tgindex
ص

تنها صداست که می ماند H_shekarbaygi

Последний пост
28 июн.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
22
Тип
открытый
Язык
ku
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
213
−1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
601
22 постов
Вовлечённость
282,2%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 22
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • وَالسَّلَامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدتُّ وَيَوْمَ أَمُوتُ وَيَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا تو هر سال همین ساعت به دنیا می آیی و این قدر این کار را تکرار می کنی تا تک تک چراغهای شهر تا تک تک دانه های انگور روشن شوند تا همه عادت زشت مردن را کنار بگذارند #حسین_شکربیگی

  • بیشتر به یک دخمه می‌مانست؛ از آن جاهایی که حتی آدمی را که به‌طرزی بیمارگونه منزوی است، منزوی‌تر می‌کند. سال‌هایی به سال‌های عمرت می‌افزاید، چروک‌ها را عمیق‌تر می‌کند، غم‌ها را سنگین‌تر و شانه‌ها را افتاده‌تر. یکی از بدترین تجربه‌های زندگی‌ام را در این خانه‌ی استیجاری از سر گذراندم. صاحبخانه زنی بود که کم‌کم معنای بعضی کلمه‌ها و رفتارها را به من آموخت. بعضی آدم‌ها مثل یک بیماری ساده‌اند؛ در آغاز چیزی به چشم نمی‌آید، اما وقتی جای پایشان را سفت کردند، بزرگ‌تر و آلوده‌تر می‌شوند. وقتی به خودت می‌آیی، می‌بینی خونت را مسموم کرده‌اند. باید زمانی بگذرد تا این زهر از تنت شسته شود. با این همه، هر رنجی چیزی هم به تو می‌آموزد. آنچه از دست می‌رود، بی‌اهمیت‌ترینش پول است. کم‌کم خودت را می‌شناسی. گاهی فکر می‌کنم کاش این تجربه‌ها را زودتر به دست می‌آوردم؛ وقتی جوان‌تر بودم. اما همین که جانت آگاه می‌شود، غنیمت است. انگار چراغی در گم‌گوشه‌های ذهنت می‌گردانند و تو چیزهایی را که سال‌ها در سایه مانده بودند، ناگهان روشن، شفاف و دهشتناک بە عینە  می‌بینی. مهم این است که خونت خاموش نماند. حالا این خانه را ترک می‌کنم؛ خانه‌ای که همیشه «پادگان» صدایش می‌کردم. بس که پنجره‌های کوچک و کم‌بینایی داشت و آفتاب تازه حوالی پنج عصر یادش می‌افتاد گوشه‌ای از شیشه‌هایش را لمس کند. این خانه را رها می‌کنم؛ مثل کسی که سرانجام زخم کهنه‌ای را ترک می‌کند. می‌گویند امسال سال پربارانی خواهد بود. از پنجره‌های درشت چشم  واحد استیجاری تازه‌ام، گمان می‌کنم باران‌های دیدنی‌تری ببینم. برف را هم. در این خانه نه باران را می‌دیدم و نه برف را؛ فقط صدایشان را می‌شنیدم. قرار است دوبارە ببینم گنجشک‌ها را، کلاغ‌ها را و پاییزی را که هر سال بلوار امام را  به آتش می‌کشد با آن توفان رنگ و رنگ کە بر پا در دیدە می کند #حسین_شکربیگی

  • 2 янв.401202

    همیشە دوست داشتم یک ویراستار داشتە باشم . نە از این ویراستارهای حرفەای معمول . یک ویراستار کە عاشق فرم های نامعمول و غیر متعارف است . کسی کە دنبال تمیزکاری متن نیست . دنبال مراقبت از متن است . دست ببرد در متن . نە اینکە مهربان باشد در متن . اما از افراط های متن ، جنون متن و ... نترسد . یک هم جنون چە هم مولف . بداند کار ویراستاری کم از نویسندە نیست گاهی وقت ها حتی اوست کە متن را سرپا نگە می دارد . کسی کە در زندگی شخصی اش هم بی پرواست . عصبی ست . یک روانی دوست داشتنی . مثلا بگوید این زخم را نگە دار . بگذار این جراحت باشد . میراث دار جنون باشد اصلا . خط دان اما خط مخوان باشد (اصطلاحی کوردی) بداند این نویسندە چە مرگش است . ولی اغلب در حد علائو سجاوندی اند و می ترسند مویی از سر بازار نشر کم شود . متن را اهلی می خواهند . با بازار مخالف نیستم اما بازاری زدە نباشد . بە متن های رسوا اهمیت بدهد . فکر کنم ریموند کارور چنین ویراستاری داشتە .خداشانس بدهد . عاشق متن های ناتمام باشد . نُرم ساز و نَرم ساز نباشد . من ذهنم متشتت است . پراکندە ام . کسی باید بغل دستم باشد حواسش بە متن هام باشد تا من بروم سر وقت ایدەهای دیگر . سرم پر از ایدە است و بە همە آن ها نمی رسم . باید یکی بگوید تو بنویس باقی اش با من . چنین کسی نیست..امروز یکی از متن های قدیمی ام را پیدا کردم . و دوبارە جای خالی یک نفر را حس کردم . کسی کە باید بیست سال پیش پیدا می شد ولی نبود الان هم خبری ازش نیست . #حسین_شکربیگی

