- Последний пост
- 31 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 5
- 1/48двое суток
- 5
- 1/72трое суток
- 6
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
پیرمرد برایمان میگفت: هر حالِ ناخوش و اندوهی را نمیتوان غَم نامید و غَم، همیشه یک مؤلفه و شاخصِ شخصی دارد. برای برخی به همراه اضطراب است، برای برخی سکوت را به دنبال دارد، برای برخی دیگر لرز و به این ترتیب. غَم، همان شدتِ درماندگیِ به همراهِ مؤلفهٔ شخصیست که زندگی را به کامِ بشرِ ضعیف، تلخ میکند. همو که باید با تمامِ توانتان با آن مبارزه کنید که شما را از مسیرِ زندگی حذف نکند. و راه و رسمِ مبارزهٔ با آن نیز هر چند بسیار دشوار است، اما غیر ممکن نبوده و نیست و اگر چند صباحی را جا نزنید و کم نیاورید، پیروزِ میدان قطعا شمایید.
دوباره سال نو فرا رسیده. ولی امسال با همه سالها فرق داشت. انگار هیچی سر جای خودش نبود. خندیدیم، گریستیم، عصبانی شدیم و بالا و پایین دیدیم. ولی به هر حال تموم شد. با این وجود خیلی ها رو از دست دادیم، به حق و ناحق الان بعضی ها عزادارند و بعضی دیگر درگیر جشن…
دوباره سال نو فرا رسیده. ولی امسال با همه سالها فرق داشت. انگار هیچی سر جای خودش نبود. خندیدیم، گریستیم، عصبانی شدیم و بالا و پایین دیدیم. ولی به هر حال تموم شد. با این وجود خیلی ها رو از دست دادیم، به حق و ناحق الان بعضی ها عزادارند و بعضی دیگر درگیر جشن امیدوارم سال جدید بهتر از سال قبل باشه. همهی کسانی که تازه در مسیر زندگی پا گذاشتند، کسانی که میان آن هستند و کسانی که به اخر آن رسیدند، سال نو مبارک🏞🖤 #Short @exot12
без подписи
امیدوارم از این داستان لذت ببرین.❤️ اگر انتقادی و یا نظری دارید، خوشحال میشم به اشتراک بگذارید.🙏 این اولین داستانم بود. از دو سال پیش شروع کردم به نوشتنش و بارها ویراش کردم. شاید این ویرایش چهار یا پنجم بوده و هر بار خیلی چیزها تغییر داده شد. قشنگ از اولین نسخه تا اخرینش ۳۶۰ درجه چرخید. به هرحال من این رو تموم کردم؛ با گریس زندگی کردم و با بکهیون غصه خوردم. نمیدونم این طبیعیه یا نه ولی به این داستان احساس زیادی دارم با وجود همه کم و کاستی ها و اشتباهاتم. 🥰😇 و امیدوارم مفهوم داستانم را به خوبی رسانده باشم.🤓
«کدوم گوری بودی؟» او چیزی نگفت انگار که زبانش بند امده. «جوابمو بده! هاران میفهمی چکار کردی؟ پدرت خودش رو تحویل پلیس داد.» «چی؟؟» «بدبخت شدیم.» «نه...بابا کاری نکرده.من باید برم.» «بشین سرجات. بابات اینکارو بخاطر تو کرده. نمیفهمی؟تو اینده داری نباید اسمت لکه دار بشه.» «امکان نداره.» در نهایت پدرش مقصر شناخته شد. زندان رفت و باید جریمه پرداخت میکرد. خانوادهاش زندگی سختی را گذراندند. از ان پس اسمش به بیون بکهیون تغییر یافت. «بکهیون مادرت اون وقت روز اونجا چکار میکرد؟» «دیدن دوستش که مریض بود. کسی کمک نکرد کسی صدامون رو نشنید. کوچه پس کوچه های اونجا واقعا خلوت بود. کیونگسو اون ادم فامیل هانا بود و چند مدتی بود که مزاحم مامانم میشد، اون روز هانا همراهش بود و از دور تمام مدت تماشاگر ما بود. به من بگو چکار کنم؟» «لازم نیست حقیقت کامل ماجرا رو بگی. تو بیون بکهیونی نه هان هاران.» بکهیون حرفی برای گفتن نداشت و فقط از انجا رفت. دو روز بعد گریس عکسی در اینستاگرام استوری کرد. در فنلاند هتل های ایگلو، خانه هایی به سبک اسکیموها که میتوان در انجا خوابید و در پاییز شاهد شفق قطبی بود. بکهیون پروازی به فنلاند ترتیب داد. ان هتل واقعا زیبا و چشمگیر بود. بعد از اقامت در هتل، در محوطه قدم زد. هوا هنوز سرد بود ولی قابل تحمل. برف های اب شده، زمین های گلالود. شکوفه های تازه سبز شده. همه اینها بوی زندگی میداد. بر خلاف فضای داخل خانه ها بیرون سرد و برفی بود. قطعا گریس در یکی از ان خانه ها بود. ولی لازم نبود زیاد بگردد چون ان دختر روی زمین نشسته بود و گریه میکرد. «بازم فرار کردی؟» «ب...بکهیون.» او از جا برخاست و سمت پسر رفت ولی بغلش نکرد. از خودش خجالت میکشید که مثل بچه ها رفتار میکرد. «یک چیزی بگو گریس.» «متاسفم.» «چرا متاسفی؟» «من باید به حرفات گوش میکردم.باید بهت اجازه میدادم خودت بهم بگی کی هستی؟» «من کیم؟» «تو...بکهیون منی...تو هارانی...زندگیمی.» بکهیون در اغوش گرفتش. «منم متاسفم، باید بهت میگفتم خانوادهام کیه.» «پدرت فقط از خانوادهش دفاع کرد. اگه تو هم جای اون بودی دفاع میکردی.» «حق با توئه.» «دلم برات تنگ شده بود.» «دیگه هیچ وقت ازم دور نشو، هیچ وقت رد تماس نده. تو این چند روز خدا میدونه چه حالی بودم.» «باشه.» بکهیون اشک دختر رو پاک کرد و جای جای صورتش رو بوسید. گریس در حالی که به اسمان نگاه میکرد گفت «حیف نمیتونیم شفق قطبی ببینیم ولی پاییز حتما میام اینجا.» «اره چون اینجا نزدیک قطبه و الان خیلی کوتاه شب میشه.» «توی این چند روز خیلی کم خوابیدم چون همش روشن بود.» «میخوای بریم شیلی چند روز بخوابی؟» «وای نه اونجا دیگه زمستان شده من تحمل سرما ندارم.» بکهیون دور کمر دختر رو گرفت. «میخوای من بخوابونمت؟» «چرا که نه؟» کمی بعد گریس در اغوش او بخواب رفت. «گریس منو ببخش. من باید همه چیز رو بهت بگم ولی الان وقتش نیست. بهت قول میدم یک روزی بگم. این حقته که بدونی طرفت کیه ولی من میترسم. از روبهرو شدن با هاران میترسم. از اینکه بعد از فهمیدن حقیقت منو نخوای میترسم. در واقع من کسی بودم که باعث مرگ اون شدم ولی پدرم تقاص پس داد. شاید...شاید اگه بیشتر فکر کرده بودم، اون چاقو رو توی سینهاش فرو نمیکردم.» بعضی از آدمها نه میمونن و نه میرن. فقط یک گوشهی ذهن جا میگیرن. مثل خاطرهای که نه پاک میشه و نه تکرار. عشق، همیشه یه انتخابه. @exot12
#Melodia_of_lost_souls #Part38_end ساعت ۱۲ شب – شرکت inb100 هانا جلوی بکهیون ایستاده بود. چشماش پر از بغض، ولی صدایش محکم. «فردا قراره برم آمریکا، برای همیشه.» بکهیون بیاحساس گفت: «به سلامت. این لحظهی آخری هم دست از سرم برنمیداری؟» هانا جلوتر آمد. «هاران!» بکهیون با خشم برگشت. «اون اسم لعنتی رو به زبون نیار.» هانا لبخند تلخی زد. «نگران چی هستی؟ دیگه کسی حرف دختر دیوانهای مثل من رو باور نمیکنه.» بعد از مکثی طولانی، زمزمه کرد: «اگه منو ببوسی، هیچ اتفاقی نمیافته. فقط برای آخرین بار.» بکهیون عقب رفت. «دیوانهای؟ فکر میکنی من به گریس خیانت میکنم؟» هانا نگاهش کرد. «فکر میکنی گریس وقتی بفهمه تو قاتلی، با تو میمونه؟» بکهیون نفسش را بیرون داد. «فکر نکن میتونی منو عصبانی کنی.» هانا نزدیکتر شد. «وقتی بفهمه که پدرت بجای تو زندان رفت...» بکهیون با صدای خفه گفت: «از اینجا برو.لطفا!» هانا زمزمه کرد: «اینقدر سخته؟ حاضری بجاش گریس رو از دست بدی؟ قول میدم بین خودمون بمونه.» بکهیون مردد شد. «گریس نمیفهمه؟» هانا با سرش تأیید کرد. بکهیون شانههای دختر را گرفت، لبخند تلخی زد، و آرام گفت: «لطفاً از زندگیم برو. حتی اگه گریس منو رها کنه، من بهش خیانت نمیکنم.» «فکر میکنی برات خطری ندارم؟ میتونم کاری کنم تا آخر عمر حسرت بخوری!» «هیچ کاری دستت نیست.» «باشه فقط صبر کن و ببین.» هانا شکست خورده از انجا رفت. تلفن برداشت و با گریس تماس گرفت. چند روزه که رد تماس میده و از هر کسی پرسید گریس کجاست جوابی نبود. اخر هفته، سئول دوستان قدیمی دور هم جمع شده بودند. سهون: «خیلی وقت بود دورهمی نداشتیم.» چانیول: «اره، هر چقدر بزرگتر شدیم، پرمشغله تر شدیم.» اخر شب یکی یکی رفتند. کیونگسو ماند و بکهیون. «من باید یک چیزی بگم.» کیونگسو گفت. مطمئن نبود تا در موردش صحبت کنه. «بگو» «گریس اینجا امده بود.» «کی؟» «قبل از اینکه غیبش بزنه.» بکهیون متعجب و کمی عصبانی شد ولی چیزی نگفت تا حرفش تمام شود. «حالش خوب نبود. بهم گفت میخواست بیاد خونت ولی هانا مانع شد و رفتند صحبت کردند. هانا حرفهای تکراری زد. اینکه تو ولش کردی و گریس بین شما اومده و... اون بعدش پشیمون شد تا پیشت بیاد. واقعا نمیدونم چرا. راستش...گریس میدونه تو هارانی!» اخرین جمله ذهن بکهیون را از کار انداخت. چشمانش را بست و سعی کرد نفس بکشه. نه اینکه نخواد این حقیقت رو برای همیشه پنهان کند ولی الان زود بود و باید از زبان خودش میشنید. «هانا بهش گفته؟» «امم...نه یعنی نمیدونم.» «کیونگسو!» «وقتی مدارک رو بهم داد ازم پرسید چرا هانا تو رو هاران صدا زد...» «تو بهش گفتی؟» «نه، فقط گفتم در مورد هان هاران تحقیق کن. اون دیر یا زود از همون راهی که مدارک هانا رو پیدا کرد، در مورد تو هم میفهمید.» «اهه تو چکار کردی با من! من بهت اعتماد داشتم.» «ولی گریس رفته تا با خودش کنار بیاد. اون به بابات و اسم واقعیت کاری نداره فقط ترسیده تو ازش سوءاستفاده کرده باشی.» «من ازش نخواستم نجاتم بده.» «میدونم، بهش زمان بده.» «کجاست؟» «نمیدونم.» «دروغ نگو.» «بعد از اینکه رفت فرودگاه پرواز به امریکا داشت ولی بعدش از امریکا رفت... واقعا کسی نمیدونه کجاست.» «کیونگسو من بیچاره شدم.» «چرا؟» «گریس خیلی باهوشه، حتما فکر کرده این وسط چیز بیشتری درکاره وگرنه من اینقدر جلوی هانا کوتاه نمیاومدم.» «این فکر تو هست. از کجا معلوم؟به علاوه مگه قضیه همین نیست؟» «نه... فقط همین نیست!» ته دل کیونگسو خالی شد و ترسید. «پس چی؟» فلش بک، ۱۸ سال پیش، حومه شهر سئول هاران از دوستانش در راه بازگشت از مدرسه جدا شد. صدای جیغ زنی به گوشش رسید.صدا از پشت کوچه میامد. نزدیک رفت تا ببیند چه خبر شده. مردی مزاحم مادرش شده. بی درنگ به سمت او حملهور شد. از مهارت های رزمیاش در هاپکیدو استفاده کرد تا مرد تسلیم شود. او فورا خودش را عقب کشید ولی برق تیغ نقرهای از نگاه پسرک دور نماند. زن فورا به شوهرش و پلیس زنگ زد تا از شر ان مرد خلاص شوند. درگیری بین ان دو بالا گرفت. اینقدر که هاران مجبورا جهت تیغه را منحرف کرد و به سینه مرد فرو رفت. زن گریه کنان پسرش را گرفت. «تو چکار کردی؟ پسرهی احمق حالا چکار کنیم.» پدرش از راه رسید و با دیدن صحنه شوکه شد. هاران از همه بدتر بود. ترسیده با دستای خونی دوید. پسرک بیچاره ۱۵ سال بیشتر نداشت و الکی الکی مرتکب جرم شد. مثل دیوانه ها در خیابان ها گشت و گشت. اصلا به این فکر نکرد که خانواده اش را با جنازه و پلیس تنها گذاشت. اخر شب وقتی به خانه برگشت مادرش یقهاش را گرفت و فریاد زد. @exot12
این ماجرا برای گریس قابل درک نبود. این ماجرا روی وجهه بکهیون تاثیر زیادی داشت ولی تهدید کردن به این وسیله نامردی بود در حالی که خودش گناهکار نبود. باید در این مورد با او صحبت می کرد. فورا بلیطی به مقصد کره رزرو کرد. بعد از استراحت کوتاهی در هتل تاکسی به خانه پسر گرفت. هنوز نرسیده بود که کسی جلویش را گرفت. «من کیم هانام. باید صحبت کنیم.» «صحبتی نمانده.» «من چیزهایی باید بگم. یک کافه نزدیک اینجاست.خیلی طول نمیکشه.» «خیلی خب» هر دو قهوه ساده سفارش دادند. «خب میشنوم.» «من واقعا عاشق بکهیونم.» «ولی بکهیون نمیخوادت.» «ما باهم خیلی خوب بودیم تا اینکه یکهو ازم دلسرد شد.» «بخاطر این نبود که مچت و با یکی گرفته؟» «اون فقط یک سوءتفاهم بود، ما کاری باهم نداشتیم.» «ولی بکهیون مدرک داره که تو خیانت کردی.» «دروغ میگه چون استفاده هاشو کرده و رفته سراغ یکی دیگه. اینجوری میخواد خودشو توجیه کنه.» «نمیدونم شاید حق با تو باشه ولی چرا پای من و کیونگسو رو وسط کشیدی؟ هیچ میدونی چه اسیبی زدی؟» «اره اینجوری میخواستم تحت فشار بذارمش. به هر حال من فقط میخواستم حالشو بگیرم ولی تو حمایتش کردی.» «اره» «اینطور نیست که من تلاش میکردم تا دل بکهیون رو بدست بیارم فقط نتونستم تحمل کنم بخاطر یکی دیگه منو ول کنه.» «اون رابطه خیلی وقته تموم شده، اینطور نبود؟» «تو بین ما اومدی و باعث شدی تا بکهیون منو ول کنه. چرا اومدی بعد اینهمه سال؟ همه چی داری، خوشگلی ثروتمندی دفتر کار خودتو داری. چرا بیای عشق قدیمتو پس بگیری؟» «حرفی ندارم، بهتره از خودش بپرسی چرا اینکارو با دو تا دختر خوشگل و پولدار کرده؟ شاید اون یک پول پرست عوضی باشه.» «چرت و پرت گفتن رو تموم کن.» «تو داری چرت و پرت میگی. وقت با ارزشم رو حروم کردی.» گریس لبخند غمگینی زد و رفت و ساعت ها توی خیابان ها گشت. با تاکسی به کمپانی کیونگسو رفت. چهرهاش خسته و داغون بود. «گریس خوبی؟ چرا اینجوری؟» گریس شروع کرد به صحبت. «من تحقیق کردم. هان هاران واقعا بکهیونه؟» «اره.» «چطور ممکنه هانا ازش با خبر بشه؟» «منم نمیدونم، بکهیون هیچوقت نگفت.» در ادامه گفت از صحبت هاش با دختره تا نجات بکهیون از دست اون عکس ها و خبرها. «پشیمونی؟» «گریس کاری نمیکنه که پشیمون بشه ولی دیگه هیچی برام مهم نیست. من میرم به هر جایی که ارومم کنه.» «اون واقعا دوست داره.» «فقط میخوام تنها باشم. به عنوان یک دختر سی سال خیلی زندگی شادی نداشتم.» «اگه بری شادیتو پیدا میکنی؟» «میخوام که برای مدتی از همه چیز دور بشم تا به خودم بیام. ازت میخوام که بهش نگی من اومدم. برای دو ساعت دیگه پرواز دارم.» «بذار برسونمت» «اگه بیای میفهمی کجا میرم. اون وقت بهش میگی.» «قول میدم فعلا چیزی بهش نگم.» «فعلا؟» «اگه خودت قصد برگشت نداشتی به بکهیون لوت میدم.» «باشه! منو برسون و بعدش دوباره میرم یکجای دیگه.» کیونگسو گریس رو برد به هتلش و گریس وسایلشو جمع کرد و رفت و رسوندش فرودگاه. حتی امیلی هم نفهمید که کجا رفت و تا مدتی جواب هیچکس و نمیداد. @exot12
#Melodia_of_lost_souls #Part37 گریس تا روزی که گچ پای بکهیون باز شد، کنارش موند. نه فقط برای مراقبت، برای آرامش دادن به ذهنی که از هانا زخمی بود. بعد از اون، بهخاطر یک قرار ملاقات مهم، به سنگاپور برگشت. ارتباطشون از طریق فضای مجازی ادامه داشت. پیامهای شبانه، تماسهای تصویری و گاهی فقط یک جملهی ساده: «امروز چطوری؟» هانا در نبود گریس، تلاشهای زیادی برای نزدیک شدن به بکهیون کرد. لباسهای خاص، حضورهای تصادفی و پیامهایی که با اسمهای مختلف فرستاده میشد. ولی هر بار، با واکنش جدی بکهیون مواجه شد. تا اینکه اتفاقی که نباید افتاد. عکسهایی که سالها پنهان شده بودند، رسانهای شدند. ساعت ۹ شب _ دفتر کیم تههوان بکهیون و کیم تههوان پشت میز مذاکره نشسته بودند. بکهیون لپتاپ را روشن کرد و جلوی آقای کیم گذاشت. «من میدونم که هانا دختر همسرتون نیست. و میدونم این خبر، وجههی شما رو خراب میکنه.» «منو تهدید میکنی؟» «نه فقط میخوام کمکم کنید. و منم این راز کوچک رو پیش خودم نگه میدارم.» «چه کمکی میخوای؟» «خبر دارید که دخترتون چه رسوایی برام بهوجود آورده؟» «البته.» «این قضیه رو به روش خودتون جمع کنید. و اعتبار من رو برگردونید.» «این خبر مثل بمب ترکیده. چطور میتونم جمعش کنم؟» «شما آدم با نفوذی هستید. حتماً میدونید چکار کنید.» «خیلی خب. تلاشم رو میکنم.» برنامهی تلویزیونی کیم تههوان، با افشا کردن مدارکی دربارهی بیماری روانی دخترش و بستری شدن در تیمارستان، در یک برنامهی تلویزیونی اعلام کرد: «حرفها و عکسهای منتشرشده توسط دخترم، صحت ندارد.» کیونگسو با رضایت، تلویزیون را خاموش کرد. بکهیون کنار او نشست. «اون مدارک رو چطور پیدا کردی؟» «گریس برام فرستاد. دوستدخترت نجاتمون داد، بهش مدیونیم.» «اون چطور اینکار رو کرده؟» «میتونی از خودش بپرسی.» فلشبک – گفتوگو با گریس گریس فلش سیاهرنگی را به کیونگسو داد. «اگه هانا هر غلطی کرد،علیهش استفاده کن.» کیونگسو عمیق به چشمانش نگاه کرد. «در ازاش چی میخوای؟» «کیونگسو، من تاجر نیستم. فقط نمیخوام به عزیزانم آسیبی وارد بشه.» «من تا آخر عمرم مدیون توام. هر کمکی خواستی، فقط بگو.» «هانا یهبار بکهیون رو هاران صدا زد. تو میدونی چرا؟» «چرا از خودش نمیپرسی؟» «خودش نخواست بهم بگه. منم اصراری نکردم. فقط کنجکاوم. چند بار حرفهای عجیبی زد، گفتم شاید مربوط باشه.» «اگه خیلی کنجکاوی، در مورد هان هاران تحقیق کن. این تنها چیزیه که میتونم بهت بگم.» کیونگسو به بکهیون نگاه کرد و با خودش فکر کرد: «من کار درست رو انجام دادم. شاید ازم دلخور بشی یا متنفر. شاید فکر کنی اینکار رو کردم تا گریس رو ازت دور کنم ولی نه. من گریس رو دوست دارم نه برای داشتنش. وقتی میبینمش، میخوام که خوب باشه. و اگر روزی دوباره شکست، من کنارش خواهم ماند.» ساعت ۱۱ شب – استودیو گلدن گیت گریس مثل همیشه، پشت پیانو نشسته بود. دفتر نُت باز بود، ولی ذهنش جای دیگری بود. تلفنش زنگ خورد. «سلام جناب لنگستون.» «سلام خانم تیلور. باید چیزی رو بگم.» «مبلغ براتون فرستاده نشد؟» «ناامیدم کردی. فکر میکنی این پیرمرد اینقدر پولپرسته که بخاطرش شخصاً زنگ بزنه؟» «نه...فقط میخواستم مطمئن بشم. فکر کردم کار ما تموم شده. پول در ازای مدارک. حرف دیگهای داریم؟» «بهم گفتی در مورد هان هاران تحقیق کنم.» «فکر کردم جواب شما واضح بود.» «اولش رد کردم، ولی بعد رفتم دنبالش.» «خب، در ازاش چقدر میخوای؟» «درسته که عاشق پولم، ولی نه اینقدر. بجاش میخوام به یه سری اسناد قدیمی شرکت دست پیدا کنم.» «باشه، مشکلی نیست. با منشیم هماهنگ میکنم.» «بهعلاوه، یه نصیحت از این پیرمرد بشنو، در رابطه با آدمهای اطرافت، خیلی بیش از اینها محتاط باش.» «به خاطر میسپارم. شب بخیر.» «خدانگهدار،خانم تیلور.» گریس ذهنش درگیر حرفهای ویکتور شد. «مگه آدمهای اطرافم چه مشکلی دارن که باید مراقبشون باشم؟ هان هاران کیه؟» نگاهش به دفتر نُت برگشت، ولی انگشتانش روی کلیدها نرفت. انگار ملودی بعدی، باید از رازها ساخته بشه. هان هاران،اسم واقعی بیون بکهیون بود. قبل از اینکه وارد دنیای هنر بشه، اسمش رو عوض کرد. پدرش، هان جونمو، به جرم قتل عمد به زندان افتاد. بعد از اون، خانوادهاش انگشتنما شدند. به شهری کوچک نقل مکان کردند، با اسم و رسم جدید. جونمو همهی تلاشش رو کرد تا آیندهی پسرش از گذشتهی خودش جدا باشه. @exot12
نور صبح از پنجرهی بلند اتاق میتابید، و روی صورت گریس نقاشی میکشید. او کنار پنجره ایستاده بود، با لیوان چای در دست، و نگاهی که بین آسمان و تخت بکهیون رفتوبرگشت داشت. بکهیون بیدار شد. چشمهایش هنوز سنگین بود، ولی لبخند کوچکی گوشهی لبش نشست. «صبح بخیر.» «صبح بخیر، حالت چطوره؟» «بهترم ولی هنوز پام درد میکنه.» «طبیعیه.» پرستار صبحانهی سبک آورده بود سوپ گرم، نان تست، و چای سبز. گریس یک قاشق سوپ توی دهانش گذاشت. بکهیون: «دست هام سالمه.» «فکر کردم سالم نیست.» بکهیون با لبخند گفت: «تو درست مثل مامانها شدی.» گریس شانه بالا انداخت. «مامانها خیلی خوبن.» گریس با دستمال مرطوب، آرام صورت بکهیون را تمیز کرد، انگار هر نقطهای را با احترام لمس میکرد. بعد کمکش کرد لباس راحتتری بپوشد، لباسی که خودش انتخاب کرده بود. نرم، ساده، و خوشبو. «اگه بخوای، موهاتم برات میشورم.» «تو واقعاً بلدی همهچی رو؟» «نه همهچی، ولی برای تو یاد میگیرم.» بکهیون لبخند زد، لبخندی که از درد عبور کرده بود. «تو از اون آدمهایی هستی که وقتی کنارشون هستی، درد کمتر میشه.» بعد از دو روز، بکهیون مرخص شد. گریس همهچیز را آماده کرده بود. خانهای آرام، اتاقی با نور ملایم، و بالشهایی که بوی اسطوخودوس میدادند. بکهیون روی تخت نشسته بود و در فضای مجازی میگشت، انگار دنبال چیزی میگشت که حواسش را از درد پرت کند. گریس روی صندلی نشست، موهایش را شانه میزد، آرام، با ریتمی شبیه لالایی. بکهیون با لذت به دختر نگاه کرد، به انگشتانی که با موها بازی میکردند، و به صورتی که در سکوت، زیباتر از هر حرفی بود. گریس موهایش را شل بافت، تا هنگام خواب بهم نریزد. بکهیون آغوشش را باز کرد و گفت: «بیا اینجا.» گریس کنارش نشست، سرش را روی شانهاش گذاشت، و نفسش را با نفس او هماهنگ کرد. «درد داری؟» «نه، الان خوبم.» «نمیخوای بخوابی؟» «خوابم نمیاد.» «ولی من خوابم میاد.» «چقدر عجیب!» «همینو بگو، هیچ وقت این ساعت از شب خوابم نمیگرفت.» بکهیون روی تخت دراز کشید، دستش را زیر سر دختر گذاشت، «یک چیزی بگم؟» «اره حتما.» «من عاشق رانندگی بودم.» «میدونستم رانندهای، اون شب که برمیگشتیم فهمیدم ولی میترسی.» «من...من گواهینامه بینالمللی داشتم.» «پس کارت خیلی خوب بوده.» «روزی که تصادف کردیم...من راننده بودم.» غم صدایش روح پسر را ازرد. «من زنده موندم. تنها !» «تو زندهای خواست سرنوشته که من و تو بهم برسیم.» «تولدم بود. هوا خوب نبود ولی من اصرار کردم بریم ساحل. بابا گفت اشکالی نداره و فردا بریم ولی قبول نکردم.» «اون فقط یک حادثه بود. اون روز خیلی ها اسیب دیدن.» «اره میدونم ولی قبول کردنش برام سخت بود. بخاطر همین از روز تولدم متنفر شدم. همیشه اون روز خودم رو تنبیه میکردم.» «هنوزم خودت رو تنبیه میکنی؟» «نه فقط دیگه حوصله تولد و جشن ندارم. نمیدونم احساسم رو درک میکنی یا نه.» « خیلی خوب درکت میکنم، ولی هیچ وقت نگفتی تولدت کیه.» «ولی تو میدونستی.» «چون من باهوشم.» «چون فوضولی.» «اره. ولی الان یادم رفته.» «تولدم و بگم؟ امروز چندمه؟» «۲۶می، الان من ۲۰ روزمه ههه» «پس من تازه به دنیا اومدم.» با لبخند به چهره متعجب بکهیون خیره شد. «با من شوخی نکن گریس.» «چه شوخی دارم. پیام تبریک لوهان و امیلی رو نشونت بدم؟» «واو دختر...حساب نیست من اماده نیستم.» «اشکال نداره. نیازی به تشریفات نیست فقط منو ببوس و تبریک بگو.» بکهیون دختر را در اغوش گرفت. «تولد ستاره زندگیم مبارک.» از زیر بالشت یک کادو بیرون کشید. «واو، تو واقعا یادت مونده؟» «معلومه.» «بازیگر خوبی هستی.» گریس کادو رو باز کرد. یک دستبند طلایی بسیار زیبا. «خیلی خوشگله.مرسی.» «قابلی نداره. نگاه یک جفت خریدم. یکی مال من یکی مال تو.» «خوبه. برام اهنگ بخون.» «چی میخوای؟» «هر چی.» «میخوای برات لالایی بخونم؟» «بلدی؟» «معلومه.» صدایش آرام بود، مثل نسیمی که از پنجرهی نیمهباز میوزید. گریس کمکم چشمانش گرم شد و به خواب رفت. بکهیون لامپ را خاموش کرد، و آنقدر به صورتش نگاه کرد، تا خودش هم در آرامش آن چهره، خوابش برد. @exot12
#Melodia_of_lost_souls #Part36 گریس متعجب شد. «کیونگسو؟ نه... اون برای من مثل یه آینهست. وقتی کنارش هستم، خودم رو بهتر میفهمم. ولی نه اونجوری که فکر میکنی.» بکهیون آهسته نگاهش را از پنجره دزدید. «فکر میکردم شاید...یه چیزی بینتون بوده. یا هنوز هست.» گریس با صدایی آرام ولی محکم گفت: «نه. اون همیشه یه فاصلهی امن داشت. و من هیچوقت نخواستم ازش رد بشم.» «اونم همینو گفت.» گریس با نگاهی دقیق به بکهیون: «تو از چی میترسی، بکهیون؟» بکهیون بعد از مکث طولانی، با صدایی گرفته گفت: «از اینکه یه چیزی رو بخوام، که شاید مال من نباشه. یا شاید هیچوقت نبوده.» گریس لبخند زد، او را در آغوش گرفت. «بعضی چیزا رو باید خواست، حتی اگه مطمئن نباشی مال توئه.» ۵ عصر – سالن تمرین صدای ضربآهنگ در فضا پیچیده بود. بکهیون با دقت، حرکات آخر رقص را تکرار میکرد. عرق روی پیشانیاش نشسته بود، ولی دست از تمرین برنداشت. موسیقی اوج گرفت. او چرخید، پرید، و در لحظهی فرود...صدایی شبیه ترک خوردن پیچید. زانویش خم شد، تعادلش بههم خورد، و با زانو روی زمین افتاد. موسیقی هنوز ادامه داشت، ولی بکهیون بیحرکت بود. نفسش بریده بود، درد در صورتش موج میزد. یکی از اعضای گروه با وحشت گفت: «بکهیون؟! وای نه... یکی زنگ بزنه اورژانس!» بیمارستان – اتاق عمل کیونگسو پشت در اتاق عمل نشسته بود، نگران و بیقرار. بکهیون دچار پارگی تاندون پا شده بود و تحت جراحی قرار گرفت. بعد از عمل، به اتاق خصوصی منتقل شد. گریس که قصد ترک کره را داشت، با شنیدن خبر، فوراً به بیمارستان آمد. مقابل تخت نشست، منتظر ماند تا بکهیون بههوش بیاید. نیمساعتی طول کشید. چشمهایش آرام باز شد. بیحال و گیج، به سقف و اطراف نگاه کرد. «حالت خوبه؟» تصویر گریس کمکم واضح شد. دکتر آمد، وضعیت را چک کرد، و رفت. بکهیون لب زد: «آب میخوام.» گریس پشتی تخت را بالا آورد، لیوان آب را به دستش داد. «فکر کردم رفتی.» «فرودگاه بودم که کیونگسو زنگ زد. چرا مراقب خودت نبودی؟» «حواسم پرت شد. اتفاق خاصی نیفتاده، فقط تاندون پام پاره شده. بعد یه ماه گچ رو باز میکنم.» گریس با ناراحتی نگاهش را دزدید، به زمین خیره شد. بکهیون چانهاش را گرفت، آرام بالا آورد. «ببین منو.من خوبم.قرار نیست بمیرم.» «خیلی نگرانت شدم، حتی اسم اتاق عمل منو میترسونه.» در باز شد. صدای زنانهای شنیده شد. «چه عاشقانه! حسودیم شد، هاران.» گریس با تعجب: «هاران کیه؟ اشتباه اومدی.» بکهیون با نفرت به هانا خیره شد. «اتفاقاً درست اومدم. اینطور نیست؟» بکهیون با لحن جدی و دستوری: «برو بیرون.» هانا با عشوه خندید: «اینطوری با کسی که به عیادتت اومده حرف میزنی؟» گریس ایستاد، با خونسردی گفت: «کیم هانا، لطفاً برو بیرون. بکهیون تازه بههوش اومده.» «حالا که مهمون نمیخواید، میرم. ولی دوباره میام.» در بسته شد. گریس پتوی بکهیون را صاف کرد، بیحرف روی صندلی نشست. بکهیون با تردید: «چیزی نمیخوای بپرسی؟ کنجکاو نیستی چرا منو هاران صدا زد؟» «اگه لازم بود بدونم، خودت میگفتی.» «چرا اینقدر خوبی؟» «به موقعش بدیم رو میبینی.» «کی میری؟» «تو بگو کی برم.» «اگه بگم نرو، نمیری؟» «بستگی داره.» «به چی؟» «اگه کار فوری پیش بیاد، میرم.» «کار رو به دوستپسر عزیزت ترجیح میدی؟» «گفتم کار مهم. در ضمن، تو نیاز به مراقبت خاصی نداری. فقط یه گوشه مینشینی.» «چقدر راحت.» گریس خندید. «الان دارم اینقدر راحت حرف میزنم، قبلاً که بیمارستان بستری بودم، برام جهنم بود.» «حتماً خیلی درد کشیدی. چه مدت بستری بودی؟» «با مدت کما رفتنم، تقریباً یک سال شد.» «چقدر طولانی... من همین الانم خسته شدم.» «ولی مجبوری تحمل کنی. فکر کنم تا یکی دو روز اینجا بمونی.» «اگه تو باشی، همهچی قابل تحمله.» گریس لبخند زد، از اتاق خارج شد. شب _ بیمارستان بکهیون خواب بود. نفسهایش آرام، ولی سنگین. انگار بدنش هنوز با درد مصالحه نکرده بود. گریس کنار تخت نشسته بود، کتاب کوچکی در دست، ولی چشمهایش در حرکت بود. ذهنش درگیر صدای نفسهای او، و هر بالا و پایین رفتن سینهاش، مثل ضربان قلب خودش. هر چند دقیقه، پتوی بکهیون را مرتب میکرد، دستش را چک میکرد که سرد نباشد، و گاهی آرام، موهایش را از پیشانیاش کنار میزد، انگار با هر لمس، درد را از پوستش پاک میکرد. پرستار وارد شد. «خانم، میخواید استراحت کنید؟» گریس نگاهش را از صورت بکهیون برنداشت. «نه، من همینجا میمونم.» @exot12
امروز تولد چانیول بود. امیلی یک کافهی دنج را برای یک شب اجاره کرده بود. فقط دوستان نزدیک دعوت بودند. ریسههای نورانی از سقف آویزان بود، شمعهای رنگی معطر میسوخت و عطر گل فضا را پر کرده بود. میز و زمین با گلبرگهای سرخ تزئین شده بود، و نور شمعها فضای عاشقانهای ساخته بود. لامپها خاموش بودند. همه منتظر ورود چانیول. در لحظهی ورودش، بمب شادی ترکید، گلبرگهای مصنوعی در هوا پخش شدند. چانیول اول کمی گیج شد، بعد با لبخند دست زد. همه دست زدند و شعر تولدت مبارک خواندند. او روی صندلی نشست و شمع ۳۳ سالگیاش را فوت کرد. «ممنونم از همگی.» همه کادوهای گرانقیمتی آورده بودند. بعد از باز کردن هدایا، همگی دور هم نشستند و شروع به صحبت کردند. امیلی گفت: «وقتی دانشجو بودم، یه بار با یکی دعوام شد، نزدیک بود اخراج بشم.» سهون خندید: «اصلاً بهت نمیاد دعوایی باشی.» «من دعوایی نیستم، فقط نمیدونم چی شد. اون روز با چانیول و بکهیون بودیم، یکی از قصد خودش رو بهم زد و نوشیدنیش روی لباسم ریخت. گفت وای ببخشید، لباس گرونت کثیف شد. منم که از گریس عصبانی بودم، همه عصبانیتمو سر اون خالی کردم.» گریس با شوخی گفت: «این حرفها به کنار، کی عروسی دعوتیم؟» «معلوم نیست.» بکهیون به لباسهای ستشدهی زوج اشاره کرد. «چه خوب باهم ست کردید.» چانیول گفت: «پیشنهاد خانوم بود.» امیلی یاد چیزی افتاد. «گفتی ست، یاد گریس افتادم. دبیرستان که بودیم، یه بار اتفاقی کولی مثل هم خریدیم. بعد گریس کیفش رو عوض کرد. من شب تا صبح گریه کردم. آخرش گفت من با کسی ست نمیکنم. خیلی بهم برخورد.» بکهیون برای دفاع گفت: «گریس من تکه.» امیلی چپچپ نگاهش کرد. کیونگسو با اخم به بکهیون اشاره کرد. «میخوای محکمتر فشار بدی؟» بکهیون به دستش نگاه کرد که ناخودآگاه دست گریس را فشار میداد. «اه ببخشید، حواسم نبود.» سهون با شوخی گفت: «فکر کنم گریس شی هم حواسش نبود.» گریس فقط لبخند زد، چیزی نگفت. لحظاتی بعد، گکیونگسو و بکهیون کمی دورتر نشستند. کیونگسو پرسید: «چه خبر؟» «فعلاً هیچی. حتی پیام هم نمیده.» «قبل از اینکه از کسی دیگه بشنوه، باید خودت بهش بگی.» بکهیون با صدای آرام، لیوان خالی را توی دستش چرخاند. «گریس امشب خیلی خوشحاله.» کیونگسو شانه بالا انداخت، نگاهش به روبهرو. «داری اشتباه میکنی.» «ازش خوشت میاد، نه؟ یعنی... اونجوری؟» لبخند محوی روی لب کیونگسو نشست، ولی چشمهاش خالی بودند. «این فکر تو هست.» «تو هیچوقت تکذیب نکردی.» «بعضی چیزا رو لازم نیست تکذیب کنی. وقتی خودت میدونی چیزی نیست، دیگه مهم نیست بقیه چی فکر میکنن.» «در همهی این سالها، گریس با تو خیلی خوب بوده. حتی وقتی برگشت سنگاپور، ارتباطش رو باهات قطع نکرد. من فکر کردم شاید دوسش داری.» «ولی نه اونجوری که بشه گفتش. نه اونجوری که بشه خواستش. تو همیشه فکر میکنی همهچی واضحه. ولی بعضی حسها، نه عاشقانهان، نه بیتفاوت. فقط یه چیزی بین این دو تا. یه چیزی که نمیخوای خرابش کنی با گفتن.» «پس من اشتباه فهمیدم.» «همه اشتباه میفهمن. حتی خودم بعضی وقتا.» صبح فردا _ ویلای بکهیون نور ملایم فضا را روشن کرده بود. گریس پنجره را باز کرد تا هوا عوض شود. بکهیون وارد شد، یک فنجان چای سبز در دستش. با لبخند، فنجان را روی میز گذاشت. «برای تو.» «مرسی.» بکهیون روی لبهی پنجره نشست. «دیشب خوب بود، نه؟ همه خوشحال بودن.» گریس با نگاه به بیرون گفت: «آره. یه چیزی توی هوا بود... نه فقط شادی. یه جور آرامش.» «کیونگسو هم آروم بود. مثل همیشه.» گریس لبخند محوی زد. «اون همیشه یه جور خاصی آرومه. انگار هیچچیز نمیتونه تکونش بده.» بکهیون مکث کرد. «تو... هیچوقت ازش خوشت میاومد؟ یعنی... بیشتر از یه دوست؟» @exot12
