tgindex
Existland
@existland_irперсидский

درمانگر اگزیستانسیال🌱 @existland

Последний пост
18 июл.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
45
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
256
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
269
40 постов
Вовлечённость
105,1%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 45
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
62
1/48двое суток
71
1/72трое суток
76

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • چی میشه خودتو در زندگی عقب میدونی و دائم در حال مقایسه خودت با دیگرانی، درحالی که هر کدوم از ما با پیشینه، امکانات، زخم ها، فرهنگ و مسیر متفاوتی زندگی میکنیم؟ https://t.me/existland_ir

  • ‍ «چرا یقین، همیشه فضیلت نیست؟» بیشتر ما یقین را نشانه‌ی قدرت می‌دانیم؛ گمان می‌کنیم هرچه انسان مطمئن‌تر سخن بگوید، به حقیقت نزدیک‌تر است. اما تاریخ اندیشه، روایت دیگری دارد. بسیاری از بزرگ‌ترین خطاهای بشر نه از دل تردید، بلکه از دل یقین‌های تزلزل‌ناپذیر زاده شده‌اند. جنگ‌های ایدئولوژیک، تعصب‌های مذهبی، نظام‌های تمامیت‌خواه و حتی برخی از بزرگ‌ترین فجایع علمی و سیاسی، همگی با این باور آغاز شدند که «ما حقیقت را یافته‌ایم». شاید خطرناک‌ترین لحظه، نه زمانی باشد که انسان نمی‌داند، بلکه زمانی است که دیگر نیازی به پرسیدن احساس نمی‌کند. سقراط (Socrates) فلسفه را نه با پاسخ، بلکه با پرسش آغاز کرد. جمله‌ی مشهور او، «می‌دانم که نمی‌دانم»، اعتراف به نادانی نبود؛ دفاعی از فروتنیِ عقل بود. از نگاه او، آگاهی از محدودیت‌های دانستن، آغازِ دانایی است. قرن‌ها بعد، کارل پوپر (Karl Popper) همین روحیه را به علم مدرن آورد. او استدلال می‌کرد که هیچ نظریه‌ای برای همیشه اثبات نمی‌شود؛ بهترین نظریه، نظریه‌ای است که هنوز نتوانسته‌ایم آن را نادرست نشان دهیم. از این رو، پیشرفت علم نه حاصل یقین، بلکه نتیجه‌ی آمادگی برای نقد و اصلاحِ مداوم است. تردید، دشمنِ حقیقت نیست؛ دشمنِ جزم‌اندیشی است. انسانی که تردید می‌کند، الزاماً حقیقت را انکار نمی‌کند، بلکه می‌پذیرد که حقیقت بزرگ‌تر از فهمِ محدود اوست. در مقابل، یقینِ مطلق اغلب گفت‌وگو را پایان می‌دهد. جایی که همه‌چیز از پیش معلوم فرض شود، دیگر نه پرسشی باقی می‌ماند، نه یادگیری و نه امکانِ تغییر. البته تردید نیز اگر به مقصدی دائمی تبدیل شود، می‌تواند انسان را فلج کند. فضیلت، نه در ماندنِ همیشگی میان شک و تردید، بلکه در حفظِ تعادلی میان باور و بازنگری است؛ اینکه بتوان با شجاعت تصمیم گرفت، اما هم‌زمان این فروتنی را نیز حفظ کرد که شاید روزی شواهد تازه، ما را وادار به تغییر نظر کنند. تمدن‌ها زمانی رشد کرده‌اند که بیش از آنکه به پاسخ‌های نهایی دل ببندند، از پرسیدنِ پرسش‌های تازه دست نکشیده‌اند. شاید به همین دلیل است که فلسفه، با یقین آغاز نمی‌شود؛ با پرسشی آغاز می‌شود که جرئتِ بی‌پاسخ ماندن را دارد. https://t.me/existland_ir

