رمان های هراتی
Статистикаکانال انتقال دادم لینک کانال جدید https://t.me/Farzad_1400_0 https://t.me/Farzad_1400_0 https://t.me/Farzad_1400_0
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 272
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 117
- 1/48двое суток
- 134
- 1/72трое суток
- 144
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
سلام قشنگ هایم پارت جدید میخواهید😁🙏🏻
سلطان☠️قلبم❌ #_پارت37 #_نویسنده_دنیا ترکتبار شبح دوربینش را روی افراد فراری تنظیم کرد. چند مرد مسلح حلقهای محافظتی تشکیل داده بودند و در میان آنها شخصی با لباس متفاوت حرکت میکرد. شبح : طوفان، آن گروه را میبینی؟ طوفان : بلی قربان… پنج محافظ و یک فرد ناشناس در مرکز. شبح : همان هدف اصلی ماست. شبح با صدایی محکم گفت: — تندر، پایگاه را پاکسازی کن. هیچ تهدیدی باقی نماند. من و طوفان دنبال هدف میرویم. تندر : دریافت شد قربان. موفق باشید. شبح همراه چهار نفر از بهترین نیروهایش از روی صخرهها پایین پریدند و وارد جنگل شدند. افراد فراری با سرعت میان درختان حرکت میکردند. شاخهها زیر پاهایشان میشکست و صدای نفسهای سنگینشان در جنگل میپیچید. طوفان ناگهان ایستاد. — قربان،… در حال نزدیک شدن هستیم. شبح سر تکان داد. اما درست در همان لحظه یکی از محافظان دشمن متوجه تعقیبکنندگان شد. — کمین! دشمن پشت سر ماست! ناگهان بارانی از گلوله به سمت نیروهای شبح شلیک شد. همه پشت درختان پناه گرفتند. گلوله اول از بازوی شبح میگذرد و بازویش را زخمی میکند گلوله بعدی از کنار صورت شبح عبور کرده پوست تنه درختان را میکند. پشت نقاب صورتش از درد جم میشود و بعد آرام خشاب تازهای جا زد. — دو نفر از راست دور بزنند. من و طوفان از روبهرو فشار میآوریم. چند دقیقه بعد حلقه محافظان دشمن در میان آتش متقاطع گرفتار شد. اولین محافظ سقوط کرد. دومی هنگام فرار هدف قرار گرفت. بقیه سعی کردند هدف اصلی را نجات دهند اما هر لحظه عقبتر رانده میشدند. طوفان : قربان، فقط دو محافظ باقی ماندهاند! شبح از پشت سنگر طبیعی خود بیرون آمد. — تسلیم شوید! یکی از محافظان جواب داد: — هرگز! او اسلحهاش را بالا آورد اما قبل از شلیک، گلولهای سلاحش را از دستش پراند. محافظ آخر نیز که راه فراری نمیدید زانو زد. اکنون فقط مرد ناشناس باقی مانده بود. آرام دستهایش را بالا برد. چهرهاش زیر کلاه و عینک پنهان بود. شبح جلو رفت و کلاهش را کنار زد. همه ساکت شدند. طوفان با ناباوری گفت: — غیرممکن است… شبح چشمانش را باریک کرد. چهرهای که مقابلش ایستاده بود، کسی بود که سالها پیش همه تصور میکردند در یکی از عملیاتها کشته شده است. مرد لبخند تلخی زد و گفت: — بالاخره پیدایم کردی، شبح… اما این تازه آغاز ماجراست ادامه دارد…..
سلطان☠️قلبم❌ #_پارت36 #_نویسنده_دنیا ترکتبار غرش موتورهای زرهی از پشت پایگاه هر لحظه نزدیکتر میشد. طوفان : قربان! حداقل سه موتر مسلح از جاده شمالی در حال نزدیک شدن هستند! شبح به شعلههای آتش نگاه کرده گفت: — تندر، راه ورودی را ببند. نگذار هیچکس به پایگاه برسد. تندر : اطاعت میشود! افراد تندر فوراً مواضع خود را تغییر دادند و پشت تختهسنگها و تنههای قطور درختان سنگر گرفتند. در همین زمان فرمانده دشمن که تلاش داشت فرار کند، خود را به چند سرباز محافظ رساند. طوفان : قربان، هدف در حال دور شدن است! شبح : پاهایش را بزن، زنده میخواهمش. صدای شلیک تکتیرانداز در جنگل پیچید. فرمانده دشمن فریادی کشید و روی زمین افتاد. محافظانش سعی کردند او را بلند کنند، اما باران گلوله مجبورشان کرد دوباره پشت سنگرها پناه بگیرند. ناگهان از سمت ساختمان مرکزی آتش شدیدی روی نیروهای شبح باز شد. یکی از سربازان فریاد زد: — دشمن از پنجرههای طبقه دوم تیراندازی میکند! شبح بیدرنگ دستور داد: — گروه دوم، ساختمان را محاصره کنید! نگذارید کسی خارج شود! درگیری لحظه به لحظه شدیدتر میشد. گلولهها تنه درختان را میشکافتند و ترکش سنگها در هوا پخش میشد. تندر از پشت سنگر سر بلند کرد و به جاده شمالی نگاه انداخت. چراغهای موترهای دشمن میان مه صبحگاهی نمایان شدند. تندر : آماده باشید… نزدیکتر بیایند… دهها متر… بیست متر… ده متر… — حالا! صدای انفجار مهیبی کوهستان را لرزاند. اولین موتر در میان آتش و دود به هوا پرتاب شد و جاده را بست. دو موتر دیگر با عجله توقف کردند و سربازان دشمن از آنها بیرون پریدند. اما درست همان لحظه، صدای رگبار مسلسلهای افراد تندر بلند شد. نیروهای کمکی دشمن زیر آتش سنگین گیر افتادند. در مرکز پایگاه نیز مقاومت دشمن در حال شکستن بود. طوفان از پشت دوربین تفنگش گزارش داد: — قربان، بیشتر سنگرهای دشمن خاموش شدهاند. شبح نگاهش را به ساختمان فرماندهی دوخت. اما متوجه چیزی شد. چند نفر مسلح از دریچهای مخفی در پشت ساختمان خارج شدند و به سمت دل جنگل فرار کردند. شبح با چشمان تیزش آنها را دنبال کرد. سپس با صدایی سرد گفت: — پیدایشان کردم… هدف اصلی تمام این مدت آنجا بود 🔥☠️🖤
