- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 13
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 14
- 1/48двое суток
- 16
- 1/72трое суток
- 17
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
پس از جلسه های تراپیست، بعد از کلی حرف زدن و بالا و پایین کردن همه چیز، بالاخره تراپیستم به من نگاه کرد و یک جمله گفت که تمام آن سال ها آشفتگی، یک جا روشن شد. جمله ای که نه فقط رفتار من را توضیح میداد، بلکه تمام آن دردهای بی اسم و آن شادی های عجیب و بی توجیح را هم یک جا معنا میکرد. "تو در آن رابطه، خودت را والد میدیدی، نه معشوق." همین. این جمله مثل کلیدِ قفلی بود که سال ها به دستم میچرخید و نمیتوانستم درش را باز کنم. برای همین است که تمام این مدت، رفتارهایم اینقدر با منطقِ عادیِ عاشقانه هماهنگ نبود. برای همین است که دیدنِ خوشحالیِ او، بیشتر از اینکه ناراحتم کند، خوشحالم میکند. هر عاشقِ معمولی که عزیزش را با خوشی و بیخیالی ببیند، دلش میشکند، چشمش پر از حسادت میشود، شبش را با فکرِ «کاش او بودم» میگذراند. اما من نه. من وقتی او را خوشحال میبینم، یک جور آرامش عجیبی دارم. حالم بهتر میشود، سبک تر میشوم، انگار یک باری از روی شانه ام برداشته شده. و این همان چیزی است که همه چیز را توضیح میدهد. وقتی از او خبر میرسد یک پیام، یک عکس، یک شنیدنِ اسمش از زبانِ کسی حالم خوب میشود، دلم گرم میشود، حتی با اینکه میدانم همان شب قرار است چه شبِ جهنمی ای در انتظارم باشد. مثل پدری که میشنود بچه اش سرما نخورده، از مدرسه سالم برگشته، در زندگی اش حالش خوب است. وقتی او را میبینم که با شخصِ دیگری است، حس خوبی دارم. نه آن تلخیِ آشنای عاشقانه، نه آن نیشِ حسادت که باید باشد. بلکه یک حسِ کاملاً متفاوت، یک حسِ عجیبِ آشنا. چون این دقیقاً همان حسی است که پدر یا مادر هنگام ازدواجِ فرزندش دارد. غمگین اند چون بخشی از زندگیِ روزمره شان تمام میشود، چون آن بچه ی کوچکی که روی شانه شان میخوابید حالا خانه اش را ترک میکند. من هم همین حس را دارم. غمگینم، اما خوشحالم. دوستش دارم، اما نه آنطور که معشوق دوست دارد. او را بزرگ کرده و حالا او به جای دیگری تعلق دارد، و این، به جای اینکه دلم را بشکند، آرامم میکند. آن روزی که میخواهم این رابطه، این دلبستگی، این سالها را برای همیشه پشت سر بگذارم، اول یک کت وشلوار بپوشم. تمیز، مرتب، بهترین حالتِ بظاهر. چون این روز برای من روزِ یک بدرقه است، نه یک فرار. پسرم را بدرقه کنم. آنطور که یک پدر، فرزندش را بدرقه میکند. با افتخار، با گرمی، با آن لبخندی که تهش کمی غم دارد ولی از عمقِ وجود لبخند است. و همان موسیقی را برایش بخوانم. همان آهنگی که برای من معنایی دارد، آخرین بار. نه با تلخی، نه با فریاد، نه با التماس با همان آرامشِ پدری که میداند کارش تمام شده و کار را درست انجام داده است. برای همیشه با او خداحافظی کنم. یک خداحافظیِ واقعی، یک وداعِ آگاهانه، نه آن خداحافظی های دروغینی که صد بار گفته ام و شب بعد برگشته ام. اینبار تا آخرش میروم. و در پایان، او را بسپارم به همان خدایی که روزی او را به من داد. همان خدایی که من را برای او انتخاب کرد، همان خدایی که سالها از او مراقبت کردم به نامِ او، و حالا دیگر نوبتِ من نیست. من نقشِ خودم را کامل بازی کرده ام. او مالِ من نبود که از دست بدهم؛ او امانتی بود که من به امانتدارِ واقعی اش برگرداندم. - لیام
نمیفهمم. چرا وقتی ترانهای بی نقص مانند سکوت وجود دارد، انسان ها میل به صحبت کردن در وجودشان افزایش مییابد. سکوت، پدیدهای بی همتا، زیبا، ملایم، لطیف و بی صدا! او زیاد حرف میزد. او را هل دادم. سرش به دیوار خورد. مهر سکوت بر لبانش زده شد. انگار که محکوم به سکوت ابدی شده بود. سر خورد و جسد بی جانش مانند تکه گوشتی که از روی میز قصابی افتاده است، به زمین سرد برخورد کرد. زیبا بود. همانقدر زیبا اما با سکوتش زیباتر بود.
без подписи
منم منم
🥾💔 این پیامو فور کن چنلت -بین چنلایی که فور کردن بهشون NFT ابنبات میدم. -پیام رو پاک نکنید. -چنلتون پرایوته قرار نمیگیره. -جوین نباشید قرار نمیگیرید جوین باشید. limit: 1000 تایی چنل!
без подписи
без подписи
без подписи
Awww
For u my sweety
منم همینطور جرمی ، منم فقط ۱۶ سالمه و عادلانه نیست اینجوری زندگی کنم.
без подписи
без подписи
نازه:)
без подписи
بمونه اینجا چون دوسش دارم
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи