ایرِنه | Eirene
Статистика🌿 در اساطیر یونانی "ایرِنه" یکی از الههها و تجسم و مظهر صلح بود و نام فصلی؛ اینجا در ایرِنه، با سوال پرسیدن، کمک گرفتن از مفاهیم روانشناختی و کمی نگاه عمقی تر، میخوایم قدمایی به سوی فصل صلح با خودمون برداریم. به "ایرِنه" خوش اومدی🌿
- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 27
- 1/48двое суток
- 30
- 1/72трое суток
- 33
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
گاز گرفتن زبونت موقع غذا خوردن، بهترین مثال برای اینه که بفهمی با سالها تجربه بازم میتونی اشتباه کنی. پس دست از سرزنش خودت بردار. @eirenepsy
امید بازسازی جهان نیست؛ پیدا کردن کسیست که در ویرانهها صدایت رابشنود... @eirenepsy
وقتی زندگی دائما در حال تهدید است، اخلاق جای خود را به بقا می دهد؛ و این انتخاب فردی نیست بلکه وضعیت روانی تحمیل شده است. جسیکا بنجامین @eirenepsy
یه وقتایی بلاتکلیفی، تکلیفیه که مشخصه، اما باب دلت نیست... @eirenepsy
اگر منتظر بمونی اول حالت خوب بشه و بعد زندگی کردن رو شروع کنی، ممکنه تا ابد منتظر بمونی. خیلی سخته ولی غمگین باش و انجامش بده. مضطرب باش و انجامش بده. مردد باش و انجامش بده. بهبود پیدا کردن، همیشه قبل از تجربه کردن اتفاق نمیافته. گاهی خود تجربهست که کمکم التیامت میده. @eirenepsy
فهمیدم آدم میتواند هرگز کسی را ندیده و حتی نشناخته باشد اما اندوه و زخم او، قلبش را هزاران تکه کند...
گاهی چنان درد سنگین میشود که حتی نفس، راه خودش را گم میکند...
یه وقتهایی آدم اصلاً نمیفهمه چطور دوام میاره. فقط یه جایی به خودش میاد و میبینه با تمامِ پوست و گوشت و استخونش، داره از خودش محافظت میکنه. گاهی بین این همه فشار، لحظههای کوتاهی از «آخیش...» برات ساخته میشن اما کافیه یه لحظه وایسی و به خودت نگاه کنی که وسط چه شرایطی وایسادی. بعد از خودت میپرسی: «این منم؟ کـِی؟ چطور به اینجا رسیدم؟» یادِ نسخهی قدیمیِ خودت میافتی؛ همونی که فکر میکرد اگر حتی نزدیک به چنین شرایطی قرار بگیره، دیگه زنده نمیمونه. و حالا، یهو میبینی نه تنها زنده موندی، بلکه وسط همون شرایط، هنوز داری زندگی میکنی. حقیقتا که آدمیزاد، موجود پیچیده و شگفتانگیزیه. عطیه حمصیان @eirenepsy
بعدها میفهمی مهمترین چیزی که در گذار به دست آوردی مقصد نبود؛ خودِ تازهای بود که توانست دوام بیاورد و عبور کند. @eirenepsy
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم هر لحظه که میکوشم در کار کنم تدبیر رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر... @eirenepsy
گاهی اوقات آدما تو رو بد جلوه میدن تا بابت رفتاری که باهات داشتن احساس گناه نکنن. @eirenepsy
. ▫️اقتصادِ روانی در جنگ بیایید کمی فاصله بگیریم و به مدل فکر کردنمان به جنگ و خبرهایش مثل پیگیری بازارهای مالی نگاه کنیم. این مقایسه چیزهای خوبی به ما میآموزد. جنگ مسیر پیچیدهای دارد و سرنوشت آن را نه این یا آن اتفاق خاص که روندها و سیاستهای کلان تعیین…
. ▫️اقتصادِ روانی در جنگ بیایید کمی فاصله بگیریم و به مدل فکر کردنمان به جنگ و خبرهایش مثل پیگیری بازارهای مالی نگاه کنیم. این مقایسه چیزهای خوبی به ما میآموزد. جنگ مسیر پیچیدهای دارد و سرنوشت آن را نه این یا آن اتفاق خاص که روندها و سیاستهای کلان تعیین میکنند (که اغلب ما با آنها آشنا نیستیم و حتی اگر کموبیش چیزی بدانیم، اضطراب اجازه فکر کردن به آنها را به ما نمیدهد). امّا خیلی از ما وقتی با خبرهای جنگ و صلح روبرو میشویم، هر واقعه را بیاندازه تعیینکننده میبینیم و اتفاقات آینده را بر اساس آن پیشبینی میکنیم. ما مردم عادی، دچار خطای پیشبینی آینده بر اساس اکنون میشویم چون زمان و فرایند را لحاظ نمیکنیم. ما نه فقط در مورد جنگ که در زندگیهای شخصیمان هم گرفتار این یا آن اتفاق خاص میشویم و روندها را نمیبینیم. اگر به جنگ و پیچیدگیهایش نگاهی فرایندی داشته باشیم، شاید بتوان این نتیجه را گرفت که: در جنگ، کسی که فقط نمودار روزانه را نگاه میکند، دیر یا زود سرمایهی روانیاش را میبازد. کسی که فقط نمودار روزانه را میبیند، با هر نوسان بخشی از خودش را از دست میدهد. اما کسی که روند را میبیند، زود امیدوار نمیشود و ناامیدیاش را هم زود باور نمیکند. حرفم این نیست که جنگ خوشبختی میآورد. حرفم این است که جنگ و صلحش را باید یک روند دید. ما (خیلی از ما) قرار است بمانیم و روزهای بعد از پایان این جنگ را ببینیم. باید در پایان جنگ، هرچه که شد، سرمایهای برای روانمان باقی مانده باشد. باید کمی از این اتفاق یا آن اتفاق فاصله بگیریم و به روندها نگاه کنیم و امیدمان را سریع خرج نکنیم و زیر آوار ناامیدی از پا در نیاییم. @TheWorldasISee
اول از همه برای یادآوری به خودم مینویسم. زندگی خیلی داره سفت، سخت، غمگین و پیچیده پیش میره، این وسط با انتظارات سنگین از خودمون و دیگران، سخت تر و پیچیده ترش نکنیم...