#سلطان_قلبم🦋 #_پارت35 #_نویسنده_دنیا_ترکتبار شبح : همه آماده باشید… سه… دو… یک… آتش! صدای شلیک گلولهها سکوت جنگل را در هم شکست. طوفان بدون لحظهای تأخیر ماشه را کشید. گلوله اول درست میان پیشانی نگهبان برجک غرب نشست. همزمان تکتیرانداز همراهش نفر دوم را از بالای برجک به پایین پرتاب کرد. سربازان دشمن وحشتزده به اطراف دویدند. تندر : حمله! حمله! افراد تندر از میان درختان بیرون ریختند و بارانی از گلوله به سمت پل فرستادند. دو نفر از نگهبانان پل قبل از آنکه فرصت واکنش پیدا کنند نقش زمین شدند. آژیر خطر پایگاه به صدا درآمد. شبح از روی صخرهها فریاد زد: — هیچکس فرار نکند! نیروهایش از بلندیها آتش سنگینی روی مرکز پایگاه ریختند. دشمن پشت سنگرها پناه گرفت، اما دیگر دیر شده بود. ناگهان صدای انفجاری مهیب جنگل را لرزاند. این آتش بود که آر پی جی را شلیک کرد و یکی از انبارهای مهمات دشمن آتش گرفت و شعلههای سرخ به آسمان زبانه کشید. طوفان : قربان! دشمن دارد نیروهای ذخیره را از ساختمان مرکزی بیرون میآورد! شبح : همه واحدها! فشار را بیشتر کنید! گلولهها از هر سو رد میشدند. دود و آتش همه جا را پوشانده بود. در همین لحظه یکی از فرماندهان دشمن همراه چند سرباز مسلح از ساختمان فرماندهی خارج شد و تلاش کرد راه فرار باز کند. تندر : قربان! هدف در حال حرکت است! شبح نگاه سردی به میدان نبرد انداخت. — زنده میخواهمش. طوفان نفس عمیقی کشید، دوربین تفنگش را تنظیم کرد و هدف را زیر نظر گرفت. اما درست همان لحظه… صدای غرش چند موتور از پشت پایگاه بلند شد. سرباز طوفان : قربان! نیروهای کمکی دشمن رسیدند! شبح با پوزخند کوتاهی گفت: — حالا جنگ واقعی شروع شد ……. ادامه دارد…..
#سلطان_قلبم🦋 #_پارت34 #_نویسنده_دنیا_ترکتبار : درست است. *** پایگاه دشمن درست وسط دل جنگل قرار دارد و انها در دامنه کوه قرار دارند — تندر تو و افرادت از سمت چپ و دیگرا همراه مه سمت راست میریم، و همه تان در موقعیت ها مناسب قرار گرفته موقعیت تان را اعلان کنید! تندر : اطاعت میشه قربان! تندر و افرادش سمت چپ دامنه کوه در حرکت میشوند تندر : طوفان همراه سربازت موقعیت دید بهتر را برای خود انتخاب کرده بعد گزارش بدهید! طوفان : چشم قربان طوفان و همراه تک تیز انداز دیگر سمت دل جنگل در حرکت میشوند. ضلع های مشخص، و دید بهتر ره به مرکز دشمن انتخاب کرده جابجا میشوند شبح و افرادش سمت شمال رفته رو سخره ها کمین می کنند تندر و افرادش سمت شرق میان درختان سر به فلک کشیده منتظر دستور حمله میمانند افراد زیرک گروه تک تک افراد پایگاه دشمن را زیر نظر گرفته تعدا شان را میشمارند طوفان : قربان دو نفر رو برجک غرب و دو نفر رو برجک شرقی و یکی در شمال است سرباز طوفان : قربان چهار نفر هم رو پل هستند تندر : دیدبان های اطراف هم 12 نفر هستند شبح : دریافت شد همه در موقعیت های خود قرار گرفتن تندر : بلی قربان! شبح : تا سی ثانیه دیگر شروع میکنیم طوفان برجک های با تو! طوفان : چشم قربان! 🔥❤️🔥
#سلطان_قلبم🦋 #_پارت33 #_نویسنده_دنیا_ترکتبار موج : دریافت شد. *** نزد دروازه خروجی میرود، سرباز ها مقابل اش ایستاد میشوند، با تعجب به هر دو سرباز نگاه میکند. سرباز : صبر کنید اینجا چیکار دارید؟ دنیا : میخواهم بیرون بیروم! سرباز : امر تاییدی تان کو؟ با گیچی میگوید؟ دنیا : امر تاییدی؟ او دیگه چیست؟ سرباز : تا زمانی از مقامات بالا امر نداشته باشید اجازه بیرون شدن از پادگان را ندارد! نگاهش بین سرباز ها در رفت و امد میشود دنیا : چیزه… فقط میخواستم بیرون به قدم زدن بیروم! سرباز ها به هم دیگه نگاه کرده به عقل دخترک شک میکنند سرباز ؛ نمیشه دوباره برگردید! هر دو خون سرد دوباره به سر وظیفه شان بر میگردند با حرص یک قدم جلو رفته میگوید دنیا : من که چیزی نخواستیم فقط میخواهم بیرون بیروم، اینحا خیلی دلگیر است سرباز : جنجال ایجاد نکنید برگرید داخل پادگان! میخواهد دوباره با حرص و جوش چیزی بگوید ولی با صدای عقب بر میگردد. : اینجا چی خبر است؟ به سرباز نگاه میکند، اراده کرده دهن باز میکند اما قبل اینکه حرفی از دهنش بیرون شود، یکی از سرباز های نگهبان میگوید ؛ سرباز : قربان ایشان میخواهند از پادگان بدون داشتن تاییدی خارج شوند؟ : چرا؟ به پهلویش نگاه کرده کمی تا تمسخر میگوید : سرباز : خودشان ادعا دارند برای قدم زدن است! تورن مسول امنیت به سرباز ها میگوید: : شما بر گیردید سر وظیفه تان! و شما دختر خانم با من بیاید … با چهره پوکر از عقب آن سربازی که قربان خطاب شد میرود، وقتی از دروازه دور میشوند، ایستاده رو به دخترک میگوید : : برای چی میخواستید از پادگان خارج شوید؟ فکر نمیکرد یک بیرون رفتن از اینجا این همه داستان داشته باشد — خوب.. چیزه من میخواستم فقط یک کمی از این فضای خفه کننده دور شوم چیزی دیگه نیست؟ : ببین دختر خانم اینجا خانه خاله نیست، که بخواهی وقتی خواستی خارج شوی و هر وقت دلت شد دوباره برگردی، کسی حق بیرون شدن از اینجا را بدون دستور فرمانده ندارد. دوباره برگرد ده جای که برایت مقرر شده، و ببین اگر بخواهی پنهانی از اینجا بیرون شوی دیدبان ها جاسوس گفته تیر بارانت میکند. سرش را از شرمنده گی پایین میاندازد — متاسفم.. من نمیفهمدم : بار دیگر تکرار نشه برگرد. با خجالت دوباره سمت درمانگاه میرود : خدایا به کرامت خودت صبر بده وسط جنگ و دره مرگ دختره میخواهد قدم زدن بیرود، با دیزنیلند اشتباه گرفته چی بلا، دختره دیوانهست +چی خبره دشمن حمله کرده سرت در جای خورده با خود حرف میزنی؟چی شده؟ سمت دوستش بر میگیردد : این دختره را میگم! +کدام دختره؟ : کدامم دختره!؟ همین که فرمانده ارودیش +خوب! : خوب و درد! میگه میخواهم از پادگان خارج شوم دلم گرفته قدم بزنم.. بالا خانه اش اجارهست فکر کنم. ابرو هایش در هم میرود +میخواست از پادگان خارج شود؟ : بلی +و تو چی کار کردی؟ : خوب معلوم است اجازه ندادم. +کاری خوبی کردی! فرمانده گفت تا برگشتش متوجه اش باشیم : خیلی خوب درست است، یک همی کار ما مانده بود +مه کار دارم دیگه باید بیروم. : درست است. ادامه دارد…. لطفا حمایت کنید❤️🩹🥹