  • پنجاە سال است چیز تازە ای یاد نگرفتەام . دوست داشتەام یعنی. اما هرچە را دوست داشتە ام آوردە ام توی زبان . مثلا رقص . رقص می تواند توی زبان اتفاق بیفتد .بعضی ها با گرگ ها رقصیدە اند من با کلمات . اما گاهی باید تن داد بە یک رقص واقعی . پایی گذاشت . پایی برداشت . سینە را داد جلو و هەڵامات برد بە چند قدم جلوتر و برگشت تا هجوم دیگر . این بدن قراضە، این عضلاتی کە خاک نشستە روی آنها ، این خون کە کاهل، راە میرود توی رگها باید یک تکانی بخورند . دو شیوە یاد گرفتە ام فعلا .ابتدایی و سادە اند . هنوز تن آموختە نیستم اما جای امیدواری هست . یک زمانی واقعا دوست داشتم از پوستەی درونگرایی ام بیایم بیرون و یاد بگیرم با بدنم راە بیایم . بسپرمش دست یک جریان سیل آسا . ویرانش کنم و دوبارە از نو بسازمش . این فقط با رقص میسر بود . اما آن سالها رقص کمیاب بود . حالا با این کبر سن . خیلی اتفاقی بلند شدم و رودی کە پیش آمد را بغل کردم شدم جزیی از جریانی تند . بگذار خشت خشت فرو بریزد این تن . بعضی چیزها ویرانشان زیباست . گاهی می خواهم چیزی اتفاق بیفتد بیرون از زبان. #حسین_شکربیگی

  • برای استاد عزیزم دکتر بهروز سپیدنامە بە بهانەی زادروزشان جوانکی دبیرستانی بودم؛ لاغر، با موهای بلند و ژولیده، با سری پر از ابر و سینه‌ای پر از چوب‌کبریت‌های سوخته. از سربالایی بعثت تن می‌کشیدم بالا. «معلم» آنجا بود. همان‌که با رویی گشاده و لبخندی درخشان، انگار از دور هم مرا می‌دید و خوشامد می‌گفت. هنوز همان روی گشادە و همان لبخند درخشان را دارد . او به من یاد داد که چطور کلمات را کنار هم بگذارم تا دنیا کمی وسیع‌تر شود، کمی زیباتر و شاید کمی مهربان‌تر. «معلم» کم پیدا می‌شود؛ بقیه کارمندند، یا حق‌التدریسی‌هایی که ناچار آمده‌اند حقوقی بگیرند. اما او معلم بود—واقعی، از همان‌ها که راه را و چاه را نشان می‌دهند، بی‌منت، بی‌هیاهو. با دفتری پر از کلمات خام می‌رفتم پیشش و در بازگشت می‌دیدم همه‌چیز تغییر کرده؛ ایلام همان ایلام سابق نبود، آدم ها و خیابان‌ها هم . حتی خودم هم دیگر آن من سابق نبود . هر حرف، هر جمله، هر اشاره‌ی او چیزی را در من تکان می‌داد. آن‌وقت‌ها تازه می‌فهمیدم شعر یعنی چه؛ تازه می‌فهمیدم قرار نیست دنبال چیزهای دور و نایافتنی باشم. همین زندگی، همین چیزهای پیش‌پاافتاده، همین خرده‌ریزهای روزمره می‌توانند شگفتی باشند. او یادم داد جور دیگری نگاه کنم—و تمام قصه همین است: نگاه تازه. از وقتی آن را فهمیدم، یاد گرفتم زندگی را بچسبم؛ چون هر چه هست همین‌جاست، دمِ دست ماست. ما خودمان آن را دور می‌بریم، در دوردست‌ها گم‌اش می‌کنیم و از نزدیک‌ترین چیزها غافل می‌شویم. او هنوز معلم است؛ دریاوارتر، آرام‌تر، و با همان دانایی ژرف کە ذاتی او بود از اول . معلم من بود، هست و خواهد بود؛ و من هنوز هر بار از سربالایی‌های زندگی بالا می‌روم، حس می‌کنم همان پسرم، با همان دفتر کلمات خام، در راه همان کلاس روشن. #معلم #استاد #بهروز_سپیدنامە

