tgindex
دنیای ادبیات

دنیای ادبیات

Статистика
@donyaadabiatперсидский

دنیای ادبیات مدیر کانال.زهراعموشاهی @zahra_amushahi

Последний пост
10 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
29
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
148
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
91
29 постов
Вовлечённость
61,5%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 29
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
19
1/48двое суток
21
1/72трое суток
23

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • گفتمش: زلف، به خونِ که شکستی؟! گفتا: حافظ این قصه دراز است، به قرآن که مپرس! #حافظ @zahra_amushahi

  • دام دگر نهاده‌ام تا که مگر بگیرمش آنک بجست از کَفَم بار دگر بگیرمش آنک به دل اسیرمش در دل و جان پذیرمش گرچه گذشت عمــر من باز زِ سر بگیرمش #مولانا @zahra_amushahi

  • 📗 #امید ـــــــــــــــــــــــ    ✍ فردا هيچ‌کس حق ندارد خسته شود. آن‌قدر چشم‌های مظلوم به در و ديوار دوخته است که فرصتی برای ماندن و خميدن نيست. کودکی پنج‌ساله‌، هنوز اميدوار است که پدرش از قابِ عکس بيرون بيايد و او را بغل کند. دخترکی شيرين‌زبان نمره‌های بيستِ کارنامه‌اش را زيرِ فرش‌های نخ‌نما نگه داشته است. جنازه‌ها را تشييع کن؛ بغض‌هايت را بشمار؛ برای همسايه‌ها آش نذری ببر؛ برگ‌های زردِ باغ را به صدا درآور؛ ديوانِ حافظ را از آخر به اول بخوان و هر کاری ديگر را که دوست داری، بکن؛ ولی خسته نشو! من فردا را می‌بينم. فردا روزِ ما است، و روز ما فردا است؛ روزی که خورشيدِ دانايی، چشمک‌زنان از پشتِ کوه‌های غرور و نادانی، بيرون می‌آيد. من به اين‌فردا يقين دارم؛ اگرچه نيستم تا زيرِ آسمانِ آبی‌اش آواز بخوانم. فردا که بر مزارِ ما می‌ايستيد، سنگ‌های سردِ ترک‌خورده از سرمای زمستان، بر پای شما بوسه می‌‌زنند. زوزهٔ بادِ گورستان، ترجمهٔ صدای خفه در سينهٔ تنگ اين‌سنگ‌ها است كه می‌گويند: ما زهرِ زندگی را قطره‌‌قطره نوشيديم تا شمايان شرابِ زندگی را باده‌باده سر کشيد.    🖌 رضا بابایی    📚 چو تخته‌پاره بر موج

  • " سپاس و ستایش تنها خدایی را سزد که بندگانش را به نیکی ها و راستی ها فرمان می دهد و از بدی ها و کژی ها باز می دارد! آن چه اکنون از من می شنوید، سخن مولایم حسین است که از رنج شما در رنج و از شادی شما شاد‌. به خدا سوگند! اگر همه ی بندگان خدا یکدیگر را به نیکی سفارش کنند و از بدی باز دارند، هیچ ضعیف و درمانده ای باقی نمی ماند‌. اما اکنون روزگاری است که پاکان را به ناروا می کشند و حق زندگی را از ضعیفان می گیرند. گویا حاکمان این امت را از خود نمی دانند و خود را از مسلمانان جدا می پندارند، اما خداوند هرگز ستم های آنها را فراموش نمی کند که به هر بهانه ای بندگان خدا را می آزارند. گزیده از کتاب " نامیرا، صادق کرمیار، صفحه ۱۲۷" @zahra_amushahi

  • #پاراگراف_طلایی در من چیزی کم بود و در این زندگانی هم چیزی کج بود. میان ما و زندگانی یک چیزی گنگ ماند. ما دیر آمدیم یا زود هر چه بود به موقع نیامدیم. #کلیدر📕 #محمود_دولت_آبادی✍ @daricheh93 @zahra_amushahi

  • . ما دوام آوردیم، عجیب دوام آوردیم. اما فرق بود میان دوام آوردن ما و دوام آوردن آدم‌های دیگر. فرق بود میان رسیدن ما و رسیدن آدم‌های دیگر، که جایی که آنان راه می رفتند، ما می‌دویدیم، جایی که آنها می‌دویدند، ما سینه خیز می‌رفتیم. آنان برای رشد و رفاه می‌جنگیدند و ما برای بقا، تمام مردم جهان زندگی می‌کردند و ما، فقط داشتیم زنده می‌ماندیم ... #عباس_معروفی @donyaadabiat @daricheh93 @zahra_amushahi

