الـهامحبیبـے | بَرهمیـــات
Статистикаنوشتن پیچکیست درونم که میپیچد، رهایم نمیکند✨️ الهام حبیبی(مهرسا) «وبگاه»🎯 elhamhabibi.ir
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 70
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 44
- 1/48двое суток
- 50
- 1/72трое суток
- 54
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
| گزارش: جفنگیات تِــرانه _ورزش کردم. بعدش آب و مواد مغذی به بدنم رساندم. آخ بدنم. باز هم برگشتم به بدنم. بدنی که میگوید چه کنم و چه نکنم. بدنم دیگر چه میگوید؟ از صحبتهایش میفهمم دردهایش را میگذارد برای بعدن. بعد آخر کی؟ خب حرف بزن. بگو چه به روزت آمده دختر. _مورد عنایت استاد قرار گرفتم. به بولدزر از روی تِرانهم رد شد. به قول خودشان، وازخوردم. چهقدر خندیدم از جفنگیات خودم. 😂 _وبینار نویسندهساز را شرکت کردم. سه تیتر ادامهنویسی را استاد انتخاب کرد. پشت سر هم و بیقاعده نوشتیم. بعدش الهه آمد و از پرسشهای کلی گفت. از اینکه نمیتوان انتظار داشت، همچین پرسشهایی به پاسخ برسند. درواقع اینها راه را برای پرسشهای جزئیتر فراهم میکند و پاسخهای طولانیتر. چهقدر نیاز داشتم به این حرفها. _به هوای تعویض گلس آبجی، گلسم را به نو و نوایی رساندم. هیچ نمیگفت تا الان. _با آبجی رفتم ساندویج فلافل گرفتم. بردیم برای اهل خانه. نمیدانم چرا اینقدر غذاهای سادهیی که قبلن میخوردم، اینقدر خوشمزهتر شده؟ |الهام حبیبی| #گزارش_نیک 🖇🖤@elireine
| دالی که میگاید این دال هی تنش میخارد. گاهی وقتها گم میشود و بعضی وقتها پیدایش. گاهی وقتها هم میگاید مرا اما باز برمیگردد سر گاییدن خودش. خب دال است دیگر. گاهی وقتها به سرش میزند تا مرا بگاید. اما گوشش را میپیچانم. مگر من مسخرهش هستم که بیاید؟ خب برود کس دیگری را بگاید. مثلن نقطه را. کم است. از همه کمتر. سریع میکندش و تمام. تازه چند بار توی روز میکندش. کوچک است و تروتازه. تازه هیچ کشوقوسی هم ندارد مثل من. باور نمیکند و باز سروکلهش پیدا میشود برای حرفی یا نمیدانم سوالی. شاید بخواهد به کسی بگوید اما دهانش بسته میشود. میگویم، از بین این همه حرف، چرا چسبید به من؟ خب بچسبد به کس دیگری. این همه حرف. کیبورد را نمیبیند انگاری. باید بکنم توی کونش تا چشمهایش باز شود. همهش گاییدن را میبیند. خاک بر سرش. خاک بر سرش که چیزی را نمیبیند. کور است لابد. میخواستم ازش سوال بپرسم اما ترسیدم. با این حال پرسیدم. چه اشکالی دارد. کاندوم شاید گذاشتم. میگویم: «شده دلت بخواهد هیچ حرفی نزنی؟ یه روز اصلن حرف نزنی. هیچ حرفی. تا حالا شده؟» داشت حرفی را میکرد که دست از کردن کشیدن. انگاری حواسش جمع بود چون نگفت دوباره سوالم را تکرار کنم. گفت: «اگه حرف نزنم دیوونه میشم. بلخره یه حرفو میکنم... میزنم.» بله در حال کردن بود که قاط زد. پرسیدم: «نمیخوای یه روز امتحان کنی؟ یه روز حرف نزن. هیچی.» جواب داد: «تو چی کار به حرف زدن من داری؟» گفتم: «دارم رو حرفا امتحان میکنم. تو آخریشی.» دروغ گفتم. قبول کرد. قرار شد فردا حرف نزدند. کنارش رفتم تا اگر حرفی زد، جلویش را بگیرم. تا آخر شب کبود شد. هیچ حرفی نزد. وقتی یک روزش گذشت، گفت: «خیلی دیوثی.» آره بودم. زهرم را ریختم. یک روز نتوانست حرف بزند. جانش بالا آمد. حتا نتوانست کسی را بکند. حتا خودش را. تا این باشد نخواهد مرا بکند. |الهام حبیبی| #برهمیات 🖇🖤@elireine
