tgindex
ادبیات داستانی

ادبیات داستانی

Статистика
@ensanidперсидский
Последний пост
27 февр.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
47
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
278
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
174
40 постов
Вовлечённость
62,6%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 47
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • تصویری از صادق هدایت در ۵ سالگی @ensanid

  • ولی دوست دارم در کنار رمان و داستان، چند جلد تاریخ معاصر هم بخونم. حس می‌کنم داره از عدم ‌آگاهی تاریخیم سوءاستفاده میشه. هعب 👨‍🦯

  • یه عالمه خاطره با هر کدوم از این کتابا >>>

  • ‌ هفدهمین و آخرین کتاب سال ۱۴۰۳ «بیگانه» بی‌شیله‌پیله بهتون بگم که بیگانه آلبر کامو، بهترین رمانیه که توی سال ۱۴۰۳ خوندم. صفت «بهترین» رو آگاهانه و با اطمینان انتخاب کردم. همین. بقیه حرفامون: • تکه‌هایی از بیگانه (شامل ۷ پیام) • بیگانه‌خوانی۱ • بیگانه‌خوانی۲…

  • ‌ شانزدهمین کتاب سال ۱۴۰۳ «ملکوت» فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ؛ رمانی عجیب، فرامادی و رازآلود. یه شروع طوفانی و خفن داره که به‌نظرم جزو قوی‌ترین آغازه‌های رمان فارسیه. بخش اعظم امتیازی که بهش دادم به‌خاطر همین شروعشه. این شروع میخکوب‌کننده، اونقدر توقع…

  • ‌ شانزدهمین کتاب سال ۱۴۰۳ «ملکوت» فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ؛ رمانی عجیب، فرامادی و رازآلود. یه شروع طوفانی و خفن داره که به‌نظرم جزو قوی‌ترین آغازه‌های رمان فارسیه. بخش اعظم امتیازی که بهش دادم به‌خاطر همین شروعشه. این شروع میخکوب‌کننده، اونقدر توقع…

  • ‌ پانزدهمین کتاب سال ۱۴۰۳ «قلعه مالویل» می‌خوام با خودت حرف بزنم... با خودت که به اندازه ۵۶۵ صفحه باهات زندگی کردم... تو رمانی هستی که نگاهم رو به مفهوم «توصیف» عوض کردی... بعد از خوندنت، دیگه مثل سابق نمی‌نویسم... مثل سابق نمی‌بینم... صحنه‌‌های توصیف‌ناپذیری…

  • ‌ پانزدهمین کتاب سال ۱۴۰۳ «قلعه مالویل» می‌خوام با خودت حرف بزنم... با خودت که به اندازه ۵۶۵ صفحه باهات زندگی کردم... تو رمانی هستی که نگاهم رو به مفهوم «توصیف» عوض کردی... بعد از خوندنت، دیگه مثل سابق نمی‌نویسم... مثل سابق نمی‌بینم... صحنه‌‌های توصیف‌ناپذیری…

  • چهاردهمین کتاب سال ۱۴۰۳ «هملت» بذارید رُک بگم: از این کتاب «ادبیّت» می‌باره! چندساله دارم ادبیات می‌خونم که همین رو بفهمم. اون تعریفی که دکتر فتوحی و مرحوم صفوی از «ادبیات» دارن، به شیوه ماهرانه و هنرمندانه‌ای توی نمایشنامه «هملت» دیده می‌شه. هملت... هملت...…

  • مزاح می‌کنم. اتفاقاً این جمله در منظومه فکری هدایت و پیکره‌ی آثارش، خیلی مناسب و درسته.

  • دو ساعت نشستیم یه داستان کوتاه از صادق هدایت خوندیم... آخرش نوشته «خسته شدم، چه مزخرفاتی نوشتم؟ من از خودم و از همه‌ی خواننده‌ی این مزخرف‌ها بیزارم.» هعب🚶‍♂

  • سیزدهمین کتاب سال ۱۴۰۳ «سه قطره خون» توی این کتاب، یازده داستان‌ کوتاه از صادق هدایت رو می‌خونیم؛ سه قطره خون، گرداب، داش آکل، آینه شکسته، طلب آمرزش، لاله، صورتک‌ها، چنگال، مردی که نفسش را کشت، محلل و گجسته دژ. همین اول آب پاکی رو روی دستتون بریزم و بگم…

  • ادبیات داستانی pinned «‌ همانطور که آزادی از والاترین احساس‌ها به شمار می‌آید، فریبِ حاصل از آن هم از والاترین فریب‌ها است. کافکا»

  • دوازدهمین کتاب سال ۱۴۰۳ «مسخ» «خط اول تقریباً باعث شد از تخت پایین بیفتم. بسیار غافلگیر شده بودم. وقتی این خط را خواندم با خودم فکر کردم که نمی‌دانستم کسی اجازه دارد چیزهایی مثل این بنویسد.» (گابریل گارسیا مارکز) ‌ منم با خوندن خط اولش میخکوب شدم! با بُهت…

  • یازدهمین کتاب سال ۱۴۰۳ «دوست بازیافته» ماجرای یک رفاقتِ پُرپیچ‌وتاب در نظام هیتلری آلمان. داستانی ساده، خوش‌خوان، پر از احساس و زندگی‌‌پرداز! جوری که فکر می‌کنم موقع خوندن این کتاب زنده‌تر بودم‌! دقت‌های فرد اولمن توی این داستان فوق‌العاده‌ست. به‌طور هنرمندانه‌…

  • دهمین کتاب سال ۱۴۰۳ «انتری که لوطیش مرده بود» جهان رو از زاویه‌دید یه میمون ببینید. داستانی کوتاه و متفاوت که تا الان دوبار خوندمش و هنوز هم جای خوندن داره. با جزئیات دقیق و حساب‌شده‌، کشمکش‌های قوی و تعدادی صحنه‌‌ی کثیف و بی‌پرده‌. چوبک این داستان رو با…

  • برگشت باید با متن‌های کوتاه و خوش‌خوان باشه.

  • ولی با این حال، یه تخفیف ۸۰ درصدی از فیدیبو گرفتم و دوتا کتاب epub به قیمت مفت خریدم؛ باب میل این روح گرسنه.

  • نه غذای جسم داری ‌ نه غذای روح... آری!

  • صمد بهرنگی: ماهی سیاه گفت: «شما زیادی فکر می‌کنید. همه‌‌اش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم، ترسمان به کلّی می‌ریزد.»