ابراهیم .
Статистика........ ما دکان وحدتست غیر واحد هرچه بینی آن بتست https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-1152320-QJ2KMLC
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 17
- 1/48двое суток
- 19
- 1/72трое суток
- 21
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
شمع جهان دوش نَبُد نور تو در حلقه ما راست بگو شمع رخت دوش کجا بود؟ کجا؟ سوی دل ما بِنِگر کز هوس دیدن تو دولت آن جا که در او حسن تو بگشاد قبا دوش به هر جا که بُدی دانم کامروز ز غم گشته بُوَد همچو دلم مسجد لا حول و لا دوش همیگشتم من تا به سحر نالهکنان بَدْرُکَ بِالصُّبحِ بَدا، هَیَّجَ نَومِي وَ نَفیٰ سایه نوری تو و ما جمله جهان سایه تو نور کی دیدست که او باشد از سایه جدا گاه بُوَد پهلوی او گاه شود محو در او پهلوی او هست خدا محو در او هست لَقا سایه زده دستِ طلب، سخت در آن نور عجب تا چو بکاهد بکشد نور خدایش به خدا شرح جدایی و درآمیختگی سایه و نور لا یَتَناهیٰ و لَئِنْ جِئْتَ بِضَعْفٍ مَدَدا نور مُسَبِّب بود و هر چه سبب سایه او بیسببی قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِکُلٍّ سَبَبا آینهٔ همدگر افتاد مُسَبِّب و سبب هر کی نه چون آینه گشتست ندید آینه را مولانا خراسانی
✨ آن را که غمی باشد و گفتن نتواند شب تا به سحر نالد و خفتن نتواند از ما بشنو قصه ما، ورنه چه حاصل؟ پیغام که باد آرد و گفتن نتواند بی بوی وصالت نگشاید دل تنگم بی باد صبا غنچه شگفتن نتواند از اشک زدم آب همه کوی تو تا باد خاشاک سر کوی تو رفتن نتواند شوریده تواند که کند ترک سر خویش ترک سر کوی تو گرفتن نتواند اندر دل ما عکس رخ خوب تو پیداست زآیینه کسی چهره نهفتن نتواند جوینده چه سهل است که بر خود نکند سهل فرهاد چو خسرو ره رفتن نتواند امیر خسرو دهلوی
آسمان بارِ امانت نتوانست کشید قرعهٔ کار به نامِ منِ دیوانه زدند جنگِ هفتاد و دو ملت همه را عذر بِنه چون ندیدند حقیقت، رهِ افسانه زدند شُکرِ ایزد که میانِ من و او صلح افتاد صوفیان، رقصکنان، ساغرِ شکرانه زدند آتش آن نیست که از شعلهٔ او خندد شمع آتش آن است که در خرمنِ پروانه زدند
@amirrezakheiriofficial
گر مَردِ رهی، میانِ 🩸خون🩸 باید رفت وز پای فتاده، سرنگون باید رفت تو پای به ره درنِه و از هیچ مپرس خود راه بگویدت که چون باید رفت 🚶🚶🚶🚶🚶🚶🚶🚶
چه تدبیر ای مسلمانان که من خود را نمیدانم نه ترسا نه یهودم من ، نه گبرم نه مسلمانم نه شرقیّم نه غربیّم ، نه بريّم نه بحریّم نه زارکان طبیعیّم ، نه از افلاک گردانم نه از خاکم نه از بادم ، نه از آبم نه از آتش نه از عرشم نه از فرشم ، نه از کونم نه از کانم نه از دنیا نه از عقبی نه از جنّت نه از دوزخ نه از آدم نه از حوّا نه از فردوس و رضوانم مکانم لامکان باشد، نشانم بی نشان باشد نه تن باشد نه جان باشد که من از جان جانانم دویی از خود به در کردم ، یکی دیدم دو عالم را یکی گویم یکی جویم ، یکی بینم یکی خوانم هوالاوّل هوالآخر هوالظّاهر هوالباطن به غیر از هو و یا من هو کس دیگر نمیدانم
من نه آن رندم که تَرکِ شاهد و ساغر کنم محتسب داند که من این کارها کمتر کنم من که عیبِ توبهکاران کرده باشم بارها توبه از مِی وقتِ گُل دیوانه باشم گر کنم عشق دردانهست و من غَوّاص و دریا میکده سر فروبُردم در آن جا تا کجا سر بَرکُنم لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نامِ فِسق داوری دارم بسی یا رب، که را داور کنم؟ بازکَش یک دَم عِنان ای تُرکِ شهرآشوبِ من تا ز اشک و چهره راهت پُر زر و گوهر کنم من که از یاقوت و لَعلِ اشک دارم گنجها کِی نظر در فیضِ خورشیدِ بلنداختر کنم چون صبا مجموعهٔ گل را به آبِ لطف شست کج دلم خوان، گر نظر بر صفحهٔ دفتر کنم عهد و پیمانِ فلک را نیست چندان اعتبار عهد با پیمانه بندم، شرط با ساغَر کُنم من که دارم در گدایی گنجِ سلطانی به دست کِی طمع در گردشِ گردونِ دونپَرور کنم گر چه گَردآلودِ فقرم، شرم باد از همتم گر به آبِ چشمهٔ خورشید دامن تَر کنم عاشقان را گر در آتش میپسندد لطفِ دوست تنگ چشمم گر نظر در چشمهٔ کوثر کنم دوش لعلش عشوهای میداد حافظ را، ولی من نه آنم کز وی این افسانهها باور کنم
