- Последний пост
- 12 окт. 2025 г.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻 گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی همان کسی که دم از عقل میزند در راه هوشیاری خود مست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده بشکست میرود اول اگرچه با سخن از عشق آمده آخر خلاف آنچه که گفته است می رود #افشین_یداللهی https://chat.whatsapp.com/GIcND2pV7ya37Tz7FAvTtX?mode=ac_t https://t.me/faehsan
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻 #ضربالمثل 🔴 آنقدر شور بود که خان هم فهمید هنگامی که کسی در انجام کارهای نادرست و استفاده نابهجا از موقعیتها زیادهروی کند، تا جایی که حتی ابلهترین آدمها و نیز ساکتترین افراد را هم به اعتراض وادار کند، از این ضربالمثل استفاده میشود. زمانی هر روستایی خانی داشت. مردم روستا مجبور بودند هر ساله مقداری از دسترنج خود را به خان بدهند و همه از خان میترسیدند. یکی از روستاها خانی داشت که بسیار ابله بود. خان آشپزی داشت که توجهی به درست پختن غذا نمیکرد. غذاهایی که آشپز میپخت بدبو ، بدطعم و بیارزش بودند، اما خان متوجه نمیشد و هیچ اعتراضی نمیکرد و آشپز نیز این را میدانست. اطرافیان خان هم گرچه میدانستند غذاها بد هستند اما از ترس اینکه به روی خان بیاورند، سکوت میکردند و آشپز نیز به کار خود ادامه میداد. یک روز که آشپزباشی مشغول غذا پختن بود ناگهان سنگ نمک از دستش در رفت و مستقیم افتاد توی دیگ غذا. آشپز ابتدا تصمیم گرفت که سنگ نمک را دربیاورد اما وقتی به یاد آورد که خان هیچ وقت توجهی نمیکند تصمیمش عوض شد و به پختن غذا ادامه داد. وقتی غذا آماده شد و همه دور سفره نشستند هر کس با بیمیلی غذای خودش را کشید. با خوردن اولین لقمه آه از نهاد همه برآمد اما جرات اعتراض نداشتند. خان دو سه لقمه خورد و حرفی نزد. اما انگار کمکم متوجه شوری غذا شده باشد ، دست از غذا خوردن کشید و رو به آشپزش کرد و گفت: ببینم غذا کمی شور نشده است؟ آشپز تکذیب کرد. اطرافیان که برای اولین بار اعتراض خان را دیده بودند جرات یافته و یکی از آنها فریاد کشید: «خجالت بکش! این غذا آنقدر شور شده که خان هم فهمید.» https://chat.whatsapp.com/GIcND2pV7ya37Tz7FAvTtX?mode=ac_t https://t.me/faehsan
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻 بوی غذا، صدای پول! یک روز مردی ازبازار عبور میکرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد... تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا میگذشت از بهلول تقاضای قضاوت کرد ،بهلول به آشپز گفت آیا این مرد از غذای تو خورده است؟ آشپز گفت نه ولی از بوی آن استفاده کرده است. بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد وبه زمین ریخت وگفت؟ ای آشپز صدای پول را تحویل بگیر. آشپز با کمال تحیر گفت :این چه قسم پول دادن است؟ بهلول گفت مطابق عدالت است:«کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند» در محضر وجدان منصف باشیم 🌷 https://chat.whatsapp.com/GIcND2pV7ya37Tz7FAvTtX?mode=ac_t
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻 شبی سلطان محمود یکه و تنها با لباسی مبدّل در شهر می گشت که ناگهان به گروهی از دزدان برخورد کرد . و جون از او پرسیدند کیستی ؟ گفت : من هم مانندِ شما برای دزدی گشت می زنم . یکی از دزدان برای امتحان شاه گفت : رفقا بهتر است هر یک از ما هنرِ خاصّ خود را عرضه داریم . یکی گفت : هنر من اینست که زبان سگ را درک می کنم . دیگری گفت : هنر من اینست که هر کس را در شب تاریک ببینم او را در روز نیز خواهم شناخت گرچه سر و وضع خود را تغییر داده باشد . سومی گفت : قدرت بازوی من در نقب زدن نظیر ندارد . چهارمی گفت : هنر من اینست که اگر خاکی را ببویم می فهمم که در نزدیک آن گنج و معدنی هست یا نیست . پنجمی گفت : من کمندانداز ماهری هستم و دژهای سر به فلک کشیده را با کمند تسخیر می کنم . آنگاه نوبت به سلطان محمود رسید . از او پرسیدند : رفیق ، حالا بگو ببینیم تو چه هنری داری ؟ سلطان گفت هنر من در ریشم خلاصه می شود . هرگاه مجرمان را به تیغِ جلّادان سپارند کافی است که ریشم را اندکی بجنبانم . در این وقت است که همۀ مجرمان از تیغِ کیفر می رهند . وقتی که دزدان این سخن را شنیدند یکصدا گفتند : الحق که تویی پیشوای ما . زیرا در ایامِ سختی و گرفتاری تویی رهانندۀ ما . این را گفتند و به طرف کاخ سلطان حرکت کردند . در این لحظه سگی پارس کرد . آنکه مقصود سگان را درمی یافت گفت : رفقا دانستید این سگ چه گفت ؟ گفت : شاه همراه شماست . امّا دزدان از بس در فکر یافتن سیم و زَر بودند مفهوم حرف او را درنیافتند . آنکه بوی خاک را می شناخت زمین را بویید و گفت : در این حوالی خانۀ بیوه زنی است و هیچ سیم و زری در آنجا نیست باید به راهِ خود ادامه دهیم . رفتند تا به دیوارِ بلندی رسیدند . کمندانداز پیش آمد و کمند انداخت و همۀ دزدان بدان سوی دیوار رفتند . بو شناس خاک را بویید و گفت : این راه به خزانۀ شاه منتهی می شود . بلافاصله نَقب زن دست بکار شد و نَقَبی به خزانۀ شاه زد و همگان بدانجا درآمدند و هر چه سیم و زَر و جواهرات و جامه های فاخر بود برداشتند و بردند و در خانه های اَمن خود پنهان شدند . شاه که نهانگاه آنان را شناسایی کرده بود از آنان جدا شد و صبح فردا حکایت دزدان را به مأموران خود بازگفت و مأمورانِ غِلاظ و شِداد رفتند و دزدان را دستگیر کردند و ضرباََ و جبراََ به کاخ شاه آوردند و مقابل تخت شاه به صفشان کردند . در این لحظه خطیر آنکه هر کس را شب می دید . روز در هر لباس و قیافه ای بازش می شناخت . در همان دَم شاه را شناخت و با تضرّع بدو گفت : شاها ، وقت آن است که ریش رحمت و عفوت را بجنبانی و ما را از کیفر برهانی . وقتِ آن شد ای شَهِ مکتوم سَیر / وز کرم ریشی بجنبانی به خیر https://chat.whatsapp.com/GIcND2pV7ya37Tz7FAvTtX?mode=ac_t
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻 کسانی که از تجربه ها یاد نگیرند ، ناچارند دوباره و دوباره هزینه بدهند ... https://chat.whatsapp.com/GIcND2pV7ya37Tz7FAvTtX?mode=ac_t https://t.me/faehsan