  • مسئولیت پذیری شخصی در یک کلام یعنی اینکه بدانیم همه چیز را نمی‌توانیم کنترل کنیم اما می‌توانیم واکنش خود را در قبال همه چیز کنترل کنیم‌. این طرز فکری است که به ما اجازه می‌دهد به جای انفعال در برابر وقایع زندگی، دست به اقدام بزنیم. مسئولیت ‌پذیری شخصی هر چالشی را به فرصتی برای یادگیری و رشد تبدیل می کنند. می فهمیم که پاسخمان به مشکل بیشتر از خود آن مشکل در خوشبختی یا تیره روزیمان نقش دارد و می‌فهمیم که اغلب بهترین مسیر، پذیرفتن حقایق و ادامه دادن است. برده رومی پوبلیلیوس سایروس، روزگاری گفته است ؛ «هر کسی می‌تواند در دریای آرام، کشتی را هدایت کند.» برگرفته از کتاب«شفاف اندیشی، نویسنده: شین پریش، ترجمه ی فریبا فتحی پور، صفحات ۶۸، ۷۴» @zahra_amushahi

  • . بخوان به نام گلِ سرخ، در صحاری شب که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند بخوان، دوباره بخوان تا کبوتران سپید به آشیانهٔ خونین دوباره برگردند بخوان به نام گل سرخ، در رواق سکوت که موج و اوج طنینش ز دشت‌ها گذرد پیامِ روشن باران ز بام نیلی شب که رهگذارِ نسیمش به هر کرانه برد تو خامشی، که بخواند؟ تو می‌روی، که بماند؟ که بر نهالکِ بی برگِ ما ترانه بخواند؟ #شفیعی_کدکنی

  • ‏من این‌ بار خشم هزاران دریا را در خود دارم ‏دریاهایی که مرا با هزاران پیکر بی‌سر ‏بر کرانه آورد ‏پای بر من مفشار ‏تو را غرق خواهم کرد. ‏‌ #بیژن الهی

  • بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار فکری به حال خویش کن این روزگار نیست...

  • صبر خدا .. . عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم همان يك لحظه اول ، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بی وجدان جهان را با همه زيبايی و زشتی ، به روی يكدگر ، ويرانه می كردم . عجب صبری خدا دارد . معینی_کرمانشاهی

  • یک نیستان ناله در هر استخوان داریم ما...

  • حال خونین دلان که گوید باز وز فلک خون خم که جوید باز شرمش از چشم می پرستان باد نرگس مست اگر بروید باز هر که چون لاله کاسه گردان شد زین جفا رخ به خون بشوید باز بس که در پرده چنگ گفت سخن ببرش موی تا نموید باز ... #حافظ

  • چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟ فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخیِ بعد از سحرگه نیست. حریفا! گوشِ سرما برده است این، یادگار سیلیِ سردِ زمستان‌ است. و قندیلِ سپهرِ تنگْ میدان، مرده یا زنده، به تابوتِ سِتَبرِ ظلمتِ نُهْ تویِ مرگ اندود، پنهان‌ است. حریفا! رو چراغِ باده را بِفْروز، شب با روز یکسان‌ است. سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت. هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست‌ها پنهان، نفس‌ها ابر، دل‌ها خسته و غمگین، درختان اسکلت‌های بلور آجین، زمینْ دلمرده، سقفِ آسمانْ کوتاه، غبار آلوده مهر و ماه، زمستان ا‌ست. #مهدی اخوان ثالث

  • без подписи

  • ناردون (مازیار فلاحی)

  • باد بوی برگريزانِ عجيبی آورده است ديگر هيچ مرغی بر شاخه‌سارِ صنوبر پير نغمه‌ی مغمومی حتی نخواهد خواند، من که نمی‌دانم چرا! شما هيچ به دردِ برهنه‌ی دريا دقت کرده‌ايد؟ نه، راه دريا دور و ديگر کسی هم در پسِ پنجره‌های قديمی نيست، تنها در دورْدستِ جاده‌ای مه‌آلود صدای پَرپَرِ نابهنگام پرندگانی از خوابِ خار می‌آيد. برگريزانِ عجيبِ صنوبر و ماه، مسافری خسته از نشانیِ دريا، و باريکه‌ْراهی دور که در پيچِ شبنمِ شبْ‌‌خورده از جاده جدا می‌شود می‌رود تا پُشتِ قريه‌ی نور و پونه و نی ... ما با همان مسافرِ خسته رفتيم و باز با همان مسافرِ خسته به خانه برمی‌گرديم. می‌بينی!؟ رسيديم ری‌را، رسيديم ...! جوانه‌ی تُردی که آن سالها بر ساقه‌ی اين اقاقيا روييده بود، حالا سرشاخه‌ی بلندی‌ست که به خواستگاری آسمان می‌رود، رفته است رفته تا وقتِ بختِ نور قد کشيده است اما چرا باد بوی غربتِ برگريزانیِ عجيب آورده است، من نمی‌دانم! #سیدعلی صالحی @zahra_amushahi