| گزارش: بدنمو از کجا ببینم؟ _ورزش کردم. _روی تمرین شعر کار کردم. _به کانال مبین سری زدم. نوشته بود، ورزش و تنقلات آن را باید انجام دهد. استفاده از تنقلات توی یاداشتش برام جالب بود. فهمیدم از تنقلات ورزشی حرف میزند. شنا، طناب زدن و از این دست ورزشها. ایدهآل روزانهش این بود. نوشته بود باید آب فراوان بخورد. من هم بعد از تمرین ورزش، آب خوردم و باز هم آب خوردم. نیاز داشت. بدنم نیاز داشت. احساس کردم با هر بار نوشیدن آب، بدنم هیدراته میشود. حس خوبی داشت دیدن بدنم. بدنم؟ چگونه ببینمش؟ از بالا یا از روبهرو؟ کدام نگاه حس بهتری دارد؟ از بالا حس تسلط دارم. از روبهرو، حس مهربانی و نگرانی. شاید باید از روبهرو نگاهش کنم. شاید نیازمند توجه است. نیازمند دیدن. _کتاب خواندم. «بیلنگر»*. دارم به بخشهای جالب و در عین حال ناواضحش نزدیک میشوم. دارم عاشقش میشوم. عاشق شدن چهقدر شیرین است. اما عشقش با عشق «سورة الغراب»** فرق میکند. میدانم او جای دیگری روی قلبم دارد. _آزادنویسی کردم. _بعد از مدتها به سراغ رمانم رفتم. چهقدر نوشتهم ناپخته بود. چهقدر باید تغییرش دهم. _اولین جلسهی دورهی پیشرفتهی نویسندگی خلاق را شرکت کردم. حس خوبی داشت. مثل دورهی قبلی، حس تازگی برام داشت. انگار اتاقم بود. با همان دیوار و پنجره. همان در و پرده. *بهمن شعلهور **محمود مسعودی |الهام حبیبی| #گزارش_نیک 🖇🖤@elireine
| پینوشت جانسون به ماریا ³⁵ از آن موقع تا حالا هیچی ندیدم. فقط بوی الکل و هر چیزی که به تمیزی ربط دارد، مشامم را پر کرده. دستهایم درد میکند. نگاهم هم همینطور. نمیخواهم چشم باز کنم. چشم باز کنم که چه؟ هیچکس مرا نمیشناسد. هیچکس مرا به یادش نیست. هیچکس نیست ماریا. باور کن هیچکس نیست. به جز تو در خیالم نیست. کسی نزدیکم میشود. میخواهم سربرگردانم اما گردنم چوبیست خشک. خالی از همه چی و پر از جانورهای ریز و درشت. هی راه میروند. میآید و چشمهایم را باز میکند. نور میاندازد. تار میشود. همه چیز به تاری روزهایم. میخواهم بخوابم اما نمیشود. سوزشی در دستهایم. یکی میگوید: «تصادف کرده.» دیگری میگوید: «هیچی همراهش نبود.» دیگری: «زنگ بزنیم پلیس؟» نمیترسم. از هیچیک از جملهها نمیترسم. همهشان آمدند تا مرا به خودم بیاورد. آمدند تا تو را به من نزدیک کنند. آمدند تا چشم ببندم و در تو غرق شوم. آمدند تا بیشتر تنهاتر شوم. |الهام حبیبی| #نامه_جانسون 🖇🖤@elireine
| اشک میریزد ماهی گریستنها روی بیماهی لبها. |الهام حبیبی| #شعر 🖇🖤@elireine
