tgindex
گفتمان پژوه|سیدمحمد الحسینی

گفتمان پژوه|سیدمحمد الحسینی

Статистика
@dralhoseiniперсидский

مدرس ، پژوهش گر جامعه شناسی ارتباط با من @smalhoseini

Последний пост
13 июл.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
38
0 за 3 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
124
20 постов
Вовлечённость
326,3%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 13 июл.24из melliiran

    عین الله باقرزاده ها! جواد رنجبر درخشیلر عین الله باقرزاده شخصیتی است در مجموعه صمد که مرحوم حسن رضیانی آن را بازی می کرد. او نماد فرصت طلبی و سطحی نگری و شهرزدگی است! دوستی که در سوربون درس می دهد از پاریس پیام داده بود که می آیم ایران. می خوام بیینمت حتما! گفتم: خوشحال می شوم. گفت: اگر هواپیما نیاید با اتوبوس می آییم. گفتم: عالی است! در جنگ می توان تجربه های جدید کرد. برای اینکه روح زندگی بر مرگ طلبی جنگ غلبه کند، باید زندگی را به وقت جنگ متنوع و شاد و زیبا کرد. من در اوج جنگ اولین مرغ شکم پر زندگی ام را پختم! دوستم که آدمی اصیل است به وجد آمد. یادم آمد افسردگی های روشنفکرانه عین الله باقرزاده ها را که ایران را تاریکی محض و جهان را نور مطلق می پندارند. همزمان دوستی از دوحه پیام داد و درباره بیتی از شاهنامه پرسید. جوابش را که می دادم یادم افتد امیر سابقشان درگذشته. گفتم: حاکم سابق قطر چطور حاکمی بود؟ از مرگش متاسفی؟ چیزی گفت که خلاصه اش این است: او مرد بزرگی نبود. هر کس می توانست با این ثروت نفتی این کشور کوچک‌ را همین طوری اداره کند و بسازد. عین الله باقرزاده ها عزای او‌ را گرفته اند، بی آنکه بدانند کیست و اصلا قطر کجاست! به حرف احمد می اندیشیدیم که اصالتا قطری است. هنوز به پاریس و دوحه فکر می کردم که شنیدم سناتور آمریکایی ایران ستیز مرده. بارها در خواندن شاهنامه مرگ جمشید و فریدون و رستم و ایرج و سیاوخش را می خوانم. مرگ این سناتور در برابر مرگ های باشکوه هم وطنان من هیچ نیست. کاری نداشتم به مرگ او که در میانه ی عزاداری عین الله باقرزاده ها دیدم یکی نوشته که خیابانی در تهران را به نام گراهام می کنیم. خواستم بنویسم شما به سوراخ بروید بعدا جارو به دمتان ببندید. رها کردم. همین ها را دارم می نویسم و فکر می کنم کدام عین الله باقرزاده ای علیه این نوشته خواهد نوشت؟ وسط جنگ یکی از آن ها من را به «سقوط» متهم کرد و هزار یاوه گفت. آیا او دوباره تنش را به عین الله باقرزاده خواهد فروخت؟ عین الله باقرزاده با احترام به پرویز صیاد و حسن رضیانی نمونه ای از آدم های سطحی و ناقص فهمیده روزگار ماست و شاید یکی از مهم ترین دلیل های بحران های کنونی. عین الله باقرزاده ها در صد سال گذشته اصالت و دانش و فرهنگ را به بهای ناچیزی به کج فهمی و بدفهمی و فرصت طلبی و غرب زدگی فروختند. روزی به این و روزی به آن گرویدند، در صف رای خود را رستم و قلم را گرز دیدند و ‌روزی گرفتار پهلویسم شدند. عین الله باقرزاده ها روح های سرگردان در ایران ما هستند و همه چیز را به نهایت سطحی نگری و ابتذال دچار می کنند. @melliiran

  • سلاااام

  • #روایت_اراک شماره ۴ اراک: گذرگاهِ روایت‌های خاک‌خورده ✍سیدمحمد الحسینی اندیشکده آرمان خیابان‌های اراک، مثل رگ‌های کهنِ یک پیکرِ خسته، زیر پا گسترده اند. صدای موتورها و بوق‌ها، سرودی امروزی است بر آهنگی که از عمقِ تاریخ این شهر می‌آید. من، به عنوان یک جامعه‌شناس، در این پیاده‌رویِ روزمره، بدنبال "چیزی" می‌گردم که فراتر از آجر و سنگ است. بدنبال "حافظه‌ی جمعی" هستم؛ حافظه‌ای که لقب "مهد مفاخر" را بر پیشانی این شهر نشانده است. اما "مهد" چیست؟ تنها زادگاهِ فیزیکی افراد نیست. مهد، آن اکوسیستمِ پیچیده‌ای است که در آن، خاک، هوا، روابط، تنش‌ها و آرزوها در هم می‌آمیزند تا استعدادی را به "مفخره" بدل کند. اراکِ دوره‌ی قاجار و پهلوی اول، تنها یک شهر نبود؛ یک "موقعیت تاریخی" بود. شهرِ درگیرِ گذار از سنت به تجدد، شهری که کارخانه‌ی توپ‌ریزی‌اش نماد صنعت بود و بازار چهارفصل‌اش قلبِ تجارت. این تقابلِ کهنه و نو، این تلاطم، خاکِ باروری بود برای اندیشه. مفاخرِ اراک، افرادی منفرد نبودند؛ آنها "پاسخ" بودند به "پرسش‌های" عصر خود. پروین اعتصامی، صدای زنی در هیاهوی مردسالاریِ آن روزگار شد. سید نورالدین عراقی صدای عقلانیت دین در ناترازی اعتقاد و باورهای دینی زمانش، دکتر محمد قریب، نمادِ خدمتِ علم در جغرافیای محرومیت. هرکدام، در بسترِ تنش‌ها و نیازهای این شهر بالیدند. اما روایتِ "مهد مفاخر" یک خطر جامعه‌شناختی هم دارد: تبدیل شدن به موزه‌ای خاطره‌باز. امروز، پرسش این است: آیا آن اکوسیستمِ زاینده، هنوز پابرجاست؟ یا صرفاً به نام‌هایی بر دیوارها و تندیس‌هایی در میدان‌ها تقلیل یافته‌ایم؟ اراکِ امروز، با همه‌ی تغییراتش، چه تنش‌های سازنده‌ای را برای پرورشِ مفاخرِ فردا فراهم می‌کند؟ به نظرم، عظمتِ اراک نه در تعدد نام‌ها، که در "قابلیتِ روایت‌سازی" آن است. این شهر به ما می‌آموزد که بزرگی، محصولِ تصادف نیست، بلکه زاییده‌ی تعاملِ فرد با بسترِ تاریخی‌ـ اجتماعیِ خاصِ خود است. قدم زدن در اراک، یعنی قدم زدن در گذرگاهی که در هر گوشه‌اش، صدایی از گذشته زمزمه می‌کند: "ما از این خاک برخاستیم، حالا نوبت تو و پرسش‌های زمانه‌ات است." این، سنگین‌ترین میراث، و عمیق‌ترین مسئولیت برای نسلِ حاضر است. https://t.me/dralhoseini