  • без подписи

  • شاعر امروز باید خود را از یک شاعر محلی به شاعری جهانی ارتقا دهد؛ شاعری که شعرش، حتی پس از ترجمه، معنا، حس و زیبایی خود را حفظ کند. در غیر این صورت، شعر صرفاً بر محور قافیه و ردیف می‌چرخد و در ترجمه، چون طاووسی خواهد بود که پر و بالش را از دست داده است. --- 📚 جمع‌بندی: شعر کوردی ایلام امروز در میانه‌ی سنت و نوسازی ایستاده است. آنچه می‌تواند آن را نجات دهد نه گسستن از گذشته، بلکه درآمیختنِ خلاقانه‌ی ریشه‌ها با زبان تازه‌ی زمانه است. نوگرایی اگر در فرم متوقف شود، سطحی است؛ اما اگر در زبان، اندیشه و جهان‌بینی شاعر رخ دهد، ماندگار خواهد شد.

  • شعر کوردی ایلام؛ از سنت تا نوزایی شعر کوردی ایلام تا حدود سی سال پیش هنوز به‌طور جدی وارد عصر نوزایی خود نشده بود. هرچند تلاش‌هایی صورت گرفته بود، اما این کوشش‌ها هنوز پراکنده و محدود بود. پس از انقلاب، شاعرانی نوجو با الهام از شعر فارسی پس از نیما، کوشیدند جریان تازه‌ای در شعر کوردی پدید آورند. تک‌و‌توک شعرهایی نیز در این مسیر منتشر شد، اما همچنان فرمان‌روایی در دست سنتی‌سرایانی چون ولی‌محمد امیدی، عباسی آرام، حشمت منصوری و دیگران بود. شعر این شاعران با ذائقه‌ی مردم سازگار بود. مضامین‌شان اغلب نوستالژیک بود و مردمی که کم‌کم تن به شهرنشینی داده بودند، هنوز تلاش می‌کردند پیوند خود را با طبیعت، آداب محلی و سبک زندگی سنتی حفظ کنند. شعر سنتی برای آنان حلقه‌ی وصلی بود میان زندگی شهری جدید و گذشته‌ی روستایی‌شان؛ شعری که زلالی و بی‌آلایشی آن دوران را بازتاب می‌داد. اما کم‌کم شاعرانی پدید آمدند که از هر جهت با پیشینیان خود تفاوت داشتند. شاعران نئوکلاسیک از راه رسیدند و کوشیدند مفاهیم تازه‌تری را در قالب‌های متنوع‌تری عرضه کنند. از تک‌قالبی (مثنوی‌سرایی) جدا شده و به سرودن در وزن‌های عروضی روی آوردند، اما هنوز رگه‌هایی پررنگ از سنت ادبی در کارشان وجود داشت. اغلب این شاعران تجربه‌ی سرودن شعر فارسی معاصر را داشتند و این تجربه را به‌تدریج به شعر کوردی منتقل کردند. بااین‌حال، تمام پیشاهنگان نوگرایی در شعر کوردی ایلام، در اصل کلاسیک‌سرا و مشخصاً غزل‌سرا بودند. آنان هرچند جریان تازه‌ای رقم زدند، اما راهی را رفتند که در شعر فارسی پیش‌تر هموار شده بود. نکته‌ی مهم اینجاست که نوسازی در شعر کوردی نباید صرفاً به قالب نیمایی یا سپید محدود شود. در بسیاری موارد، شاعر می‌تواند در همان قالب کلاسیک اما با زبان و تخیل مدرن، به نوگرایی دست یابد. در واقع، نوسازی بیش از آن‌که در «قالب» اتفاق بیفتد، در «نگاه و زبان شاعر» رخ می‌دهد. با این همه، آثار آن دوره، هرچند تازگی داشتند، اما اغلب در محدوده‌ی اقلیمی باقی ماندند و کمتر توانستند با مخاطب غیرکوردزبان ارتباط بگیرند. اگر این اشعار ترجمه می‌شدند، در بسیاری موارد جز مجموعه‌ای از کلیشه‌ها به نظر نمی‌آمدند. دلیلش آن بود که شاعران هنوز به عمق زبان و جهان‌بینی مدرن راه نیافته بودند. بااین‌حال، همین تجربه‌ها مسیر را برای نسل‌های بعدی گشود. نمونه‌ی شاخص این گذار، فرهاد شاهمرادیان بود که توانست غزل کوردی را از حیث زبان و تصویر یک گام به پیش ببرد. از آن پس، شعر کوردی – به‌ویژه غزل – پوست‌اندازی کرد و آثار زیبا و قابل‌توجهی سروده شد. بااین‌همه، شعر کوردی هنوز در مرحله‌ی گذار است. سنتی‌سرایی همچنان قالب غالب است و شعر سپید، که می‌توانست زبان اصلی شعر مدرن کوردی شود، هنوز مهجور مانده است. اما چرا پس از سه دهه، هنوز شعر سنتی کوردی حکمرانی می‌کند؟ دلایل متعددی می‌توان برشمرد: نخست آن‌که شعر فارسی، نیرومندترین جریان شعری در ایران، تأثیر عمیقی بر شعر کوردی معاصر داشته است. شاعران کوردزبان همواره با نگاهی تحسین‌آمیز به شعر فارسی نگریسته‌اند و تلاش کرده‌اند هم‌پای تحولات آن حرکت کنند. از همین رو، تأثیر نیما و شعر نیمایی بر شعر کوردی انکارناپذیر است. اما باید توجه داشت که شعر کوردی تنها از شعر فارسی تغذیه نکرده است. این شعر ریشه در سنت‌های زبانی، موسیقایی و اسطوره‌ای خود دارد و همین هویت بومی، سرچشمه‌ی استقلال و تازگی آن است. نوگرایی در شعر کوردی زمانی به بار می‌نشیند که میان «تأثیرپذیری از بیرون» و «اصالت درون‌زاد» تعادلی ظریف برقرار شود. شعر سپید کوردی، همانند شعر نیمایی در آغاز راه، هنوز درگیر مقاومت‌های فرهنگی و ذهنی است. بخش بزرگی از مخاطبان شعر کوردی، ذائقه‌ی شنیداری دارند و شعر کلاسیک را از طریق موسیقی و آهنگ درمی‌یابند، نه از راه خواندن و تأمل. در مقابل، شعر سپید شعری دیداری است؛ زیبایی آن در فرم، تقطیع و سکوت‌های معنازاست، و درک آن نیاز به مهارت و خوانش دقیق دارد. در نتیجه، شعر سنتی به‌سبب آهنگ عروضی و موسیقی قافیه‌ای، هنوز برای گوش مخاطب جذاب‌تر است. علاوه بر این، رسانه‌های محلی و انجمن‌های ادبی نیز عمدتاً در اختیار سنتی‌سرایان است و شاعران جوان کمتر فرصت تجربه‌ی قالب‌های آزاد را می‌یابند. از سوی دیگر، بخشی از شاعران نیز به‌جای گسترش دانش تئوریک خود، به شعر کلاسیک پناه می‌برند، چراکه وزن و قافیه می‌تواند بسیاری از ضعف‌های شعری را بپوشاند. شعر سپید اما چنین پناهی ندارد؛ شاعر باید اندیشه، تصویر و زبان را خود بیافریند. با این وصف، راه برون‌رفت از این وضعیت روشن است: برگزاری کارگاه‌های تخصصی شعر سپید و نیمایی، ایجاد فضاهای نقد و گفت‌وگو، ترجمه‌ی شعرهای نو کوردی به زبان‌های دیگر و مطالعه‌ی نظریه‌های معاصر شعر می‌تواند مسیر شعر کوردی را به سوی جهانی‌تر شدن هموار کند.