| افکارت در خیالند شک نکن. به خودت شک نکن. به کارهایت شک نکن. به این فکر نکن که چه کردی و چه چیزی را انجام دادی. به این فکر کن که آیا افکارت با واقعیت یکیند یا تخیلیند؟ به این فکر کن میتواند تمام اینها زاییدهی ذهنت باشد. پس شک نکن. به زندگیت شک نکن. به کاری که انجام دادی شک نکن. به افکارت شک کن. شاید این افکارتند که قصد آزارت را دارند. دارند تو را از واقعیت دور میکند. اگر صحنهیی باشد که افکار و کارهایت روبه روی هم باشند، تو طرف کدام را میگیری؟ اگر بدانی افکارت راستگو نیستند و کارهایت به سمت خوبی میروند، طرف کدام را میگیری؟ ادامه بده تا در آخر فاصلهی میان واقعیت و افکارت آن قدر زیاد شوند که به راحتی بتوانی از هم تشخیصشان دهی. حالا اما کمی نزدیکند. خیلی نزدیک. باید دور شوند. خیلی دور. چند ماه یا سالی دیگر به این فکر کن که با افکارت زندگی کردی یا با کارهایت؟ افکاری که مدام میگفتند: «نباید حرف میزدی. نباید ادامه میدادی. حتمن اشتباه کردی. ای کاش این کار را میکردی.» اما کارهایت به سمت دیگر سوق پیدا کرد. کارهایت بیشتر واقعبینانه بود تا خیالانگیز. وقتی میگویند زمان مشخص میکند یعنی همین. مدتی بگذرد میفهمی که واقعیت زورش بیشتر بوده تا افکارت. فقط نباید بگذاری افکارت به سمتی بروند که واقعیت را عقب براند یا لگدی بزنند بهش. وقتی میدانی واقعیت این است که آدمها نیامدند که بمانند، تلاشت حتمن ثمر میدهد، پس بیخیال افکارت میشوی. به جایش با واقعیت روبهرو میشوی. پس شک نکن. به کارهایت شک نکن. به خودت شک نکن. |الهام حبیبی| #یادداشت_روز 🖇🖤@elireine
| گزارش: یادآوران کودکی _باز هم با ورزش آغازیدم. مثل چند روز پیش. _چند روز پیش «داستان اسباببازی ۵»* را خواستم ببینم اما خب نصفهشب بود و بخشی ازش ماند. خوابم میآمد. پس دیشب ادامهش را دیدم. اولاش مثل همیشه برایم جذابیت نداشت. بچه که بودم، عاشق این کارتون بودم. تمام اتفاقاتش برایم هیجان داشت. فکر میکردم اگر واقعن اسباببازیها زنده شوند، هیجانانگیز است. راه رفتن و فکرهایشان برایم سوال بود. اینکه به چه چیزی فکر میکردند و با چه چیزی خوشحال میشدند؟ مدل راهرفتنشان و نگاهشان که ثابت میماند روی نقطهیی. چرا باید مستقیم نگاه میکردند؟ از آن موقع سالها گذشته اما با دیدن کارتون باعث شد تا سوالها برایم تداعی شود. چهقدر ساده بود همه چی. انگاری همین ایدهها و نگاهم بود که مرا به سمت نویسندگی برد. از بچگی خاطراتم را جستهوگریخته مینوشتم. چندین سال بعد باز این حس درونم زنده شد. مرا به سمت نوشتن و رمان کشاند. این حس درونم زندگی میکرد و من فقط فراموش کرده بودم. فراموش کرده بودم تا وقت مناسبش برسد. وقتی که برسم به مدرسهی نویسندگی و آشنایی با استاد و افراد جدید. خوب بودن استاد و دورههایش را شنیده بودم اما باز این فراموشی آمد سمتم. آمد تا وقتی که وقت مناسبش سر رسید و رفتم سر کلاسها. من ساده نیامدم. ساده هم نمیروم. فراموش نمیکنم. فراموش نمیشود. _تلاش کردم تا تمرین شعر را بنویسم. سخت بود اما شیرین. حسی که تا حالا تجربه نکردم. حتا در دورههای قبلی شعر. باید باز هم تلاش کنم. باز هم باید بنویسم. _صبحی دوش گرفتم. _رفتم خرید کردم. برای تولد. لوازم تحریری همیشه حس خوبی داشت. حالا باید خرید لوازم تحریری داشته باشم. خریدم. چهقدر کودکیم امروز بالا زد. _امروز قرار بود گزارش نیک باشد اما نوشتن مرا به سمتی برد که کودکیم زنده شود. سوالاتی که از یاد برده بودم و حالا با دیدن کارتون به یادش آوردم. *Toy Story 5 2026 |الهام حبیبی| #گزارش_نیک 🖇🖤@elireine