  • 26 дек.1 0805

    مکاتب و علوم انسانی بشری این گونه عمل می کنند که ندیده برای انسان لباس می دوزند و بعد هم آن را بر او پوشانده و می گویند این لباس توست ، آن را بپوش یا می پوشانیم یا اندازه اش شو

  • #روایت_اراک شماره۳ ✍سیدمحمد الحسینی اندیشکده آرمان اراک: سکوت در مه در دامنه‌های زاگرس مرکزی، شهری نفس می‌کشد که ریه‌هایش از صنعت سنگین، پر و خالی شده است. اراک، فرزند انقلاب صنعتی ایران، مادر کارخانه‌ها و پدر آلودگی. در اینجا، زندگی همیشه در تقابل با دود رقم خورده است. آن روز، در سالنی رسمی، گردهمایی ای برگزار شد که قرار بود پلی باشد بین نگرانی‌های زیستی مردم و سیاست‌های انرژی دولت. نمایندگان تشکل‌های محیط زیستی، با پرونده‌های قطور از آمار بیماری‌های تنفسی و تصاویر ماهواره‌ای از پوشش دائم مه آلود، آمده بودند تا از محدوده‌ای صحبت کنند که نفسش به شماره افتاده است. در میان سکوت سنگین سالن، یکی از آنان به میکروفن نزدیک شد. کلماتش را با دقت انتخاب می‌کرد: "مطالعات نشان می‌دهد که سوزاندن مازوت—" ناگهان صدا قطع شد. میکروفن خاموش گردید. حرکتی سریع، ماشینی، بدون عاطفه. سپس صدای دیگری به جای آن نشست: "اگر مازوت نسوزانیم، مردم از سرما خواهند مرد. برقی نخواهد بود." گزاره‌ای ساده‌سازی شده که پیچیدگی مسئله را به تقابلی ابتدایی تقلیل می‌داد: مرگ از سرما یا مرگ تدریجی از آلودگی. من به عنوان یک جامعه‌شناس در این صحنه چه می‌بینم؟ نخست: جغرافیای نابرابر توسعه. اراک نمونه‌ای از شهرهایی است که بار صنعتی‌سازی کشور را به دوش می‌کشد، بی‌آنکه از مواهب توسعه بهره‌ای برابر ببرد. آلودگی محلی می‌شود، ولی تصمیم‌گیری درباره آن، مرکزی است. دوم: سکوت به مثابه کنش. سکوت مسئولان ارشد حاضر را نمی‌توان تنها به بی‌تفاوتی تعبیر کرد. این سکوت، خود زبانی است: زبانی که تبعیت از سلسله‌مراتب اداری، ترس از تقابل با سیاست کلان انرژی، و اولویت امنیت انرژی بر امنیت زیستی را فریاد می‌زند. در جامعه‌ای با ساختار سلسله‌مراتبی قوی، سکوت اغلب عاقلانه‌ترین رفتار محسوب می‌شود. سوم: خاموشی صدا، نماد خاموشی گفتمان. قطع میکروفن تنها یک عمل فنی نبود؛ نمادی بود از حذف یک گفتمان رقیب از فضای عمومی رسمی. زمانی که گفتمان "سلامت محیط‌زیست" با گفتمان "امنیت انرژی" در تعارض قرار می‌گیرد، سازوکارهای قدرت به صورت خودکار برای خاموش کردن گفتمان ضعیف‌تر عمل می‌کنند. چهارم: جامعه مدنی در میانه میدان. تشکل‌های محیط زیستی در اراک، نمایندگان جامعه مدنی نوپایی هستند که در فضایی تنگ و نابرابر عمل می‌کنند. آنها با "دلواپسی" توصیف می‌شوند—واژه‌ای که گاهی تحقیرآمیز است—اما در واقع، حاملان "دانش محلی" و "تجربه زیسته" ساکنان هستند. دانشی که در مقابل "دانش فنی-اداری" مرکز، اغلب نادیده گرفته می‌شود. پنجم: انتخاب غلط یا فقدان انتخاب؟ گزاره "مازوت یا برق" یک مغالطه دوگانه‌سازی است. این تقلیل پیچیدگی سیستم انرژی به یک انتخاب کاذب، پوششی می‌شود برای عدم شفافیت در مدیریت منابع، نبود برنامه‌ریزی بلندمدت برای گذار انرژی، و توزیع ناعادلانه بارهای توسعه. اراک در این روایت، فقط یک شهر نیست؛ نمادی است از تنش بنیادین در الگوی توسعه ایران: تنش بین رشد کمّی و پایداری کیفی، بین مرکز و پیرامون، بین زبان رسمی و زبان مردم، و بین امنیت فوری و امنیت بلندمدت. پایان این جلسه، با سکوتی سنگین‌تر از قبل، نه پایان ماجرا که شروعی برای گفت‌وگویی زیرپوستی است. گفت‌وگویی که از سالن‌های رسمی به کوه‌پایه‌های 😁 اطراف اراک، به خانه‌های مردم و به گروه‌های مجازی کشیده می‌شود. هرچند میکروفن‌ها خاموش شوند، اما صدای اعتراضی که از ریه‌های آسیب‌دیده برمی‌خیزد، در مه سنگین شهر باقی می‌ماند و گوشناشنوایی ساختارها را به چالش می‌کشد. https://t.me/dralhoseini

  • کتاب: از دلبری تا دل‌خوشی! به بهانه هفته کتاب ✍سید محمد الحسینی هفته کتاب است و حال و هوای خاصی دارد؛ هوایی عجیب، آمیخته از بوی کاغذ کهنه و عطر سلفی های اینستاگرامی با ژستِ مطالعه! ما جامعه شناسان (با آن عینکهای ضخیم و نگاههای عمیق!) خوب میدانیم که کتاب هم سرنوشت عجیبی پیدا کرده: از «دلبری» رسیده به «دل‌خوشی»! کتاب که بود، دلبر بود. ورق میزدی و سفر میکردی. حالا اما... کتاب تبدیل شده به یک «بُتِ تشریفاتی». روی میز قهوه خوری، کنار گلدان اسپاتیفیلوم، با جلد گالینگور و ترجمه ای که فقط روی جلد قشنگ است! ما کتاب میخریم تا بخریم. نه برای خواندن، که برای داشتن. مرضِ «بُتوارگیِ کاغذی» همه جا را گرفته. لذتِ گمشده کجاست؟ لذتِ خط کشیدن زیر یک جمله؟ لذت ورق زدن با بوی کاغذ؟ اینها را قربانی کرده ایم به «نمایشِ مطالعه». نمی‌دانیم چه بخوانیم، چون «لیست های پرفروش ها» جای «سلیقه شخصی» را گرفته. نمی‌دانیم چگونه بخوانیم، چون هر کتابی رقیبی است برای یک ریل یک دقیقه ای! کتاب گران است، اما نه به اندازه بهایی که برای نخواندنش میپردازیم: بهای یک ذهن تهی، یک روح بی‌روح. پس بیایید در این هفته کتاب، کمی از «دل‌خوشی» بکاهیم و به «دلبری» بازگردیم. شاید یک کتاب را برداریم و فقط برای خودمان بخوانیم، بی سلفی، بی حاشیه. شاید آن وقت یادمان بیاید که کتاب، یارِ دیرینِ تنهایی های ماست، نه ویترینِ خودنمایی هایمان.

  • اراک را دوست دارم چون ... ✍سید محمد الحسینی من اراک را دوست دارم، چون... اگر به من به عنوان یک دانش آموز جامعه‌شناسی بنگرید که عمری را به واکاوی پیوندهای نامرئی میان آدمیان و مکان‌ها گذرانده است، باید اعتراف کنم که اراک برای من تنها یک شهر نیست؛ بلکه کتاب گویای مفصلی است که جامعه‌شناسی را نه در صفحات کتب، که در نبض زندگی جاری در خیابان‌ها و نفس‌های تاریخش به من آموخته است. من اراک را دوست دارم، نه از سر تعصب، که از سر شناخت. من اراک را دوست دارم، چون "گذار" را در بطن خود زنده نگه داشته است. این شهر راوی صادق دگردیسی ایرانی در تقابل با مدرنیته است. بازار سرپوشیده و شکوهمندش، با همان طاق‌های قوسی و حجره‌های قدیمی، تنها یک مرکز اقتصادی نیست؛ که یک "ساختار اجتماعی" زنده است. هنوز می‌توان در فضای آن، روحیه تعاون و پیوند صنف‌ها را لمس کرد. اما همین که از بازار خارج شوی، چهره دیگری از شهر رخ می‌نماید: کارخانه‌ها، خیابان‌های وسیع، و نمادهایی از صنعتی که روزگاری این شهر را "دارالمصنوعات" می‌خواندند. این تقابل و همزیستی، برای یک جامعه‌شناس، یک آزمایشگاه طبیعی است. چگونه جامعه‌ای سنتی، خود را در آغوش صنعت می‌افکند و هویتی تازه می‌سازد؟ پاسخ این پرسش را باید در خیابان‌های اراک جستجو کرد، در مردمی که هم ریشه در زمین‌های حاصلخیز فراهان دارند و هم با ماشین‌آلات پیچیده مانوس شده‌اند. من اراک را دوست دارم، چون  "تضادهای" سازنده‌اش جان دارد. اراک شهری است که خشکی کویر را در نزدیکی‌اش می‌فهمی، اما با آب‌های گوارای سرچشمه و باغ‌های دلگشایش آشتی کرده است. این جغرافیای متضاد، به گمانم، بر شخصیت جمعی مردمانش نیز تأثیر نهاده است. اراکی را می‌بینیم که در ظاهر ممکن است محتاط و کم‌گوارا به نظر برسد، اما همین که اعتمادش را جلب کنی، گشاده‌رویی و مهمان‌نوازی‌اش چون چشمه‌ای می‌جوشد. این، نوعی "سازگاری فعال" است که جامعه‌شناسی از آن به عنوان کلید بقا و پیشرفت یاد می‌کند. جامعه‌ای که می‌تواند در عین حفظ اصالت‌هایش (مانند اصالت روستا-شهری و ارزش‌های خانوادگی قوی)، با شرایط نوین نیز کنار بیاید و حتی در آن پیشرو باشد. من اراک را دوست دارم، چون تاریخ در آن انتزاعی نیست؛ ملموس است. قلعهٔ تاریخی حاج وکیل، تنها یک بنا نیست؛ نماد قدرت اقتصادی و اجتماعی بنیان‌گذاران این شهر است که چگونه با خرد جمعی و سرمایه‌گذاری، شهری را از دل روستاها برآوردند. این، نمونه‌ای عینی از "نظریه کنش جمعی" است. یا موزهٔ مفاخر اراک، که نه انباری از اشیای کهنه، که تالاری از چهره‌های درخشانی است که در عرصه علم و ادب و سیاست پرورده شده‌اند. اینها به من یادآوری می‌کنند که هر شهر، تنها مجموعه‌ای از خیابان و ساختمان نیست، بلکه "میدانی" است برای پرورش استعدادها و شکوفایی سرمایه‌های انسانی. اراک این میدان را به خوبی فراهم کرده است. من اراک را دوست دارم، چون بوی نان گرمش، قصه‌ها در خود دارد. در کوچۀ پس کوچۀ اراک، زندگی جریان دارد. در قهوه‌خانه‌های قدیمی‌اش، هنوز می‌توان صدای رد و بدل شدن اخبار محلی و گفتگوهای صمیمانه را شنید. این فضاها، "عرصه عمومی" در مقیاس کوچک و خودجوش هستند. در عین حال، مراکز خرید و پاساژهای جدید، نشان از تغییر سبک زندگی و الگوهای مصرف دارند. این تغییرات، سوژه‌های پایان‌ناپذیری برای تحقیق و تأمل یک جامعه‌شناس هستند. من اراک را دوست دارم، چون "ایران کوچک" است. در این شهر، همچون آیینه‌ای، می‌توان تنوع قومی (ترک، فارس، لر) را دید که سال‌هاست در کنار یکدیگر، فرهنگی غنی و یکپارچه را ساخته‌اند. این "همبود"  که بر اساس احترام متقابل شکل گرفته، درس بزرگی در "زیست‌جهانی" صلح‌آمیز به ما می‌دهد. عشق من به اراک، یک دل‌بستگی ساده‌ی عاطفی نیست. این علاقه، برآمده از حرفه و نگاه من به پدیده‌های اجتماعی است. اراک برای من، شهری است که در آن، گذشته با حال گفتگو می‌کند، سنت و مدرنیته در حال چانه‌زنی هستند و در دل هر آجر و هر خیابانش، نظریه‌ای اجتماعی نهفته است. اراک را دوست دارم، چون آن را می‌فهمم؛ و چون آن را می‌فهمم، بیشتر دوستش دارم.

