اشعار دکتر ابوفاضل اکبری
Статистикаدر این کانال تمامی اشعار دکتر ابوفاضل اکبری (دندانپزشک) رو خدمتتون تقدیم می کنیم انشالله که ازشون لذت ببرید
- Последний пост
- 3 июн. 2025 г.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- арабский
- В каталоге с
- 15 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
"غزل وارث دوزخ" : ای دوست، مپرس از من و از آن حال خرابم خون میچکد از خندهی لب، جای جوابم چون قافلهای مانده به طوفان شبانه بیراههترین ره زدهام در شب تارم نفرین نکنم خویش، که نفرین ندارد آن کس که خودش گم شده در اضطرابم من وارث دوزخم، از آغاز چنین بود با شعله سرم گرم شده پر ز عذابم نزدیک نیا، شعله به آغوش نگیرد این سینهی آتشزده بیاحتسابم باید که بخندم، باید که بسوزم در مذهب رندان، این است ثوابم #شاعر :دکتر ابوفاضل اکبری
آب را گل نکنیم چیزی شبیه صدای باد در جانم افتاده. شاید درختی در من برگ میریزد، شاید پرندهای نام تو را آهسته صدا میزند. من از قبیلهی بارانم، با کفشهایی که خاکیاند و قلبی که هنوز به لبخندِ یک گُل دل میبازد. دنیا جای خوبیست اگر آب را گل نکنیم، اگر به جای ساختن دیوار، کمی پنجره بکاریم رو به آفتاب. راه دوری نیست تا خدا، از همین چشمه باید رفت، با کمی مهربانی، با قدری نگاه، و دلی که هنوز بوی کودکی میدهد… شاعر : دکتر ابوفاضل اکبری
Audio from Akb
دردی به نام دندان چه تیریست این که از فک، به جانِ خسته میآید؟ نه بر دل رحم میآرد، نه بر آهسته میآید زبس در عمقِ جانم، میزند با نیشِ پنهانی گهی از گوش میخیزد، گهی از دسته میآید دگر از قند، دلام سرد است و از لبخند بیذوقم که زهر خنده نیز این شب، به کامم بسته میآید دهانم دوزخی گردید و دندانم بلاگردان طبیبم گفت: «صبرش کن!» ولی چون غصه میآید مدد از خواب نتوان جُست، آرامش نمیماند که این آتش، به شبگیران، ز هر سو دسته میآید به خون دل نوشتم چند بیت از نغمهٔ تلخم که گر بخوانی آن را، رگِ دل بسته میآید ندانستم که یک دندان، چنین آشوب میسازد که شیرین را ز کامِ جان، چو نیشی خسته میآید شاعر دکتر ابوفاضل اکبری
حالا چرا؟ ( به یاد استاد شهریار) رفتی و اشک مرا دیدی ولی حالا چرا؟ شعله بر جانم کشیدی، بیصدا، حالا چرا؟ دل به عشقِ تو سپردم، تا ابد خواندی مرا عهد خود شکستی ز ما،ای بی وفا حالا چرا؟ شوق دیدار تو هر شب جان من را زنده کرد بیخبر رفتی و خاکستر شد دعا، حالا چرا؟ زلف تو شامِ جهان را نورِ جاویدان نمود روشنی رفتی و دل شد مبتلا، حالا چرا؟ عاشقِ چشمت شدم، خواندی مرا افسانهای من بمانم، تو نباشی بر وفا، حالا چرا؟ هرچه هستم، هرچه بودم، سایهای از عشق تو ماندهام با درد و حسرت بیصدا، حالا چرا؟ شاعر:دکتر ابوفاضل اکبری
без подписи
نغمه ای از بهشت ای دل از خوابِ عدم، خیز که جان میآید نغمه از عرشِ برین، سویِ جهان میآید چشم بگشا ز غبارِ سحرِ خوابآلود که نسیمِ سحری، مست و روان میآید مست شو، رقص کنان در حرمِ دیرِ وجود کز دلِ لامکان، آن شمسِ نهان میآید دل ز زنجیرِ خرد باز کن و راه ببین کآشنا با دلِ ما، یارِ جوان میآید ای نفس! دم مزن از خوابِ فنا، زنده شو کز پسِ پردهی شب، صبحِ عیان میآید عشق را ره مده از خانهی دل، پاس بدار کز سرِ کویِ عدم، شاهِ جهان میآید فاضل،چشمِ بگشا، که به ویرانهی دل، نور افتاد زان طرف، نغمهی عشاق، به جان میآید 🔹شاعر:دکتر ابوفاضل اکبری