#سلطان_قلبم🦋 #_پارت32 #_نویسنده_دنیا_ترکتبار از مرکز کنترول خارج شده سمت استخبارات پادگان به راه میافتد……. *** صداى پرههاى هليكوپتر تمام آسمان تاريك شب را مى لرزاند. چراغ هاى سبز داخل هليكويتر روى ماسک سربازها مى افتاد؛ سرباز های خسته اما آمادهى جنگ! فرمانده كنار دروازهى باز هليكوپتر ايستاده است. دستكش سياهش را محكم كشيد و به افرادش نگاه كرد. — دو دقيقه تا فرود... سلاحها چک! تك تيرانداز تيم، دوربين اسنايپرش را پاك میکند مخابره چى، هدفون را روى گوشش فشار میدهد سرباز قطعه هوايى، جعبهى علامت گذار ليزرى را جك میکند. و تمام سرباز ها یکی یکی شاجور ها و قید های سلاح شان را چک میکنند چراخ داخل هليكويتر ناگهان سرخ میشود خلبان فریاد میزند : سی ثانیه! همه ایستادند صدای نفس ها سنگین میشود، فرمانده نگاه اخر را به سرباز هایش میاندازد — هدف اول نجات کماندو ها و هدف دوم پاک سازی تمام منطقه، هیچ کس زنده نماند. هلیکوپتر پایین آمده، تعادلش را رو سقف جنگل نگهمیدارد، برگ و علف خشک با گرد و غبار یکجا شده مثل طوفان اطراف شان میچرخد. تناب ها پایین میافتد — حرکت! حرکت! اول فرمانده بعد سرباز ها تک تک در دل تاریکی شب ناپدید میشوند، منطقه مثل قبرستان خاموش است. با رسیدن پا هایش به زمین فرمانده میگوید —خیلی خوب شروع میکنیم، از فرمانده به مرکز صدایم را داری ، *از مرکز به فرمانده بلی قربان صدایتان را داریم __ مرکز ارتباط را با موج فعال نگه دار *دریافت شد. فرمانده کمی سر کج کرده با میل تفنگ به موج یا همان مخابره چی تیم اشاره میکند، تا پیش تر از آنها رفته راهنمایی شان کند موج : از موج به مرکز منتظر دستور هستیم! *از مرکز به موج تا پنجاه متری تان کامل امن است رفته میتواند. موج : دریافت شد. با دست اشاره به تمام تیم میکند، و با فاصله از هم به راه ادامه میدهند. حدود سی متر راه رفتند *از مرکز به موج ده متری سمت شرق دو فرد دشمن شناسایی شد موج : دریافت شد موج با بیسیم که به تمام تیم وصل است حظور دشمن را اعلان میکند، فرمانده به رعد و آتش اشاره میزند تا دشمن را بدون سر و صدا از سر راه شان نابود کنند و سرباز با مهارت این کار انجام میدهند رعد : دشمن نابود شد! مرکز : باقی راه پاک اس…صبر کن صبر کن ، از سمت شمال یک کامیون با افراد دشمن در حال نزدیک شدن است! موج : دریافت شد مرکز! با بی سیم دیگر با فرمانده وصل میشود موج : از سمت شمال کامیون دشمن با تعداد نامشخص در حال نزدیک شدن است. فرمانده به تمام تیم اشاره میزند تا مخفی شوند — همه به گوش باشد! تا زمان رسیدن به مرکز دشمن بدون هیچ سر و صدا پیشروی کنید! فهیده شد؟ همه با هم میگویند : بلی قربان تمام تیم روی میل سلاح هایشان صدا خفه کن میگذارند. طوفان اسنایپرش را بیخ درخت تنظیم میکند، و با نزدیک شدن کامیون وسط پیشانی راننده را نشان گرفته با یک تیر خلاصش میکند، و با سرعت قید را کشیده بعدی کار فرد کنار راننده را تمام میکند، و بقیه تیم افراد عقب کامیون را بدون فرست دادن به شلیکی حتی یک مرمی به کام مرگ میفرستند. مرکز : حظور دشمن خنثی شد، میتانید ادامه بدهید، فعلا منطقه امن است. موج : دریافت شد. **** 🌺🖐🏻
#سلطان_قلبم🦋 #_پارت31 #_نویسنده_دنیا_ترکتبار — خیرت باشد دگروال صالح برای چی این همه سر و صدا راه انداختی؟……. با خشم به معاون اول فرمانده نگاه میکند، به خون تمام شان تشنه است، سالها برای ساختن این گردان زحمت کشید،و سالهای زیادی فرمانده آنجا بود، ولی یکباره تمام زحماتش به باد رفت و فرماندهی به دست چند جوان تازه به دوران رسیده افتاد، افرادی که هیچ نام نشانی ندارند و هیچکسی صورت هایشان را نداده، از آنها فقط رتبه ها و کد های مسخره نظامی شان را میفهمد، و این باعث خشم غیر قابل کنترولش شده. صالح : برای بار اول است میبینم یک دگرمن از یک دگروال حساب میپرسد و به کار های که مربوطش نمیشود دخالت میکند، این همه جرعت را از کجا میاوری؟ — جسارت نباشد دگروال صاحب، ولی فعلا من سرپرست اینجا در نبود فرمانده ما هستم! با دندان های قفل شده میپرسد صالح : و میییشه بگویی فرمانده کجاست که شما سرپرست شدید در موجودیت من دگرررررررمن. دگرمن را کشیده میگوید تا به او بفهماند که رتبه اش از او خیلی پایین است، ولی دگرمن یا خون سردی کامل میگوید — چرا صبر نمیکنید تا خودشان امده سوال تان را پاسخ دهند، و اینکه ورد به مرکز کنترول تا زمان برگشت ایشان ممنوع برای همه است، و این دستور شخص فرمانده است صالح : حدت را بدان دگررررمن مه همه نیستم، مه فرمانده سابق و دگروال دوم اینجاستم. یک قدم نزدیک شده سینه به سینه دگروال ایستاد میشود — قسمی که خودتان گفتید فرمانده سابق، نه فعلا، پس تا زمانی که شبح اینجاست، فقط دستور ایشان قابل قبول و اجراع است، دگرررروال صاااااحب! دندان روی هم فشرده عقب گرد کرده از آنجا میرود چپ چپ به راه رفته دگروال نگاه میکند، و به نگهبان اشاره کرده وارد اتاق کنترول میشود، پشت میز کنترول تورن مسول رفته از عقب دستش را روی شانه اش میگذارد — ببینم چیکار کردید! تورن سریع دور خورده تا کمر برایش خم میشود تورن: قربان تمام ساحه را پوشش دادیم، فرمانده و تمام افرادش در حال جابجایی در مناطق شناسایی شده هستند، با دستور فرمانده عملیات را شروع میکنیم. — عااالی است همی قسم پیش بیروید، و هر اتفاقی افتاد من را در جریان بگذار. تورن : اطلاعت میشود قربان. از مرکز کنترول خارج شده سمت استخبارات پادگان به راه میافتد…. ……….
سلطان☠️قلبم❌ #_پارت30 #_نویسنده_دنیا ترکتبار * صالح : درست است عزیزم مواظب خود و اولاد ها باش منم در اولین فرست کوشش میکنم،بیام دیدن تان. …. صالح : منم دوستتان دارم به خدا میسپارمتان. گوشی را روی میز میگذارد، پوف بلند بالایی میکشد با شنیدن تک تک در آن سمت میچرخد. صالح : بیا.. فرد پشت در وارد میشود، بعد احترام دستش را پایین میارد عبدالمتین : یک خبر جدید از فرمانده برایتان دارم، دگروال صاحب.! صالح خوشحال از اینکه توانسته یک آتو از فرمانده پیدا کرده با آرامش روی چوکی اش لم میدهد صالح : بگو بیینم چیست؟ عبدالمتین : قربان فرمانده امروز صبح قبل طلوع آفتاب با افراد ویژه ستاد فرماندهی با هلیکوپتر جایی رفتن! با ختم حرف های معاونش آرامشش دود شده با هوا میرود و ورخطا نیم خیز میشود صالح : کجا رفتند؟ سرش را پایین انداخته میگوید : عیدالمتین : هیچ اطلاعی ندارم قربان! تا جمله اش ختم میشود دگروال مثل آتشفشان فوران میکند صالح : یعنی چی که هیچ اطلاعی نداری، احمق بیعرضه، پس به چی دردی میخورررری؟ اونا قبل طلوع آفتاب از پادگان خارج شدن، و حالی ای ره به مه میگویی، بی عرضه به درد نخوررررر! دست به کمر زده دفترش را کز میکند، بعد با خشم سمتش بر میگیردد، با دست اشاره به بیرون کرده میگوید : صالح : عاجل رفته معلومات بیگیر که کجا رفتند، حله! سر خم کرده فورا از دفتر خارج میشود، دگروال هر لحظه فکر میکند فشار خونش بالا میرود، زیر لب با خود میگوید: — قعطا ای قسم رفتنش یک دلیل اساسی دارد! عبدالمتین سمت دفتر فرمانده میرود، برای منشی فرمانده تورن سالک احترام میگذارد، و متقابل سرباز ایستاد شده برایش احترام میکند با زیرکی میخواهد از زیر زبان منشی حرف بکشد — با فرمانده کار داشتم دگروال صاحب بعضی ارواق مربوط به پادگان را از شان در خواست کردند، برای شان احوال بدهید. منشی : متاسفم تورن صاحب ولی فرمانده فعلا تشریف ندارند، اگر کاری عاجلی است میتوانید، از معاون و سرپرست موقت دگرمن زیرو تو ( 02 ) بپرسید. — چطور؟ مگر فرمانده در پادگان حظور ندارند؟ منشی : نخیر حظور ندارند؟ — چرا؟ کجا رفتند؟ منشی : متاسفم من هیچ اطلاعی ندارم، میخواهید برای حل مشکل تان به دگرمن صاحب احوال بدهم. — نه.. نه نیازی نیست، اینقدر هم عاجل نیست بعدا با خود فرمانده حلش میکنیم. منشی : بسیار خوب. بعد احترام از دفتر منشی بیرون میشود، و به سمت دفتر دگروال میرود، دگروال با شنیدن حرف هایش عصبی مشت روی میز میکوبد دگروال : تو به هیچ دردی نمیخوری عبدالمتین، یک کار را هم درست انجام ندادی، نه تنها نتوانستی هویت فرمانده و زیر دستانش را پیدا کنی! بلکه نتوانستی او را زیر نظر بیگیری و بفهمی بغل گوش ما چی غلط ها میکند! تا میخواهد با مشت به صورت معاونش بکوبد که در همان عین در تک تک میشود و با اجازه رود آن سربازش نفس زنان وارد میشود، برایش سر خم میکند +قرباااان صالح : بنال چی شده؟ قربان همیحالی یکی از جت های جنگی از پادگان خارج شد! با شنیدن این موضوع به سربازش اشاره میکند که از دفتر خارج شود، در حالی دستش روی کمرش است با دست دیگر زنخ اش را میخارد صالح : پس فرمانده به علمیات رفته؟ فورا سمت در پا تند میکند و عقبش معاون راه میافتد، با خارج شدنش از دفتر منشی و تمام نگهبان ها برایش احترام میگذارند ولی بدون توجه به آنها با قدم های بلند سمت مرکز کنترول عملیات فرماندهی میرود، اگر در عملیات جت جنگی استفاده میکنند پس حتمن مرکز کنترول هم دخیل است با رسیدن به مرکز کنترول از نگهبان ها میخواهد در را برایش باز کند، ولی سرباز ها بعد احترام برایش هیچ جوابی نمیدهند، و این باعث خشم دگروال شده با عصبانیت داد میزند صالح : با شما هستم مگر کر هستید؟ یکی از نگهبان ها با خون سردی میگوید +متاسفم قربان ولی ورد شما و دیگر افراد غیر مسول به مرکز کنترول ممنوع است! با شنیدن حرف های سرباز از خشم سرخ میشود و با صدای بلند میگوید : صالح : همیحالی دروازه را باز کن، این یک دستور است! قبل عکس العمل نشان دادن سرباز های نگهبان با صدایی عقب بر میگردد — خیرت باشد دگروال صالح برای چی این همه سر و صدا راه انداختی؟ ……. حمایت فراموش تان نشود عسلا🌸✨