  • ‍   اسدعاطفی برادر شاعر بلندآوازه استادیداله عاطفی وپسرخاله مرحوم مشهدی علی آقا جاویدان درسال ۱۳۲۱ درمحله قدیمی تیمچه واقع در بخش سه کرمانشاه دیده به جهان گشود.پس از اتمام تحصیلات ابتدایی دردبستان منوچهری وسپس دبیرستان ابن سینا خیلی زود از قیل وقال مدرسه خسته شدووارد دانشگاه اجتماع گردید. ۳ سال به مکانیکی خودرو مشغول شد ودرسال ۳۸ وارد ارتش  شدولی بعداز هفت سال چون این شغل را با روحیه لطیفش درتناقض میدیدبه پیشنهاد معشوقش اورا رها کردودر سال ۴۷ به تهران رفت وکارمندسازمان کتاب های جیبی شد.حضورش در تهران باعث آشنایی او با شاعران ونویسندگانی چون بهرام صادقی وعماد خراسانی گردید.درهمان دوران نیز درفیلمی به نام کفترباز به کارگردانی علی اصغر معصومی که درمحله وزیری وتیرفرش های کرمانشاه ساخته شد ایفای نقش کرد.اسد روحیه ایی بسیار لطیف واحساس داشت که دراشعارش وحتی زندگی شخصیش کاملا مشهودبود. درموردعاشق شدنش درکتاب کرمانشاهان وتمدن دیرینه آن نقل شده: زمانی معشوقش سیبی رابه قصدخریدبو میکنداسدجلومیایدوبهای یک کیلو سیب رامیپردازدوآن سیبی راکه معشوقش میبویدبرمی داردوشروع به بوییدن میکنددراثرگذر زمان سیب میپلاسداما اسدسیب را درشیشه ایی نگه میداردچرا که بوی معشوقش رابرایش تداعی میکندواین نگاه اسد به زندگی بود. بعد از آن که اسدبه پیشنهاد معشوقش از ارتش بیرون می آیدمتوجه میشوداو با یک افسرارتش ازدواج کرده است. اسدبعدازاین شکست عشقی که به پایش سوخت با روحیه لطیف وحساسی که داشت دیگر آن آدم سابق نشدسرانجام بسیار ناباورانه  درآذر ماه سال ۵۲ درحالی که تنها۳۱ بهار از عمرهنرمندانه اش می گذشت داوطلبانه از دنیا انصراف داد. اسد اشعاربسیارزیبایی از خودبه جا گذاشت واگرعمربه اووفا میکرد بدون شک یکی ازنوادر دوران درشعربود .دیوان کامل اشعار اوباعنوان سرودعشق(مرگ امید)  توسط برادرش استادیداله عاطفی،باخط بهزادشاکری وهمت جلیل وفادرسال ۶۷ به چاپ رسیده .اسدقبل ازمرگ عارفانه اش بادلی شکسته وآزرده اززندگی دردفترشعرش چنین نوشت: امشب که رقیب  عاطفی را بی عاطفه ام،کشی درآغوش پیراهن هردومان سفیداست یعنی توعروس ومن کفن پوش روحش شادویادش گرامی باد(گردآورنده محسن درکه) @kermanshah_bozorgmardan

  • 🎙 علیرضا قربانی 🎼 گیسویِ باران

  • خسته‌ام مثل جوانی که پس از سربازی بشنود یک نفر از نامزدش، دل بُرده مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی که به پرونده‌ی جرم پسرش برخورده خسته‌ام مثل پسربچه که در جای شلوغ بین دعوای پدر مادر خود گم شده است خسته مثل زن راضی شده به مُهر طلاق که پس از بخت بدش سوژه‌ی مردم شده است خسته مثل پدری که پسر معتادش غرق در درد خماری شده، فریاد زده مثل یک پیرزنی که شده سربار عروس پسرش پیش زنش بر سر او داد زده خسته‌ام مثل زنی حامله که ماه نهم دکترش گفته به درد سرطان مشکوک است مثل مردی که قسم خورده خیانت نکند زنش اما به قسم خوردن آن مشکوک است خسته مثل پدری گوشه‌ی آسایشگاه که کسی غیر پرستار سراغش نرود خسته‌ام بیشتر از پیرزنی تنها که عید باشد نوه‌اش سمت اتاقش نرود خسته‌ام کاش کسی حال مرا می‌فهمید غیر از این بغض که در راه گلو سد شده است شده‌ام مثل مریضی که پس از قطع امید در پی معجزه‌ای راهی مشهد شده است #علی صفری @zahra_amushahi