  • بعد ديگر به هر چيزي متوسل مي شوي تا اين درد سگ مصب كمي امان بدهد . فكرهاي عجيبي مي كني . خرافات مي آيد سراغت . چون ناچاري . چون دیگر از دست مقدسين كاري بر نمي آيد .چون درد رفته است جاي خدا را گرفتە و خدا به كسي جوابگو نيست .  با خودت فكر مي كني اگر جايم را…

  • 28 окт.1 5121410

    شعر جاری است. سەرەتر دە تەمام گەورە خاتۊنەیل کوردستان م سۊن کوردە ماڵان بۊمە صاحب سەروەنێ بۊمە در این‌جا، تعلق به سرزمین و زبان، در تاروپود ریتم و نحو شعر تنیده شده است. شاعر با زبانی بومی، جهانی می‌اندیشد و به این ترتیب، شعر کردی را از اقلیم محلی به افق انسانی ارتقاء می دهد ۶. رباعی و «چوارینە»: استمرار تجربه‌ی فارسی در افق کردی جلیل صفربیگی در شعر فارسی از شناخته‌شده‌ترین چهره‌های رباعی‌سرایی معاصر است. ورود او به شعر کردی نیز از همین مسیر آغاز می‌شود. رباعی‌های کردی خەولوان که او آنها را «چوارینە» نامیده، نمونه‌ای از بومی‌سازی موفق قالب کلاسیک در زبان کردی است. این «چوارینە»ها واجد ایجاز اندیشمندانه و زبان صیقل‌خورده‌اند و نشان می‌دهند که چگونه می‌توان تجربه‌ی فارسی را در اقلیم کردی بازآفرینی کرد بدون آنکه به تقلید افتاد. صفربیگی همچنین قالب ابداعی خود نو رباعی را در شعر کردی جنوبی آوردە و چونان هدیە ای آن را بە شعر کردی تقدیم کردە است . بررسی رباعی ها و نورباعی مجموعه خەولوان مجال دیگری می طلبد و در این مطلب کوتاە صرفا  بە غزل های مجموعه خەولوان پرداختە شدە است نتیجه‌گیری مجموعه‌ی خەولوان را باید یکی از تجربه‌های جدی در مسیر نوسازی شعر کردی جنوبی دانست. صفربیگی با ترکیب سنت و نوگرایی، غزل و سپید، و بومی‌گرایی و جهان‌نگری، افقی تازه پیش روی شعر کردی گشوده است. خەولوان نشان می‌دهد که نوآوری، اگر با آگاهی از سنت همراه شود، می‌تواند نه تهدید، بلکه ضامن تداوم حیات زبان و شعر باشد. #جلیل_صفربیگی #مجموعه_شعر_کوردی_خەولوان #خەولوان

