tgindex
او
@esfcrперсидский

گفت اگر کلمه بودی؟ گفتم؛ خسته ، فرتوت، آشفته نگران ،بی تاب، غم زده امیدوار، امیدوار، امیدوار... و من مصمم؛ در سبز زیستن در آدم بهتری بودن و در آدم بهتری شدن! @rzaly ُ

Последний пост
22 июл.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
28
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
94
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
55
27 постов
Вовлечённость
58,5%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 28
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
47
1/48двое суток
53
1/72трое суток
58

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • میخوام شیش ماه کلا گوشی رو بذارم کنار و روی خودم تمرکز کنم خود درونم رو ارتقا بدم بعدا اومدم نتیجه اش رو با شما هم در میون میذارم

  • احساس میکنم دیگه باید برم ایرج

  • او pinned ««من یه حرف خیلی جدی دارم تو اینستاگرام نچرخ! اگر می‌بینی پیجی حالتو بد می‌کنه،آگاهانه آنفالو کن. نگاه نکن! حسرت نخور. زندگی خودتو زندگی کن. سعی کن زمان خیلی کمی رو توی مجازی بگذرونی»

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • ایرج میرزا، مثنوی ها، عارف نامه شنیدم من که عارف جانم آمد رفیق سابق طهرانم آمد شدم خوشوقت و جانی تازه کردم نشاط و وجد بی اندازه کردم به نوکرها سپردم تا بدانند که گر عارف رسد از در نرانند نگویند این جناب مولوی کیست فلانی با چنین شخص آشنا نیست نهادم در اطاقش…

  • ایرج میرزا، مثنوی ها، عارف نامه شنیدم من که عارف جانم آمد رفیق سابق طهرانم آمد شدم خوشوقت و جانی تازه کردم نشاط و وجد بی اندازه کردم به نوکرها سپردم تا بدانند که گر عارف رسد از در نرانند نگویند این جناب مولوی کیست فلانی با چنین شخص آشنا نیست نهادم در اطاقش…

  • ایرج میرزا، مثنوی ها، عارف نامه شنیدم من که عارف جانم آمد رفیق سابق طهرانم آمد شدم خوشوقت و جانی تازه کردم نشاط و وجد بی اندازه کردم به نوکرها سپردم تا بدانند که گر عارف رسد از در نرانند نگویند این جناب مولوی کیست فلانی با چنین شخص آشنا نیست نهادم در اطاقش…