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻 دهقانی یک ظرف عسل برای فروش به شهر آورد. نگهبان دروازه ی شهر برای گرفتن راهداری جلوی او را گرفت و سر ظرف را باز کرد که ببیند چیست؛ ولی از شدت بد ذاتی آنقدر او را معطل کرد و سر ظرف را باز نگه داشت تا این که مگسهای زیادی از اطراف آمدند و روی عسل نشستند و عسل را از بین بردند، طوری که مشتری برای خریدن آن رغبت نمی کرد. دهقان پیش قاضی رفت و شکایت کرد. قاضی گفت: تقصیر از راهداری نیست. بلکه تقصیر از مگسها است. هر کجا که مگسها را ببینی حق داری آنها را بکشی؟ دهقان از این قضاوت جاهلانه متعجب شد و گفت: این حکم را روی کاغذ بنویسید و به من بدهید. قاضی حکم قتل مگسها را نوشت و امضا کرد و به دهقان داد. دهقان همین که نوشته را دریافت کرد و در جیب خود گذاشت، دید مگسی بر صورت قاضی نشسته است. فورأ یک سیلی محکم به صورت قاضی نواخت و مگس را کشت. قاضی با شدت غضب گفت: او را حبس کنید. دهقان بی درنگ نوشته را از جیب خود در آورد و به قاضی نشان داد و گفت: حکمی است که خودتان امضا فرمودید. https://chat.whatsapp.com/GIcND2pV7ya37Tz7FAvTtX?mode=ac_t https://t.me/faehsan
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻 اگر رازم را مسکوت نگه دارم، آن راز زندانی من است؛ اگر بگذارم از دهانم خارج شود، این منم که زندانی آنم. بار درخت سکوت، میوهء آرامش است. 📕 درمان شوپنهاور 🖋اروین د یالوم https://chat.whatsapp.com/GIcND2pV7ya37Tz7FAvTtX?mode=ac_t https://t.me/faehsan
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻 روزی ملانصرالدین بالای منبر رفت و گفت: ای مردم! آیا می دانید من چه می خواهم بگویم؟ مردم گفتند: خیر. با عصبانیت گفت: من به شما که اینقدر جاهل هستید چیزی نمی گویم! و سپس از منبر پایین آمد. روز بعد مردم با خود قرار گذاشتند که اگر ملا سؤال را تکرار نمود در جواب بگویند آری. ملا بالای منبر رفت و باز سؤال روز قبل را تکرار کرد و پس از شنیدن پاسخ مردم با لبخند گفت: خب! شما که خودتان می دانید چه احتیاجی هست که من سخن بگویم؟ و از منبر پایین آمد و رفت. مردم این دفعه با خود قرار گذاشتند که نیمی از ایشان، پاسخ مثبت دهند و نیمی دیگر پاسخ منفی و اینگونه ملا را به حرف آورند. ملا پس از اینکه سؤال همیشگی خود و پاسخ مردم را شنید گفت: جمعی که می دانند به جمعی که نمی دانند تعلیم دهند! و اینگونه شد که ملا روز آخر هم بدون اینکه سخنی بگوید از منبر پایین آمده و به خانه خود رفت. https://chat.whatsapp.com/GIcND2pV7ya37Tz7FAvTtX?mode=ac_t https://t.me/faehsan
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻 ملانصرالدين در مجلسي نشسته بود. از ملا پرسيدند: خورشيد بهتر است يا ماه؟ ملانصرالدين قيافه متفکرانه اي به خود گرفت و گفت: اين ديگر چه سوالي است که شما مي پرسيد؟ خوب معلوم است که ماه بهتر است چون خورشيد در روز روشن در مي آيد به همين علت وجودش منفعتي ندارد اما ماه شب ها را روشن مي کند!! پس ماه بهتر است! و الحق که زندگی درست به همین احمقانگیست لطفِ بی اندازه دیده نخواهد شد کم که باشی ارج نهاده می شوی الطاف ما تنها باید به اندازه ی شعور و وسعت دیدِ دیگران باشد https://chat.whatsapp.com/GIcND2pV7ya37Tz7FAvTtX?mode=ac_t https://t.me/faehsan
