tgindex
از این ستون تا اون ستون|فرحناز وهابی

از این ستون تا اون ستون|فرحناز وهابی

Статистика
@farahnazvahabiперсидский

می‌نویسم تا بتوانم زنده بمانم کارشناش ارشد گرافیکم کَمَکی نقاش بیشتر شاعر و هستنده‌ام در نوشتن

Последний пост
23 февр.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
23
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
146
−1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
115
23 постов
Вовлечённость
78,8%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 23
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • اینم متن اصلی باهو

  • بقیه‌ی قسمت چهارم: نگو نشان بده قبلن گفتم فرسی متن را پارتیتوروار نوشته. یعنی نقطه‌ها دستور و نقشه‌ی کاراند. باید متن را بلند بخانیم،؛ چون اجرایی‌ست. حالا بیایید با ریتم تنفس و بدن؛ پاراگراف را آنالیزکنیم. «و گسست آمد.» شروع دم برای خاندن و قطع نفس با نقطه‌ی انتها. مثلن می‌توان پایان هر نفس را با ضرب طبل در صحنه نشان داد. در پاراگراف اول چنانکه می‌بینید. بقیه‌ی جمله‌ها هم همین‌طورند: آغاز با «و»؛ دم. پایان با «نقطه»؛ بازدم/ضرب طبل( بومب). این قطع نفسِ پیاپی می‌تواند اجرای متن را از تک‌صدایی به چندصدایی تبدیل کند. یعنی یک جمله را یکی، سپس جمله‌ی بعدی را دیگری بخاند. اما نقطه‌ی درشت زیرسطر پایانی پاراگراف؛ تغییر و شکستن صدای فردی راوی به «ما» است. اینجا دانای کل همه‌چیزدان و محاط بر متن نیست. جمله‌های بی‌ربطِ منطقی؛ فقط تغییر وضعیت شخصیِ صدا، به قرائت جمعی‌ست. می‌بینیم در انتهای سطر آخر هر پاراگراف نقطه ندارد. چون باید بازیگر یا خاننده در وضعیت حاکم بر پاراگراف بماند. نقطه‌ی پایانی پاراگراف اول در قسمت چهارم: ایستایی و ماندن در قهر و خشم. مثلن نوع نگاه بازیگر در سکوت رو به تماشاچی، حرکت بدنش، بازی نور در صحنه. ⚫️» و ما را سوختن خواهد بود، به فراخوری ستبری و نازکی روانمان: روزی بیش، روزی کم «⚫️ در پاراگراف دوم👆 بعد نقطه‌ی درشت: تغییر صدای راوی و تبدیلش به صدای جمعی. اول جمله با دم شروع و کش‌آمدن نفس با ویرگول‌ تا «:». صدا قطع نمی‌شود بلکه کم می‌شود در بیان روزی بیش، روزی کم. ماندن در وضعیت اعتراف. ⚫️» و آب‌هامان شکفته به نفرین! و بی‌بری‌مان بارور! و پراکندگی‌مان استوار! و سیاهی مان جاوید! باد باد بادا! «⚫️ در پاراگراف سوم👆 : صدا بلند و انفجاری است، حالت دعا، نفرین، مرثیه‌ی جمعی. و باز ماندن در وضعیت حاکم. همانطور که می‌بینیم در پاراگراف‌ها تغییر وضعیت (احساسات ناگفتنی) با نقطه‌های درشت است. خشم ⚫️ اعتراف ⚫️ قرائت نمادین اسطوره‌یی آیینی ‌‌ ‌‌ بازیگران یا خاننده با صدا و حرکات بدن در پیشبرد متن مشارکت دارند. خوب، خوب. بد نیست، در قسمت دیگر متن آغازین و پایانی باهو را آنالیز کنیم و اینکه ربطشان به هم چیست؟ مایلید؟ پس، پس. فعلن معلق روی یک‌پا بمانام و بمانید تا به‌وقت، سخن بگشایام و کشایام و کشایید. رب داشتیم نه به این غلیظی🥴🫠. ادامه دارد... قسمت چهارم👆 🍎فرحناز # پاره‌نویسی @farahnazvahabi

