! -به درک ... بذار هر غلطی که دلش میخواد بکنه. اشکان - داد و بیداد که راه انداختی! دیگه سیلی زدنت چی بود سروش؟ چرا انقدر دنبال شر می گردی؟ با حرص میگه: -اگه می تونستم بیشتر از اینا می زدم! حاضر بودم حتی شده چند سال حبس بکشم ولی یه دل سیر کتکش بزنم! به خاطر یه سیلی و چند تا داد و بیداد اون هم به کسی که هنوز زن صیغه ای بنده هست و با دروغ و نیرنگ وارد زندگیم شده، بنده رو پشت میله های زندون حبس نمی کنند تا موهام رنگ دندونام سفید بشه! اشکان - من میگم نره تو میگی بدوش! به فکر خودت نیستی لااقل به اون پدر و مادرت فکر کن که از دست تو و سیاوش داغون شدن. آهی می کشه. -دست خودم نیست اشکان. خودت که می دونی که من آدمی نبودم که دستم رو روی هیچ زن و دختری بلند کنم. اصلا اهل داد و فریاد هم نبودم. از چهار سال پبش که آلاگل با همدستی دخترخالش اون کارا رو کردن زندگیم رو به خاک سیاه نشوندن، این جوری شدم. روز به روز عصبی تر و پرخاشگرتر از قبل. برام سخت بود ببینم ترنمی که این همه سال دوستش داشتم هیچ وقت من رو نمی خواسته. باورت میشه حتی بعد از جداییمون دلم نیومد صیغه ای که بین من و ترنم خونده شده بود رو فسخ کنم؟! مدت صیغه خودش تموم شده بود تا لحظه ی آخر هم دلم می خواست یکی بزنه تو گوشم و بگه بیدار شو سروش، همه ی اینا دروغه، اما تو اون زمان هیچ کس نبود این کار رو کنه. اشکان -آخه برادر من این هم راهش نیست. باید به خودت مسلط باشی. خیر سرت مهندس مملکتی! بزرگ شده ی اون مرحومی. یادت نیست با تمام جدیتش هیچ وقت از کوره در نمی رفت؟! -اگه پدربزرگم زنده بود هیچ وقت این اتفاقا نمیفتاد. اشکان شاید باورت نشه پدربزرگم هم مثل خودم عاشق شیطنت ها و مهربونی های ترنم شده بود. من واسه ی پدربزرگم خیلی عزیز بودم. می دونستم همسر آیندم هم براش عزیز خواهد بود. شاید دلیلش این بود که شباهت زیادی به عموی شهیدم داشتم. هم از لحاظ اخلاقی هم از لحاظ ظاهری. وقتی بهش در مورد ترنم گفتم، نذاشت به ماه بکشه، سریع با پدر و مادرم صحبت کرد. اونا هم که خونواده ی ترانه و ترنم رو خوب میشناختن، برای بار دوم رفتن خواستگاری. اما این بار برای پسر دومشون که من بودم. من اون روزا عاشق ترنم نبودم! همه چیز ذره ذره به وجود اومد. پدربزرگم اوایل با ترنم هم مثل بقیه برخورد می کرد. اما از اون جایی که ترنم خیلی اهل شیطنت و بچه بازی بودی، خیلی وقتا حرص اون مرحوم رو در می آورد ولی از یه طرف هم خودش رو مظلوم می کرد. همین بچه بازیاش باعث میشد پدربزرگم از کارای ترنم به خنده بیفته. ترنم هم که خنده های پدبزرگم رو می دید خودش رو لوس می کرد. یه بار به خودم اومدم دیدم بابابزرگ بنده دربست من رو فراموش کرده و با ترنم روزاش رو می گذرونه! آهی می کشه و با بغض میگه: -عجب روزایی بود اشکان ... دلم هوای اون روزا رو کرده. می ترسم با همه ی عشقی که تو چشماش می بینم باز هم قبولم نکنه؟! می ترسم اشکان! اشکان - نترس پسر! مثل همیشه موفق میشی. من می دونم. -امیدوارم اشکان، امیدوارم. خیلی اذیتش کردم. حتی اگه قبولم هم نکنه، حق داره. حتی تو دوران نامزدی هم بیشتر درگیر کارای شرکت بودم.

  • اشکان - هیچ وقت فکر نمی کردم که این جور عاشق بشی! یادته چقدر سرد و بی احساس بودی؟ سری تکون میده. -آره .. .چون با پدربزرگم بزرگ شدم. اون از جمع فراری بود و من رو هم مثل خودش بار آورده بود. یادمه حتی توی نامزدی سیاوش هم حضور نداشتم چون یه ماموریت مهم برام پیش اومده بود که باید به خارج از کشور می رفتم. هر چقدر که مامان و بابا اصرار کردن بذار برای بعد قبول نکردم. شاید باورت نشه، من ترنم رو قبل از نامزدی اصلا ندیده بودم. چون توی مهمونی ها شرکت نمی کردم، یا اگر هم به اصرار مامان می رفتم زودی جیم می شدم. بعد از نامزدی سیاوش هم، فقط یه بار با ترانه دیدار کوتاهی داشتم. تا این که یه روز چون سیاوش وقت نداشت عکسای نامزدی رو به دست ترانه برسونه، من رو به خونشون فرستاد. اون جا بود که برای اولین بار با ترنم رو در رو شدم. چشماش رو می بنده و به اون روز بارونی که اولین جرقه برای آشنایی یه عشق جاودانه زده شد فکر می کنه. - ... اشکان - هوی ... کجایی؟ -چته تو؟ ... این چه وضع صدا کردنه؟ اشکان - می دونی از کی دارم صدات می کنم؟! بفرما رسیدیم. حالا چی کار کنیم؟ -فعلا هیچی. اشکان - خونه ی دوستش زندگی می کنه؟ -اگه به آدرس نگاه کنی می بینی خونه ی دوستش نیست! لابد دوستش بهش کمک کرده تا همین نزدیکیا ساکن بشه. باید منتظر یه فرصت مناسب باشم تا بتونم باهاش حرف بزنم. .°C᭄‌⚘ ✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾ ⚛گروه دنبلیدی ها ⚛ @donbelid

  • 😍 رمان زیبای [سفر به دیار عشق] به قلم زیبای arameeshgh20 🌹 ⚛ @donbelid #سفر_به_دیار_عشق ♥️ #قسمت_657.656 همزمان با اشکان سوار ماشین میشه. اشکان کاغذ رو از دستش می کشه و میگه: -بده اون کاغذ صاب مرده رو ببینم کدوم گوری میخوای بری؟! - ... اشکان - این جا کجاست؟ -جایی که ترنم توش ساکنه! اشکان - پس بگو ... من میگم چرا آقا شنگول می زنه! فقط لبخند می زنه و هیچی نمیگه ولی دلش میخواد داد بزنه ... فریاد بزنه ... به همه از خوشحالیش بگه. یاد حرفای پیمان میفته و این خوشحالیش رو هزار برابر می کنه! "پیمان - اون دوستت داره. -ولی ... پیمان -حرفاش رو جدی نگیر ... یه چیزایی از حماقتت شنیدم ولی با همه ی اینا، اون تمام روزهایی که اسیر دست دشمن بود، بیشتر از خودش نگران تو بود! -شرمندشم ... تا آخر عمر. پیمان - شرمندگیت چیزی رو درست نمی کنه. باید بهش ثابت کنی که دوستش داری! -آخه چطوری؟! من حتی یه آدرس هم ازش ندارم! پیمان - اگه مشکلت سر آدرسه که از همین حالا باید بگم این مشکلت حله ... برو سراغ بهونه ی بعدی! -من بهونه نمیارم! پیمان -کاملا معلومه ... من رو احمق فرض نکن. با یه نگاه می تونم تا تهش برم! من میگم بهونه میاری چون می ترسی ترنم غرورت رو خرد کنه! همون طور که تو در گذشته شخصیتش رو زیر سوال بری و گرنه اصلا نمی ذاشتی بره! - ... پیمان - چیه؟! چرا ساکتی؟ -این طور نیست. پیمان - پس چرا گذاشتی بره؟ -من هنوز تو شک بودم و هستم... از یه طرف هم می دونم حق با ترنمه. واسه ی همین با خودم گفتم یه خورده آروم بشه، بعد دوباره باهاش حرف بزنم ولی ترنم از دستم فرار کرد و رفت. پیمان - برای به دست آوردنش حاضری چی کار کنی؟ -همه کار! پیمان - چه بی مکث و سریع! خوبه اما فقط حرفه. خودت که خوب می دونی حرف آسونه! -منی که تجربه ی از دست دادن عشقم رو داشتم، دیگه حرف نمی زنم! فقط و فقط عمل می کنم! پیمان - باید دید! می دونی کلی حرف پشت سرشه؟ -ترنم که بی گناهیش ثابت شد! پیمان - فکر می کنی میشه دهن مردم رو بست؟! نیمی از مردم در آینده حرفشون این خواهد بود که تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها! -برام مهم نیست. تنها چیزی که برام مهمه عشقمه! پیمان - اگه مهم بود ترکش نمی کردی! -چرا انقدر سنگ ترنم رو به سینه می زنی؟! پیمان - چون باید یه چیزایی رو جبران کنم! -چی رو؟ پیمان - بعدا می فهمی! -ترنم خالش خوبه؟ پیمان - چطور؟ -حس می کنم علاوه بر این که از لحاظ روحی داغونه، از لحاظ جسمی هم مشکل داره... درسته؟ اصلا این مدت چرا از ترنم خبری نبود؟ پیمان - بهتره بعضی از گفتنی ها رو از زبون خودِ ترنم بشنوی. تنها کمکی که می تونم بهت بکنم اینه که آدرسش رو بهت بدم." اشکان ماشین رو روشن می کنه. -اشکان؟ اشکان - ها؟! -تو این مدت از بس حال و روزم خراب بود اصلا به یاد این نبودم که این صیغه ای که بین من و آلاگل خونده شده رو فسخ کنم! اشکان - چــی؟ -چیه خب؟ یادم رفته بود. امروز با دیدن ریخت نحسش تازه یادم اومد. خودت ببین چی کار باید بکنم تا زودتر از شرش خلاص بشم. اشکان - بچه پررو... هر وقت کارِت گیر میفته تازه یاد من میفتی! بی توجه به حرف اشکان میگه: -اشکان خیلی خوشحالم... هنوز باورم نمیشه که ترنم زنده و سلامته! اشکان - ولی طفلکی خیلی ضعیف شده... فکر کنم بدجور اذیتش کردن. با این حرف اشکان خشکش می زنه. تازه یادش میاد لحظه ای که ترنم رو در آغوش گرفته بود صورت ترنم از درد جمع شد... دلش می گیره و نیمی از آرامشش به باد میره! اشکان - این آق پیمان چی بهت گفت که از این رو به اون رو شدی؟! با ناراحتی میگه: -چیز زیادی نگفت. اشکان - باز چه مرگت شد؟ -نگران ترنمم. نکنه اون آشغالای از خدا بی خبر بلایی سرش آورده باشن؟ اشکان - فکر نکنم... دیدی که به جز چند تا کبودی روی صورتش چیز دیگه ای معلوم نبود. اگر هم چیزی باشه فقط یه کوفتگی ساده معمولیه. با این که خیالش راحت نشد ولی ته دلش دوباره خوشحال میشه و ترجیح میده به جای فکرای بیخود راه و چاره ای برای جبران گذشته ها پیدا کنه. اشکان - خب شروع کن؟ -چی رو؟ اشکان - همون اندک چیزایی که از زبون پیمان شنیدی! -فقط آدرس و ... مکثی می کنه و لبخند می زنه. اشکان - و چی؟! -و این که ترنم هنوز دوستم داره! اشکان - زحمت کشیدی! -گفت باید بقیه رو از زبون خودش بشنوم. اشکان - که این طور. -ترنم برام همه چیزه اشکان. باید دوباره به دستش بیارم. اشکان - سخت به نظر می رسه! -اون هنوز دوسم داره... همینه که باعث میشه ناامید نشم. حتی بعد از شنیدن بد و بیراهاش باز هم می تونستم عشق رو از چشماش بخونم ولی با همه ی اینا وقتی پیمان حرف از دوست داشتن ترنم زد خیالم راحت شد.

گروه دنبلیدی ها — tgindex