| هر بار...بیشتر... هر بار میبینی بیشتر دیده میشوی. هر بار صدایی بر دوش میکشی بیشتر کشیده میشوی. هر بار لمس میکنی بیشتر نوازش میشوی. هر بار باران میشوی بیشتر میباری. هر بار میخندی بیشتر به لبخند شبیه میشوی. هر بار میگریی بیشتر اشک میشوی. هر بار خسته میشوی بیشتر در خستگی له میشوی. هر بار خیال میشوی بیشتر شعر میشوی. هر بار باد میشوی بیشتر نسیم را از یاد میبری. هر بار زنده میشوی بیشتر به مرگ چنگ میزنی. هر بار سایه میشوی بیشتر به نور نزدیک میشوی. |الهام حبیبی| #پاره_نویسی 🖇🖤@elireine
| تنها گنجشکی روی بام میشمرد نمنم را روی تشنهبالِ سیراب. |الهام حبیبی| #شعر 🖇🖤@elireine
| چه چیزی را بر دوش میکشی؟ بذارش زمین انتظار؟ این انتظار داشتن از آدمها از کجا میآید؟ چون فقط به جای تمرکز روی خود، نگاه به سمت رفتار آدمها میبرد. شاید باید به جای دیدن آدمها، خود را باید دید. اگر روی خودت کار کنی چه میشود؟ دیگر انتظار نداری تا پیامی دهند یا تو را ببیند. انتظار نداری زنگ بزنند یا احوالت را بپرسند. این انتظارها همهشان ریشه در ندیدن خود است. حالا چگونه میتوان انتظارات را پایین آورد؟ دیدن خود کافیست؟ یا نه؟ پس دیگران چه میشود؟ یعنی هر بار دیدن دیگران مساوی میشود با ندیدن خود؟ شاید باید روی عادات زندگی کار کرد. چه عادتی داری؟ وقتی ذهنت پر میشود از رفتار آدمها و مدام رفتارشان را تحلیل میکنی و میگویی: «دارد به چی فکر میکند؟ چرا مثل قبل پیام نداد؟ لابد از متن خوشش نیامد. من چی کار کنم تا مرا هم ببیند؟» ماندن در رفتار آدمها کاری میکند تا از زندگی بیفتی. این دیگر اسمش زندگی نیست. دگرزندگیست. زیستن در زندگی دیگران. پس فراموشی خودت آغاز میشود. فراموشی که خودت برای خودت به ارمغان آوردی باعث کمبود عزت نفس، ترس از قضاوت دیگران و انتقادپذیر نبودن میشود. همین ندیدن خود. همین که به جای اینکه روی زندگی خودت تمرکز کنی، نشستی داری زندگی دیگران را تحلیل میکنی. ذهنشان را موشکافی میکنی. این ذهنخوانی دیگران به چه درد میخورد؟ هیچی. فقط تو را از زیستن در حال دور میکند. دیدن اینکه الان چه کار میکنی، در چه حالی هستی، تو را به حال برمیگرداند. در حال زندگی کردن همان کاریست که از یاد بردی. از یاد بردی و این انتظار داشتن دارد جایش را میگیرد. دارد تو را از خودت دور میکند. |الهام حبیبی| #یادداشت_روز 🖇🖤@elireine
| گزارش: سروتونین ترشح شد یا نشد؟ _باز هم با ورزش آغازیدم. حداقل اینجا دوپامین ترشح شد. به درستی. کامل. _آزادنویسی کردم و لابهلایش شعری شکل گرفت. باز هم باید رویش کار کنم. باز هم خیالم را پرواز دادم تا شعری شکل بگیرد. خیال شعری همین است؟ _آماده شدم تا برم دکتر. و رفتم دکتر. گفت که دو ساعتی معطلی دارد. حالا ببینم چه میشود. ...که بله، کلی طول کشید. ساعت ۹ شب رسیدم خانه. _رفتم برای شام خرید کردم. خرید کردن چرا اینقدر حالخوبکن است؟ شاید چون سروتونین به اندازهی کافی ترشح نشد که این حال خوب چندان دوام نداشت. کم بود تقریبن اما خب بلخره ترشح کرده بود. نه؟ اشتها به غذا داشتم اما حالت تهوع بعدش همه چیز را خراب کرد. _حالا که این گزارش را مینویسم، فکر میکنم بعدن حالم خوب میشود. ماندگار نیست. پس میگذارم بگذرد که تنها با گذشتن است که میتوانم زندگی کنم. _این را هم بگویم که هنوز روی ترک عادتم ماندم. هنوز کنترلی رویش دارم و خیلی بیمهابا به سراغ اینستاگرام نمیروم. پس خرسندم. |الهام حبیبی| #گزارش_نیک 🖇🖤@elireine
| گزارش: نباید زورکی بچُرتم _با ورزش آغازیدم. _سبزی را تندتند پاک کردم تا تمام شود. زمان برای سبزی پاک کردن باید روی دور تند باشد. _دفتر شعر «گل بر گسترهی ماه» از رضا براهنی را خواندم. ذهنم پر شد از شعر. هر بار خیالی تازه به سراغم میآمد. مرا با خودش میبرد تا خیالی دیگر. شعر این کار را با من میکند. غرق میکند مرا در خودش. _مثلن خواستم نیمچرتکی بزنم اما به جایش فقط خیال آمد و با یک خروار افکار مزاحم. _آزادنویسی که کردم، آرام شدم. چند شعر نوشتم اما چندان باب میلم نبود. شاید بعدن باشد. شاید. شاید دارم زیادی سخت میگیرم بعد از گازخورد استاد. _شرکت در وبینار نویسندهساز. حس خوبی داشت. یکشنبهنویسی بود. کلمه مینوشتیم. فقط. بعد از این نوشتن، احساس سبکی بیشتری کردم. عهد بستم اگر حالم خوب نبود یا اگر خوبم بود، کلمهنویسی را انجام دهم. توی وبینار از فرهنگ سَره هم استاد گفت. هر بار بیشتر از قبل دربارهی سره کنجکاو میشوم. وقتی فکر میکنم دربارهش میدانم اما باز باید بنویسم. باز باید یاد بگیرم. _عصری آن نیمچرتک را امتحان کردم که نباید امتحان میکردم. همه چیز بدتر شد. سردردم بیشتر شد. خوابهای آشفتهم بیشتر شد. _چند روز پیش گفته بودم نمیتوانم آهنگ گوش دهم. حالا میتوانم. گوش میدهم. _روی داستان کوتاه جدیدم کار کردم. حس خوبی داشت. این داستانم حس دیگری با دیگر داستانهایم دارد. |الهام حبیبی| #گزارش_نیک 🖇🖤@elireine
| سرمه روی لبهای درخت درختی سر به زیر میلمد در آغوش تنهایی از تن رسیده به آفتاب میگوید از پنچری آسیابهای بادی لب پنجره وقتی به دریا رسید کز کرد گوشهیی دستهایش را روی گلبرگهایش کشید غروب را شانه کرد به لبهایش سرمه کشید نگاهش را سُراند روی سپیدی میگفت هیچکس نیست تا سرابِ خواستنش را گلباران کند هیچکس نیست تا سایهی ابر را از تاریکیها بدزدد ساحل که شد خستهی خواب شد چشم روی هم گذاشت وقتی ماه آمد تنهایی را از آغوشش بیرون کشید با خودش برد به آسمان تا وقتی باران زد کسی باشد تا درخت را آرام کند. |الهام حبیبی| #شعر 🖇🖤@elireine
| گزارش: کوچهم چه رنگیست؟ _امروز را به خیالم خوب خوابیدم. خوابیدم و فکر داستان کوتاهم نمیگذاشت بخوابم. وقتی خوابم برد که دیگر افکاری نبود تا بیاید. شاید هم جلویش را گرفتم. یادم نیست. چون خوابم برد. _حوصله نداشتم. باز هم در بیحوصلهگی تمام بودم. چند صفحه از «بیلنگر»* را خواندم. شاید باز هم بروم سراغش. _آزادنویسی. از آنهایی که فقط به شعر ختم شد که نشد. هیچ کدامشان عاقبت به خبر نشدند که نشدند. اما تلاش، تلاش ارزشمندی بود. _کوچهم خاکستریست. از آنهایی که شاید بعضی شبها به خاکی بزند و بعضی اوقات به سیاهی بعضی اوقات هم به خاکستری. اما امشب بیشتر خاکیِ خاکستری بود. فکر میکردم امروز سیاهِ سیاه است مثل حالم اما نبود. فقط چند باری آفتاب زد به آسفالت فکر کردم، زمین دارد بلند میشود. در حد چند لحظه. اما بلند نشد. انگاری کوچهم دارد رنگ عوض میکند. فردا چه رنگی میشود؟ _نمیتوانم اخبار یا هر چیزی که به سیاست ربط داشته باشد را بخوانم. حالم بد میشود. خیلی بد. اما گهگداری اخباری به گوشم میرسد. شاید باید بدانم. ندانستن هم همچون دانستن گاهی میتواند دردناک باشد. _شرکت کردم. بازخورد داستان کوتاه را بودم. خواندن داستانها و تنوع زبانی جالب بود. انگار میان چندین کتاب قدم میزدم. *بهمن شعلهور |الهام حبیبی| #گزارش_نیک 🖇🖤@elireine
| پینوشت جانسون به ماریا ³⁴ به دیدن نمیرسد. میدانم و از میانهی خیالی تاریک رد میشوم. هر روز میتوانم میانش باشم اما نیستم. پاهایم سست میشود و در آغوش خودم میفتم. میخوابد. میخواهم بروم کنارش اما له شدهم. میدانم از اینجا تا آنجا چند قدم بیشتر نیست. میدانم و این دارد عذابم میدهد. مگر چند بار از دست دادم؟ چند بار از خیالم دور شدم؟ تار بود. همه چیز تار بود تا وقتی رسیدم کنارش. منی دیگر در آغوشش میگیرد. سفت و محکم. نوازشی نزدیک و دور. خندهیی از ته دل. گیسویی فشرده میان دستهایم. میبینم تمامش را. دور میشوم. از خیالی تاریک. از خودم. آغوشم چرا این قدر سرد است؟ چرا نمیتوانم چشم ببندم؟ هنوز توی اتاقم. هنوز چشمهایم سایهها را دنبال میکند. دستم روی چارچوب. نگاهم افسرده میانم. میروم. از خودم میروم. |الهام حبیبی| #نامه_جانسون 🖇🖤@elireine
| گزارش: کلمه برای کلمه _بیدار میشوی و میدانی امروز میتوانت بهترین باشد. بهترین هم یکجور صفتیست که فقط گفتی. نه به معنای بینقصی و مثبتش. فقط امروز را بهترین خطاب کردی چون بهترین بود برایت. _فکر میکنی. بیشتر از هر روز. در اینکه میدانی دیروز گذشت و حالا امروز میتواند برایت ساخته شود. از اینکه انتظار داستان کوتاهی دیگر را میکشی، خوشحالی. از اینکه به ذهنت فشار میآوری تا ایدهیی بزند بیرون، خوشحالی. از اینکه میخندی و گریه میکنی هم خوشحالی. _با دیدن داستان کوتاهت توی سایت، ذوق میکنی. خرسند میشوی چون امروزت به داستان کوتاه گذشت. یکی در دورهی قبلی رخ داد و دیگری در دورهیی جدید. _به روزهایت فکر میکنی. دلت میخواهد آهنگ باشی اما نیستی. چند روزی میشود که نمیتوانی آهنگ گوش کنی. فقط فکر میکنی. بیشتر از هر روز. _«بیلنگر»* را شروع کردی. کمکم ادامه میدهی. وقتی زمانی برای به اتمام رساندنش نداری. ادامه میدهی. کشش و زبان شعلهور تو را به خودت نزدیک میکند. از هر کتابی میخواهی چیزی یاد بگیری یا اینکه تصور میکنی چیزی یاد گرفتی. _کلمهی امروزت ترکیبی بود. خیالِ شعری. هم خیال دارد هم شعر. خیال شعری. شعری نوشتی که شعر نبود. چون خیال شعری نبود. خیال شعری. باز هم مینویسی. باز هم میگویی خیال شعری. کشیده. فکر میکنی. به گذشته. به شعرهایت. به خیال شعری. _«دانستن». فعلیست که دارد تو را از خودت دور میکند. شاید هم نزدیک. نمیدانی. فعلن. باید ازش دست بکشی. باید به ندانستن برسی. باید در ندانستن بمانی. این را فقط خودت میفهمی. گفتی: «نمیدانی». پس... *بیلنگر، بهمن شعلهور |الهام حبیبی| #گزارش_نیک 🖇🖤@elireine