هیچکس دربارهی راهروها زیاد حرف نمیزند. همه دربارهی اتاق قبلی یا اتاق بعدی حرف میزنند. گذار، بیشتر شبیه راهروست. جایی که نه دیگر به گذشته تعلق داری، نه هنوز به آینده رسیدهای. عجیبترین بخشش این است که گاهی همزمان دو احساس متضاد را زندگی میکنی. برای چیزی که آرزویش را داشتی خوشحالی، اما برای چیزی که پشت سر گذاشتهای دلتنگی. انگار مغزت جشن گرفته، اما قلبت هنوز مشغول مراسم خداحافظی است. در دوران گذار، ذهن مدام دنبال قطعیت میگردد. هر روز میپرسد: "نکند اشتباه کردم؟" "اگر راه دیگری بهتر بود چه؟" چون هنوز نتیجه را ندیده، سکوت را با تردید ترجمه میکند. گاهی احساس میکنی نسخهی قبلی خودت دیگر جواب نمیدهد، اما نسخهی جدیدت هم هنوز متولد نشده. برای همین بعضی روزها حتی خودت را نمیشناسی. چیزهایی که قبلاً آرامت میکرد، دیگر کار نمیکند و چیزهایی که قرار است آرامت کنند، هنوز نرسیدهاند. شاید خستهکنندهترین بخش گذار این باشد که باید مدتی را با "نمیدانم" زندگی کنی. نه میتوانی برگردی، نه میتوانی بدوی. فقط باید تحمل کنی که بعضی پاسخها، فقط با گذشتن از مسیر به دست میآیند. من فکر میکنم گذار، بیشتر از اینکه شجاعتِ شروع بخواهد، ظرفیتِ ندانستن میخواهد. ظرفیت اینکه مدتی خانهات را روی زمین سفت نسازی و بپذیری که فعلاً روی پلی ایستادهای... عطیه حمصیان @eirenepsy
سلام اگه خانم ۲۰ تا ۴۰ ساله هستید، یه خواهش ازتون دارم.🌸 دارم روی پایاننامهام کار میکنم و به کمک شما احتیاج دارم. پر کردن این پرسشنامه فقط چند دقیقه زمان میبره، ولی برای من و نتیجه پژوهشم خیلی ارزشمنده. همه پاسخها کاملاً محرمانه و بدون ثبت هویت هستن.…
سلام اگه خانم ۲۰ تا ۴۰ ساله هستید، یه خواهش ازتون دارم.🌸 دارم روی پایاننامهام کار میکنم و به کمک شما احتیاج دارم. پر کردن این پرسشنامه فقط چند دقیقه زمان میبره، ولی برای من و نتیجه پژوهشم خیلی ارزشمنده. همه پاسخها کاملاً محرمانه و بدون ثبت هویت هستن. ازتون ممنون میشم که چند دقیقه از وقتتون رو به من اختصاص بدین🤍 https://porsa.irandoc.ac.ir/s/DhkNDM
گاهی شدت احساسی که تجربه میکنی، از اتفاقِ امروز نمیاد. از زخمی میاد که امروز فقط دوباره بیدار شده. @eirenepsy
Feel the breeze 🍃 @yasiiism
من زندگی را به تأخیر انداختـهام با شعر با امید با آغوش تو من زندگی را گذاشتـهام برای بعد و حالا او در جایی از آینده انتظارم را میکشد از شعرها که بگذرم آخرین تکـهی امید که بپوسد آغوش تو که تبخیر شود به زندگی میرسم جملهای همچون سم با خونم میآمیزد و در من میچرخد میچرخم میان گورستان رو به مردگان فریاد میزنم: دردناکتر است با زندگی تنها ماندن. علیرضا قاسمیان خمسه @eirenepsy