  • نمایشی بودن، مصرف فرهنگی و شکاف گفتمانی در هفته فرهنگی اراک ✍️سیدمحمد الحسینی هفته فرهنگی اراک را نمونه‌ای بارز از «فرهنگ به عنوان ویترین» می‌دانم. تمرکز بر «افتتاح‌های متعدد» و «برنامه‌های طنز با میهمانان گران‌قیمت»، نشان از غلبه «جامعه نمایش» دارد؛ جایی که بازنمایی تصویری و رسانه‌ای رویدادها، جایگزین عمق و محتوای فرهنگی شده است. این نگاه، به «کالایی‌شدن فرهنگ» می‌انجامد، که در آن ارزش یک برنامه، نه در پیام و ارتباطش با بافت محلی، بلکه در قیمت هنرمند مدعو سنجیده می‌شود. این امر، شکافی آشکار بین مردم و برنامه‌های به ظاهر فرهنگی ایجاد می‌کند. اما عمیق‌ترین تضاد، گسست گفتمانی بین هویت ادعایی شهر و عمل فرهنگی آن است. شعار «مهد مفاخر» بودن، زمانی معنادار است که برنامه‌ها حول محور همان مفاخر و هویت تاریخی-صنعتی شهر بچرخد، نه «فود استریت» و سرگرمی‌های مصرفی. این رویکرد، همچنین با شاخص‌های کمی مانند شمارش برنامه‌ها ارزیابی می‌شود که خود نشان از سیاست‌گذاری فرهنگی صوری و دور از نیازهای واقعی جامعه دارد. راه برون‌رفت، تغییر پارادایم از «نمایش» به «مشارکت» و تقدم پروژه‌های پایدار و هویت‌ساز بر رویدادهای پرهیاهوی مقطعی است. تنها از این طریق می‌توان از فرهنگ، نه به عنوان کالایی برای مصرف، بلکه به عنوان سرمایه‌ای برای تقویت همبستگی و هویت اصیل شهری بهره برد.

  • آیا شهروندان اراک،با همان غیرتی که امیرکبیر در حفظ منافع ملی داشت، از تولید داخلی و سرمایه‌گذاری در شهر خود حمایت می‌کنند؟ آیا دانشگاه‌های اراک،همان نقش دارالفنون را در تربیت نیروهای متخصص، خلاق و متعهد ایفا می‌کنند؟ اراک، این شهر زرپرور، امروز نیازمند یک «بازخوانی امیرکبیری» از خود است. نیازمند آن است که از لاک «شهر صنعتی دیروز» بیرون آید و به «شهر دانش‌بنیان و خلاق فردا» تبدیل شود. این، تنها در سایه‌ی درکی عمیق از میراث فکری امیرکبیر و نگاهی نقادانه به تجربیات تاریخی معاصر ممکن خواهد بود. اگر چنین شود، آنگاه می‌توان گفت که نه تنها قدر این شهر را دانسته‌ایم، که وارث راستین میراث ناتمام بزرگ‌مردی شده‌ایم که آرزو داشت ایران، روی پای خود بایستد.