فاش میگویم و از گفتهٔ خود دلشادَم بندهٔ عشقم و از هر دو جهان آزادم طایرِ گلشنِ قُدسم چه دَهَم شَرحِ فِراق؟ که در این دامگَهِ حادثه چون اُفتادم من مَلَک بودم و فردوسِ بَرین جایَم بود آدَم آوَرد دَر این دِیرِ خَرابآبادَم سایهٔ طوبی و دلجوییِ حور و لبِ حوض به هوایِ سَرِ کویِ تو بِرَفت از یادم نیست بر لوحِ دِلَم جُز اَلفِ قامَتِ دوست چه کُنَم حَرفِ دِگَر یاد نداد اُستادم کوکَبِ بَختِ مَرا هیچ مُنَجِّم نَشِناخت یا رَب از مادرِ گیتی به چه طالع زادم؟ تا شُدم حَلقه به گوشِ دَرِ میخانهٔ عشق هَر دَم آیَد غَمی اَز نو به مُبارَکبادَم میخورَد خونِ دِلَم مَردُمکِ دیده، سِزاست که چرا دِل به جِگرگوشهٔ مَردُم دادَم پاک کن چهرهٔ حافظ به سَرِ زُلف زِ اَشک وَر نَه این سیلِ دَمادَم بِبَرَد بُنیادَم
ما زِ یاران چَشمِ یاری داشتیم خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم تا درختِ دوستی بَر کِی دهد حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم گفتوگو آیینِ درویشی نبود ور نه با تو ماجراها داشتیم شیوهٔ چَشمت فریبِ جنگ داشت ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم گُلبُنِ حُسنَت نه خود شد دلفُروز ما دَمِ همت بر او بگماشتیم نکتهها رفت و شکایت کس نکرد جانبِ حُرمَت فرو نگذاشتیم گفت خود دادی به ما دل حافظا ما مُحَصِّل بر کسی نَگماشتیم
خون ما چیست که عشق تو بود تشنهٔ او؟ چشم خورشید چرا در پی شبنم باشد؟ خواب آن چشم ربایندهتر از بیداری است پشت شمشیرِ بتان تیزتر از دم باشد هرکه را مینگری مرکز پرگار غم است کیست در دایرهٔ چرخ مسلّم باشد؟ ملکالشعرا مولانا میرزا محمدعلی صائب تبریزی
ماکیچی - پریا ترانه از احمد شاملو
فرزند ایران و جان فدای میهن…🤍
کسانی که مدعی اند همه چیز میدانند، و همه چیز را میتوانند درست کنند سرانجام به این نتیجه میرسند که همه را باید کشت...
🕊_-_-_🥀🤍🪽_-_-_🔥
ما، بچههای این دورهوزمانهایم، این زمانهی سیاسی. تمامِ طولِ روز، تمامِ طولِ شب، همهی موضوعها و حرفها – چه مالِ تو باشند، چه ما، چه آنها – همه، موضوعهای سیاسیاند. چه دوست داشته باشی، چه نداشته باشی، ژنهایت، سابقهی سیاسی دارند، پوستات رنگِ سیاسی دارد و چشمهایت، نگاهِ سیاسی دارند. هر چیزی که بگویی، منعکس میشود و حتا اگر چیزی نگویی، سکوتات برای خودش حرف میزند؛ پس در هر دو صورت، داری سیاسی حرف میزنی. حتا وقتی در جنگل قدم میزنی، داری روی زمینِ سیاسی قدمهای سیاسی برمیداری. شعرهای غیرسیاسی هم، سیاسیاند، و ماهی که بالای سرِِ ما میدرخشد هم دیگر کاملن شکلِِ ماه نیست. بودن یا نبودن، مسئله این است؛ و اگرچه درکاش سخت است، اما این مسئله، مثلِ همیشه، مسئلهیی سیاسیست. برای رسیدن به مفهومی سیاسی، حتا لازم نیست انسان باشی؛ موادِ خام هم میتوانند سیاسی باشند، یا حتا غذاهای پروتئینی، یا نفتِ خام. و یا میز کنفرانسی که بر سر شکلاش چندین ماه دعوا بوده: آیا باید دربارهی مرگ و زندگی سرِ میز گِرد قضاوت کرد، یا میز مربع؟ و در ضمنِ همین دعوا و جر و بحث ها آدمها هلاک میشوند، حیوانها میمیرند، خانهها میسوزند، و مزارع از بین میروند، درستِ مثلِ زمانهای قدیم که همه چیز، کمتر سیاسی بود. شیمبروسکا
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب بر دولت آشیان شما نیز بگذرد باد خزان نکبت ایام ناگهان بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز این تیزی سنان شما نیز بگذرد چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد بیداد ظالمان شما نیز بگذرد در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت این عوعو سگان شما نیز بگذرد....
از پیج دکتر یاوری
ما وارثان درد های بی شماریم ..... 🖤 @Alirezaghorbani1350
من درختی کلاغ بر دوشم ، خبرم درد میکند بدجور ساقه تا شاخه ام پر از زخم است ، تبرم درد میکند بدجور من کی ام جز نقابی از ابهام؟ درد بحران هوّیت دارم یک اشاره بدون انگشتم ، اثرم درد میکند بدجور جنگجویی نشسته بر خاکم ، در قماری که هر دو میبازیم پسرم روی دستم افتاده ، سپرم درد میکند بد جور مثل قابیل بی قبیله شدم ، بوی گندم گرفته دنیا را بسکه حوا ، هوایی اش کرده ، پدرم درد میکند بدجور
без подписи