  • 28 окт.1 30010

    «خەولوان»: هوایی تازە  در شعر کردی جنوبی نگاهی بە  مجموعه شعر جلیل صفربیگی چکیده نوگرایی در شعر کردی جنوبی،ضرورتی تاریخی است. مجموعه‌ی خەولوان اثر جلیل صفربیگی، تلاشی آگاهانه برای عبور از ساختارهای تثبیت‌شده و دمیدن روحی تازه در کالبد زبان و فرم شعر کردی است. صفربیگی با اتکا به تجربه‌ی خود در شعر فارسی و شناخت گستردە اش به زبانی دست یافته که هم بومی است و هم مدرن. در این متن، ویژگی‌های سبکی و زبانی خەولوان در سه حوزه‌ی «تحول در غزل»، «نوآوری واژگانی» و «بومی‌گرایی» بررسی می‌شود. ۱. مقدمه: نوگرایی به‌مثابه خطر و امکان نوگرایی همواره در مرز میان خطر و امکان ایستاده است. شاعر نوگرا با هر تجربه‌ی تازه، سنت را به چالش می‌کشد و از همین رو، ناگزیر با مقاومت مخاطب و گاه طرد از سوی جریان‌های رسمی روبه‌رو می‌شود. در شعر فارسی، نیما یوشیج نمونه‌ی برجسته‌ی چنین گسستی است که توانست میان سنت و مدرنیته پلی تازه بزند. شعر کردی جنوبی نیز، گرچه سابقه‌ای کهن دارد، در دهه‌های اخیر با کوشش‌هایی پراکنده برای نوآوری روبه‌رو بوده است. اما خەولوان از نخستین تجربه‌هایی در شعر کلاسیک کردی است که این حرکت را به شکلی منسجم و اندیشیده سامان می‌دهد؛ تجربه‌ای که زبان کردی جنوبی را از درون متحول می‌سازد. ۲. غزل در خەولوان: از تک‌مضمونی تا چندمضمونی در سنت شعر کردی جنوبی، غزل غالباً محدود به بیان عواطف عاشقانه بوده است. صفربیگی در خەولوان با عبور از این قاعده، غزل را به میدان اندیشه و اجتماع وارد می‌کند. او در عین حفظ موسیقی درونی، چندلایه‌گی معنایی را جانشین تک‌مضمونی سنتی کرده است: هەرچەن ک زێمم وازە وَلێ جاڕ نیەکیشم خوا کەن دەمل زمم و هاوار نیەکیشم هەرچەن سەینی کەێ سەرم ئەڵ بان لەش خوەم مەنسوور نیم‌م، منەت‌دار نیەکیشم شان وە دەنگ کەس م نیەکەمەێ پلە ئڕا خوەم تا خوەم بچمەو بان کەسێ و ئە خوار نیەکیشم در چنین ابیاتی، غزل از حالت گفت‌وگوی عاشق و معشوق خارج شده و به گفت‌وگویی میان انسان و جهان تبدیل می‌شود. از حیث سبک‌شناختی، صفربیگی در غزل‌های خود، تلفیقی از سبک‌های عراقی و هندی را به کار گرفته است. نازک‌خیالی سبک هندی با شفافیت زبانی سبک عراقی در هم آمیخته و نتیجه، زبانی است روشن و تأمل‌برانگیز. برای مثال در ابیات زیر: دڵەکم دەێ کە دە خوەم مەرگ بخەێگم ئەو خوار چگەسەو بان دە جەسەم مەرگ، بخەێگم ئەو خوار منمە سان سیەێ ک هە پلم دەێگ وە زوور سووک خوەم چنە کەم، مەرگ بخەێگم ئەو خوار یا در جایی دیگر : چەنێ بێارێ خەنگ وە لێو مەردم وە دڵ پڕ خون چەنێ بایەد دە نام خوەێ بسوزێ دەلقەک تەنیا ێ و ن یز: وەنێگۊ عشق دەێ بانە ک ڕشیانە ملێ یەێ ڕووژ یەکێ تێشگ دە گیانێ دا، یەکێ دێرێ زخاڵێ کەێ در این نمونه‌ها، شاعر هم‌زمان از ظرفیت عاطفی، عرفانی و اجتماعیِ زبان استفاده کرده است. ۳. سپیدسرایی در غزل: عبور از تقارن سنتی صفربیگی در بخشی از غزل‌های خود، منطق شعر سپید را وارد ساختار غزل کرده است. در این نوع از غزل، سطر به جای بیت می‌نشیند و ریتم آزاد جایگزین تقارن سنتی می‌شود. بر ای مثال: چم سەرێ دێم و دە ئازادی و حالی پرسم قەفەسێگم پەڕ و باڵێ کەمە وەر دێم ئەو دەر چم گوپێ ئاو بونجم دە کیەنیی لێوێ خەرگێگم ک سفاڵێ کەمە وەر دێم ئە و دە ر و یا: چگنم م، قەتار هادە وەرم چەنە ئەسپێ بوخار هادە وەرم کاج دەرزن دە نام گیان و لەشم سەد قڵا قیڕ ق اڕ ها دە وەرم در این نمونه‌ها، معنا از دل فرم زاده می‌شود و قافیه، نه هدف نهایی، بلکه بخشی از آهنگ درونی شعر است. ۴. نوآوری‌های زبانی و واژگانی از شاخص‌ترین ویژگی‌های خەولوان، توانایی شاعر در گسترش مرزهای زبان است. صفربیگی با خلق ترکیب‌ها و مصدرهای تازه، ظرفیت تداعی و موسیقی در زبان کردی جنوبی را افزایش داده است. م ئەو مەمنووعەمە ک کەس نەبایەد دە قەرەێ م باێ دە باخ ئاسمان سێفیمە، د ەێ خاکە ئەناریمە در این بیت، واژگان تازه‌ای چون «سێفیمە» و «ئەناریمە» ضمن حفظ ریتم، بار تصویری و نمادین شعر را افزایش می‌ده ند. یا در غزلی دیگر: مێەێگم دە قەپ گورگەو سەنن یەشەو لەش زامم پەڵنگ کەێ بوو وەماو کەێ؟ دەێ پەڕ پەچی ە، گەماڵینم در این‌جا، شاعر با آمیختن ریشه‌های کهن زبانی و ساختن مصدرهای ابداعی، جهان واژگان کردی را از بسته‌بودن به گشودگی می‌رساند. ۵. بومی‌گرایی و جهان‌بینی کردی نوگرایی در خەولوان نه انقطاع از سنت، بلکه گفت‌وگویی خلاق با آن است. صفربیگی در عین مدرن بودن، ریشه در هویت کردی خود دارد. این هویت، نه به صورت شعار، بلکه در بافت زبانی و جهان‌بینی