#Melodia_of_lost_souls #Part35 خانم بای میز شام را چید. بکهیون و گریس را صدا زد. بکهیون آمد، اما گریس را ندید. «گریس نمیاد؟» «خبرشون کردم، ولی گفتن میل ندارن. خانم معمولاً شام نمیخورن. شما نوش جان کنید.» بکهیون به طبقه بالا رفت. یکی از درها نیمهباز بود. در را هل داد. بوی سوختگی پیچید. گریس روی بالکن بود، سیگار میکشید. «گریس؟» «نرفتی شام بخوری؟» بکهیون به نرده تکیه داد. «رفتم، ولی تو نبودی. بخاطر همین اومدم دنبالت.» «میل ندارم.» بکهیون سیگار را از دستش گرفت. «اگه نیای، منم نمیخورم.» «جدی میل ندارم.» «فقط یکم.» سیگار را خاموش کرد و گریس را همراه خودش برد. «تا دیروز لوهان بهم گیر میداد الان تو.» «خب دختر خوبی باش.» ساعت ۱۰ شب _ سئول کیونگسو از شرکت خارج شد. میخواست سوار ماشین شود که صدای آشنایی شنید. «شب بخیر، کیونگسو شی.» پوزخند زد. «تویی؟ دنبال مشتری میگردی؟» «اوه چقدر بیملاحضه، مثل اینکه عکسها به دستت رسیده.» «جندهی یکی دیگه بودی، دنبال من اومدی؟» «مراقب حرفات باش. من دوستدخترش بودم.» «برام مهم نیست. حالا بگو برای چی مزاحم شدی؟» «میخوای یه معامله کنیم؟ گریس مال تو، بکهیون مال من.» کیونگسو زد زیر خنده. از عصبانیت. «اگه گریس رو میخواستم، خیلی وقت پیش مال خودم میکردم. اگه یه بار دیگه مزاحم ما بشی، عواقبش پای خودته.» «اگه گریس بفهمه هاران کیه، به نظرت چه واکنشی نشون میده؟» «کیم هانا، بترس از کسی که همهچیزش رو از دست میده.» «من به عنوان همجنسش نگرانم. حتماً خیلی دلشکسته میشه. بهتر نیست هیچوقت نفهمه؟ بخاطر خودتم که شده، به حرفهام فکر کن.» هانا تعظیم کرد و رفت. کیونگسو با عصبانیت در ماشین را کوبید. «باید هر جوری که میتونم از شرش خلاص بشم.» نیمه شب _ خانهی کیونگسو کیونگسو وی تخت نشسته بود. به مشکل فکر میکرد. هر راهی که به ذهنش میرسید، قابل اجرا نبود. پدر هانا قدرتمند و ثروتمند بود. «حتماً راهی وجود داره.» صبح فردا – استودیو گلدن گیت گریس و بکهیون وارد ساختمان شدند. بکهیون چیدمان و وسایل را دید میزد. «چقدر بزرگه اینجا.» «قبلاً ساختمان شرکت بوده.» گریس پشت پیانو نشست. شروع به نواختن کرد. قطعهای آرام و عاشقانه. بعد اتمام اهنگ، گریس نزدیک بکهیون رفت، دست دور گردنش انداخت. «بکهیون، یه چیزی رو بهم قول بده.» بکهیون گودی کمر دختر رو گرفت. «چه قولی؟» «درک میکنم که هر کسی برای خودش رازهایی داره. اگه یه روزی گذشته سراغت اومد، ازش فرار نکن و برای پنهان کردنش دست به هر کاری نزن.» بکهیون ته دلش خالی شد. «چرا اینو میگی؟» «میلر رو یادت میاد؟ پدر امیلی.» «آره» «اون بخاطر پنهانکاری، شرکت رو به نابودی کشوند. اگه فقط اشتباهش رو قبول میکرد، الان شرکت هنوز سرپا بود. فکر نکن آدم پولپرستی هستم. فقط منظورم اینه که...» «فهمیدم چی میخوای بگی. باشه، قول میدم.» گریس لبخند زد. لبهایش را روی لبهای بکهیون گذاشت. بعد از بوسه، بکهیون آرام پیشانیاش را بوسید. «تو تنها کسی هستی که میخوام بکهیون واقعی رو ببینه.» «بکهیونی که میشناسم، با ملاحظه و مهربونه، بکهیون واقعی هم همینجوریه؟» «آره،فقط یهکم فرق داره. شاید ناامیدکننده هم باشه.» «همین کافیه.» چند دقیقه بعد گوشی بکهیون ویبره رفت. صفحه را روشن کرد. پیام ناشناس: «اوپا، فکر نمیکنی رفتن به گلدن گیت خطرناک باشه؟ نگران ساسنگها نیستی؟» بکهیون هر بار بلاکش میکرد، باز پیدایش میشد. گریس با نگرانی دستش را گرفت. «بازم پیام داده؟» «مهم نیست. بهش عادت کردم. اونم بالاخره خسته میشه.» «شاید بشه به روشی ساکتش کنیم.» «تو فکری داری؟» «هر خانوادهای که به دولت وصله، یه اهرم فشار داره. شاید بتونیم اتو ازش بگیریم.» «اونقدر مهم نیست. خودت رو درگیر نکن. داستان رو سیاسی کردی.» گریس لبخند زد. «بابا همیشه اطرافیانش رو میشناخت، بخاطر همین روی همه تسلط داشت.» «کاش بابات رو از نزدیک میدیدم.» «بابام فقط با یک نگاه آدم مقابلش رو میشناخت. اگه زنده بود بهم میگفت چطور با کسی مثل هانا برخورد کنم.» ۲۷ نوامبر– سئول در هفتههای گذشته، کیم هانا فقط با پیامهای ناشناس مزاحم میشد. بازی روانی راه انداخته بود اما بکهیون حضورش را نادیده گرفته بود و مثل همیشه زندگی را پیش میبرد. @exot12
«خودش طراح لباسه. باباش وزیر فرهنگ.» «باید برگردم سنگاپور.» «بخاطر هانا؟ گفته بری؟» «آره، میدونه من کجا زندگی میکنم! از قبل برنامهریزی کرده.» «خب اینجا بمون، نمیتونه آسیبی بزنه.» «اون به من آسیب نمیزنه. اگه میخواست، تا الان انجام داده بود.» «پس منم همراهت میام.» «اون دختره گفت تضمین میکنه نیای دنبالم. اگه یه کاری کرد چی؟» «نمیدونم. فقط نمیخوام تنهات بذارم.» دوشنبه، ساعت ۵ عصر – فرودگاه سنگاپور نورا دنبال گریس آمده بود. چمدانش را گرفت و در صندوق عقب گذاشت. چند دقیقه بعد، بکهیون رسید. با نورا دست داد و خودش را معرفی کرد. نورا پرسید: «تو همونی هستی که به مهمونی شرکت اومده بود؟» «درسته» «از اولم میدونستم یه چیزی بینتون هست.» گریس ماسک بکهیون را مرتب کرد. «میری هتل یا میای خونم؟» «تو بگو» ماشین آرام حرکت کرد. گریس سرش را روی شانهی بکهیون گذاشت و چشمهایش را بست. از خیابانها گذشتند تا به منطقهای محافظتشده رسیدند. نورا جلوی در ورودی توقف کرد. بکهیون و گریس پیاده شدند. بکهیون با کنجکاوی به اطراف نگاه کرد. «چه باحاله.» خانم بای به استقبال آمد. «خانم، خوشآمدید.» «لطفاً اتاق بکهیون رو بهش نشون بده.» «حتماً، لطفاً از این طرف بفرمایید.» بکهیون طبق عادت تعظیم کرد. خانم بای لبخند زد. «لطفاً راحت باشید، این کارها لازم نیست. این اتاق شماست. هر چیزی لازم داشتید، فقط بهم بگید.» «خیلی ممنونم. فقط یه سوال اتاق گریس کجاست؟» «طبقه بالا، آخرین اتاق.» بکهیون دوش گرفت و لباس نو پوشید. کسی در زد. «لطفاً بیا.» گریس در چارچوب ظاهر شد. «چیزی میخوری؟» «نه فعلاً.» «اگه چیزی لازم داشتی، بگو.» «موهامو خشک میکنی؟» گریس کمی فکر کرد، با سر تأیید کرد. به دنبال بهانهای بود تا پیش بکهیون بماند. سشوار را روشن کرد. بکهیون روی صندلی نشست. با هر لمس، دلش تکان میخورد. سشوار خاموش شد. بکهیون گریس را روی پاهایش نشاند. «من سنگین نیستم؟» «نه، یه سوال بپرسم؟» «بپرس» «قبل من کسی رو به این خونه آورده بودی؟» «نه، من به غریبهها اعتماد ندارم.» «به من اعتماد داری؟» «در این مورد، آره. قبل از هر چیزی، ما دوست بودیم. هیچوقت احساس خطر از سمت تو نداشتم. بهعلاوه، این ویلا به زیبایی ویلای تو هست.» «درسته.» «تو چی؟ قبل من کسی رو اوردی؟» «نه من تازه ویلام رو خریدم.» «پس اولین رابطهت توی ویلات بود.» «اره، وای ما خیلی ساله همو میشناسیم. از زمانی که اولین بار به کره اومدی. فکر کنم نزدیک ۱۰ سال پیش.» «۱۰ سال نمیشه.» «سال نو ۲۰۱۶ بود که به عنوان ناظر اومدی. همون ۹ سال و خوردهای میشه.» «پیر شدم.اون موقعها دستکمی از رئیس نداشتم.» بکهیون خندید. «هنوزم رئیسی.» «رئیس نیستم. فقط یه استودیو کوچیک دارم.» «تو رئیس قلب منی» گریس ذوق کرد. «میخوای فردا بریم استودیوم؟» «چرا که نه؟» @exot12
#Melodia_of_lost_souls #Part34 آخر شب _ ویلای بکهیون گریس موهای خیسش را با حوله پیچید. صدای در زدن آرامی آمد. بکهیون با اجازه وارد شد. «چیزی میخوای؟» «آره، لطفاً لامپ رو خاموش کن و برو بیرون.» «اولی رو انجام میدم، ولی در مورد دومی مطمئن نیستم.» «بهتره بری بیرون.» بکهیون با لبخند به چارچوب در تکیه داد. «منو از اتاق خودم بیرون میکنی؟» «میخواستی از اول به من ندی.» «تختم دونفرهست. میتونیم با هم استفاده کنیم. من عادت دارم روی تخت خودم بخوابم.» «باشه، پس من میرم اون یکی اتاق.» گریس قدم برداشت تا برود، اما بکهیون مانع شد. «لطفاً بمون.» «نمیخوام.» «فقط بمون، کاری نمیکنم. جدی میگم.» «باشه، منم باور کردم.» حوله از دور موهایش افتاد. سریع آن را برداشت. بکهیون دست لای موهای موجدار و خیسش کشید. در گوشش زمزمه کرد: «آره، باور نکن. چطور میتونم جلوی زیبایی تو مقاومت کنم؟» پیشانیاش را به پیشانی گریس چسباند. ضربان قلبش بالا رفت. «بهم اجازه میدی؟» «اگه اجازه ندم چی کار میکنی؟» «نمیدونم، باید برم؟» «خب، برو بیرون.» بکهیون با ناراحتی برگشت، اما گریس دستش را گرفت. چشمان بکهیون برق زد. «خیال برت نداره. چون گفتی شب عادت داری روی تخت خودت