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻 معلم بچه ها را به لب چشمه ای برد به تک تک آنها یک لیوان آب و مشتی نمک داد و خواست نمک را داخل لیوان هایشان بریزند و بعد آب لیوان را بنوشند. بچه ها با هورت کشیدن اولین جرعه آب هر کدام عکس العملی نشان دادند و در انتها هم همگی به این نتیجه رسیدند که آب داخل لیوان به دلیل شوری قابل نوشیدن نیست. معلم از بچه ها خواست تا یک مشت نمک در آب چشمه بریزند و بعد از آب آن بنوشند. بچه ها کاری را که معلم گفته بود انجام دادند و با احتیاط بیشتری آب را چشیده و دیدند به راحتی قابل آشامیدن است. معلم که قصد داشت نکته آموزنده ای را به دانش آموزانش تفهیم کند رو به آنها کرد و گفت : - بچه ها ! نمک مثل مشکلات و دغدغه های زندگی است زمانی که ظرفیت تحمل و بردباری شما پایین و کم و مثل آب لیوان محدود باشد پایین بودن ظرفیت موجب غلبه مشکلات بر شما می شود اما اگر آستانه ظرفیت و تحمل خود را مثل چشمه بزرگ و زلال کنید مشکلات زندگی هرگز نمی تواند بر شما غلبه کند. https://chat.whatsapp.com/GIcND2pV7ya37Tz7FAvTtX?mode=ac_t https://t.me/faehsan
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻 روزی شخص سخنرانی در میان گروهی از عوام، درفواید سحرخیزی سخن می راند که: ای مردم همانند من که همواره صبح زود از خواب برمی خیزم عمل کنید که فواید بسیاری بر آن است. بهلول که در آن جمع بود گفت: " ای خواجه؟ «تو از خواب بر نمی خیزی، ز رختخواب بر می خیزی و میان این دو، تفاوت از زمین است تا آسمان.» بیاید از خواب برخیزیم نه از رختخواب. https://chat.whatsapp.com/GIcND2pV7ya37Tz7FAvTtX?mode=ac_t https://t.me/faehsan
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻 عابدی بود که شاگردان زیادی داشت و حتی مردم عامه هم مرید او بودند و آوازه اش همه جا پیچیده بود... روزی به آبادی دیگری رفت...عابد به نانوایی رفت و چونکه لباس درستی نپوشیده بود نانوا به او نان نداد و عابد با حزن و اندوه رفت... مردی که در آنجا بود عابد را شناخت و به نانوا گفت: که آن مرد را نشناختی؟ نانوا پاسخ داد نه... مرد گفت:فلان عابد بود... نانوا گفت: که من از مریدان اویم و با عجله به دنبال عابد روان شد و به ایشان گفت میخواهم از شاگردان شما باشم...عابد قبول نکرد... نانوا گفت که اگر قبول کنی من امشب تمام آبادی را طعام خواهم داد... عابد پذیرفت ...وقتی همه شام خوردند نانوا رو به عابد گفت:سرورم دوزخ یعنی چه؟ عابد پاسخ داد:دوزخ یعنی اینکه تو برای خاطر رضای خدا یک تکه نان به بنده خدا ندادی ولی برای رضایت دل بنده خدا یک آبادی را نان دادی!! https://chat.whatsapp.com/GIcND2pV7ya37Tz7FAvTtX?mode=ac_t https://t.me/faehsan
https://t.me/faehsan
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻 وار از آن پسوندهاست که وظیفه شباهت ساختن را بر عهده دارد و معنی مثل و شبیه را میدهد که با توجه به آن اصطلاح «طوطی وار» را باید این گونه معنی کرد ، مثل طوطی یا شبیه طوطی حالا چه چیز انسان میتواند شبیه طوطی باشد؟ پاسخ طریقه یادگیری است. طوطی کلماتی را که میشنود بدون هیچ فکر و تاملی بر زبان میآورد و تکرار میکند، نه معنای آن را میداند و نه طریقه استفاده از آن را ، فقط آن را حفظ کرده و استفاده میکند. بعضیها ، به ویژه آنهایی که دارند درس میخوانند موضوعها همین گونه حفظ میکنند و برایشان مهم نیست که آن موضوع را به طور کامل یاد بگیرند، آنها فقط طوطی وار حفظ میکنند. https://chat.whatsapp.com/GIcND2pV7ya37Tz7FAvTtX?mode=ac_t https://t.me/faehsan