عشق بی پایان ز چشم مست تو دیدم، جهانی را که حیران است به هر گوشه ردای عشق، در این آفاق پنهان است به پای دل چو افتادم، گریزان از همه دنیا تو خود خواندی مرا آرام، که جانت نیز نالان است بهاری از نفسهایت، دمید از خاک و آتشها تو بارانی و من خاکم، که مست از بوی باران است چه گویم راز دل با تو؟ که در چشمت هویدا شد سکوت من صدایی شد، که در گوش تو طوفان است بیا ای ماه شبگردم، چراغی در شب تارم که بیتو شام جانم سرد، و هر خوابم پریشان است دلم جز تو نمیجوید، سلوک عشق را بیتو که در راه تو هر ویران، بهشتی از گلستان است... غزل:دکتر ابوفاضل اکبری
تیر مژگان نگاری دارم ای ساقی، که جادوی بیان دارد نگاه تیرِ مژگانش هزاران در کمان دارد ز بوی زلف مشکینش، صبا مست است و سرگردان خیالش چون مهِ تابان، فروغِ بیکران دارد دل از سودای او بستم، ولی دیوانهتر گشتم که این دریای طوفانی، هزاران بادبان دارد به چشمِ فتنهگر سوگند، که آرام از جهان بردهست نگاه گرم و سوزانش شرر در آسمان دارد ز آهِ سینهسوزم گر نسیمی بگذرد بر وی ز اشکِ دیدهام رنگین، هزاران ارغوان دارد مپرس از راز پنهانم، که خون شد حاصلِ عشقم نشان از آهِ من پرس، اگر غم در نهان دارد به بختِ خفته نفرین باد، اگر از هجر او رَستم که هر شب در دلِ تاریک، امیدی بیکران دارد خدایا رحم کن بر من، به وصلِ خویش بنوازم که این دل تا ابد سودای عشقِ جاودان دارد شاعر: دکتر ابوفاضل اکبری #غزل
без подписи
سراغم را بگیر اکنون، که دل محتاج دیدار است که بعد از مرگ، این حسرت دگر بیرنگ و بیکار است به جانم مهر بنشان، چون نفس بیتاب و لرزان است چه سود از اشک و زاری، وقتِ دیگر دیر و دشوار است در این دنیا کنارم باش، که جانم خسته از غمهاست پس از رفتن، چه سود از عشق، که خاکم سرد و بیزار است مکن تأخیر، وقت اندک، دل این لحظه محتاج است که بعد از مرگ، این دلها نصیبی جز غم و خار است بیا اکنون، که فرداها دگر در خواب خواهد ماند که بیمهر تو این دل، در پی خاکستر جان است شاعر: دکتر ابوفاضل اکبری #غزل @drfazelakbaripoems
مژده ای دل مژدهای دل که دگر روز دعا بازآمد لطف جانبخش به لبهای گدا بازآمد ابر رحمت ز کرانها به کران شد پیدا قطرهای عشق به دامان وفا بازآمد بلبل از سوز جدایی نفسی تازه گرفت باغ دل غرق بهاران ز نوا بازآمد باده در ساغر دل بود، ولی خاموشی زان پریچهره که با نغمهی ما بازآمد نور عشق است که بر کعبه جان میتابد این چه خورشید که از بیت خدا بازآمد؟ چشم امیدم بشکست و ره یارم گم شد لیک جانم به دعا گشت رها، بازآمد #غزل #دکتر ابوفاضل اکبری
حکایت : آینهی سحرآمیز در شهری ، مردی بود حکیم و اندیشمند ، که عمری را به تدبیر و اندیشه گذرانده بود. روزی مسافری از دیاری دور نزد او آمد و از عجایب روزگار سخن راند. گفت: "ای حکیم، در سرزمینی که از آن میآیم، مردم آینههایی در دست دارند که در آن هر خبری از شرق و غرب جهان در دم پدیدار گردد. هر که خواهد، با دیگری سخن گوید، هر که خواهد، بازارها را بی آنکه پای از خانه بیرون نهد، ببیند و هر که خواهد، علم و دانش از آن برگرفته، اما مردمان را حالی غریب دست داده است. کودکان از بازیهای کوی و برزن گریزان شدهاند و در کنج خانه، دل در گرو آن آینه