بخوابی، میگذارم اینجا بخوابی. فقط با حفظ فاصله. اگه دستت بهم بخوره، جیغ میکشم.» «تنها کسی که صداتو میشنوه منم. اینجا فقط خودمونیم.» «بعد منم گاز میگیرم.» «دختر وحشی، دوست دارم.» بکهیون صورتش را بین دستانش گرفت و لبهایش را کوتاه بوسید. گریس روی تخت نشست و بکهیون با فاصله دراز کشید. «نمیخوابی؟» «نه هر وقت تو خوابیدی منم میخوابم.» «اینقدر به صورت زیبام نگاه کن تا خوابت ببره عزیزم، شبت بخیر.» گریس چپ چپ نگاش کرد و دراز کشید. صبح زود صدای آلارم گوشی گریس بلند شد. با اولین بوق بیدار شد و خاموشش کرد تا بکهیون بیدار نشود. هیچ کاری برای انجام دادن نداشت. اگر خانهی خودش بود، در خیابانها قدم میزد، صبحانه میخورد، و بعد سر کار میرفت. «واقعاً از آخر هفتهها خوشم نمیاد. چرا بیدار نمیشی؟» آرام موهای بکهیون را نوازش کرد. بیصدا از اتاق خارج شد. بکهیون بیدار شد اما دوباره خوابید. دوباره خوابیدن نعمتی بود که گریس از آن برخوردار نبود. گریس دست و صورتش را شست و صبحانهی مختصری خورد. روی کاناپه لم داد. به ساعت خیره شد. انگار حرکت نمیکرد. بیحوصله به اطراف نگاه میکرد. گوشیاش را برداشت، برنامهی یوتیوب را باز کرد. مدتی گشت، ولی خسته شد. برنامهها را یکییکی باز میکرد بدون هیچ هدفی. چشمهایش کمکم گرم شد که گوشیاش زنگ خورد. شماره ناشناس بود. «سلام» «سلام، من کیم هانا هستم. متأسفم امروز تماس گرفتم، ولی کار مهمی داشتم.» «کار مهم؟» «چند تا عکس دارم که مربوط به شماست. میخوام شخصاً ببینید.» «بذار بعداً.» «در مورد دوستپسرت و دوکیونگسو هست.» «خب؟» «اگه این عکسها پخش بشه، اصلاً خوب نیست.» «پس دنبال اخاذی هستی. چطوره اول محتوای عکسها رو برام بفرستی؟ بعد منم بهت یه جوابی میدم.» عکسها را فرستاد. گریس با اخم به آنها نگاه کرد. «در ازاش چی میخوای؟» «بکهیون رو.» «اون دختر تو بودی؟» «آره» «تو حتماً خیلی دوستش داری، ولی اون دوستت نداره. پس چرا همهچیز رو فراموش نمیکنی؟» «به تو ربطی نداره.» «چند سالته؟» «۲۵ سال» «توی کره به بزرگترها بیاحترامی نمیکنن. باید به من احترام بذاری.» «به عنوان یه خارجی،خیلی خوب با فرهنگ ما خو گرفتی. این آخرین چیزی که میگم. برگرد به ویلای میلیاردیت و از بکهیون دور شو.» «من میرم ولی برای اومدن بکهیون تضمینی ندارم.» «خودم تضمین میکنم.» تماس قطع شد. گریس گوشیاش را کنار گذاشت. بکهیون وارد شد. «با کی حرف میزدی؟» «کیم هانا» گریس نگاهش کرد. «همونی که این چند روز مزاحمت میشه؟» «آره. دوستدختر سابقم. فقط یه مدت کوتاه با هم بودیم، ولی از وقتی تو اومدی، مزاحمتهاش بیشتر شده.» «چرا پای کیونگسو رو وسط کشیده؟» «دیوانهست. بهش فکر نکن، خودم یه کاریش میکنم.» «چرا ازش شکایت نمیکنی؟» «وجههم خراب میشه.» بکهیون میز صبحانه را چید. «صبحونه خوردی؟» «آره» «امروز میخوای بریم بیرون؟» «نه» «چرا؟» «تو توی هفته خیلی کار میکنی، بهتر نیست استراحت کنی؟» «توی خونه موندن حوصلم سر میره.» «منم همینطور. اگه اون دختره مزاحم شد چی؟» «کاری دستش نیست.» «اتفاقاً چون کاری دستش هست، میترسی. مگه نه؟» «من نمیترسم، فقط بخاطر کیونگسو نگرانم.» «شغل خودش و خانوادش چیه؟» @exot12
کسی در زد. بکهیون از طرز در زدنش میفهمید گریس هست. بکهیون خودش رو جمع و جور کرد و گفت: «بفرمایید» «ساخت قطعه ها به اتمام رسید، لطفاً بیا و بررسی کن، اگر مشکلی نبود تایید کن.» «میشه در رو ببندی و اینجا بشینی؟» گریس اصلا حس خوبی نداشت. بکهیون کنار گریس نشست و دستش رو گرفت. «گریس احساس من بهت واقعیه، هر اتفاقی هم بیافته حس من عوض نمیشه ولی نمیدونم در اینده چه اتفاقی خواهد افتاد. شاید روزی برسه که از من متنفر بشی. من فقط ازت یک چیز میخوامکه در مورد احساسم شک نکنی حتی برای یک ثانیه.» «چقدر یهویی!کسی قراره بد تو رو پیش من بگه؟» بکهیون لبخند تلخی زد. «شاید» گریس بکهیون رو در آغوش گرفت. «بکهیون احساس به تنهایی نمیتونه یک رابطه رو نگه داره، اگر روزی سرنوشت ما رو از هم جدا کرد فقط میپذیرم.» «من مثل تو فکر نمیکنم، اگر سرنوشت چیزی که میخوام رو بهم نده خودم بدست میارم.» «رئیس بیون بعدا در موردش حرف بزنیم، الان باید بریم.» بکهیون دستی به صورتش کشید. «بریم» «راستی فهمیدی چانیول و امیلی نامزد کردن؟» «اره چانیول بهم گفت. کِی بشه من ازت خواستگاری کنم؟» «فعلا بهش فکر نکن،هنوز شش سال وقت داریم.» «شش سال خیلی دیره ،اون موقع من ۳۹ سالم هست و تو چند سالت میشه؟» «۳۶سال» «متولد ۹۵ بودی؟» «اره» «خیلی دیره» «میخوای همین فردا بریم محضر؟» «من مشکلی ندارم.» «به شما پسرا نمیشه رو داد.» «بوس بده» «نمیخوام» بکهیون کوتاه بوسیدش. «خانم بیون.» «من تا آخر عمر تیلور هستم.» «مسیحی ها بعد ازدواج فامیلی شوهرشون رو میگیرند.» «پس من ازدواج نمیکنم.» با خنده از آنجا خارج شدند و به استودیو رفتند. مدتی همهچیز آرام به نظر میرسید. نه تماسهای ناشناس، نه عکسهای تهدیدآمیز. بعد از اتمام همکاری، گریس به اعضای گروهش استراحت داد و خودش مدتی در کره ماند. بکهیون او را راضی کرد که به خانهاش بیاید تا وقتی برمیگردد، کنارش باشد. لامپ ها نیمه خاموش و تلویزیون روشن بود. بکهیون یهویی پرسید: «گریس تو چیزهای زیادی از من میدونی اما هیچوقت مثل من که ازت میپرسم، سوال نپرسیدی. در مورد گذشتهام کنجکاو نیستی؟» «همه چیزی که به عنوان دوست دخترت باید بدونم، میدونم. ما هنوز خانواده نیستیم که در موردت بپرسم. حتی اگه ازدواج هم کنیم من نمیام همه رازهای زندگیم رو بگم.» «چرا؟» «چون رازهای من راز باقی میمونن اگه چیزی میگم بدون که برام راز نیست.» «تو حرفهای نگفته زیادی داری.» «نه خیلی ولی قابل گفتن نیست.» «من اینجوری نیستم. دوست دارم حرفهای نگفته مو به یکی که تا اخر دنیا باهامه بگم. یکی که منو قضاوت نکنه و فقط بهم گوش بده. همه فکر میکنند چه ادم قوی و پرانرژی هستم ولی اون روی منو کسی ندیده هنوز. درون من یک پسر بچهای هست که نیاز به توجه داره، کسی که همه جوره بخوادش.» گریس دست او را گرفت. «با اینکه من و تو فرق داریم ولی خوب درکت میکنم. میخوام بدونی که حاضرم خستگی هاتو شریک بشم، سنگ صبورتم و همه جوره حمایتت میکنم. قول میدم بعدا اگه جدا شدیم هر کدوم مسیر خودمون رو بریم.» بکهیون خندید. «اه تو دوباره این جمله رو گفتی. قرار نیست جدا بشیم.» «کی میدونه اینده چه خبره.» «اینده تصمیم امروز ماست.» «من فقط سعی میکنم همه احتمالات رو در نظر بگیرم.» «این حرفها رو پیش کشیدم تا بگم تو اونی هستی که میخوام بهش تکیه کنم. میخوام تا اخر عمرم کنارم باشی.» «اگه نمر...» بکهیون لبهای دختر رو بوسید. «نگو این حرفو. من یکبار از دست دادمت تحمل ندارم دوباره از دست بدمت.» «کی میدونه.» گریس با شیطنت گفت و مرد دوباره بوسیدش. @exot12