😍 یک عالمه داستان کوتاه تازه از همسفران سرآمد مدرسه نویسندگی: 👇 shahinkalantari.com/dastan-bekhanim/
داستان کوتاه «خیالی در آغوش فردا» از الهام حبیبی - شاهین کلانتری | نوشتن و نویسندگی https://shahinkalantari.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d8%ba%d9%88%d8%b4-%d9%81%d8%b1%d8%af%d8%a7-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d9%84/
| حوالیِ حوصله راه میروم حوصلهی نداشتهم را صرف خودم کردم. به خودم فکر میکنم. به اینکه بر من چه گذشت؟ اولین کلمهیی که به ذهنم رسید، ارزش بود. اینکه بدانم برای توضیح اضافی به کسی بدهکار نیستم. حرف را به کسی باید زد که ارزش حرفت را بداند. اما تکلیف آنان که جهالت را انتخاب کردند چه میشود؟ پس چگونه از جهل بیرون میآیند؟ شاید مسئولش من نباشم. شاید باید از راه دیگری از جهالت بیرون بیایند. فکر کنم برای هفتههای پیش بود که شخصی فیلمهای اصغر فرهادی را پایان باز میدانست. شاید باید حرف میزدم و او هم شاید قبول میکرد اما زبان به دهان گرفتم و هیچ نگفتم. نگفتم کجای «جدایی نادر از سیمین»، باز بود؟ یعنی کسی نفهمید آخرش چه شد؟ همه چیز واضح بود. شاید کسی که پایانش را باز میگوید، فیلمهایش را دقیق ندیده. این اتفاق باعث شد تا به این فکر کنم، واقعن ارزش چیست؟ با یک اتفاق میتوان به این نتیجه رسید که کسی ارزش توضیح دارد یا نه؟ یا اصلن میتوان این اتفاق را به همهی آدمها بسط داد؟ شاید تنها این یک اتفاق بود. بیحوصلهم برای توضیح. برای اینکه بتوانم حرف بزنم. برای اینکه بیحوصلهم. برای حوصلهی نداشتهم هم ارزش میگذارم. ارزش میگذارم. شاید روزی به خودم توضیح دهم. بفهمم چرا این بیحوصلهگی سر از فیلم و حرف و شناخت آدمها آمد. چرا ارزش به سراغم آمد؟ |الهام حبیبی| #یادداشت_روز 🖇🖤@elireine
| گزارش: ابرها کجا میروند؟ _گربهیی میو کرد. دلش میخواست نازش کند اما سیس شیر ژیان گرفته بود. از کنارش گذشت و او باز میویی دیگر گفت. _امروز باز سر زد به داستان کوتاهش. باز خواند و بازنویسیش کرد. اگر شب بنویسد، روز بعد، دو جمله کم یا زیاد میکند. روز آخر ادیت داستان کوتاه بود. _خواندن گزارش نیک سارا، باعث شد تا گزارشش را سوم شخص بنویسد. جالب بود. حتا از دوم شخص جالبتر. _ابرها رفتند. پرسید: «به کجا؟» جواب داد: «به خانهشان.» حالا خیلی وقت است که به خانهشان نرفتند. بالای سرش ایستادند و دارند نگاهش میکنند. انگاری خانهشان دیگر خانه نیست. شاید نجاری دارند. شاید هم اجارهش زیاد بود و برای همین تصمیم به رفتن گرفتند. بعضی از ابرها آمدند توی خانه. سکنا گزیدند اما محو شدند. آمدند، خوششان نیامد. رفتند. _امروز را میخواست سبز باشد. اما به جایش پشهیی نانجیب نیشش زد. اندازهی لوبیا. _به کسی که در تئاتر کار میکند، پیام داد. بازیگر خوبی بود و از این خوب بودن، حس خوبی گرفت. حسش را انتقال داد و حس خوبش به خودش برگشت. |الهام حبیبی| #گزارش_نیک 🖇🖤@elireine