  • ‍ «آیا انتظار، زندگی را می‌سازد یا از بین می‌برد؟» بخش بزرگی از زندگی انسان نه در گذشته می‌گذرد و نه در حال، بلکه در انتظارِ آینده سپری می‌شود. منتظر تمام‌شدن درس، پیدا کردن شغل، رسیدنِ عشق، بهتر شدنِ اوضاع، آغاز سفری تازه یا حتی فرا رسیدنِ فردایی که تصور می‌کنیم در آن، بالاخره زندگی واقعی آغاز خواهد شد. اما اگر این «فردا» هیچ‌گاه نرسد چه؟ اگر زندگی، همان چیزی باشد که در فاصله‌ی میان این انتظارها از دست می‌رود؟ فیلسوف آلمانی، مارتین هایدگر (Martin Heidegger)، معتقد بود که انسان همواره موجودی رو به آینده است؛ ما اکنون را بر اساس آنچه هنوز رخ نداده معنا می‌کنیم. از سوی دیگر، ارنست بلوخ (Ernst Bloch) در کتاب اصل امید (The Principle of Hope) استدلال می‌کرد که امید و انتظار، موتور حرکت تاریخ و تمدن‌اند. اگر انسان توانایی تصور آینده‌ای متفاوت را نداشت، نه انقلابی رخ می‌داد، نه اختراعی شکل می‌گرفت و نه هنری خلق می‌شد. اما میان «امید» و «تعویقِ زندگی» تفاوتی ظریف وجود دارد. امید، انسان را به حرکت وا‌می‌دارد؛ اما انتظارِ بی‌پایان، او را در سکون نگه می‌دارد. شاید یکی از بزرگ‌ترین خطاهای انسان مدرن این باشد که زندگی را مدام به آینده موکول می‌کند؛ گویی اکنون فقط اتاق انتظارِ روزهای بهتر است. در حالی که بسیاری از مهم‌ترین لحظه‌های زندگی، دقیقاً در همین زمان‌های به ظاهر معمولی اتفاق می‌افتند. شاید پرسش اصلی این نباشد که «منتظر چه هستیم؟» بلکه این باشد که «در زمانِ انتظار، چگونه زندگی می‌کنیم؟» زیرا آینده، هرچقدر هم زیبا باشد، هرگز جای امروزِ ازدست‌رفته را پر نخواهد کرد. https://t.me/existland_ir

  • 4 июл.128101

    وقتی از همدلی حرف میزنیم معمولا تصویری از درک شدن، نزدیکی و صمیمیت در ذهن شکل می گیرد. گویی هر چه رابطه همدلانه تر باشد اختلاف ها کمتر می شوند و سوتفاهم ها رنگ می بازند. اما آیا همدلی به معنای حذف تفاوت هاست؟ آیا رابطه ای که در آن هیچ تعارض، مخالفت یا تناقضی وجود ندارد، لزوما رابطه ای عمیق تر و اصیل تر است؟ شاید این پرسش در نگاه اول غریب باشد اما اگر کمی به تجربه های انسانی نگاه کنیم، میبینیم گاهی رابطه هایی که به ظاهر خوب و بی دردسر به نظر می رسند در واقع فرصت دیده شدن بخش هایی از تجربه را از بین برده اند. و این وضعیت بیش از آنکه نشانه همدلی باشد نشانه غیبت یکی از دو نفر در رابطه است. تعارض ها معمولا جایی خود را نشان می دهند که دو جهان متفاوت در کنار هم قرار می گیرند. آنچه ما اغلب مشکل می نامیم می تواند نشانه ای باشد از اینکه بخشی از تجربه هنوز دیده نشده است. در این معنا تعارض، نوعی فراخوان است. فراخوانی برای دیدن آن بخش از خود که تنها در مواجهه با دیگری آشکار می شود. از همین منظر است که مارتین بوبر، رابطه اصیل را نه در "یکی شدن" بلکه در مواجهه واقعی با دیگری می بیند، جایی که دیگری دیگری باقی می ماند. او می گوید: All real living is meeting تمام زندگی واقعی در ملاقات و مواجهه است. اگر رابطه به حذف تفاوت ها برسد دیگر چیزی برای ملاقات باقی نمی ماند تنها یک صدای واحد شنیده می شود. در این معنا، همدلی حذف تفاوت ها نیست بلکه با توانایی ماندن در دل همین تفاوت ها معنا پیدا می کند. جایی که دیگری، دیگری باقی می ماند اما شنیده می شود و امکان یک رابطه اصیل شکل میگیرد. مریم خسروی درمانگر🌱 https://t.me/existland_ir

  • جنگ و فروپاشی افق امکان در چشم‌اندازی کیرکگوری این روزها بیش از هر زمان دیگری احساس می‌کنم کیرکگور در حال توصیف وضعیتی است که صرفاً متعلق به قرن نوزدهم نیست. او از ناامیدی به عنوان یک احساس سخن نمی‌گوید و آن را در کنار مسائل اگزیستانسیال دیگر جای داده و با تحلیلی پدیدارشناسانه آن را توصیف میکند: ناامیدی در اندیشه او به نسبت انسان با خویشتن مربوط است. کیرکگور انسان را «هم‌نهادی» از اضداد می‌داند: متناهی و نامتناهی، زمان‌مند و ابدی، ضرورت و امکان. انسان نه یکی از این دو سویه، بلکه نسبتِ میان آن‌هاست. از همین‌رو، ناامیدی زمانی پدید می‌آید که این نسبت از تعادل خارج شود؛ یعنی زمانی که انسان دیگر نتواند خود را در این نسبت پارادوکسیکال تجربه کند. اگر از این منظر نگاه کنیم، جنگ در وهله نخست به نظر می‌رسد ساحت متناهی و ضرورت را با شدت به صحنه می‌آورد: بدن آسیب‌پذیر می‌شود، مرگ و فقدان آشکار می‌شوند، محدودیت‌ها پررنگ‌تر می‌شوند، و انسان با اموری مواجه می‌شود که بیرون از اختیار او قرار دارند. اما نکته مهم در نگاه کیرکگوری صرفاً غلبه ضرورت و تناهی نیست؛ مسئله زمانی آغاز می‌شود که این هجومِ ضرورت و تناهی، ساحت امکان را از بین ببرد. کیرکگور تأکید می‌کند اگر انسان صرفاً در امکان زیست کند، در خیال و توهم گم می‌شود؛ و اگر صرفاً در ضرورت فروبماند، به نوعی ناامیدی دچار می‌شود که در آن هیچ امکانی برای خویشتن نمی‌بیند. از منظر پدیدارشناسانه میتوان گفت یکی از تجربه‌های بنیادین این روزها همین است: انسان بیش از پیش در افق «آنچه هست و ناگزیر است» زندگی می‌کند تا در افق «آنچه می‌تواند باشد». اینجا خطر اصلی، فروبسته شدن افق امکان است؛ به‌گونه‌ای که انسان به‌تدریج نسبت خود را با نامتناهی و در نهایت با خویشتن از دست می‌دهد. با نگاه به کتاب بیماری منتهی به مرگ مریم خسروی درمانگر🌱 https://t.me/existland_ir

  • آنچه جنگ با جهان ما می کند... در روزهایی که از سر گذراندیم، بارها از خود پرسیدم جنگ با جهانِ ما چه میکند و فارغ از ویرانی هایی که بر جای میگذارد، چگونه جهانِ تجربه ی آدمی را دگرگون می کند. هر کس جنگ را از خلال تاریخمندی، رابطه مندی، ترس ها و جهان شخصی خویش تجربه میکند بنابراین جنگ بر شیوه ی بودن در جهان ما اثر میگذارد.. «در طول درمان‌هایم تجارب زیادی داشته‌ام، ولی هیچ وقت در برابر تجاوز و جنگ نتوانستم مقاوم باشم. هر بار با خشم و اندوه جلسه‌ی درمان را ترک کردم.» این جمله نقل قولی مستقیم از رمان *«یک دایره چرکین شده»* اثر شهلا سلیمانی است؛ کتابی که خواندن آن در دل اضطراب جنگ، فضای مطالعاتی و ذهنی‌ام را گشود. بله درست است من هم در طول سال‌هایی که کار درمان، انجام دادم روایت‌های بسیاری از رنج شنیدم: فقدان، جدایی، بیماری، شکست… اما به نظر میرسد تجربه جنگ و تجاوز همانقدر خشونت بار و تجاوزگر است گویی جنگ تنها ویرانگر خانه ها و غاصب جان آدم‌ها نیست؛ بلکه به خودِ "امکان فهمیدن" نیز حمله می‌کند. با خواندن این رمان توجهم به احساس ترس معطوف شد، احساسی که به خوبی در رمان توصیف می شود و از همه حس‌ها و نیازها نیرومندتر است، ترسی که از فرد فراتر می‌رود و به محیط سرایت می‌کند. مثل استرس مادری که به همه چیز نشت می‌کند، یا وحشتی که نویسنده توصیف می‌کند؛ "وحشت مثل باران از تمام درخت‌ها می‌بارید." شاید این همان چیزی باشد که این روزها بسیاری آن را تجربه می‌کنند. جنگ فقط در آسمان یا مرزها رخ نمی‌دهد. جنگ وارد خواب‌ها، گفت‌وگوهای روزمره، بدن، و روابط نیز می‌شود. حتی وقتی انفجاری اتفاق نمی افتد، صدای آن شنیده می شود.. در رمان آمده است: «رؤیا راه به جایی دارد که از آن وحشت داریم.» اما مگر کار رؤیا چیزی جز این است؟ شاید یکی از دشوارترین پیامدهای جنگ همین باشد؛ اینکه ترس به یک اقلیم وجودی بدل شود. ترس دیگر یک احساس گذرا نیست؛ بلکه به هوایی بدل می شود که همه آن را تنفس می کنند. به همین دلیل است که ادبیات گاهی از خبرها واقعی‌تر به نظر می‌رسد. چون به جای شمارش موشک‌ها و تلفات، ردپای اضطراب و ترس را در وجود انسان دنبال می‌کند. و شاید آنچه این روزها بیش از هر چیز به آن نیاز داریم، دیدن و نامیدن اضطرابی است که در میان ما جریان دارد، پیش از آنکه در بدن، رویا یا روابطمان خانه کند ... مریم خسروی درمانگر🌱 https://t.me/existland_ir

  • – احساس می‌کنم ناقص هستم. + نگران نباش، این فقط یک مرحله است. https://t.me/existland_ir

  • 💢وقتی رنج انسانی زیر سایهٔ تشخیص‌های روان‌پزشکی پنهان می‌ماند.. برای دومین بار در تجربهٔ درمانی‌ام با مراجعی روبه‌رو شدم که مرا یاد پژوهش‌های موردی درمانگران پدیدارشناس—چون باس و بینزوانگر—انداخت؛ با اینکه همیشه به شیوهٔ انسانی و پدیدارشناسانهٔ کارم ایمان داشتم، اما در برخی موقعیت‌ها با این پرسش رو به رو شدم: «یعنی ما به کجا خواهیم رفت؟» به‌ویژه وقتی می‌دانم درمان در وضعیت‌های سخت، شبیه قدم‌گذاشتن بر لبه‌ای باریک و تیز است و یک لغزش کوچک می‌تواند به شکست درمانی سنگینی بیانجامد. مراجع با تشخیص افسردگی و علائم شدید وارد درمان شد؛ آن‌چنان که حتی انجام کارهای سادهٔ روزمره برایش رنج‌آور بود. در جلسات، سعی داشتم او را ببینم و بشنوم بدون آنکه او را «یک افسرده» بدانم. اما به‌وضوح، او خود را «یک افسردهٔ ژنتیکی» می‌دید. چند جلسه که گذشت، حالش کمی رو به بهبود رفت؛ اما بازگشت دوبارهٔ حال بد—این‌بار شدیدتر—او را در هم شکست. تجربهٔ کوتاهِ حالِ خوب، رنجِ بازگشته را برایش تلخ‌تر و ناعادلانه‌تر کرد. من حتی به همین نوسان حال خوب و بد او اعتبار دادم، اما او درمانده بود؛ درمانده از اینکه چه مسیری می‌تواند باقی‌ماندهٔ امیدش را نجات دهد. از نظر من، آنچه در او می‌دیدم «تجربهٔ عمیق ملال» بود که حتی به جلسات تراپی هم آمد وقتی تازگی فضای جلسات و گفتگوها تکراری شد.. دربارهٔ این تجربه با هم گفتگو کردیم، اما در عمل به سختی میتوانست با ملال همراه شود؛ گویی همچنان در جستجوی «درمانی قطعی» برای رنجی بود که آن را افسردگی می‌دانست. در ادامه درمان دارویی، روان‌پزشک پیشنهاد بستری و درمان با شوک را مطرح کرد. این نقطه برای او بدل به یک موقعیت مرزی شد؛ جایی که باید تصمیم می‌گرفت کدام روایت رنجش را، از آنِ خود کند: اینکه آن را «افسردگی ژنتیکی و اختلال شیمی مغز» بداند یا آن را در چشم‌اندازی انسانی‌تر، به‌عنوان تجربه‌ای از بودن (ملال) ببیند. و او تصمیم گرفت «افسردگی» را رها کند و زندگی‌اش را همان‌گونه که هست بپذیرد. و با همین پذیرش، شدت رنج و علائمش فرو نشست. آنچه تغییر کرد، فهم او از رنجش بود... و من هنوز، هر بار که به او فکر می‌کنم، در آمیزه‌ای از بهت، شعف و اندوه فرو می‌روم؛ شعف از اینکه وقتی رنج انسانی دیده شود، چه امکان‌هایی می‌تواند در وجود او شکوفه بزند؛ و اندوه از وضعیت روان‌پزشکی سنتی که چه بسیار رنج‌ها را پشتِ تشخیص‌ها پنهان می‌کند. مریم خسروی درمانگر🌱 https://t.me/existland_ir