#Melodia_of_lost_souls #Part33 شنبه ساعت ۱۰ شب _ کوه بوکهان یک ویلای کوچک اجارهای در دامنهی کوه، با حیاطی پر از درختان کاج و نورپردازی ملایم. چانیول با کت بلند ، کلاه و ماسک وارد میشه، بدون اینکه کسی متوجه بشه. امیلی با چشمبند وارد باغ شد. صدای آرام برگها زیر قدمهایش، بوی گلهای شببو، و نسیمی که موهایش را نوازش میکرد، همه چیز شبیه رؤیا بود. چانیول دستش را گرفته بود، بیکلام، فقط با لمس آرام انگشتانش. وقتی چشمبند را برداشت، با منظرهای روبرو شد که نفسش را برید. فانوسهای کاغذی در هوا معلق بودند، شمعها روی میز چوبی میسوختند، و در دورترین نقطهی باغ، یک پیانو قدیمی زیر نور ماه منتظر بود. چانیول جلو رفت، کلاه و ماسک را برداشت، نگاهش آرام بود اما درونش طوفان میوزید. رو به رویش ایستاد. «امیلی از وقتی دیدمت چند سال میگذره. روز های خوب و بد زیادی رو گذروندیم ولی من همیشه خوشحال بودم که با تو آشنا شدم. تو تنها کسی هستی که میخوام همراهش فصلهای زندگیمو بنویسم.» دستش را در جیب پالتویش فرو برد، یک جعبهی مخملی کوچک بیرون آورد. امیلی نفسش را حبس کرد. فانوسها آرامتر شدند، انگار هوا هم منتظر جواب بود. «با من ازدواج میکنی؟» امیلی نگاهش کرد. اشک در چشمانش جمع شده بود اما لبخندش روشنتر از تمام فانوسها بود. دستش رو جلو آورد و چانیول حلقه رو دور انگشت دختر انداخت. با عشق به همدیگر نگاه میکردند و فاصله لباشون کم شد. لحظهای که قلب دونفر یک آهنگ تازه نواخت. چانیول و امیلی روی صندلی های چوبی نشستند. اینقدر که حرف برای گفتن بود نمیدانستند از کجا شروع کنند. «ممنونم که منو قبول کردی. من با همه نقص هام سعی میکنم زندگی راحتی برات بسازم.» «حالا انگار من فرشتهای چیزیم. منم اشتباهات زیادی داشتم.» «مهم اینه که ما باهمیم.» «اره، ما باهم بزرگ شدیم. خیلی چیزها از سر گذروندیم. یک عکس برای ادام دلقک بفرستم، همش میگه تو منو واقعی نمیخوای.» «چرا؟» «نمیدونم خودت دیدیش بپرس.» «عجب.» چانیول به سمت پیانو رفت. انگشتانش روی کلاویه ها لغزید و اهنگی رو همزمان میخواند. امیلی با لبخند به تکیه گاهش نگاه میکرد. قدمی به سمت برداشت. دستانش رو دور گردن چانیول حلقه زد و در گوشش نجوا کرد. «عاشقتم چانیولم، هیچوقت تنهام نذار.» «منم عاشقتم، تو هم قول بده تنهام نذاری.» «یک قول دیگه هم بده، قول بده اگه ازم خسته شدی یا به کس دیگه علاقمند شدی، بدون رودربایستی بهم بگو.» «مطمئن باش اون روز نمیرسه.» «حالا...» چانیول و امیلی تا مدت زیادی در حیاط ویلا ماندن و شب را در یکی از اتاق ها گذراندن. صبح امیلی با فکر شرکت از خواب پرید ساعت از ۹ گذشته. «وای دیرم شد.» چانیول خوابالود گفت. «امروز قرار نبود بری شرکت. اخر هفته است.» امیلی گوشیش رو برداشت و روشن کرد. «وای اره.» امیلی خودش رو توی بغل چانیول انداخت. «چانیولم؟» «جانم؟» «اگه طرفدارات بفهمن که قراره ازدواج کنیم، برات خوب نیست!» «عشقم تو نگران هیچی نباش.» «من مشکلی ندارم اگه همینطوری بمونیم،همین که کنارم باشی کافیه.» چانیول پیشانی دختر رو بوسید. «نمیذارم مشکلی پیش بیاد.» چانیول و امیلی ویلا را تحویل دادند و تا پاسی از شب در جادههای مهآلود کوه به دیدنیترین نقطهها سر زدند. دریاچههای کوچک، پلی قدیمی، و باغهای مخفی پر از راز و آوای شب. و آخرین فانوس مهربان، زمزمهای از عشق تازه بود که در قلبشان شعلهور ماند. ۳ ظهر _ کمپانی سوسو کیونگسو به بستهای که برایش فرستاده بودند نگاه کرد. با عصبانیت آن را روی زمین پرت کرد. عکسها پخش شدند. چهرهاش سرخ شد. «لعنت بهت.» عکسها را جمع کرد و مستقیم به کمپانی بکهیون رفت. بدون در زدن وارد اتاق شد و قبل از اینکه فرصتی برای حرف زدن بدهد، عکسها را جلویش پرت کرد. «نتیجهی کارهات رو ببین.» بکهیون بیخیال بسته را باز کرد اما با دیدن عکسها شوکه شد. عکسهایی از گریس و کیونگسو زاویهی خاص با نور تنظیمشده،انگار در رابطهاند. کیونگسو گفت: «اون هرزه معلوم نیست از کی ما رو زیر نظر داره. موقعیت واقعی بوده ولی عکسها جوری گرفته شده که انگار ما باهمیم.» عکسهای بعدی مربوط به رابطهی بکهیون با هانا. صحنههایی خصوصی که نباید ثبت میشدند. بکهیون با صدای لرزان: «غیرممکنه. مطمئن بودم هیچ دوربینی نیست.» کیونگسو فریاد زد: «احمق،این عکس ها پخش بشه جفت مون به فاک میریم. هر غلطی میکنی نباید به شرکت من آسیبی وارد بشه، فهمیدی؟» کیونگسو از شرکت زد بیرون و بکهیون با حال آشفته ماند. @exot12
امیلی با هیجان گفت: «وای، واقعاً برام سفارش دادی؟» بکهیون خندید. «البته» «ممنونم از همه.» چند نفر از همکارها هدیههای کوچکی آوردند. دفترچهای با جلد چرمی، شمع دستساز، و گردنبندی ساده اما زیبا. گریس کنار امیلی نشست. «میدونی، تو تنها کسی بودی که از اول این مسیر کنارم بودی. همیشه کنارم بمون. امیلی چشمهایش برق زد. «فکر کنم جملهی دومی رو باید به یکی دیگه بگی.» «هنوز زوده!» گریس با لبخند به بکهیون نگاه کرد. بکهیون از دور نگاهشان میکرد، لبخند آرامی روی لب داشت. لحظهای به گریس خیره شد، بعد به سمتشان آمد. «خب، حالا وقتشه که کیک رو ببریم و همه بخورن. چون اگه بیشتر از این صبر کنیم، من خودم تنهایی نصفشو میخورم.» همه خندیدند. فضای کافه پر از گرما، نور، و صدای خنده شد. و در میان همهی آن لحظههای ساده، گریس حس کرد زندگیاش دارد رنگ تازهای میگیرد. بعد از جشن، امیلی کیفش را برداشت. گریس گفت: «کجا میری؟ اینجا رو تمیز کن بعد برو.» «چانیولم داره میاد دنبالم. خودت تمیز کن.» «من خونهی خودم رو تمیز نکردم، فکر کردی اینجا رو تمیز میکنم؟ تازه تولد من نبود که.» «از الان یاد بگیر، پسفردا خونهی شوهر رفتی...» «برو پی کارت. حرف اضافه نزن.» امیلی بوس فرستاد، پا تند کرد و رفت. همه رفته بودند. فقط گریس مانده بود. بکهیون هم به طبقهی پایین رفته بود. «حداقل میگفتی چکار کنم!» دنبال گوشیاش گشت، ولی نبود. «حتماً توی استودیو جا گذاشتم.» به طبقهی پایین رفت. قبل از اینکه وارد سالن بشه، صدای صحبت بکهیون با کیونگسو را شنید. «اون دوباره اومده؟» «آره» «قبل از اینکه دیر بشه، یه کاری کن.» «کیونگسو، میگی چکار کنم؟ به خواستههاش تن بدم؟» «بهش بگو.» «دیوانهای؟» گریس به در ضربهای زد و جلو آمد. با خجالت، از اینکه مزاحم بحثشان شده بود، گفت: «گوشیم اینجاست؟» بکهیون دستی به موهایش کشید، و گوشی را بهش داد. گریس دستش را جلوی کیونگسو آورد. «سلام» «سلام گریسشی» «بکهیون، بالا کثیف شده...» «مهم نیست. فردا میگم تمیز کنند.بیا برسونمت.» «هتل نزدیکه. مشکلی نیست.» کیونگسو لبخند زد. «من میتونم برسونمش. تو...» بکهیون با اعصابخوردی نگاه کرد. «لازم نکرده.» و دست گریس را گرفت، دنبال خودش کشاند. داخل ماشین که نشستند، گریس دست بکهیون را گرفت. «حالت خوبه؟ پریشونی.» «نه، من خوبم. مشکلات کاری دیگه.» «میتونم کمکت کنم؟» بکهیون با لبخند، صورت گریس را نوازش کرد. «دوستپسرت از پس همهی مشکلات برمیاد. نگران نباش.» «منو ببوس.» بکهیون از این درخواست شوکه شد. «چی؟ چرا؟» «مطمئن بشم حالت خوبه. تو هر موقع حالت خوب نباشه، منو نمیبوسی.» بکهیون نزدیک لبهای دختر شد و بوسید. «من خوبم. نگران نباش.» «میتونی هر مشکلی داشتی، بهم اعتماد کنی و بگی.» «باشه. ولی الان نمیخوام با حرف زدن در موردش، حال خوبم رو خراب کنم.» @exot12
#Melodia_of_lost_souls #Part32 یک هفته بعد – آرامگاه پکن گریس سنگ سیاه را نوازش کرد. صدایش آرام بود، ولی لرزش داشت. «مامان، بابا... دلم براتون تنگ شده. حالتون خوبه؟ ولی من خوب نیستم. پسری که عاشقش بودم، بهم درخواست داده. و من نمیدونم چی بگم. تان دیروز از دنیا رفت. پسر مهربونی بود. گفته بود واقعی دوستم داشت. منم همینطور...ازش ناراحتم. باید بهم میگفت. فکر نمیکنم درست باشه اینقدر زود به نفر بعدی فکر کنم. شاید بهتر باشه بکهیون رو رد کنم. ما سرنوشت هم نبودیم. نمیخوام خودخواه باشم.» دو ماه بعد، ساعت ۸ شب _ شرکت inb100 باران تند میبارید. باد سردی میوزید. گریس پنجره را باز کرده بود، دستش را زیر باران گرفته بود. بدنش لرزید، ولی پنجره را نبست. بکهیون از دور تماشایش میکرد. نزدیک شد و کتش را روی شانههای دختر انداخت. «مریض میشی. چرا مراقب خودت نیستی؟» «من مراقبم.» «پس چرا لباس گرم نپوشیدی؟» «چون تو بیای، تا کتت رو بهم قرض بدی.» «از کجا میدونستی میام؟» «من وسط دریا هم برم، میای دنبالم. بارون که چیزی نیست.» بکهیون لبخند زد، دستش را دور شانههای گریس انداخت. گریس اخم ریزی بین ابرویش نقش بست. «من هنوز جواب ندادم.» «الان بگو.