  • باهو هیبرید زبانی؛ نه اینوی نه آنوری قسمت چهارم نگو نشان بده فرسی نه اهل افاضات درکردن بود و نه اهل داستان حسین‌کردشبستری خاندن. که باورمند بود به ایستاندن متن روی پای خودش نه بر دوش لَ‌لِه‌‌نویسنده‌اش. که اگر غیر این بود، اثر به‌درد لای جرز دیوار هم نمی‌خورد. خوب برای این‌که متن از خودش دفاع کند نخست باید زبان وا کند. چه کند فرسی؟ تخم کفتر بخوراندش که مثلن چهچهه‌ی بلبلی بزند؟. اگر فرسی است که کار‌بلد است. می‌داند چطور سرپا‌ کند متن خفته را ؛ همچون مرغ پخته. این می‌شود که باهو را پارتیتور‌وار می‌نویسد. یعنی نمایشنامه‌یی که دستورهای اجرایی‌ا‌ش در نقطه‌های درشت خلاصه شدند. به‌خاطر همین باید باهو را با صدای بلند خاند. و اجرایش کرد. تصور کنید نمایش بخشی از باهو روی صحنه. پاراگراف اول: ⚫️» و گسست آمد. و بدی رویید. و آفتاب خشم بران تابید. و اقیانوس قهرش آبیاری کرد» این نقطه سکوت بعد رخداد است و دیگر نقاط ادامه‌دهنده‌ی سکوتند. می‌گوید: روایت از «آغاز» شروع نمی‌شود، ما وسطِ یک وضعیت، وسطِ یک زخم، وسطِ یک تاریخ پرتاب شده‌ایم؛ آن‌هم دیر. فاجعه قبلن شروع شده. برخلاف متنی که با کلمه آغاز می‌شود (آغازِ معنا)، این‌جا معنا از دست رفته و فقط پیامدها باقی مانده‌اند. جای خالی فریادی یا حذفی. مثل: فریادی سانسورشده، نامِ نگفتنی یا جمله‌یی حذف‌شده. یعنی شروع متن با سکوتِ تحمیلی است، نه با صدا. در خاندن برپایه‌ی عادت؛ نخست کلمه می‌آید سپس معنا. ولی این متن؛ قراردادِ نانوشته را نقض می‌کند: اول مکث، بعد زخم، بعد کلمه. خاننده مجبور است دورِ آغاز اسطوره‌یی یا لحظه‌ییِ درست‌درمان و بنیادین را خط بکشد. نه «روزی روزگاری، نه «یکی بود یکی نبودی»، یا هر نوع شروع با قوانین علت‌ومعلولیِ منطقی و راویِ پایدار و مطمئن. فقط متن ادامه‌ی سوختن است. از سکوت (نقطه‌ی درشت) زاده شده و به سکوت ( نقطه‌ی درشت) برمی‌گردد. پس متنِ بعدِ نقطه‌ی نخست، ادامه‌ی وضعیت است و روند بعدِ رخداد. چیزی از قبل شکسته شده. زبان با تاخیر وارد شده. و همین آن‌را پیشازبانی و پیشاروایی کرده. این‌جا سکوت از کلمه ‌مهمتر است. صاف وپوست کنده نقطه می‌گوید: «قبل من اتفاق افتاده بود.» وقتی نقطه‌ هست علامت پایان «و»چه می‌نالد از ادامه بعد آن در دستور زبان؛ پایان‌گرِ جمله «نقطه» است. حالا بعدش «و» می‌آید. که چه؟ اگر روایت تمام شده قبلِ نقطه، پس چه‌طور می‌شود هم پایان و هم آغاز؟ نقطه‌ی درشت ارجاع نحوی ندارد. پایان جمله نیست. پایان امکان آغاز است. جمله تمام نشده. چیزی تمام شده که هرگز گفته نشده. روایتی پیشاپیش دفن‌شده که حق شروع از ما را گرفته. «و» ادامه‌ی وضعیت است. «و» در فارسی همیشه الزامن ادامه‌ی جمله‌ی قبلی نیست. مثلن در فارسی می‌گوییم: «و چنین شد که...» «و بازهم...» «و هنوز...» در باهو «و» ادامه‌ی جریانی بی‌صاحب است که نه آغاز می‌شناسد و نه تعیین‌کننده‌ی پایانست. پیش‌تر ازنقطه پایان رخ‌داده ولی پیامد فرآیند فروپاشی با «و» مانده. تکرار پی‌درپی «و»های آغاز جمله‌ها می‌گویند متن فاجعه‌محور است. فاجعه در گسست آمد؛ بدی رویید و... نقطه‌ی درشت بعلاوه‌ی «و» تعلیق ایجاد می‌کند. مثلن نگاه کنید به جملات: «و گسست آمد.» چه چیز گسست آمد؟ چه کس باعث شد؟ فاعل یا مفعول؟ برای چه گسست آمد؟ جمله کاهش یافته: به « و» بعلاوه‌ی گسست بعلاوه‌ی آمد (فعل گذشته). «و بدی رویید.» از چه چیز بدی رویید؟ از چه کس؟ «و آفتاب خشم بران تابید.» آفتاب خشم که و بر چه تابید؟ آفتاب خشم استعاره‌یی‌ست که جانشین و مقدم بر نهاد شده. «و اقیانوس قهرش، آبیاری کرد» اقیانوس قهر که؟ او کیست؟ چه چیز یا چه کس را آبیاری کرد؟ بیشتر ارکان توضیح‌دهنده‌ی جمله حذف شدند. جمله‌ها نحوی سخت دارند و فشرده‌. ولی همچنان سرپایند. فقط با «و» ادامه‌ی وضعیت/حالتِ «گسست» و «بدی» و «خشم» و «قهر» در «رویید» و «تابید» و «آبیاری‌کرد» هستند. 🪡قسمت سوم بقیه‌ی قسمت چهارم👇🏼 🍎فرحناز #پاره‌نویسی @farahnazvahabi