  • آزادی نه رهایی از چیزی، بلکه توان بودن با امکانات خود است. #هایدگر https://t.me/existland_ir

  • نذار اُبهت هیچ آدم خِبره‌ای تو رو بگیره. اون بهت میگه: "دوست عزیز، من بیست ساله که این کارمه!" آدم ممکنه کاری رو بیست سال تموم هم غلط انجام بده #کورت_توخولسکی https://t.me/existland_ir

  • #اعتماد🌱 https://t.me/existland_ir

  • 15 сент. 2025 г.34192из ExistentialAcademia

    خودبودن _ خودجهان گاهی برایمان پیش آمده که بگوییم: «دلم می‌خواهد خودم باشم»، یا درباره‌ی دیگری بشنویم: «چقدر او خودش بود». این لحظه‌ها تجربه‌ هایی هستند که درتلاشیم با بودنی واقعی و اصیل همراه باشیم. اما خود بودن چگونه رخ می دهد یا پدیدار می شود؟ اصیل بودن چگونه بودنی است؟ آیا «خودی ایستا» است که ظهور ثابت آن معنای اصالت را به همراه دارد یا «خودی پویا»ست که بسته به حالمندی، فضامندی، زمانمندی و موقعیت مندی فهم می‌شود و آگاهی  ما را با تجربه ای اصیلی از خود همراه می‌کند ؟ ما همیشه در این چهار وضعیت(حالمندی، فضامندی، زمانمندی، موقعیت مندی)  با خودمان یا جهان روبه‌رو می‌شویم، هایدگر از <در-جهان- بودن> و تجربه ی خود_جهان سخن می گوید. حالمندی وضعیتی است که در آن همواره خود را در یک «حالت» یا mood می‌یابیم؛ شادی، غم، ترس و ... کل درک ما از خود یا جهان را تحت تأثیر قرار می‌دهند. فضامندی وضعیتی است که در آن خود را در نسبت با محیط و مکان تجربه می‌کنیم؛ حس نزدیکی و صمیمیت هنگام حضور در جایی آشنا، یا حس دوری و بیگانگی در مکانی شلوغ و ناآشنا، تجربه‌ی ما از خود یا جهان را تحت تأثیر قرار می دهد. زمانمندی وضعیتی است که خود را در جریان زمان می‌یابیم؛  گذشته، نگرانی‌های آینده و بودنی در حال... تحت تأثیر فهمی از وضعیت زمانی خویش هستیم. موقعیت‌مندی وضعیتی است که در آن خود را در یک موقعیت می‌یابیم و خود در دل روابط و موقعیت‌ها آشکار می‌شود. از نگاه پدیدارشناسانه_ اگزیستانسیال، خود هیچ‌گاه از این چهار حالت جهان جدا نیست.  درک ما از خود همواره پویا و در رابطه با جهان شکل می‌گیرد . با این توصیف، اصالت لزوماً با ماندن در یک خود ایستا همراه نیست؛ بلکه اصالت یعنی آگاهی از بودنی که همواره در چهار وضعیت جهان پدیدار می شود. #درمانگر_مریم_خسروی #اگزیستانسیال #روان_درمانی @Existenceclinic

  • اکنون می‌فهمم که هیچ‌چیز در جهان برای آدمیان ناگوارتر از پیمودن راهی نیست که ره به خویشتن بَرَد. #هرمان_هسه https://t.me/existland_ir

  • من به پایان دنیا اهمیت نمی‌دهم! چون دنیای من بارها تمام شده و صبح روز بعد دوباره از نو آغاز شده است... #چارلز_بوكوفسكی https://t.me/existland_ir

  • ✴Lectures on Existential Psychology ⭕ خوانش مقاله یکنواختی ، بیهودگی و جبران : چشم انداز اگزیستانسیال به ملال نویسنده : لورا بارنت 🎙سخنران: دکتر رزگار محمدی پنج شنبه نهم مردادماه https://t.me/Lectures_on_Existential_Psycho کلینیک روان‌درمانی اگزیستانس @ExistentialAcademia

  • من آنگاه که از جستجو خسته شدم، یافتن را فراگرفتم. و زمانیکه بادی مخالف وزیدن گرفت، با بادبانهای خویش به پیش راندم. #حکمت_شادان #نیچه https://t.me/existland_ir

  • از میان تمام فیلسوفانی که کوشیده‌اند فراموشی را توضیح دهند شاید هیچکس به اندازه‌ی نیچه نتوانسته باشد پیچیدگی روانی این پدیده را در چند واژه این‌چنین عمیق و دقیق بیان کند. او نشان می‌دهد که فراموشی همیشه حاصل ضعف حافظه نیست؛ گاهی حاصل خشونت غرور ماست. نیچه: «حافظه‌ام می‌گوید: من آن کار را کردم، اما غرورم می‌گوید: محال است چنین کاری از من سر زده باشد، غرور بی‌رحم است و سرانجام این حافظه است که تسلیم می‌شود.» https://t.me/existland_ir

  • 16 авг. 2025 г.29062из ExistentialAcademia

    سوگ فقط اندوه رفتن دیگری نیست بلکه تجربه روبه رو شدن با این پرسش است که :        "وقتی تو نباشی، من که هستم؟" سوگ گسستی در جهان_بودن ماست. جهانی که با دیگری تجربه می کردیم فرو می ریزد نه فقط بخاطر نبود دیگری، بلکه آن بخشی از خود که با او ساخته بودیم بی پناه می ماند. جهان آنطور که با حضور او می شناختیم دیگر وجود ندارد و ما همواره <جهان پیش از فقدان> را جستجو میکنیم. پژوهشی جالب درباره نوروساینس جدایی و سوگ(O Connor &Seeley,2022) خواندم که گفته شده بود: مغز ما وقتی به کسی دل میبندیم فقط به حضورش عادت نمی کند بلکه کم کم او را در نقشه عصبی خودش جای می دهد. مدارها و شیارهای عصبی بازآرایی می شوند، تا او بخشی از من_زیستی شود... و در سوگ، مغز طبق همان نقشه عصبی پیشین پیش بینی می کند: 《او هست فقط الان اینجا نیست.》تجربه فقدان این پیش بینی را دچار خطا میکند. جهان_مغز  هنوز انتظار بازگشت او را دارد. و اینجا یک یادگیری دشوار طی می شود.. بازسازی جهان_مغز بر اساس غیبتی دائمی... با نگاه پدیدارشناسانه_اگزیستانسیال این یادگیری صرفا یک فرایند شناختی نیست، بلکه تجربه ای وجودی است که کل تار و پود وجودمان را درگیر میکند. و اینجا فرایند بازتعریف خود در غیبت دیگری ضرورت می یابد. اینکه غیبت او را به بخشی از بودن خود بدل کنیم. و در نهایت بازسازی جهانی که با غیبت دائمی او هنوز قابل زیستن باشد. مریم خسروی درمانگر Grieving as a Form of Learning: Insights from Neuroscience Applied to Grief and Loss

  • توجه دیگران برای ما اهمیت دارد چون ما به شکی ذاتی به ارزش خود مبتلا هستیم که در نتیجهٔ آن تمایل داریم تا به ارزیابی دیگران اجازه دهیم نقشی تعیین کننده در چگونگی نگاه ما به خودمان بازی کنند. حس هویت ما زندانی داوری آن‌هایی است که در میانشان زندگی می‌کنیم. #آلن_دو_باتن #اضطراب_موقعیت https://t.me/existland_ir

  • ارزش یک چیز، گاه در بهره‌ای نیست که از به دست آوردنش برمی‌آید، بلکه ارزشِ آن در گروِ بهایی است که برای به دست آوردنش پرداخت میشود؛ یعنی به اندازهٔ هزینه‌ای که کرده‌ایم. #فریدریش_نیچه https://t.me/existland_ir