اگه نه بگی، دیگه مزاحمت نمیشم.» «باشه» بکهیون منتظر موند. ولی گریس ادامه نداد. «خب؟» «گفتم باشه، نفهمیدی؟» بکهیون ذوقزده: «الان جدی؟» گریس اخم ریزی کرد. «تقریباً همیشه جدی بودم.» بکهیون او را در آغوش گرفت. «ممنونم.» «ولی توقع زیادی ازم نداشته باش. من اون دختری نیستم که یه روزی بهت نامهی اعتراف داد.» شب بکهیون از بیرون غذا سفارش داد، روی میز چید. دست گریس را گرفت و از پیانو جداش کرد. «گرسنه نیستم.» «ولی من گرسنمه.» «خودت بخور. به من چه؟» «میخوام اولین روزمون با هم غذا بخوریم.» «باشه» کنار هم نشستند. بکهیون با اشتها غذا میخورد و گریس با لبخند نگاهش میکرد. «اینقدر دیدنیام؟» «داشتم فکر میکردم چجوری این ساعت از شب میتونی غذا بخوری!» «هنوز یازده نشده. وقتی کل روز کار کنی و چیزی نخوری، هر ساعتی باشه، خوب غذا میخوری.» «منم امروز چیز زیادی نخوردم، ولی اشتها ندارم.» «فکر کنم تو از اون آدمهایی هستی که وقتی خستهای، میلی به غذا نداری.» «حق با توئه.» گریس کمی مکث کرد. «بکهیون؟» «بله؟» «قبلاً گفتی دختر ضعیفی هستم. الآنم ضعیفم؟» بکهیون قاشقش رو کنار گذاشت. «تو ضعیف نبودی. فقط به زمان نیاز داشتی.» گریس با چنگال، یک تکه قارچ سوخاری در دهان بکهیون گذاشت. بکهیون خندید. «از این کارها هم بلدی؟» «من آدم با محبتیام. فقط ظاهرم یهکم جدیه.» «البته. میتونم یه سوال بپرسم؟» «بپرس.» «تو منو دوست نداری، پس چرا قبولم کردی؟» «فقط گفتم مثل چند سال پیش نیستم.» «یعنی دوستم داری؟» «تصمیم داشتم ردت کنم. ولی اینکار رو نکردم. میدونی چرا؟» «بهم بگو.» «امیلی یهبار گفت آدم مگه چند بار توی زندگیش عاشق میشه؟ با خودم گفتم یهبار شکست خوردم و الان دوباره فرصتی برای عشق پیدا کردم. چرا از دست بدم؟» بکهیون تحت تأثیر صداقت دختر قرار گرفت. دست گریس را گرفت. «قول میدم دوباره قلبت رو نشکنم.» گریس دستش را نوازش کرد. بکهیون فاصله را کم کرد و آرام لبهای گریس را بوسید. ته دل گریس، انگار رخت میشستند. در حالی که بکهیون از وجود دختر آرام میشد. بکهیون به خودش قول داد مالک قلب گریس بشه. و گریس با خودش فکر کرد. «همیشه دلم میخواست این لحظه رو دوباره تجربه کنم...ولی چرا حسش فرق داره؟» بعد شام، گریس به هتل برگشت. و بکهیون تا دیر وقت در شرکت مشغول کار شد. ۱ اکتبر – شرکت inb100 تقریبا دو ماه از رابطهی گریس و بکهیون گذشته بود. معمولاً شبها بیرون میرفتند، با هم وقت میگذراندند، و هر روز، همدیگر را بهتر میشناختند. شب، قبل از پایان ساعت کاری، بکهیون کیکی که سفارش داده بود، به دستش رسید. گریس شمعها را روشن کرد و به بقیه ملحق شد. یکی امیلی را آورد به کافهی شرکت، بقیه فشفشه روشن کردند و شعر «تولدت مبارک» را خواندند. امیلی با دیدن جمعیت، لبخند بزرگی زد. نور فشفشهها روی صورتش میرقصید و صدای «تولدت مبارک» در فضای کافهی شرکت پیچیده بود. گریس آرام به سمتش رفت. «آرزو کن، امیلی.» امیلی چشمهایش را بست، لبخند زد و زیر لب چیزی زمزمه کرد. بعد با یک نفس، همهی شمعها را خاموش کرد. همه دست زدند. بکهیون ظرف کیک را روی میز گذاشت. «این کیک مخصوص خودته. شکلات تلخ با توتفرنگی ،همون که همیشه دوست داشتی.» @exot12
گریس لبخند تلخی زد. «من اون سکوت رو پذیرفتم. ولی یهجوری باهام موند. نه چون منتظر بودم، چون نمیدونستم چطور فراموش کنم.» بکهیون با صدایی نرمتر ادامه داد: «نمیخوام چیزی رو پاک کنم. فقط میخوام از اینجا به بعد، چیزی بسازم که بتونه جاشو پیدا کنه.اگه بخوای.» گریس نگاهش میکنه. یه لحظهی سکوت هست، بعد آروم میگه: «قطعهت... یه چیزی داشت که قبلاً توی کارات نبود. یه صداقت . ولی لازم نیست به خودت زحمت بدی. فکر نمیکنی خیلی دیر شده؟» «لازم نیست الان تصمیم بگیری. فقط میخواستم بدونی که عجلهای ندارم. من منتظر میمونم .» گریس لبخند غمگینی زد. «بیا فقط همکار بمونیم اینجوری همه چیز سر جای خودش میمونه.» بکهیون چیزی نگفت و آروم خارج شد. ۱۰ شب – هتل امیلی حولهی خیس را از موهایش کنار گذاشت. گریس روی تخت نشسته بود، چشمهایش پر از اضطراب. «امیلی، دارم دیوونه میشم.» امیلی لبخند زد. «عزیزم، دیوونه بودی.» «باید یه چیزی بگم.» «با کسی سر قرار رفتی؟» «اون روز که توی ویلامون جشن گرفتیم، پرسیدی کی بوده...» «آره، یادمه. دیدیش؟» گریس نفسش را بیرون داد. «اون آدم... بکهیون.» امیلی فکر کرد اشتباه شنیده. «چی؟» «وقتی دانشگاه میرفتیم، وقتی بهم اهمیت داد، وقتی اومد به مهمونی شرکتم...مطمئن شدم دوسش دارم. سعی کردم توجهی نکنم، ولی نشد. بهش نامه نوشتم، گفتم دوستش دارم ولی جوابی نگرفتم. چند سال گذشته و الان بهم گفت پشیمونه.» اشکهایش مثل سیل سرازیر شد. امیلی او را بغل کرد. «امیلی، چیکار کنم؟ وقتی بهش نیاز داشتم، وقتی میتونست تکیهگاهم باشه، نبود. الان که رو پای خودم ایستادم، بهم میگه پشیمونه. چرا الان که بهش فکر نمیکنم؟» امیلی آرام گفت: «قربونت برم، گریه نکن. فقط کاری رو انجام بده که قلبت میگه. ازش بپرس چرا اون موقع سکوت کرد، ولی الان پشیمونه. هر سوالی داری، ازش بپرس. نذار برات مبهم بمونه. مگه آدم چند بار توی زندگیش عاشق میشه؟ ببینم تو بهش چی گفتی؟» «گفتم دیر اومدی. گفت منتظر میمونم. ولی چرا با احساسم بازی میکنه؟» «یه روز باهاش حرف بزن. اگه قصد بدی داشته باشه، خیلی زود معلوم میشه.» گریس مکث کرد. «چه خبر از تان؟» امیلی آه کشید. «میخواستم بگم، یادم رفت. از خواهرش پرسیدم. گفت رفته آمریکا برای درمان. سرطان داره.» کلمهی «سرطان» در ذهن گریس تکرار شد. «بخاطر همین کات کرد؟ حتماً وقتی خوب شد، میاد میگه ببخشید.» حس سنگینی روی قلبش نشست. «منتظر تان میمونی تا خوب بشه، یا به بکهیون فکر میکنی؟» «هیچی نمیدونم. دلم میخواد بخوابم. یه مدت طولانی.» «میفهمم چی میگی. امشب رو بخواب. فردا نیا شرکت. به بکهیون میگم حالت خوب نیست.» گریس روی تخت دراز کشید، و سعی کرد افکارش را مهار کند. یک هفته بعد در این مدت، گریس تا جای ممکن از بکهیون دوری میکرد. و بکهیون، هر کاری میکرد تا نزدیکش شود. گریس کنار پنجره ایستاده بود، سیگار میکشید. بکهیون با تردید نزدیک شد. «اتفاقی افتاده؟» گریس اشکش را پاک کرد. «نه.» «چرا گریه میکنی؟» «همینطوری...چرا پشیمون شدی؟» بکهیون مکث کرد. «مدام تحت فشار صنعت سرگرمی بودم. همیشه میترسیدم برام حاشیه ساخته بشه. اون موقع... فرار کردم. از احساسم، از تو، از خودم، من اون موقع یک کارمندی بیش نبودم. هیچ اختیاری از خودم نداشتم ولی الان مال خودمم. میفهمی؟ تو ازاد بودی و میتونستی کل زندگی منو بخری، وقتی بهم نامه دادی من ترسیدم. از اینکه تو به پای من بسوزی. ولی الان روی پای خودمم...به من فرصتی بده تا یه رابطهی واقعی بسازیم.» گریس با چشمان سرخش نگاهش کرد. «الانم میتونم تو و کمپانیت رو بخرم.» «میدونم ولی من تغییر کردم.» «در تمام این چند سال، با هر کسی بودم تا دوست نداشته باشم. حالا بعد این همه مدت اومدی!» بکهیون آرام گفت: «قبلاً به احساسم بیتوجهی کردم. ولی الان که دیدمت، مطمئنم میخوام بخشی از زندگیم باشی.» «چرا الان؟ الان که خوب شدم. اون موقع تو تنها امیدم بودی...الان که رو پاهای خودم ایستادم و به کسی نیاز ندارم. اگه اون موقع کنارم میموندی میتونستیم تکیه گاه هم بشیم. اون موقع فکر میکردم خجالت میکشیدی با دختر بی زبون یتیم مثل من وارد رابطه بشی و محبتت از سر ترحم بوده.» «امکان نداره، تو منو اینجوری شناختی؟» «من در واقع هیچ وقت نشناختمت.به هر حال نظر من تغییر نمیکنه. تا الان منو ایگنور کردی...ادامه بده.» «گریس...» و دوباره بکهیون تنها شد. «مثل اینکه به همین راحتی نیست.» @exot12