  • 28 окт.1 150713

    без подписи

  • دائم نمی توان که  از آبی آسمان ساخت یا موجْ موجْ رود و دریایِ بی کَران ساخت هی ابر می نویسم سیراب و               سبز ،                         اما با این حروف سربی ، باران نمی توان ساخت بی ماه وُ بی ستاره بی حرف و بی اشاره جسمِ مرا زمین سوخت کارِ مرا زمان ساخت کشتی نوحْ اینجا گل خورترین نهنگ است باید نشست باطل با فقر بادبان ساخت _ آخر نمی توان که بی دورْ  بی اُفق بود بی جاده اسبْ آموخت بی اسبْ ناگهان تاخت ای مرد داستانی تا چند در گمانی ؟ پیوسته همچنانی باید که همچنان ساخت. #حسین_شکربیگی

  • بخند تا کسی را به یاد بیاورم که  روزی از آبان گم اش کردم برگهای خزانی دهانم را پوشانده اند و پاییز ِ آن بیرون با همه ی رنگهای گرم اش سرد است بخند تا روزی را به یاد بیاورم در کافه ای پیر بودم بی محابا با بیست سالگی ات آمدی به خط های تند پیشانی ام به پوست بی نیازم غره بودم مثل ماه بند بند  انگشتهایم را فرا گرفتی و مثل آخرین گلوله ی یک جنگ سربازی را دو ماه مانده  به پایان خدمتش کشتی بخند تا به یاد بیاورم مرد مغروری را که من بودم سر به سینه ی خود فرو می بردم خون ام را بو می کشید م خدایی بودم  که از بنده بی نیاز بود بخند تا خودم را به یاد بیاورم مردی با ریش سپید مردی که دردها را به نام کوچکشان می شناسد مردی که وقتی می خندد همسایه ها می فهمند هنوز در جهان کسی زنده است و گرم می شوند بخند تا به یاد بیاوریم از یاد نبریم ماه هایی را که در هم بافتیم بس که به ستاره های کز کرده اشاره کردیم نوک انگشتهایمان سیاه شد ستاره های غمگین  را با انگشت در آسمان جابجا می کردیم تا زمین آسمان شادتری داشته باشد بخند تا به یاد بیاورم جوان بودم قلبم را در مشتم داشتم و هرگاه تورا می بوسیدم به گریه می افتادم #حسین_شکربیگی