  • ایرج میرزا، مثنوی ها، عارف نامه شنیدم من که عارف جانم آمد رفیق سابق طهرانم آمد شدم خوشوقت و جانی تازه کردم نشاط و وجد بی اندازه کردم به نوکرها سپردم تا بدانند که گر عارف رسد از در نرانند نگویند این جناب مولوی کیست فلانی با چنین شخص آشنا نیست نهادم در اطاقش تخت خوابی چراغی، هوله یی، صابونی، آبی عرق هایی که با دقت کشیدم به دست خود درون گنجه چیدم مهیا کردمش قرطاس و خامه برای رفتن حمام جامه فراوان جوجه و تیهو خریدم دو تایی احتیاطًا سر بریدم نشستم منتظر کز در درآید ز دیدارش مرا شادمان نماید *** نمی دانستم ای نامرد کونی که منزل میکنی در باغ خونی نمی جویی نشان دوستانت نمی خواهی که کس جوید نشانت و گر گاهی به شهر آیی ز منزل نبینم جایِ پایت نیز در گِل بری با خود نشان جای پا را کنی تقلید مرغان هوا را برو عارف که واقع حرف مفتی مگر بختی که روی از من نهفتی مگر یاد آمد از سی سال پیشت که بر عارض نبود آثار ریشت مگر از منزل خود قهر کردی که منزل در کنار شهر کردی مگر در باغ یک منظور داری نشان نرگس مخمور داری مگر نسرین تنی داری در آغوش که کردی صحبت ما را فراموش مگر با سرو قدان آرمیدی که پیوند از تهی دستان بریدی چرا در پرده میگویم سخن را چرا بر زنده میپوشم کفن را بگویم پاک و صاف و پوست کنده که علت چیست که میترسی ز بنده ترا من میشناسم بهتر از خویش ترا من آوریدستم به این ریش خبر دارم از اعماق خیالت به من یک ذره مخفی نیست حالت تو از کون های گرد لاله زاری یکی را این سفر همراه داری کنار رستوران قلا نمودی ز کون کنهای تهران در ربودی به کون کنها زدی کیر از زرنگی نهادی جمله را زیر از زرنگی چو آن گربه که دنبه از سر شام همی ور دارد و ورمالد از بام کنون ترسی که گر سوی من آیی کنی با من چو سابق آشنایی منت آن دنبه از دندان بگیرم خیالت غیر از اینه بمیرم؟ تو میخواهی بگویی دیر جوشی به من هم هیزم تر میفروشی تو ما را بسکه صاف و ساده دانی فلان کون را برادرزاده خوانی چرا هر جا که یک بی ریش باشد تو را فی الفور قوم و خویش باشد چرا در روی یک خویش تو مو نیست چرا هر کس که خویش توست کونیست *** برو عارف که اینجا خبط کردی مر این اندیشه را بی ربط کردی برو عارف که ایرج پاک بازست از این کونها و کسها بی نیاز است من ار صیاد باشم صید کم نیست همانا حاجت صید حرم نیست شکار من در اتلال بلندست نه عبدی کاهوی سر در کمندست درستست اینکه طفلان گیج و گولند سفیه و ساده و سه لال قبولند توان با یک تبسم گولشان زد گهی با پول و گه بی پولشان زد ولی من جان عارف غیر آنم نامردی کنم با دوستانم تو یک کون آوری از فرسنگها راه من آن را قر زنم؟ استغفرالله برو مرد عزیز این سوءظن چیست جنونست اینکه داری سوءظن نیست من ار چشمم بدین غایت بود شور همان سازدش چشم آفرین کور اگر می آمد او در خانه من معزز بود چون دردانه من بود مهمان همیشه دلخوش اینجا نباشد مسجد مهمان کش اینجا من و با دوستان نا دوستداری؟ تو مخلص را از این دونان شماری؟ تو حق داری که گیرد خشمت از من که ترسیده از اول چشمت از من نمیدانی که ایرج پیر گشته است اگر چیزی ازو دیدی گذشته است گرفتم کون کنم، من حالتم کو برای کوه کندن آلتم کو اگر کون زیر دست و پا بریزد به جان تو که کیرم برنخیزد بسان جوجه از بیضه جسته شود سر تا نموده راست خسته دوباره گردنش بر سینه چسبد نهد سر روی بال خویش و خسبد اگر گاهی نگیرد بول پیشم نباید یادی از احلیل خویشم پس از پرواز باز تیز چنگم به کف یک تسمه باشد با دوزنگم چنان چسبیده احلیلم به خایه که طفل منفطم بر ثدی دایه مرا کون فی المثل چاه خرابی کنارش دلوی و کوته طنابی! *** دلم زین عمر بی حاصل سرآمد که ریش عمر هم کم کم درآمد نه در سر عشق و نه دردل هوس ماند نه اندر سینه یارای نفس ماند گهی دندان به درد آید گهی چشم زمانی معده می آید سر خشم فزاید چین عارض هر دقیقه نخوابد موی صدغم بر شقیقه در ایام جوانی بد دلم ریش که می روید چرا بر عارضم ریش کنون پیوسته دل ریش و پریشم که می ریزد چرا هر لحظه ریشم بدین صورت که بارد مویم از سر همانا گشت خواهم اشتر گر الا موت یباع فاشتریه فهذاالعیش ما لا خیر فیه ببند ایرج ازین اظهار غم دم که غمگین می کنی خواننده راهم گرفتم یک دو روزی زود مردی چرا سوق کلام از یاد بردی؟ که ماندست اندر اینجا جاودانی که می ترسی تو جاویدان نمانی؟ ترا صحبت زعارف بود در پیش عبث رفتی سر بیحالی خویش *** بدینجا چون رسید اشعار خالص پریشان شد همه افکار مخلص که یا رب بچه بازی خود چه کارست که بر وی عارف و عامی دچارست چرا این رسم جز در ملک ما نیست وگر باشد بدینسان بر ملا نیست اروپایی بدان گردن فرازی نداند راه و رسم بچه بازی چو باشد ملک ایران محشر خر خر نر می سپوزد بر خر نر شنید این نکته را دارای هوشی برآورد از درون دل خروشی که تا این قوم در بند حجابند گرفتار همین شی عجابند حجاب دختران ماه غبغب

  • без подписи

  • 🔴امروز 22 July، روز جهانی مغزه🧠 @DrTeL

  • 🔴امروز 22 July، روز جهانی مغزه🧠 @DrTeL

  • без подписи

  • راز هات پیش من امن میمونن ( آلزایمر دارم )

  • تحقیقات جنجالی نشون داده؛ پیک خلاقیت حوالی ۴۰سالگیه و از اونجا به بعد شکوفایی واقعی شروع میشه. این تحقیق روی افرادی که نوبل گرفتن و مخترعان بزرگ انجام شده. پس میشه گفت، یونگ خیلی هم الکی نمیگفت؛ زندگی واقعی از ۴۰سالگی شروع میشه، باقی در حال جستجوییم‌!

  • یا رب مباد کز پا جانان من بیفتد درد و بلای او کاش بر جان من بیفتد من چون ز پا بیفتم درمان درد من اوست درد آن بود که از پا درمان من بیفتد یک عمر گریه کردم ای آسمان روا نیست دردانه ام ز چشم گریان من بیفتد ماهم به انتقام ظلمی که کرده با من ترسم به درد عشق و هجران من بیفتد از گوهر مرادم چشم امید بسته است این اشک نیست کاندر دامان من بیفتد من خود به سر ندارم دیگر هوای سامان گردون کجا به فکر سامان من بیفتد خواهد شد از ندامت دیوانه شهریارا گر آن پری به دستش دیوان من بیفتد

  • یا لیتنی کنت ترابا