  • در متن زیر سعی کردم حق امیر کبیر و دین او بر اراک برای سو یا حسن استفاده از نامش را ادا کنم اراک میراث ناتمام؛ در سایه‌سار صدارت امیرکبیر ✍سید محمد الحسینی نام‌گذاری روزی به نام امیرکبیر و صدارتش برای اراک، در نگاه اول، اقدامی شایسته و احترام‌آمیز به یکی از نوادر تاریخ معاصر ایران به نظر می‌رسد. اما برای ذهن نقاد جامعه‌شناس، این اقدام، بیش از آنکه پاسخ باشد، سرآغاز پرسش‌هایی ژرف است. چرا امیرکبیر؟ آیا این تنها به دلیل تأسیس کارخانهٔ دخانیات و چند واحد صنعتی در دوران صدارت کوتاه اوست؟ و اصلاً، در عصر پیچیدهٔ کنونی، بازخوانی زندگی یک صدراعظم قاجاری «به چه کارمان می‌آید»؟ پاسخ به این پرسش‌ها، مستلزم عبور از تاریخِ روایی و ورود به قلمرو «تاریخ تحلیلی» و «جامعه‌شناسی تاریخی» است. امیرکبیر برای ما، نه یک تابلوی موزه‌ای، که یک «الگوی کنشگری اصلاح‌گر» است. او نمایندهٔ آن لحظه‌ی نادر در تاریخ ایران است که خردِ تجددخواه، در تقابل با ساختارهای سنتیِ فروپاشیده و قدرت‌های فراملی ایستاد و کوشید پروژه‌ای برای «نوسازی بدون وابستگی» را تعریف کند. شهر اراک، به عنوان یکی از کانون‌های نخستین صنعت مدرن در ایران (با محوریت کارخانهٔ نساجی)، همواره در گفتمان توسعهٔ ایران، جایگاهی نمادین داشته است. این شهر، محصول همان نگاه اصلاح‌گرایانه‌ای است که امیرکبیر تجسم آن بود: حرکت به سمت خودکفایی، ایجاد صنایع مادر، و قطع وابستگی به تولیدات خارجی. اراک، در واقع، یکی از معدود «امکان‌های محقق‌شده» از پروژهٔ ناتمام امیرکبیر است. اما نقد جامعه‌شناختی در اینجاست که چرا این شهر، با آن پتانسیل عظیم، نتوانست به «اکوسیستمی برای توسعهٔ پایدار» تبدیل شود؟ پاسخ را باید در «فقدان تداوم» جست. پروژهٔ امیرکبیر، با برکناری و شهادت او، نیمه‌تمام ماند. به همین ترتیب، توسعهٔ صنعتی اراک نیز غالباً فاقد پشتوانه‌ی یک استراتژی کلان، نهادسازی دموکراتیک و پیوند ارگانیک با بافت اجتماعی-فرهنگی شهر بود. اراک به «شهر کارخانه» تبدیل شد، نه به «شهر اندیشهٔ صنعتی». اینجا همان نقطه‌ای است که تاریخ معاصر، تجربهٔ تلخ «توسعهٔ آمرانه» در دورهٔ پهلوی را نیز به ما یادآوری می‌کند؛ توسعه‌ای که اگرچه شاخص‌های کمی را ارتقا داد، اما از بُعد کیفی و مشارکت‌جویانه تهی بود. امیرکبیر، در گفتمان امروز ما، یک «نماد» است. نمادِ: ۱.عزم ملی برای خودکفایی: در دورانی که اقتصاد ایران در محاصرهٔ منافع استعماری بود، او با تأسیس کارخانه‌ها، نشان داد که «می‌شود» و «باید» بر توان داخلی تکیه کرد. ۲.نوسازی بدون وابستگی فرهنگی: تأسیس دارالفنون، نشان از درک او از ضرورت تربیت نیروی انسانی متخصص داشت؛ نیرویی که هم علم بیاموزد و هم هویت ملی خود را فراموش نکند. ۳.مقاومت در برابر فساد ساختاری: مبارزهٔ او با رشوه‌خواری و اخاذی درباریان، درس‌هایی گران‌بها برای جامعهٔ امروز ایران، که با پدیدهٔ فساد دست به گریبان است، در خود دارد بنابراین، امیرکبیر نه یک «خاطره»، که یک «راهبرد» است. پرسش «به چه کارمان می‌آید» زمانی پاسخ می‌یابد که بدانیم بحران کنونی ما، بحران «فقدان الگوی توسعهٔ بومی و متکی بر خرد جمعی» است. امیرکبیر، به عنوان یک الگو، به ما می‌آموزد که توسعه، بدون استقلال، عدالت‌خواهی و نهادسازی علمی، ناممکن است. اگر پروژهٔ امیرکبیر تداوم می‌یافت و اراک به عنوان یکی از پایگاه‌های اصلی این پروژه محسوب می‌شد، شاید امروز شاهد این موارد بودیم: ۱. اراک به عنوان قطب فناوری و پژوهش: دارالفنون تنها در تهران نماند، بلکه شاخه‌هایی از آن در شهرهای صنعتی مانند اراک تأسیس می‌شد و این شهر را به کانون تولید علم و فناوری تبدیل می‌کرد. ۲.توسعهٔ متوازن منطقه‌ای: صنعت، نه به صورت جزیره‌ای، که در پیوند با کشاورزی پیشرفته و خدمات مدرن، چرخه‌ای کامل از توسعه را در منطقهٔ اراک ایجاد می‌کرد. ۳.شکل‌گیری یک هویت شهری مدرن و نقاد: شهروند اراکی، با پشتوانهٔ یک تاریخ پرافتخار صنعتی و فرهنگی، خود را نه مصرف‌کننده، که تولیدکننده و نقاد فرآیندهای توسعه می‌دانست. این سناریو، در واقع، آینه‌ای است در برابر ما که نشان می‌دهد «چه می‌توانست باشد» و اکنون «چقدر فاصله داریم». آیا قدر این شهر زرپرور را می‌دانیم؟ «قدر دانستن» تنها با برگزاری مراسم و نام‌گذاری‌ها محقق نمی‌شود. قدرشناسی واقعی، در «بازتولید روحیهٔ امیرکبیری» در مدیریت و کنشگری شهری است. آیا امروز، مدیران اراک، با همان عزم ملی و دوراندیشی، در حال ترسیم نقشهٔ راه برای تبدیل این شهر به یک قطب اقتصادی-فناوری در قلب ایران هستند؟

  • без подписи

  • 26 сент. 2025 г.64из Smalhoseini

    برای نجات رویدادهای فرهنگی اراک از حالت بی‌روح ،باید مسئله را از ریشه حل کرد ؛ ما با کمبود مشارکت روبرو نیستیم با فقدان اعتماد روبروییم . کلید حل این مشکل چیست ؟ قدم اول نظارت جامعه مدنی بر نهادهای فعلی قبل از ایجاد ساختارهای جدید .