  • برگها صورتشان را سیلی می زنند تا پاییز زودتر از راه برسد من با چوب می افتم به جان قلبم تا دست کم این کورسوی سرخ فرو نمیرد که تو را نان کاملی می دانم که بویش این محله را از فقر کامل که دوست داشتنت سالهاست روزهای هفته را از سقوط حتمی نجات داده است اما دیگر تنها خنده ات کافی نیست صندلی های سینماها خالی اند و جیبها بیشتر از یک دست جا ندارند جهان یک کف دست بیشتر نیست و تخت خواب من حتی خود مرا یک جا قبول نمی کند همه ات را با خودت بیاور این شهر هنوز بیست هزار نفری کم دارد تا بخشی از تنهایی مرا پر کند من یک تنه قسمت غمگین جهانم قلبم را به درختهای نارنج پیوند زده ام تا خون بدود زیر پوست نارنجستانها و چراغ هایی میوه دهند که وقتی با هم می آمیزیم تا کیلومترها دور از تن هامان این اطراف را روشن کنند تا جرقه یانگشتهای تو بر پوست من کبریتی باشد که پاییز را در تک تک برگها به آتش می کشد می بینی ماه را صلات ظهر در ظل آفتاب تابستان قریب به اتفاق من و توست در آسمان #حسین_شکربیگی #پاییز_در_راە

  • بابام هزارسال پیش ، یک بار خاطرە ای را نقل کرد کە تا امروز یادم ماندە. زمانی کە زن و بچە اش را گذاشتە و رفتە است بە بغداد برای کار ، یک روز بارِ شیشە  را خالی کردە و در جریان کار ، شیشە دستش را عمیقا زخم می کند  .شب بە جایی کە می خوابیدە بر می گردد و می بیند هیچکس دور و برش نیست .خون زیادی ازش رفتە و نمی داند با این همە خون کە جوباری ساختە چە کند ؟ شب ، غربت و جای خالی آدم ها . از زور دلتنگی بە گریە می افتد . می گفت : عادت بە گریە نداشتم . قبل از آن هم زخمی شدە بودم در حین کار اما این بار ...  حملەی تنهایی بود و بیشتر از آن تهاجم بی کسی . بابام می گفت:  نمی دانم چطور از آن شب جان سالم بە دربردم . ندیدم بار دیگر آن خاطرە را نقل کند انگار  بیش از یک بار اجازە نداشت .. من بارها در چنین شبی گیر افتادە ام و کسی نبودە زخم عمیقم را ببندد . ما نە فقط از خاطرات خود ، بلکە از خاطرات پدر و مادر و نیاکان هم در امان نیستیم . این زخم عمیق نبستنی . این بی کسی افراطی با ماست .بعضی از زخم ها خانوادگی ست . و فقدان ، موروثی . گاهی دوست دارم بە این خاطرە برگردم  دست پدرم را در دست بگیرم و بگویم : می فهمم ، می فهمم . #حسین_شکربیگی

  • از جهان نوشته ام که از تو نوشته باشم اگر زیبایم از آن روست که تو زیبایی و اگر چراغ خانه ی من روشن است روشن است تو کلید را زده ای در جای دیگری از شهر در اتاق خوابت. می نویسم  چون نمی دانم با دستهایم چه کنم وقتی تو اینجا نیستی و تن تو نیست و من بیزارم از اینکه از تنهایی یا ترس دستهایم را در جیبم پنهان کنم #حسین_شکربیگیِ

  • زمانی بود که فردا وجود داشت زمانی فردا یکی از روزهای هفته بود روزی که روزی در یک بمباران اتمی نابود شد اما نه بمباران اتمی نه دانایی ِمهیب این عصر حاضر نه فوران ِاین همه خون ِ هدر نه حتی عشق ، اسمت را از یادم نمی برد . شهرهایی بوده اند که یک شبه نابود شده اند عشق هایی که یک شبه قرن هایی که دود شده اند اما گریه همیشه در خرابه ها بعد از بمباران اتمی حتی بعد از عشق تنها بازمانده از قربانیان بوده است . صبح با گریه بیدار می شوم و می دانم عشق ، تک تک ِ ما را خواهد کشت . #حسین_شکربیگی