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻 تو چه دانی که پس هر نگه سادهی من چه جنونی، چه نیازی، چه غمیست یا نگاه تو، که پر عصمت و ناز بر من افتد، چه عذاب و ستمیست دردم این نیست، ولی دردم این است که من بیتو دگر از جهان دورم و بیخویشتنم تا جنون فاصلهای نیست ازینجا که منم... 🗣️مهدی اخوان ثالث https://chat.whatsapp.com/GIcND2pV7ya37Tz7FAvTtX?mode=ac_t https://t.me/faehsan
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻 روزی در شهر چلم اتفاق ناگواری رخ داد. پینه دوز شهر، یکی از مشتریانش را به قتل رسانده بود. او را نزد قاضی آوردند و قاضی به اعدام با طناب دار محکومش کرد. هنگامی که رأی قاضی خوانده شد، یکی از شهروندان بلند شد و فریاد زد: «با اجازه سرورم، ما فقط یک پینهدوز در شهر داریم. اگر او اعدام شود، چه کسی کفشهای ما را تعمیر میکند؟» همه مردم شهر یک صدا گفتند: «چه کسی؟ چه کسی؟» قاضی با سر موافقتش را نشان داد و در حکمش تجدیدنظر کرد و گفت: «مردم هوشیار شهر چلم، حرفهایتان درست است. از آنجا که ما فقط یک پینهدوز داریم، اگر او را بکشیم اشتباه بزرگی در حق جامعه مرتکب شدهایم اما چون دو گچکار در شهر داریم، بیایید به جای پینهدوز، یکی از آنها را اعدام کنیم.»🙃 https://chat.whatsapp.com/GIcND2pV7ya37Tz7FAvTtX?mode=ac_t https://t.me/faehsan
https://t.me/faehsan
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻 در یک روز زمستانی ملانصرالدین و زنش هوس آش کردند. آش گرمی تهیه نمودند. زن ملا با عجله یک قاشق از آش خورد و چون خیلی داغ بود اشک چشمش روان شد. ملا سوال کرد: چرا گریه می کنی؟ زن خودش را کنترل کرد و به ملا گفت: به یاد مادرم افتادم؛ او مرا خیلی دوست داشت و اگر زنده بود در کنار من از این آش می خورد! ملا هیچ نگفت و شروع کرد به خوردن آش. اتفاقا یک قاشق آش داغ از وسط کاسه خورد و اشک از چشمش سرازیر شد. زن ملا با تمسخر، پوز خندی زد و گفت: ملا، تو چرا گریه می کنی؟! ملا گفت: من نیز به یاد مادرت افتادم و فکر کردم اگر مادرت تو را خیلی دوست داشت، چرا تو را همراه خودش نبرد. https://chat.whatsapp.com/GIcND2pV7ya37Tz7FAvTtX?mode=ac_t https://t.me/faehsan
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻 عده اي مسجدی می ساختند، بهلول سر رسید و پرسید: چه می کنید؟ گفتند: مسجد می سازیم. گفت: برای چه؟ پاسخ دادند: برای چه ندارد، برای رضای خدا. بهلول خواست میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان بفهماند، محرمانه سفارش داد سنگی تراشیدند و روی آن نوشتند «مسجد بهلول» شبانه آن را بالای سر در مسجد نصب کرد. سازندگان مسجد روز بعد آمدند و دیدند بالای در مسجد نوشته شده است «مسجد بهلول». ناراحت شدند؛ بهلول را پیدا کردند و به باد کتک گرفتند که زحمات دیگران را به نام خودت قلمداد می کنی؟ بهلول گفت: مگر شما نگفتید که مسجد را برای خدا ساخته ایم؟ فرضا مردم اشتباه کنند و گمان کنند که من مسجد را ساخته ام، خدا که اشتباه نمی کند . https://chat.whatsapp.com/GIcND2pV7ya37Tz7FAvTtX?mode=ac_t https://t.me/faehsan
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻 از عشق مهمتر، احساس مسئولیت است. آنکه در قبال تو احساس مسئولیت میکند؛ فراتر از عشق دوستت دارد. https://chat.whatsapp.com/GIcND2pV7ya37Tz7FAvTtX?mode=ac_t https://t.me/faehsan