  • 23 сент. 2025 г.47из Negarestanpub

    🏷 جامعه‌شناسیِ خیابان زندگی ▫️ح. ا. تنهایی ▫️نگارستان اندیشه ۱۴۰۴ ▫️رقعی / ۱۷۰ ص/ قیمت: ۲۴۰ هزار تومان 👈جامعه‌شناسیِ خیابان زندگی، کتابی است دربارۀ جامعه‌شناسی هر روزۀ زندگیِ ما؛ ما مردم در همین خیابان‌های هر روزه‌ زندگی می‌کنیم: خیابان خانه و کار، خیابان عشق و خیانت، خیابان رقابت و همکاری، خیابان‌ قدرت‌های کوچک و بزرگ، خیابان‌های بهر‌ه‌کشی‌، دروغ‌، پنهان‌کاری‌، فداکاری‌ و غم و شادی‌ها، که همه تاریخی کوتاه و بلند در خاطرات و آگاهی و ناخودآ‌گاهیِ ما دارند. هر کدام از این خیابان‌ها، خاطرات آگاهانه یا ناخودآگاهانه‌ای که در حافظۀ تاریخیِ محله‌‌ و شهر و تمامیِ‌جهان‌های ارتباطیِ‌مان داریم را با خودشان به‌همراه دارند. خیابان زندگی هر روزه، به‌مثابۀ بستری از نظم و تغییر، ایستاییِ نظم اجتماعی و پویاییِ تغییرات و تحولات تاریخیِ ما و جامعه‌مان است.اصطلاح خیابان در این کتاب، به‌معنای نمادی از هر لحظه‌ زندگی ما مردم با یکدیگر است، که هم یادآور واقعیت اجتماعی و سرسخت نظم اجتماعیِ اکنونی و گذشته است، و هم نشانی از قانونِ تغییرناپذیرِ تغییرات اجتماعی و تاریخی را با خود همراه دارد. نگارستان اندیشه: ناشر تخصصی علوم انسانی

  • در میانه‌ی برهوت؛ به امید واحه‌های دانایی ✍سید محمد الحسینی همکاران ، دانش آموزان و دانشجویان عزیز، آغاز سال تحصیلی جدید، نه فقط گردشی تقویمی، که فرصتی برای وقفه‌ای معرفت شناسانه است؛ وقفه‌ای برای تأمل در «وظیفه‌ی ناتمام» خویش. ما در فضایی متناقض نفس می‌کشیم: فضایی که از یک سو، آرمان «پرورش انسانِ نقاد، خلاق و متعهد» را بر پرچم خود نقش زده و از سوی دیگر، هر روز بیش از پیش، در چنبره‌ی منطقِ کمی‌شده، رقابت‌های فردگرایانه و ماشینِ تولیدِ مدرک گرفتار آمده‌ایم. دانشگاه و مدرسه ، این نهاد مدرن که روزگاری قرار بود موتور محرک تحول اجتماعی باشد، امروزه خود نیازمند تحولی ژرف است. ما ، بیش از هر کس، می‌دانیم که آموزش، عملی صرفاً فنی نیست؛ بلکه کنشی عمیقاً تربیتی ،سیاسی و اجتماعی است. هر درس، هر متن، و هر گفت‌وگو، بالقوه می‌تواند به عاملی برای بازتولید نظم موجود یا شکلی از مقاومت در برابر آن تبدیل شود.می تواند اصالت "انقلابی " را حفظ کند ؛ اما آیا برنامه‌های درسی ما، روش‌های تدریس ما، و حتی شیوه‌ی ارزشیابی ما،دانش آموز و دانشجو را به «اندیشیدن» دعوت می‌کند یا به «حفظ کردن» وادار می‌سازد؟ آیا ما «سوژه‌های مسئول» پرورش می‌دهیم یا «مصرف‌کنندگان منفعل» دانش را تحویل جامعه می‌دهیم؟ وضعیت فعلیِ «تربیت»، گاه به سمت نوعی «صنعتِ مدرک‌سازی» میل کرده است، آنچنان که گویی دانشجو یک «مشتری» و علم یک «کالا»ست. در این میان، روحِ اصلی آموزش، که همانا پرورش حس کنجکاوی، نقد ساختارهای ناعادلانه، و تلاش برای ساختن جهانی انسانی‌تر است، به حاشیه رانده می‌شود. ما شاهد نوعی «از خودبیگانگی آکادمیک» هستیم؛ جایی که فرآیند یادگیری از شوق درونی و معنابخشی شخصی تهی می‌شود و به ابزاری برای کسب منزلت شغلیِ صرف تقلیل می‌یابد. اما با تمام این دشواری‌ها، این آغاز سال، نویدبخش امکانِ «آغازِ دوباره» است. کلاس درس ما، با همه‌ی محدودیت‌هایش، هنوز می‌تواند به یک «فضای سوم» بدل شود؛ فضایی برای گفت‌وگوی راستین، برای به پرسش گرفتنِ مسلّمات، و برای هم‌اندیشی در باب آرمان‌شهری که شایسته‌ی بشر است. بیاییم این سال را با عهدی تازه آغاز کنیم: عهد بر اینکه نه تنها «جامعه» را موضوع مطالعه قرار دهیم، بلکه «خودِ نهاد دانشگاه و مدرسه » را نیز به مثابه‌ی پدیده‌ای جدی به نقد بکشیم. پس بیایید این سال تحصیلی را با جسارتِ نقادی، با شهامتِ پرسشگری، و با مسئولیتِ اخلاقیِ تولید دانشی که نه در خدمت قدرت، که در خدمت انسانیت باشد، آغاز کنیم. باشد که کلاس‌های ما، نه سلولی در دیوان‌سالاری عظیم آموزش، که واحه‌هایی کوچک در برهوتِ مصرف‌زدگی و بی‌معنایی باشند. https://t.me/dralhoseini