سلطان☠️قلبم❌ #_پارت29 #_نویسنده_دنیا ترکتبار عقاب 02 : من را عفو کنید قربان اگر گستاخی نباشد من میخواهم با شما در عملیات شرکت کنم! با صدای بلند و سرد میگوید __ دگرمن در نبود من باید یکی سرپرست اینجا باشد برای همین تو را در نبود خود سرپرست موقت اینجا تایین میکنم، تورن 09 هم معاونت میباشد. سایه تو دگروال صالح را زیر نظر میگیری کجا میره؟ چیوقت میره چیوقت میایه با کی میبینه حتی چی میخوره با کی در ارتباط است تمامش را جز به جز در گزارش مینویس تا بر گردم سپر امنیت تمام پادگان را بالا ببر اگر قسمی که حدس میزنم شود به زودی درگیری پیش رو داریم در ضمن متوجه او دختر ملکی هم باش. سپر : چشم قربان. — و افرادی که با من در عملیات اشتراک میکنند نوا وظیفه تو هماهنگ سازی با بخش هوایی، نظارت شبانه، کنترول پرواز، و مشخص ساختن نقاط بمباردمان است بریدمن 03 در مرکز فرماندهی بوده و ارتباط ما را با اینجا فعال نگه میداری! موج 91 بخش مخابرات به عهده توست و در عملیات با ما اشتراک میکنی طوفان یکی از بهترین تک تیراندازها را با خود بگیر. طوفان: چشم قربان نوا : اطاعت میشه قربان تندر : هر چی شما دستور بدهید قربان —عقاب 02 وقتی برگشتم گزارش لحظه به لحظه یی که نیستم را میخواهم روی میزم اماده باشد و اجازه نمیدهی دگروال صالح از عملیات ما هیچ بویی ببرد؟ عقاب 02 : با تمام قوت کوشش میکنم وظیفه خود را به وجه احسن انجام بدهم. — تندر در طول عملیات معاون من میباشد حالی که وظیفه همه مشخص شد قبل طلوع افتاب اماده باشید حرکت میکنیم. تندر : اطاعت میشه قربان. با پایین شدنش از روی سکو تمام فرمانده ها به احترام ایستاد شد برایش سر خم میکنند،همان قسم از اتاق جلسه بیرون شده به سمت دفتر فرماندهی خود میرود. رسه ساعت سه شب همه سربازها با تجهيزات كامل كنار هلىپد در صف يا گروه های كوچك ايستاده اند، صداى چرخ هليكويتر بلند مى شود و فرمانده آخرين دستور را مى دهد، بعد نيروها سريع سوار مى شوند و به سمت منطقه عمليات پرواز مى كنند. لطفا نظریات تان را راجع به رمان بنویسد نظریات شما مهم است ریکشن هم فراموش تان نشود🫀🌺
سلطان☠️قلبم❌ #_پارت28 #_نویسنده_دنیا ترکتبار « راوی » — به همه خبر دادی؟ تورن 09 : بلی قربان تمام سران ستاد فرماندهی در اتاق جلسه منتظر هستند. اندکی سر تکان داده سمت اتاق جلسات راه کج میکند و منشی اش هم از عقب اش قدم بر میدارد …….. هر کدام در حال گفتگو با هم بودند ولی هیچ ایدیی برای موضوع عاجلی که برایشان اطلاع داده شده بود ندارند با وارد شدن تورن 04 همه یک نگاه به سمت دروازه ورودی میاندازند، ولی دوباره بخیال در حال گفتگو میشوند تورن 04 : چرا قسمی رویه کردید که حس پوچ بودن بهم دست داد. تورن 011 سمت جک و گیلاس آب رفته برای خود آب میگیرد و میگوید: تورن 011 : اممم ممکن است برای واقعی بودن حست باشد؟ در حالی که پشت میز جلسه مستطیلی میرود جوابش را میدهد تورن 04 : اااای لعنت بهت دختر یعنی من پوچم؟ همه بلند میخندن 011 گیلاس را بالا بروده میگه : تورن 011 : اختیار دارید تورن صاحب! با ورود قومندان گردان همه سکوت کرده منظم ایستاد میشوند و با هم یکجا تا کمر خم میشوند! — راحت باشید در صدر مجلس رفته اشاره به نگهبان میکند تا دروازه را ببندد فرمانده ها با در نظر داشت رتبه شان به ترتیب پشت میز مینشیند، کمی بعد پروچکتور روشن شده قومندان با اقتدار شروع به توضیح دادن و اشاره به تمام مناطق میکند — فرماندهای دلیر و شجاعم! شما را برای اماده شدن به یک عملیات سخت و مهم اینجا جمع کردیم ای عملیات قرار است یک عملیات نجات و پاکسازی باشد و خودم رهبری ای عملیات را به عهده دارم قبلا یک تیم شناسایی آنجا رفتن و تمام منطقه را شناسایی کردن و منتظر ما هستند، نا گفته نماند، ای عملیات بنابر شرایط مخفی است، پس حق ندارد دربارش با هیچ کس حتی نزدیکتر افراد تان حرف بزنید. دگرمن 02: دگروال صاحب قرار است کی را نجات بدهیم؟ — افرادی ناشناس در نزدیکی مرز میان جنگل های شرقی پایگاهی ساختن که توسط افرادی خارجی ساپورت میشوند، دو هفته پیش با نیرویی کماندو سر مرز درگیر شدن و ده تن از افراد کماندویی ما را اسیر کردن، پس ما آنها را نجات داده تمام منطقه را پاک سازی میکنیم،فهمیده شد؟ جمله اخر را با صدای بلند و رسا میگوید: همه : بلی دگروال صاحب! — معلومات اضافی در دویسه های مقابل تان قرار دارد، و وظیفه های هر کدام تان توضیح داده شده! تندر - نوا - شاهین - تایتان - رعد - آتش - طوفان - موج با من به عملیات میایند مرکز و عقاب سیاه ، ما را از داخل پادگان پشتیبانی میکنند عقاب 02 - محور - سایه - سپر، در نبود من مسؤل پادگان میباشند ………
سلطان☠️قلبم❌ #_پارت27 #_نویسنده_دنیا ترکتبار — چیز .. چیز است مه با کسی دیگه بود .. شما اشتباه.. +بی خیال دختر .. به کسی نگویم ولی منم با او دگروال بد اخلاق خشک چوب مانند مردک دیوانه میگویم خنده ام میگیرد و او هم میخنده +ببینم تو را فرمانده اینجا آروده تازه واردی؟ — اها چطور متوجه شدید؟ +به اطرافت نگاهی بنداز تو تنها فردی ملکی پوش اینجا هستی مانند اینکه میان گله خر سیاه یک گوره خر باشد اینقدر واضح دیده میشویی ابرو هایم از تشابه اش بالا میپرد ای دیگه چی گفت — تف به مثلا زدنت.. ورخطا دست روی دهنم میگذارم این دیگه چطور طرز صحبت بود که من کردم اما او بلند میخنده از حرفم و میگیوید +هههههه دختر تو چقدر مثل مایی.. اما ببخشید منظور من اسب بود ولی خر از دهنم پرید! دوباره میخنده و مه از خجالت آب میشوم اای بمیری دنیا که دیگه اینطور دهنت باز نشود +خوب تو را آن مردک دیوانه اینجا آروده — میشه دیگه اینقدر به رویم نیارید +خیلی خوب داشتم شوخی میکردم — بلی او فرمانده نقاب استخوانی من را نجات داده به اینجا آرود. +خوب اینجا میمانی یا نه؟ — از قرار معلوم اینطور به نظر میرسد که یک مدت اینجا میمانم این قسم آن فرمانده گفت +دگروال شبح گفت اینجا باشی؟ — شبح؟ یعنی چی؟ +فرمانده اینجا دیگه اسمش شبح است؟ ای دیگه چی قسم اسم است؟ گیج شده میگویم —منظورتان همان دگروال نقاب استخوانی است؟ +بلی خودی خودش را میگم — چقدر اسم عجیب! بلی خودشان گفت اینجا مدتی میتانم باشم + به حق چیز های ندیده و نشنیده! میخواستم بپرسم چرا این گونه میگوید ولی با صدای شخص دیگر به عقب بر میگردم : تورن صاحب! همه در اتاق جلسه منتظر تان هستند، عجله کنید +ااای بمیرید که یک دقه پشت منی بدبخت را رها نمیکند البته این ها را آهسته در حدی که فقط من شنیدم گفت و لبخند زدم +خووو دیگه دختر خانم مه باید بیروم بعدا میبینمت! برایش سر تکان میدهم و او هم میرود چقدر او جالب بود یک دفعی جلویم ظاهر شد و یکباره اینقدر همراهم صمیمانه رویه کرد. لبخند زده سمت درمانگاه میروم، وتمام راه زیر لب اسمش را صدا میزنم، شبح! شبح! یعنی چی دیگه؟ ای چی قسم اسمت است؟ کدام دیوانه راضی شده ای نام خوفناک را روی فرزندش باند. ادامه دارد…،
+آرام دختر حالی پس نیافت همانی که قبل آمدن مه با خود درباره اش حرف میزدی! چطور شنیده نکنه بلند گفتیم خوب معلوم است که بلند گفتیم و ای متوجه شده نکنه رفته حالی به او بگوید — چیز .. چیز است مه با کسی دیگه بود .. شما اشتباه.. ……. ای هم طولانی ترین پارت که تا حالی گذاشتیم برای تاخیر🌺❤️ ممنون تان لطفا نظریات تان را برایم بنویسید. و در باره اتفاق ها میتوانید نظر یا پیشنهاد و انتقاد کنید🌸🫀
سلطان☠️قلبم❌ #_پارت26 #_نویسنده_دنیا ترکتبار هر دو ده راهروی بزرگ کنار هم سمت خروجی ساختمان میرویم…….. تمام نگهبان های دهلیز که کنار در های بزرگ ایستانده با دیدنش منظم ایستاد شده تا کمر برایش خم میشوند از آن سمت سرباز دیگری سمت ما میاید لباس هایش همان قسم است ولی نقاب استخوانی ندارد بلکه صورتش با ماسک و عینک پوشانده شده در چند قدمی ما ایستاد میشود و با ایستادن فرمانده مه هم می ایستم به فرمانده سر خم میکند نه تا کمر با سرش فقط شانه هایشان خم میشود و میگوید : سرباز: دگروال صاحب در کمال تعجب قومندان نقاب دار هم اندک زنخش را خم میکند +دگروال! هر یک رتبه را داشت ولی یکی با احترام و یکی دیگرش با مسخره رتبه ها را یاد آرو شدند البته اونی که لحن اش مسخره بود فرمانده است. هر دو راست ایستاد شده در سکوت به هم دیگر زل میزنند آن دگروال مقابل سر کج کرده به من نگاه میکند از حرکتش حس خوب نمیگیرم و باعث میشود سرم را پایین بندازم دگروال : تازه وارد هستی؟ با مخاطب قرار گرفتنم نگاهش میکنم قبل من او جوابش را میدهد +نخیر مهمان مه است!چطور؟ خیره نگاهم میکند بعد با آرامش سر تکان داده به او نگاه میکند دگروال : هیچ همین طور … پس تو همان دختری هستی که فرمانده با لباس های خونی عروسی و حالت وخیم اینجا آروده؟ از طرز حرف زدنش استرس میگیرم ای میخواهد به چی برسد مضطرب و زیر چشمی به فرمانده نگاه میکنم +او مهمان مه است و به یک مدت اینجا میباشد و به تو بهتر است زیاد اطرافش نباشی دگرروال! چون هیچ گونه بی احترامی را مقابل مهمانم نمیپذیرم، فهمیده شد؟ تمام کلماتش را تک تک و جدیت خالص ادا میکند و او سرش را به چپ و راست کج کرده میگوید دگروال : نگران نباشید فرمانده مهمان شما مهمان مه است ازش خوب پذرایی میکنیم از جمله اش لرزهیی سردی به تنم نحیفم میافتد +و قطعا تنها کاری که به نفعت است همین است! از او گذاشته با قدم های بلند به راه خود ادامه میدهد و منم با سرعت از پشتش میروم وقتی از ساختمان خارج میشویم میایستد +هیچ وقت با او دگروال رو به رو نشو اگر هم شدی راهت را کج کن و به هیچ حرفش گوش نده استرسم بیشتر میشود — چرا؟ چرا نکنه او با بودن من در اینجا مشکل دارد؟ +نخیر فقط به حرفی که زدم گوش بده __ اها باشه. +به فاطمه میسپارم هر چیزی را نیاز داری به اختیارت بگذارد! سر تکان میدهم و او با دراز کردن دستش سمت درمانگاه برایم میفهماند رفته میتوانم، عقب گرد میکنم اما قبل قدم بر داشتن دور خورد میگویم ؛ — تش…تشکر برای اینکه نجاتم دادیت و هم اینکه گذاشتید اینجا باشم سر تکان داده چیزی نمیگوید، میخواهم از آنجا بروم ولی با صدایش دوباره ایستاد میشوم. +اسمت؟..اسمت را نگفتی؟ __ من .. اسمم دنیاست! +بسیار خوب رفته میتانی…! عقب گرد کرده سمت درمانگاه قدم بر میدارم، مردک دیوانه حداقل نگفت از دیدنم خوشحال شده چقدر شخصیت عجیب داشت! همین طور با خود حرف زده درباره آن دگروال نظر میدهم با قرار گرفتن یک دفعی کسی مقابلم هعیییین کشیده یک قدم عقب میروم، دست روی قلبم میگذارم یکی از همان سرباز های ماسک دار سیاه است — بب…ببخشید متوجه نشدم میخواهم از کنارش بگذرم ولی دوباره سر راهم قرار میگیرد +صبر کن میخواهم با دقت ببنمت! از حرفش متعجب شده ابرو بالا میاندازم صدایش بر خلاف دیگرا آرام و مردانه و ردی از شیطنت در آن است — ببخشید متوجه منظور تان نمیشوم بند اسلحه اش را به گردن و شانه اش میاندازد و دستش را سمتم میگیرد +مه حسین هستم تورن حسین! به دستش نگاه میکنم اولین بار است یک مرد خود را این قسم معرفی میکند آهسته همراهش دست میدهم — مه دنیا هستم +خوش شدم میتانی برایم حسین بگویی … آه ببخشید اینجا برایم تورن 04 میگویند ابرو بالا انداخته میگویم : — 04؟؟ چقدرعجیب؟ چرا؟ دستی به پشت کل اش میکشد +اهوم ای کد نظامی ام است ولی تو میتانی برایم حسین بگویی! خنده ام میگیرد چقدر ای عجیب است کنجکاو نگاه کرده میگویم: — خووب؟ +خوب به روی ماهت .. چی دختر؟ خیره نگاهش میکنم تازه به گپ رسیده میگوید +اها یعنی چیز است ببین راستش خوووب دارم از کار فرار میکنم با دهن باز میگویم — هااا؟ +واضح گفتم دیگه میخواستم از کار فرار یک بهانه جور کنم که چشمم به تو افتاد — و خواستید با من خود را مصروف کرده از وظیفه تان در بیروید +ااای قربان آدم چیز فهم! از حرفش خجالت میکشم — خوب اینطور که شما تنبیه میشود اگر مافوق تان متوجه شود دستش را یک سمت دهنش گذاشت خم شده سمتم آهسته میگوید +او مردک دیوانه یی که حرفش را میزدی فامیل نزدیک مه میشود پس خوب میتوانم قصر در بروم چشم هایم گرد میشود — چی؟؟ کدام… کدام مردک دیوانه .. مه میگفتم ؟… چی وقت؟؟
رمان های هراتی pinned a photo
ای هم پنچ پارت. نقدیم نگاه های زیبای تان🦋😘
سلطان☠️قلبم❌ #_پارت25 #_نویسنده_دنیا ترکتیار +او وقت مگر یتیم خانه ها تا ۱۸ سالگی افراد را نگاه نمیکند یا که قوانین کشور عوض شده و مه خبر ندارم؟ خیلی خشن و تند پرسید دست و پایم را گم میکنم چرا این به ذهنم خودم نرسید بخاطر ترسم بود — خوب .. خوب چیز است چراا … چرا تا ۱۸سالگی نگه میدارند ولی … ولی من بعد ۱۸ سالگی جای به رفتن نداشتم برای …برای همین ده یتیمخانه مانده و خدمتکاری میکردم و …و از طفل خورد پرستاری میکردم! افرین خیلی خوب جم جورش کردم فقط امیدوارم بارو کرده باشد بیشتر مشکوک نگاه میکند +خدا کنه راستش را گفته باشی.. چون مه از دورغ ها سخت متنفر هستم، و انهای که نفرت من را دارند عواقب خوبی ندارند به خود میلرزم، حرف هایش تهدید مستقیم است + حالی میخواهی چیکار کنی؟ با این حرفش یاد وسایلم می افتم فاطمه گفت که باید از ایشان در این باره بپرسم — من .. من موقع فرار با خود یک .. یک بیک کوچک داشتم که زمانی حمله آن سگ وحشی از دستم افتاد آیا موقعی که من را پیدا کردید با من بود؟ +نه..داخلش چی بود؟ __چیزی ..چیزی خاصی نبود فقط کمی پول با لباس هایم بود. +پول چقدر بود؟ __ زیاد نبود ولی برای من از هیچ بهتر بود +میخواستی به کجا بیری؟ — مرکز! +چرا؟ —چون آنجا شهر بزرگ است پس آنجا پیدا کردنم سخت میبود +حالی میخواهی چیکار کنی؟ سر پایین انداخته میگویم — نمیدانم! چون واقعا نمیدانم چی کار کنم آ ن آدرس را گم کردیم راننده موتر را نیز همینطور پولی با من نیست شماره های موبایل خانواده ام همه خاموش هستند چون گفته بودند از شهر خارج شوند سیم کارتها را میده میکنند و مه شماره های جدید را گم کردیم! واقعا نمیدانم چیکار کنم؟ +یک مدت اینجا باش کسی کارت ندارد تا یکی پیدا شود که تو را به مرکز ببرد. سمتم خم شده انگشتش را بعنوان تهدیدت تکان داده ادامه میدهد +ولی وااااای به حالت که اینجا بخواهی غلطی کنی! و زیرک بازی دربیاری..هر چیزی که اینجا میبینی و میشنویی همینجا دفن میشود تند تند بعنوان فهمیدن سر تکان میدهم باید خوش باشم که بیرونم نکرد؟ یا از بودن در بین نظامی ها بترسم چیکار کنم؟ +خیلی خوب به بچه ها میسپارم مواظبت باشند میخواستم بپرسم با کی و چی وقت میتوانم به پایتخت بروم ولی چهرهش اینقدر کلافه و خشن است که اگر یک حرف دیگه بزنم به یقین گردنم را میشکند بلند شده دوباره کلاه و نقابش را به سر و صورتش میگذارد مقابلم ایستاد شده با دست به سمت دروازه اشاره میزند با ایستاد شدنم خودش به آن سمت قدم بر میدارد با قدم های آهسته از عقبش میروم در را باز نگهمیدارد اول من بعد خودش بیرون میشویم سرباز با دیدن او بلند شده از پشت میز بیرون میاید سر خم کرده سمت در رفته آنرا برای ما باز میگیرد خارج شده هر دو ده راهروی بزرگ کنار هم سمت خروجی ساختمان میرویم …… نظریات و ریکشن فراموش تان نشود ممنون🌺❤️
