tgindex
𝒆𝒌𝒂𝒏𝒈𝒎𝒐 ‌‌^᪲᪲

𝒆𝒌𝒂𝒏𝒈𝒎𝒐 ‌‌^᪲᪲

Статистика
@ekangmohouseперсидский

𝓦𝓮𝓵𝓬𝓸𝓶𝓮 𝓽𝓸 𝓮𝓴𝓪𝓷𝓰𝓶𝓸 𝓱𝓸𝓾𝓼𝓮   ‌‌^᪲᪲ ∝ https://t.me/dobermanyeo ˊ‌ˊ‌

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
91
−1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
298
20 постов
Вовлечённость
327,5%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 20
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
6
1/48двое суток
6
1/72трое суток
7

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • ‌‌ ‌ ‌ ! a:teez'e website ? ‌ww # 03 yeo ' ver.

  • 12 авг.из atiluneудалён 14 авг.

    без подписи

  • 12 авг.из atiluneудалён 14 авг.

    destiny ship  : 🍋 cabin  no  ៸៸  880            ‌ #seonghwa needs a compass

  • 12 авг.из atiluneудалён 14 авг.

    без подписи

  • 12 авг.из atiluneудалён 14 авг.

    destiny ship  : 🍠 cabin  no  ៸៸  879            ‌ #hongjoong needs a compass

  • 🌘     𝄢     𝗌𝖺𝗆𝖾 𝗌𝗄𝗒, 𝗌𝖺𝗆𝖾 𝗍𝗂𝗆𝖾 ; ‌                        𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗁𝖺𝗇𝖽, 𝗆𝗒 𝗁𝖾𝖺𝗋𝗍𝖻𝖾𝖺𝗍 ; ‌                              𝗈𝗎𝗋 𝗅𝗈𝗏𝖾, 𝖾𝗇𝖽𝗅𝖾𝗌𝗌 𝗇𝗈𝗐 !!⠀੭  .

  • без подписи

  • در دل کهن‌ترین پادشاهی پریان، جایی که رودخانه‌ها از نور ماه زاده میشدند و گل‌ها نام ستاره‌ها را زمزمه میکردند، پادشاهی فرمان می‌راند که همه او را تجسم جادو میدانستند.. اما هیچ‌کس نمی‌دانست قلبی که سرنوشت یک سرزمین را بر دوش می‌کشید، سال‌ها بود اسیر یک نفر شده است! ژنرال ارشدش، محافظی که از نخستین روز تاج‌گذاری تا آخرین غروب هر نبرد، همچون سایه‌ای وفادار کنارش ایستاده بود پادشاه هزاران نفر را در تالارهای زرین میدید، اما همیشه نگاهش راه خودش را پیدا میکرد و روی چهره‌ی او آرام می‌گرفت.. نه به خاطر قدرتش، نه به خاطر شکوه اژدهای طلایی‌اش، بلکه به خاطر آرامشی که فقط در حضور او پیدا می‌کرد. گاهی در میان جشن‌ها و موسیقی‌ها، وقتی همه غرق شادی بودند، پادشاه به این فکر میکرد که چقدر عجیب است، کسی که میتواند فرمان هزاران پری را صادر کند، جرئت گفتن یک جمله را به تنها کسی که دوستش دارد، ندارد شبی که آسمان از شهاب‌های درخشان پوشیده شده بود، آن دو بر بلندترین ایوان قصر ایستاده بودند. سکوتی میانشان بود که از هزاران اعتراف صادقانه‌تر به نظر میرسید.. پادشاه سرانجام آرام گفت "تمام عمرم از این سرزمین محافظت کردم، چون فکر می‌کردم ارزشمندترین چیز زندگی من همین تاج و تخت است.. اما هر بار که در میدان جنگ جلوی شمشیری که به سویم می‌آمد می‌ایستی، می‌فهمم بزرگ‌ترین ترسم از دست دادن پادشاهی نیست... از دست دادن توست" ژنرال برای نخستین بار سرش را پایین انداخت، انگار تمام سال‌هایی که احساسش را پشت زرهی از سکوت پنهان کرده بود، یک‌باره روی شانه‌هایش سنگینی کردند. نسیم شب موهایش را به حرکت درآورد و نور شهاب‌ها در چشمانش لرزید. پیش از آنکه چیزی بگوید، برای چند ثانیه فقط به او نگاه کرد.. همان نگاهی که سال‌ها در آن وفاداری، دلتنگی و عشقی ناگفته زندگی کرده بود. سپس لبخند محوی زد و آهسته گفت "تمام این سال‌ها فکر می‌کردم وظیفه‌ام محافظت از تاج توست، اما حقیقت این است که هر بار به میدان جنگ میرفتم، فقط یک آرزو داشتم، اینکه دوباره برگردم و تو را ببینم.. اگر لازم بود هزار بار جانم را بدهم، باز هم می‌دادم... نه برای این سرزمین، نه برای این پادشاهی، بلکه برای تو" سکوت میانشان نشست.. شهابی از دل آسمان گذشت و در تاریکی محو شد. ژنرال زمزمه کرد "بعضی آدم‌ها سرنوشت یک سرزمین‌اند... اما تو، سرنوشت قلب منی"

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • ↳ 🫧 ˚ . 𝖱𝗈𝗌𝖾𝗌 𝖺𝗋𝖾 𝗋𝖾𝖽 ; ‌‌ 𝖵𝗂𝗈𝗅𝖾𝗍𝗌 𝖺𝗋𝖾 𝖻𝗅𝗎𝖾 ; ‌‌ 𝖲𝗎𝗀𝖾𝗋 𝗂𝗌 𝗌𝗐𝖾𝖾𝗍 , 𝖺𝗇𝖽 𝗌𝗈 𝖺𝗋𝖾 𝗒𝗈𝗎 !! ⊹

  • ٰ  🔮   ꨲ 𝖨 𝖽𝗂𝖽𝗇'𝗍 𝑓𝑎𝑙𝑙 𝗂𝗇 𝗅𝗈𝗏𝖾 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗒𝗈𝗎, 𝖨 𝗐𝖺𝗅𝗄𝖾𝖽 𝗂𝗇𝗍𝗈 𝗅𝗈𝗏𝖾 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗒𝗈𝗎. ᭡

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • 𐙚 ࣪ ⭒ 「綺麗」 𝗈𝗎𝗋 𝗒𝗎𝗇𝗌𝖺𝗇𝗀 𝗏𝖺𝗋𝗂𝖺𝗇𝗍𝗌 ! ᯓ ★

  • без подписи

  • ☕️ — صورتـم را به شانـه‌اش گذاشتم و گفتـم: «دوست دارم مـاه من و تـو همیشه پشت ابر بمانـد و هیچ‌کس از عشـق مـا باخبر نشود. آدم‌ها حسود‌ند، زمان بخیل است و دنیا عاشق‌کش»