  • دلنوشته‌ای بر بستر توسعه و شکوفایی ذهن (من و کتاب هایم ) ✍سید محمد الحسینی یادداشت‌های پراکنده یک رهرو پرسشگر چه شگفت که مسیر پیمودنِ راهِ توسعه، تنها در گسترش افقیِ دانسته‌ها و انباشت کمیِ منابع خلاصه نمی‌شود، بلکه گاه در نگاهی نقادانه و واکاوایانه، در "کاستن" و "گزینش" معنا می‌یابد. روزگاری بود که هیجانِ " داشتنِ" یک اثر تازه، ضربانِ کنجکاوی ام را تندتر می‌کرد. هر جلد نو، چونان پنجره‌ای بود به روی افقی نادیده، و خرید کتاب، آیینی برای استقبال از این میهمانان ناشناس بود. آن هیجانِ کمیاب، شیرینیِ خود را داشت؛ شیرینیِ تشنگی که چشم به چشمه‌ای دوخته است. اما گذر سالیان و تجربه‌های میدانیِ بیشمار، نگاه این جستجوگرِ عرصه‌ی جامعه و توسعه را دگرگون ساخته است. اکنون، بسیاری از آن میهمانان، در سکوت قفسه‌ها آرمیده‌اند و من بیش از آنکه مشتاق "افزودن" باشم، به ضرورت "پالودن" می‌اندیشم. بازبینی کتابخانه، دیگر یک آیین ساده نیست؛ یک واکاوی جامعه‌شناختیِ شخصی است. در این مواجهه، بسیاری از کتاب‌ها را – که غالباً در گستره‌ی جامعه‌شناسی و نظریات می‌گنجند – از قیدِ "خود" آزاد می‌کنم. گویی این یک "توسعه‌ی وارونه" است: نه انبوه‌سازی، که پیرایش؛ نه گسترش کمی، که تعمیق کیفی. شاید این روند، طبیعیِ مسیر پختگی فکری باشد. هر چه بر عمرم افزوده می‌شود، عمق و اصالت، جایگاه والاتری در جغرافیای ذهنم می‌یابد. در این میان، به آغوشِ متونِ اصیل و ماندگار پناه می‌برم؛ متونی که از چرخه‌ی زودگذرِ زمان و نظریه‌های ناپایدار فراتر می‌ایستند. حلاوتِ مثنوی مولوی، که در ژرفای وجود انسان ریشه دارد، جامعه‌ای آرمانی را در درون فرد می‌سازد. ژرف‌اندیشیِ سعدی، که جامعه‌شناسیِ اخلاق و مناسبات انسانی را در نرم‌ترین و اثرگذارترین شکل خود بیان می‌کند، و شکوهِ حماسیِ شاهنامه‌ی فردوسی، که نمودگارِ هویت، مقاومت و توسعه‌ی فرهنگی یک تمدن است، گویی تابع زمان نیستند. این متون، کهن‌الگوهایی هستند که توسعه‌ی پایدارِ انسانی را نه در آمار و ارقام، که در بسترِ فرهنگ، اخلاق و معنویت جستجو می‌کنند. اکنون می‌فهمم که توسعه‌ی حقیقی، شاید بیش از آنکه در انباشتِ نظریه‌های نوین نهفته باشد، در تواناییِ گزینشِ خردمندانه و پیوند زدنِ گذشته‌ی اصیل با نیازهای حال و آینده معنا می‌یابد. این، زیباترین پارادوکسِ مسیرِ شناخت است: برای آنکه به جلو بنگری، گاهی باید به عقب بازگردی و برای آنکه غنی شوی، باید بپالایی. — یک معلم جامعه‌شناسی

  • без подписи

  • Live stream started

  • نقدی بر حاشیه‌نشینی نیروهای فرهنگی بومی ✍سید محمد الحسینی می دانم ممکن است از این نوشتار سو تفاهم ایجاد شود شاید هم نه اما می دانم این متن منشا تغییر نخواهد شد بنابراین آن را صرفا یک درد دل از طرف یک دغدغه مند اجتماعی بدانید به عنوان یک معلم دانشگاه ، باورم این است که یکی از شاخص‌های توسعه‌یافتگی هر جامعه، «عدالت توزیعی در عرصه فرهنگ» است؛ نه فقط توزیع امکانات، که توزیع فرصت‌ها، توجه و سرمایه نمادین. آنچه امروز در فضای فرهنگی استان شاهدیم، اما، به وضوح از نوعی «کژکارکرد ساختاری» حکایت دارد. دعوت از چهره‌های سرشناس خارج از استان، اگرچه به خودی خود می‌تواند مفید باشد، اما زمانی که به شکل افراطی و با پرداخت حق‌الزحمه‌های نجومی انجام می‌شود، دیگر یک انتخاب فرهنگی نیست؛ بلکه نشانه‌ای است از یک «بحران مشروعیت» و «فقدان اعتماد به سرمایه‌های فرهنگی بومی». این رویکرد، سه آسیب عمده را به دنبال دارد: ۱. خلأ نمادین و فرسایش سرمایه اجتماعی: وقتی به جای پرورش و استفاده از نیروهای متخصص، متعهد و دلسوز داخلی – که بسیاری از آنان سال‌ها با حداقل امکانات و حداکثر عشق کار کرده‌اند – دائماً چشم به «ستاره‌های بیرونی» بدوزیم، پیامی واضح به جامعه فرهنگی داخلی می‌فرستیم: «شما دیده نمی‌شوید و ارزشی ندارید.» این امر نه تنها منجر به دلسردی و مهاجرت نخبگان می‌شود، بلکه سرمایه اجتماعی یعنی همان اعتماد و انگیزه‌ای که موتور محرک هر فعالیت داوطلبانه و خالصانه‌ای است را از بین می‌برد. ۲. تبدیل فرهنگ به کالای تجملی: پرداخت مبالغ کلان برای یک سخنرانی، فرهنگ را از ماهیت «نهاد» بودن خارج کرده و به یک «کالای تجملی» تبدیل می‌کند که هدفش نه تولید معنای عمیق، که نمایشِ مقطعیِ توان مالی است. این دقیقاً نقطه مقابل «نخبه‌پروری» است. نخبه‌پروری مستلزم سرمایه‌گذاری بلندمدت، ایجاد فضای گفت‌وگو و اعتماد به نیروهای داخلی است. ۳. بازتولید چرخه حاشیه‌نشینی فرهنگی: این رویکرد، یک «حلقه معیوب» ایجاد می‌کند. نیروی داخلی که دیده نمی‌شود، انگیزه و امکان رشد خود را از دست می‌دهد. ضعف حاصل از این بی توجهی، بعداً بهانه‌ای می‌شود برای دعوت بیشتر از نیروهای بیرونی با این توجیه که «کسی اینجا نیست!». اینجاست که تجربه زیسته بسیاری از ما مصداق می‌یابد: استفاده ابزاری از نیروهای داخلی تنها در شرایط اضطرار و با کم‌ترین هزینه، که خود شکلی از «تحقیر نمادین» است. اینجانب به عنوان عضوی از جامعه تعلیم و تربیت و فرهنگ و کسی که همواره دغدغه توسعه پایدار این دیار را داشته،بارها آمادگی خود را برای مشارکت علمی و فرهنگی بی‌چشم‌داشت اعلام کرده‌ام. اما متأسفانه، گویا سیستم ترجیح می‌دهد به جای ایجاد یک «نظام عادلانه تبادل فرهنگی»، به شیوه‌های کلیشه‌ای و نمایشی متوسل شود. پس خطاب به مسئولان محترم (شورای شهر، استاندار، فرماندار، مدیران ارشد فرهنگی): آیا زمان آن نرسیده که به جای نگاه کردن به بیرون،با اعتماد به نفس بیشتری به درون بنگرید؟ آیا زمان آن نیست که «اقتصاد توجه» خود را به سمت نیروهای زبده، مخلص و دلسوز استان معطوف کنید؟ هوای سرمایه‌های فرهنگی استان خود را داشته باشید. توسعه، با پرورش «نخبگان محلی» آغاز می‌شود، نه با مصرف آنان. فضا را برای شکوفایی آنان فراهم آورید؛ نه اینکه آنان را به حاشیه برانید و بعد با هزینه‌های گزاف، جای خالی آنان را از بیرون پر کنید. این تنها یک انتقاد نیست؛ یک هشدار جامعه‌شناختی است درباره تبعاتِ نادیده گرفتنِ سرمایه‌های انسانی که اصلی‌ترین مولفه توسعه پایدار هستند.

  • زیر سقف رنج و رستگاری ✍️سید محمد الحسینی در سکوت سنگین کلیسا، میان رنگ‌های رقصانِ نور که از شیشه‌های منقش فرو می‌بارد، چشمم به تصویری دوخته شد که قلب را می‌لرزاند: صلیب مقدس مسیح بر فراز محراب، نماد رنج و رستگاری... و درست در کنارش، بر سینه دیوار سنگی، پرچمی سبز آویخته، با خطی از نور: «السلام علیک یا اباعبدالله الحسین»... یاد وَهَب افتادم؛ آن جوان نَبَطی، زاده‌ی سرزمین مسیحیان کوفه، که روزی در سایه‌ی صلیب بالید، اما ندای حقیقتِ حسین(ع) چنان دلش را ربود که تا کربلا پیش آمد. بر خاکِ گرمِ نینوا، آن‌گاه که مادرش ندا داد: «پسرم! به صلیبت بازگرد!»، او فریاد زد: «صلیب را رها کردم تا با حسین(ع) صلیب شوم!»... اینجا، در خانه عشق مسیح، نام حسین(ع) نیز بر تارک دیوار می‌درخشد. گویی روح وَهَب میان این دو نماد در پرواز است: صلیبی که رهایی انسان را فریاد می‌کند، و پرچمی که شهادت برای آزادگی را. نورِ رنگین‌پنجره‌ها بر پرچم سبز می‌لغزد... «السلام علیک یا ابا عبدالله...». این کلمات، که هزاران بار بر لب وَهَب و یارانش طنین انداخت، امروز زیر سقفِ کلیسا، با دعاهای مسیحیان درمی‌آمیزد. گویی دو ندای قدسی – یکی از جلجتا و دیگری از کربلا – در هم می‌تنند و یادآور می‌شوند: «رستگاری در گذشتن از خویش است. نجات در عشق ورزیدن، تا پای جان.» در این سکوتِ پر از حضور، صلیب و علمِ حسین(ع)، نه رو در روی هم، که پهلو به پهلو ایستاده‌اند؛ چون دو روی یک حقیقت: راهِ عشق، هر نامی بر خود بگیرد، سرانجام به سرچشمه‌ای واحد می‌رسد؛ جایی که فدا شدن در راه انسانیت، والاترین عبادت است. و وَهَب، زاده‌ی کلیسا و عاشقِ کربلا، گواهِ این هم‌زبانیِ جاودانه است. اینجا، زیر این سقف، دل می‌خواهد فریاد بزنی: اشک‌های بشریت، چه در سایه‌ی صلیب و چه بر پای علمِ سیدالشهدا، هم‌رنگِ آسمان است.

  • без подписи