dramione._.fanfic
Статистика•|چنل رمانهای پریسیماه و گونش|• پارت گذاری: هفته ای 🐾 دو تا سه پارت ارتباط با ما: @gonesh_mo ایدی اینستاگرام نویسنده: @roman_ahmadvand
- Последний пост
- 23 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 25
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 7
- 1/48двое суток
- 8
- 1/72трое суток
- 8
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
..
..
صبور باشین لاولی ها، میذارمش پارتهای این مدت طولانی رو براتون.. 😇💚
без подписи
ایرانم تسلیت.. 🇮🇷 😔🙏🏻
без подписи
ویدیو ارسالی ممبر گلمون به مناسبت تولد اِما واتسون 🥺✌🏻! • • Thank you for taking us to a world of different shapes.. ممنونم که مارو به دنیایی از شیپ های مختلف بردی.. 🙃🪄 • • #ɢᴏɴᴇsʜ #ᴇᴅɪᴛ • ➺ ➺ ➺ ➺𖡎➺ ➺ ➺ ➺ ༼𝙲𝙾𝙿𝚈 𝙹𝚄𝚂𝚃 𝙵𝙾𝚁𝚆𝙰𝚁𝙳♥️🍎༽ ➺ ➺ ➺ ➺𖡎➺ ➺ ➺ ➺ 𝙹𝙾𝙸𝙽 ↷ @dramione_2021…
без подписи
🌸✨🌸✨🌸 #part_172 #feltson_fanfic ° پارت صد و هفتاد و دو ° با تکون خوردن تام لای چشمام رو به آرومی باز کردم... فکرکنم هنوز صبح نشده بود آخه هنوز آفتاب بالا نیومده بود و واسه همینم اینطور فکر کردم هرچند ساعت روی دیوار و گوشی خودمم بود اما دسترسی بهش نداشتم. تام: هی عزیزم، تو بخواب لطفا. دیگه خواب از سرم پریده بود و روزی بابتش نگران بودم از راه رسیده بود اونم خیلی زودتر از چیزی که بهش فکر می کردم... بنظرم تیموتی هم بیدار شده بود چون صدای آروم آواز خوندنش داشت تا اینجا هم می اومد. اِما: نه دیگه همین الانشم دیر شده، تازشم من دیروز به اندازه یک سال رو خواب بودم، یادت نیس؟! تام: یادمه ولی عزیزم دیر نشده که خیلیم زوده، بعدشم ما کاری نداریم که فقط یه سری لباس مباس و ایناس که جمع می کنم من خودم؛ تو استراحتت رو بکن چون مطمئنم دیروز نتونستی درست بخوابی و ما لحظه آخری بیدارت می کنیم. اِما: نه تام نمی تونم بخوابم لااقل نه الان و این لحظه، نمیتونم تام باشه؟! تام به ناچار سری تکون داد و به سمت ژاکت چهارخونه قهوه ای رنگش رفت که انتهای اتاق افتاده بود رفت و با نگاه کوتاهی بهش به سمتم اومد و به دستم دادش و گفت: تام: اینجا صبح هاش خیلی سرده مخصوصا که بجورایی بالای کوه محسوب میشه پس خب میدونی فقط اینو بپوش دختر؛ همین. اِما: ممنونم تام. تک پوش خودمو جلوی چشمای تام در اوردم و بدون نگاه کردن بهش ژاکت رو پوشیدم... می دونستم تام هنوز اونجاست ولی اهمیتی بهش ندادم و ترجیح دادم جواب این شیطنت رو بذارم برای بعد ولی انگاری تام طاقت نداشت که فورا گفت: تام: من دیشب سعی کردم خیلی محتاط باشم جلوت چون وضعیت خوبی نبود ولی تو برعکس من از دیشب داری منو اینجوری دیوونه میکنی اِما، فقط میگم مواظب خودت باش چون صبر منم حدی داره. بدون اینکه بذاره من جوابی بهش بدم گذاشت و رفت، من اما بعد از رفتنش لبخند نشست رو لبام... به تام اطمینان داشتم حالا هرچی که بشه پس فقط باید به حرفای دیشبش عمل کنم ...با فکر به حرفای تام به سمت روشویی رفتم. 🌸✨🌸✨🌸 { @dramione_2021 }
без подписи
🌸✨🌸✨🌸 #part_171 #feltson_fanfic ° پارت صد و هفتاد و یک ° من واقعااا باید گاهی به عقل خودم شک کنم که وقتی تام انقدر اصرار میکنه دلیلش اینکه کاری رد میخواد انجام بده که به نفع خودشه و چی بهتر از نزدیکتر شدنش به من. حقیقتا الان اینو به خوبی درک میکنم که از پشت تو بغلش تو تخت یک نفره چسبیده بودم... اما خب دروغ چرا یه جورایی هم خوشحال بودم اونم فقط و فقط بخاطر این که دلم می خواستش. از طرف دیگه ای هم می دونستم خوشحالیم زیاد دوامی نداره چون فکر و خیال نمی ذاشت آروم باشم ...نگرانیم از بابت اَلکس از یه طرف و ترس از فردا هم از طرف دیگه ای... خواستم بلند بشم که دست های تام بیشتر دور شکمم پیچید و انگار با تکون خوردنم بیدار شد و فهمید هنوز بیدارم که گفت: تام: چرا نخوابیدی؟؟ اِما: فکر کردم خوابیدی، ببخشید اگه بیدارت کردم. تام: بیدار بودم عزیزم نگران نباش و بابت چیزی که تقصیری توش نداری هم عذرخواهی نکن، حالا تو بگو ببینم چرا هنوز بیداری؟؟ اِما: نگرانم، خیلی زیاد. دیدم که دستاش از دورم برداشته شد و به آرومی شونه هامو گرفت و منو برگردوند سمت خودش... بهش نگاه نکردم و فقط سرمو گذاشتم روی سینه اش و سعی کردم باهاش چشم تو چشم نشم که یوقتی جلوش لو نرم مخصوصا که همیشه ی خدا نمی تونستم جلوی تام نقش بازی کنم و عین یه کتاب باز بودم براش. اما اون عین همیشه فهمید چم شده بود و با دست هاش چونه ام رو گرفت و به سمت خودش کشوند و مجبورم کرد بهش نگاه کنم... نمی دونم تو چشمام چی دید که سرمو تو گردنش مخفی کرد و با لحن آرومی گفت: تام: درست میشه، درست میشه اِم، باهم درستش می کنیم عزیزم، باهم. 🌸✨🌸✨🌸 { @dramione_2021 }
без подписи
● ســال نــو مبــارکــــ . . .❤💚💙💛 ・🌱 ° ∴🍎 * ・゚*。🌱・ ・ 🦋*゚ 🍎* ・ ゚*。・゚🌱。 🌱・。°*. ゚ ゚。·🪻*・。 ゚*🦋 ゚ *.。🌱 ・ 🌱 * 🦋・゚*.。。·🍎*・。 ゚* * 🌱 ゚・。 * 。 ・ ° 🪻* 。🌱* یکسال دیگه هم گذشت و ما 5 ساله کنار همیم، امیدوارم تلخیهای سال گذشته رو پشت سر بذارین و هدفمند تر و آگاهانه تر قدم بردارین . . . ☁️🌟 دیدن لبخند تون دنیا رو زیبا تر میکنه لطفا بیشتر بخندین :) بغل برای همتون🫂⚡️ از خدا میخوام بهترینا براتون ورق بخوره نور چشمی های من و از ته قلب امیدواریم شروع سال جدید پایان غم ها و آغاز خوشی هاتون باشـه اعضای دوستداشتنی و قشنگگ چنلمون!! 🍏🪄✨ 🤍 @dramione_2021 🌙
без подписи
🌸✨🌸✨🌸 #part_170 #feltson_fanfic ° پارت صد و هفتاد ° ساندویچ کره بادوم زمینی که تیموتی برام از خونه اورده بود تونسته بود تا حدودی ضعف ام رو از بین ببره هرچند هنوزم احساس می کردم سرم مثل یه وزنه صد کیلویی هس طبق آخرین اخبار ما باید صبح اول وقت و قبل از اینکه آفتاب بتابه از اینجا دور بشیم هرچند بنظر تام این فکر دیوونگی بود... فکرکنم چون من هنوز نتونسته بودم به راحتی راه برم این نظر رو داشت ولی خب کار دیگه ای هم نمی شد کرد ...بنظر تیموتی این بهترین نقشه دنیا بود و حتی قول داده بود که خودش هم تا حداقل نصف مسیر باهامون بیاد تیموتی کلبه رو از قبل مجهز کرده بود به انواع و اقسام وسایل برای سفرمون و الان هم با کمک تام درحال پر کردن کوله پشتی ها بودن... اگه نظر منو بخوایین گیر افتادن تو این کلبه وسط ناکجا آباد بهتر از بلند کردن یه کوله پشتی پر از وسایل بود که احتمالا چندین و چند تن وزن داشت ...بنظرم تام حق داره چون من دست های خودمو هم به زور بلند می کردم حالا چه برسه به اون کوله دیدن همکاری تام و تیموتی می تونست باعث لذت هر کسی بشه مخصوصا وقتی باهم کنار نمی اومدن ولی مجبور بودن که کنار بیان یا لااقل الان به خاطر من مجبور بودن همو تحمل کنن... خوشحالم که اونا رو تو زندگیم دارم هنوز و خوشحالتر هستم که همچنان باوجود اینکه شاید جون خودشونم در خطر باشه بازم حاضر شدن کمکم کنن ...تو افکار خودم غرق بودم که با صدای تام به خودم اومدم تام: هی اِما عزیزم؟! خوبی؟! چرا جوابمو نمیدی؟! _ چی؟؟ آره آره حالم خوبه ببخشید متوجه نشدم چی گفتی.. تام: خوشحالم که خوبی، ببین ما همه کارارو انجام میدیم و خب قاعدتا بعد از شام میخوابیم؛ میخوای اگه خسته ای زودتر بخوابی؟! _ اممم خب آره یعنی داروهامو خوردم.. تام: عالیه، پس بیا ببرمت بالا چون اینجا رو تشک ها یکم خوابیدن سخته و بالا یه تخت عالی داره _ اما من اینجا راحتم تام مشکلی نیستش.. تام: خب من ناراحتم بیا ببرمت بالا راحت بخوابی، اینجا با سروصدای ما دوتا خوابیدن سخته _ نه میگم که همینجا عالیه مخصوصا که به شومینه نزدیکم و این گرما هم... نذاشت صحبت کنم و تو یه حرکت سریع با یه دستش زیر سرمو گرفت و با اون یکی زیر زانوهامو و بلندم کرد و به سمت پله ها رفت... دستامو دور ردنش حلقه کردم و بی توجه به نیش باز تیموتی سرمو روی سینه اش گذاشتم و توی سکوت باهم رفتیم بالا. 🌸✨🌸✨🌸 { @dramione_2021 }
без подписи
🌸✨🌸✨🌸 #part_169 #feltson_fanfic ° پارت صد و شصت و نو ° با کمک تام از ماشین پیاده شدم و سه تایی باهم به سمت کلبه حرکت کردیم... از بیرون بنظر قدیمی می اومد ولی گویا داخلش اینطور نبود چون وقتی تیموتی درو باز کرد برای یه لحظه خیره موندم و نمیتونم باور کنم که همه چیز انقدر قشنگ و واقعی باشه داخل کلبه همه جیز چوبیه... چشمم به شومینه ی قدیمی فوق العاده زیبایی می افته که جلوش چند تا از این بالشتکهای رنگیه کوچولو وجود داره ...همه جای ویلا پر شده از شمع های کوچیک و بزرگ و فضا رو حسابی رویایی کرده... گویا اینجا بیشتر از اینکه برای موندن باشه برای ماه عسل رفتن خوبه همچنان محو اطرافم که یهو تام تکون میخوره و بلند ام میکنه و به سمت شومینه میره... منو روی بالشتکها میذاره و و اورکت کوتاه خودش رو هم در میاره و بهم میندازه روی پاهای من... بعد به سمت تیموتی که هنوز درگیر قفل در هستش میچرخه و میگه: تام: هی پسر اون قفلو ول کن خودم درستش میکنم، تو برو یه چیزی برای اِما درست کن که این همه ساعت تو راه بوده و حتما گرسنه اس. تیموتی با غضب به سمتش برگشت و همونجوری که دندوناش از شدن فشار بخاطر قفل بهممی خوردن گفت: تیموتی: اونوقت ما تو راه نبودیم، نه؟! تام: ببین خوشتیپ، ماها چندساعت زیر سرم و بیهوش نبودیم یکم انسانیت داشته باشی هم.... پریدم وسط حرفشون چون مطمئن بودم تا ته دنیا ادامه پیدا میکرد اگه کسی اونارو متوقف نکنه پس فقط با وجود سرمای عجیب بدنم به آرومی گفتم: _ هی هی آروم پسرا من خوبم و اونقدر ها هم گرسنه نیستم تازه ما یجورایی درحال فراریم پس لطفا خودتون رو انقدر آروم نشون ندین جلوم. تیموتی نفس عمیقی کشیدم و کلید رو به سمت تام پرت کرد و با غرغر زیر لب به سمت من اومد و بعد سرشو بلند کرد و جوری که تام بشنوه گفت: تیموتی: نه خانم خانما، تو مستر فلتون اعصا قورت داده رو نمیشناسی گویا چون در مورد تو یکی با هشکی شوخی نداره، پس یجورایی به نفع خودمه که بهت برسم چون هنوز خیلی آرزو دارم. با گفتن حرفهاش لبخند کوچیکی رو لبام ظاهر شد که از دید تام دود نموند. 🌸✨🌸✨🌸 { @dramione_2021 }
🎇
✨رمضان رفت ولی کاش صفایش نرود ✨سحر و جوشن و قرآن و دعایش نرود ✨کاشکی پر شده باشد دلم از نور سحر ✨همره روزه و افطار، ثــوابـــش نرود عید سعید فطر با تاخییر مبارک 🌙✨🤍 ✮┄┅┄┅┄ ❥❈❥ ┄┅┄┅┄✮ ✨⇲ @dramione_2021 ⇱✨ ✮┄┅┄┅┄ ❥❈❥ ┄┅┄┅┄✮
без подписи