دارند. پیران را حرمت کمتر شده و هرکس خود را دانا و حکیم میپندارد، بی آنکه عمری در طلب معرفت بگذراند." ندانند مردان عصر جدید، که دانش نباشد به گفتار، بس. به حکمت شود مرد دانا تمام، نه برحرف بیمایه و زشت و بس. حکیم بشنید و تأملی کرد، آنگاه گفت: "ای مرد سفرکرده! آنچه گفتی، شگفت است. اما بگو مرا، آیا مردمان از این آینه بهرهی نیک نیز میگیرند؟" مسافر گفت: "آری، هر که خواهد، علوم روزگار را از آن بیاموزد، مردمان دور از یکدیگر با آن به هم نزدیک شوند و نادان به واسطه آن دانا گردد. اما در پس این منفعت، زیانها نهفته است. عدهای شب و روز را در پی وهم و خیال میگذرانند، حریمها شکسته شده و دوستیها به کلامی بیجان بدل گشته است." نه هر نور، روشن کند راه را، که گاهی بگیرد دل و ماه را. حکیم، سر به تأمل فرود آورد و گفت: "ای مسافر! این آینه که تو وصف کردی، در دست عاقلان، چراغی است تابنده و در دست نادانان، آتشی است سوزنده. چه بسیار بودند آنان که در پی علم، نور از آن گرفتند و چه بسیار که خود را در ظلمت غفلت فرو بردند." اگر عقل باشد، بود راه راست، وگر بیخرد، هر چه داری فناست. آنگاه دست به دعا برداشت و گفت: "خدایا، دانش را بر مردمان آسان گردان، اما چنان کن که دل در گرو آن نسپارند و مغرور نشوند، بلکه در آن تعمق کنند و آن را وسیلهای برای نیکی سازند، نه دام جهالت و اسارت." که دانش بود گر بود با خرد، وگر بیخرد، تیشه بر خود زند. بخشی از کتاب صد حکایت هزار پند نویسنده : دکتر ابوفاضل اکبری
без подписи
رفیق نااهل 📰 شاعر ابوفاضل اکبری شاعری میگفت : آنکه یک بار از مرامش نیش خوردی را مبخش پوست اندازی چه تغییری دهد در ذات مار... من در ادامه میگویم : ذات مار گر چه خراب است اما نیش 📝 ادامه شعر
غزل آوازی : آرام جان دل داده اَم به چَشمَت، آرام جانِ من باش باران شوُ و ببارُ، بر آسمانِ من باش هر جا که سایه افتاد، از عطر گیسُوانت پِنهان شو در نسیم و، تو باغبانِ من باش ای ماهِ روشنِ شب، بر بام خانه بتابُ در کوچههای این دل، تنها نشانِ من باش هر لحظه بیتو پوچ است، هر لحظه با تو زیبا بر زخمهای عشقم، مرهَم فِشانِ من باش شاعر :دکتر ابوفاضل اکبری
без подписи
شراب ماه بیا ساقی، شرابی ده ز رویِ ماهِ آن دلبر که هر جامش مرا بخشد هزاران مستی دیگر به جامش بنگرم، گویا که خورشیدی ز افلاک است شرابش بادهی عشق است، نوایش نغمهی ساغر ز لبهایش به جام افتد، ز شهدی دلنشین، آری که هر جرعه شبیه است به باغی در دل انور بگو با فاضلِ حیران که این مستی رهی باشد که از دل بشکند بند و به جان آرد غمی کمتر شاعر : دکتر ابوفاضل اکبری
میراث اشک من آن اشکم که میبارم آری... من احساسم دلتنگیم بغضم من اوج خاطرات یک عشقم نه چون قطره ای باران, که از ابر بهارانم من از عمق وجود دلتنگی برایت شعر میخوانم من آن اشک لب مشکم که میریزد ز بی مهری منم فریاد خاموش یک عاشق منم لیلی ترین لیلی برای درد مجنونم منم شیرین ترین مرهم برای زخم فرهادم من آن میراث عشقی که میخواهد و معشوقی که میداند اما, نمیبیند.... #شعرنو #دکتر ابوفاضل اکبری کانال تلگرام : https://t.me/drfazelakbaripoems اینستاگرام : Instagram.com/Dr.fazelakbari سایت شعر نو: https://shereno.com/poet-78647.html
اشعار دکتر ابوفاضل اکبری pinned a photo