  • #ئەنار_یانێ_ژن #حسین_شکربیگی

  • 28 июл. 2025 г.60133из behrooz_sepidnameh

    دستی که در زلفت پیچید و آن دل خون فروش را به یاد داری؟ شب ماه پوشی که جانمان در آن با هم می‌درخشید. چشم پنجره که باز و بسته شد، پرده‌ها را به هم کشیدیم. من و تو مانند آتش و پنبه بودیم و دو چوب کبریت که سر به هم ساییده بودند. ماه روشن و چراغ خاموش بود، دو بدن، یک بدن و دو سر، یک سر شده بودند و سیب آن‌قدر سرخ شد که خون از زخم انار بیرون زد. پرده کنار رفت و سفیدی روز دمید و: دو نفر که خود را از نفس انداخته بودند، دو دچار هم، دو قدیمی که از نو خود را ساخته بودند. بعد یک لیوان شربت و سه حبس کام سیگار و - به میمنت - دو چراغ دیگر به چراغ‌های این شهر اضافه شدند. بیستون را روی کولم انداختم چونان فرهاد بی شیرین مانده‌ای و اندوه بر دوش مانند «دهبالایی» زمین از دست داده‌ای به محله‌ی «شادآباد» آمدم . شب خود را می‌گستراند و عمیق، سرازیر می‌شود و این سرزمین از سیاهی مالامال است. به سینۀ سوخته‌ام سری بزن تا ببینی که از چوب کبریت مالامال است. آمدی و گفتی که: - می‌خواهم بروم. لباس سفر به تن کرده و برای خدا حافظی آمده‌ام. بازی عشق هر دو سر برده است پس دست خود را رو کن و آس تازه بینداز. پاسپورت و بلیط ام را به تو می دهم یا آن‌ها را پاره کن و یا اجازه ی سفر بده. آغوش‌ات را باز کن که برای آخرین بار دور خودت بچرخانی ام. آمده‌ام که گره از بال‌هایم بگشایی که پروازم دهی نه این که دورم بریزی. پرواز کردی و به آمریکا رفتی تا کار ناتمام ات را به انجام برسانی و کام دل از زندگانی بستانی و زندگی را بر من حرام سازی. تقصیر خودم بود که آتشی به او دادم تا از درختم ذغال بگیرد. آن‌کس که پرواز را به او آموخت، من بودم. گاه‌گاهی پیامک می داد که: - آسمان‌ات را بیاور چون سایه‌ای بر سر ندارم. زلزله‌ای در اطرافم پرسه می زند ، شانه‌هایت را بیاور تا ویران نگشته‌ام. خوب می‌دانم که پرسه زدن در خیابان «منهتن» مثل قدم زدن در خیابان پاسداران نیست. می‌دانم که تو را اینجا نخواهم دید پس مثل مرده‌ای بی کفن پرسه می زنم. تنهایی‌ام در اینجا بسیار بزرگ است چون هیچ دوست و آشنایی در کنارم نیست. شب خفه‌ام کرد، چراغی بیفروز زیرا در اعماق سیاه پوستی زندگی می‌کنم. قلبم بسیار کوچک شده است و از خداوند راه حلی می جویم. آغوشت را بگشا که خود را در آن بیفکنم زیر من بغل... بغل... بغل... می‌خواهم. تو اثبات کردی که هنوز زنده‌ام زیرا قبل از تو جنازه‌ای بیش نبودم. تو مسیحی بودی که زنده‌ام ساختی ، هنگام، که محتاج جان تازه‌ای بودم ازپیا‌م‌های تازه اش فهمیدم که همدم جدید در آمریکا فراوان است و برای گریستن و هم‌دردی، شانه‌های تازه در آن‌جا بسیار است. - گفتی: منجمی در اینجاست که شبیه توست و تو را به یادم می‌اندازد و برای رصد کردن ماه و ستاره گاهی مرا با با خویش می‌برد. عکس‌ات را عمداً برایم فرستادی. عکسی که در آن دوشادوش کس دیگری بودی. من نیز دست در جیب تنهایی فرو بردم آن گاه که دست تو را در دست دیگری دیدم. خورشید غروب کرد و ماه به زمین نشست و ستاره‌ای دیگر به آسمان داد. لب‌هایت از لبانم دور است پس به جای آن باید سیگاری بگیرانم. شاید که در عشق‌های پیش از این کم گذاشته بودم اما در این عشق با تمام ظرفیت و با تمام وجود وارد شدم. شاید هم، ناخواسته و ندانسته کاری کردم و پای را از حد خود بیرون نهاده بودم. چونان گذشته اما این بار با خود در آمیختم و گلاویز شدم. دو برابر از وزنم کم و دو سوراخ دیگر به کمربندم اضافه شد. «ابر شلوار پوشم» که خیابان به خیابان می گردم. مالامال از گریه ام و جسدم را به روی دوش افکنده ام. به سمت خانه روانه می شوم و جهان از تاریکی بیرون می آید (صبح می دمد) . جانم پر از درد است و استخوان از پوستم بیرون زده است. من لخته‌ای خونم که قدم می‌زنم. باغ جهان از انار خالی مباد. در میان مردم خیره می شوم. این جهان از یار خالی مباد.