سلطان☠️قلبم❌ #_پارت24 #_نویسنده_دنیا ترکتبار نامرد نامحترم احمق بیشرف مادرش یادش نداده که نباید یک دختر محترم زیبا را دست انداخت؟ —چون یتیم خانه مه را به یک مردک پیر فروخت تا در فاح*شه خانه رقاصه شوم منم از انجا فرار کردم. مختصر و مفید جواب دادم تا بلکه بارو کند! چشم هایش را ریز کرده نگاهم میکند تا راست و دروغم را بسنجد بزاق دهنم را قورتم میداهم و متوجه میشوم دهنم آنقدر خشک است که زبانم به سقف دهانم چسپیده. +تو یتیم هستی؟ عذاب وجدان میگیرم چطور ای سوال دورغ را جواب بدهم — بل..بلی اینبار مشکوک تر پرسید +او مردک برای تمام فاح*شه های که میخرید لباس عروس هم میگرفت؟ لعنتی حتی یک دورغ را هم درست نگفتم — نه .. نه خوب چیزه … یعنی او را بخاطر … بخاطر اینکه عروس شوم یعنی چیز شوم… + چیز شوی؟ قسمی پرسید که گویا به دورغ ام پی برده! ورخطا میگویم: — او .. به همه دختر های… زیر .. زیر دستش همان لباس را برای شب اول میداد که خودش .. اول چیز کند.. اوو .. دختر .. با دختره بخوابد و اینطور او را عروس کند. با لکنت ولی تند تند حرف هایم را گفتم خودم از حرف هایم خجالت کشیده گونه هایم داغ میکند دوباره صدای پر تردیدش بلند میشود +تو چند سالت است؟ گیج میپرسم ها؟ +کم کم دیگه حوصله ام را سر میبری چرا هرچیزی را دوبار میپرسی خوابم گرفت از این حرف زدنت گفتم چند سالت است؟ اینبار خشن و با صدای بلند سوالش را میپرسد و من تند جواب میدهم — بیست …۲۰ سالم است +او وقت مگر یتیم خانه ها تا ۱۸ سالگی افراد را نگاه نمیکند یا که قوانین کشور عوض شده و مه خبر ندارم؟ 😢❤️🩹
#_پارت23 #_نویسنده_دنیا ترکتبار +فااک گویا حالی بیشتر ترسیده ای بره کوچولو. جاااااااانم؟ این مردک چی گفت؟ بره؟؟ بره به کی گفت؟ من؟ او هم بره کوچولو؟ +فکر نمیکردم صورتم از نقاب ترسناکتر باشد اگر میفهمیدم هیچ وقت نقاب نمیزدم! کثافت من را مسخره میکند بلی مردک نامحترم تو با این چهره هیچ نیاز به او نقاب احمقانه نداری! این ها را میخواهم با صدای باند بگویم ولی کو جرعت؟ —امم … من.. من ..بببر..بره نیستم! گو*ه توش ای دیگه چطور حرف زدن بود دیگه خدایا؟ + داشتم به این نتیجه میرسم که لال هستی.. ولی باز هم خوب است لکنت خیلی بهتر از لال بودن است مگه نه دختر خانم؟ او بی شرف میدانست لکنتم از خاطر ترس است پس چرا این گونه میگوید خیلی پست است که ای قسم یک دختر را دست میاندازد! —من…من لکنت ندارم افرین خیلی بهتر از قبلی بود این جمله ام! +به هر حال مهم این است که صدایت میبراید. دندان هایم را وی هم فشار میدهم چرا من یک جواب دندان شکن به این مردک نمیدهم؟ سرم را پایین انداخته چیزی نمیگویم. +حالا که زخم هایت خوب است چند سوال دارم که باید جواب بدهی؟ سر بالا کرده نگاهش میکنم چی سوالی از من داشت؟ بعنوان تایید فقط سر تکان میدهم +به یاد داری در چی حالتی مه پیدایت کردم؟ بلی مگر میشه آن لحضات وحشتناک را از یاد ببرم باز هم سر تکان میدهم که بلی به یاد دارم. +عالی! پس برایم بگو تو ساعت ده شب با لباس عروسی در منطقه ممنوعه برای غیر نظامی ها چیکار داشتی؟ سوال چند گزنیه ای؟منطقه ممنوعه؟ حتی روحم خبر نداشت آنجا منطقه ممنوعه است! —نمی..نمیدانستم .. منطقه ممنوعه است مشکوک نگاهم میکند برای همین نگاه میدزدم +گزنیه دوم! بودنت با لباس عروس در او زمان شب؟ میخواهم بگویم تا مه را نجات داده نزد خانواده ام بفرستد به هر حال او یکبار مه را نجات داده! اما او که نظامی است اگر با گفتنم اوضاع بدتر شود چی؟ اوووففف اولین دورغی که به ذهنم میرسد را با صدای لرزان به زبان میارم. — امم چیز است .. خوب.. یعنی مه از عروسیم فرار کردم؟ +اوه .. چرا به عقل خودم نرسیده بود، فکر میکردم با لباس عروس برای قدم زدن بیرون شده بودی؟ نامرد نامحترم احمق بیشرف! مادرش یادش نداده که نباید یک دختر محترم زیبا را دست انداخت؟ …….. ولا اینه چقدر ای بی ادب بوده😐 دخترکم ترسیده و تحت تاثیر قرار گرفته کمی مراعت کو پسر جان😒❤️🩹
#سلطان_قلبم🦋 #_پارت22 #_نویسنده_دنیا ترکتبار +قرار نیست که بخورمت دختر خانم…… با این جمله اش احساس میکنم رنگ صورتم بیشتر میپرد صدای پوزخند مسخره اش را میشنوم، مردک بی ادب به من پوزخند زد؟ به خود تکانی میدهد که متوجه میشوم کلاه خود را باز کرده روی میز دم دستش میگذارد دست برده از عقب نقابش را باز کرده بیرون میکشد حالی با یک ماسکی که سر و صورت اش را پوشانده و جنسش از تکه است، لعنتی یعنی در این هوا چطور با این همه نفس میکشد نه تنها دو چشمش بلکه به اندازه چهار انگشت چشم ها و ابرو هایش واضح دیده میشود آن را نیز دست برده پایین میکشد و دورگردنش میافتد سرش را خم کرده موهای پر پشتش را با دست عقب میدهد و نگاهم میکند حالی چهره اش بدون هیچ پوششی است تف به او، خدا لعنتش کند حالی که میبینم ترجه میدهم آن نقاب احمقانه را دوباره به صورتش بزند چهره اش از آن نقاب مسخره هم کرده ترسناک است چشم و ابرو سیاه کشیده ریش نسبت بلند زخم بالای ابرو و گوش میده شده و چند جای بخیه روی فکش از مرد ترسناک ساخته، حالی است که سکته کنم. وقتی حالت چهره ام را میبیند پوزخند کج میزند که یک ردیفه از دندان هایش معلوم میشود +فااک گویا حالی بیشتر ترسیده ای بره کوچولو. 😰😥