وَهم
Статистикаجهان ز جنسِ اثرهای این و آن خالیست به هرزه، وهم، مچینید کاین دکان خالیست
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 26
- 1/48двое суток
- 29
- 1/72трое суток
- 32
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
@Ebenezerrbot
I'm slowly poisoned My soul is healing..
نیست یاری تا بگویم راز خویش ناله پنهان کرده ام در ساز خویش برلبانم قفل خاموشی زدم با کلیدی آشنا بازش کنید کودکِ دل،رنجهٔ دستِ جفاست با سر انگشتِ وفا نازش کنید فروغ فرخزاد شراب و خون
شبی به کلبهٔ احزانِ من آیی دمی انیسِ دلِ سوگوارِ من باشی چراغِ دیدهٔ شبزندهدار من گردی انیسِ خاطرِ امّیدوارِ من باشی من این مراد ببینم به خود که نیمشبی به جای اشک روان، در کنارِ من باشی سه بوسه کز دو لبت، کردهای وظیفهٔ من اگر ادا نکنی، قرضدار من باشی حافظ غزلیات
без подписи
آنکه یک روز مرا دست خداوند سپرد کاش میدید که خدا نیز نگهدار نبود
حقیر و احمق است آن که؛ امید وجدان از مستبد داشته باشد. ظالمان سلاخی میکنند و غم به دل میگذارند و توهین می کنند که هیچ،با رجزخوانی «اعدام» هم میکنند.
فقط میخواهم کسی دوستم داشته باشد. آیا واقعاً اینقدر خواستهی بزرگی است؟ اینکه به همان شکلی که شایستهاش هستم دوستم داشته باشند؛ بدون اینکه مجبور باشم التماس کنم، بدون اینکه دنبال کسی بدوم، بدون اینکه مدام درخواست عشق کنم. دلم میخواهد کسی باشد که آزادانه مرا انتخاب کند، نه فقط وقتی برایش راحت یا بهنفعش است. کسی که بماند، بدون اینکه مجبور باشم مدام ثابت کنم ارزش دوست داشته شدن را دارم. میخواهم بدانم دوست داشته شدنِ آرام و مهربان چه حسی دارد؛ عشقی که در آن ترسی نباشد، دردی نباشد، فقط عشقی که حسِ خانه را به آدم بدهد فرانتسکافکا نامهای به ملینا
شب روزها بهانهای دارم تا ذهنم را در لابهلای خستگیِ آشکارِ روانم پنهان کنم از رفتن به سر کار گرفته تا گم کردن خودم میان موسیقی کتاب و هر چیزی که به ذهنم فرصت فکر کردن ندهد اما شب نمیدانم این آسمانِ تیرهفام چه زهری در خود دارد که با درخشش ماه و ستارگانش و با وزش بادِ شبهنگام تمام پوششی را که در طول روز با زحمت روی غولِ خفتهی افکارم کشیدهام از هم میدرد و آن هیولای نهان را در ذهنم بیدار میکند هیولایی که خوراکش را از ذهن من میگیرد نشخوار فکری من غذای هر شبِ اوست فرقی نمیکند آن روز بهترین روز عمرم بوده باشد یا تنها روزی معمولی شب که میشود او بیدار میشود شبها انگار دردِ صد سربازِ تیرخوردهی رومی را با خود حمل میکنم نه دردِ جسمانی بلکه دردی که بر ذهنشان سنگینی میکرد شبها انگار عصارهی عصیانِ تاریکی در ذهنم رخنه میکند و مرا به انزوایی دعوت میکند که گویی سالهاست چشمانتظارش بودهام دست نوشته های من
درماندگی خود به که گوییم خدا را سلطان ندهد گوش به فریاد گدا را گویند که هر تیرهشبی را سحری هست گویا سحری نیست شب تیرهی ما را گل در قدمت باد صبا ریزد و ترسم کز برگ گل آسیب رسد آن کف پا را گفتی که چه شد حال طبیب از ستم ما عمریست که در هجر تو جان داد، نگارا طبیب اصفهانی غزلیات
без подписи
«آخرین نگاه» اورفئوس پسرِ خدای موسیقی(اپولو) موسیقیدانی که با چنگش سنگ و درخت را هم مجذوب میکرد همسرش اوریدیکه را در روز عروسی از دست داد،نیش ماری او را به دنیای مردگان برد اورفئوس زنده وارد دنیای مردگان شد و با آواز چنگش،هادس خدای مردگان را متقاعد کرد اوریدیکه را برگرداند هادس قبول کرد اما به یک شرط : تا از دنیای مردگان کامل خارج نشدند برنگردد و اوریدیکه را نگاه نکند اورفئوس نزدیک خروجی از شک اینکه شاید اوریدیکه پشت سرش نباشد بر میگردد و پشتش را نگاه میکند چشمان اوریدیکه را در مقابل خود میبیند اما همان لحظه اوریدیکه برای همیشه به دنیای مردگان بازمیگردد اورفئوس پس از بازگشت به دنیای زندگان پس از مدتی از غم و افسردگی جان میسپارد
без подписи
چو ز در آمد و بنشست خموش زخمه بر جان و دل و چنگ زنم با لب تشنهٔ دو صد بوسه شوق بر لب بادهٔ گلرنگ زنم ماه اگر خواست که از پنجره ها بیندم در برِ او مست و پریش آنچنان جلوه کنم کو ز حسد پردهی ابر کشد بر رُخ خویش فروغ فرخزاد مهمان
ٱف بَر تو که غروبِ مَرگت، مردمان شادکاماند کیخسرو نصر سِتَم پیشگان
ای که از یار نشان می طلبی، یار کجاست؟ همه یارند، ولی یار وفادار کجاست؟ تا نپرسند، بخوبان غم دل نتوان گفت ور بپرسند، بگو: قوت گفتار کجاست؟ در خرابات مغان هوش مجویید ز ما همه مستیم، درین میکده هشیار کجاست؟ بهتر آنست، هلالی، که نهان ماند راز سر خود فاش مکن، محرم اسرار کجاست؟ صبر در خانه ویرانه دل هیچ نماند خواب در دیده غمدیده بیدار کجاست؟ هلالی غزلیات
یار گفت هرجا که باشی با توام یادت کنم از چنین یاری فرامش کردهای تو، یاد دار گر رسم روزی به دوزخ قصه خود گویمش تا بگرید بر منِ بیچاره آتش زار زار عبدالقادر گیلانی غزلیات
دارم دلی ز هجر تو هر دم فگارتر تا خود تو مرهمِ دلِ افگارِ کیستی؟ هر شب من و خیال تو و کنج محنتی تو با کهای و مونس و غمخوار کیستی؟ جامی غزلیات