  • без подписи

  • باهو هیبریدی؛ نه این‌وری نه آنوری (قسمت میان‌پرده) فرسی نه اهل افاضات درکردن بود و نه اهل داستان حسین‌کردشبستری خاندن. که باورمند بود به ایستاندن متن روی پای خودش؛ نه بر دوش لَ‌لِه‌نویسنده‌اش. که اگر غیر این بود، اثر به‌درد لای جرز دیوار هم نمی‌خورد. خوب برای اینکه متن از خودش دفاع کند نخست باید زبان وا کند. چه کند فرسی؟ تخم کفتر بخوراندش که مثلن چهچهه‌ی بلبلی بزند؟ اگر فرسی است که بلدِ کارست. می‌داند چطور سرپا‌ کند متن خفته را ؛ همچون مرغ پخته. این می‌شود که باهو را پارتیتور‌وار می‌نویسد. یعنی نمایشنامه‌یی که دستورهای اجرایی‌ا‌ش در نقطه‌های درشت خلاصه شده‌اند. به‌خاطر همین باید باهو را با صدای بلند خاند. و اجرایش کرد. تصور کنید نمایش بخشی از باهو روی صحنه. نقطه «و گسست آمد. و بدی رویید. و آفتاب خشم بران تابید. و اقیانوس قهرش آبیاری کرد نقطه و ما بندی ناگزیر خویشتن‌هامان بودیم: و پروازدهء آیین ناروای دیگران روزگارامان نقطه و ما را سوختن خواهد بود، به فراخوری ستبری و نازکی روانمان: روزی بیش، روزی کم نقطه و آب هامان به نفرین! بی‌بری‌مان بارور! و پراکند‌گی‌مان استوار! و سیاهی‌مان جاوید‌باد! باد باد بادا! نقطه نقطه‌ی آغازین؛ مادرخرج‌نقطه‌ها مادر‌خرج؛ همه‌ی سکوت را خرج می‌کند و بعد دُنگش را از مابقی نقطه‌های دودمان تا قِران آخر می‌ستاند، البته با توجه به نرخ تورمِ این‌روزها تا دلار آخر. صم‌وبکمن؛ عین مامور جهنم نشسته اول پاراگراف. می‌‌گوید: «آقایان...» نشد؛ حالا فمنیست‌ها روترش می‌کنند. «خانوم‌ها...» دِ نشد. حالا آنتی‌فمنیست‌ها سر‌دلشان می‌چاد. پس «آهای ملت؛ آغازماغازِ داستان کیلویی چند؟ اگر هم داشتیم شروعی؛ پیش از ما بود و منکراتی. پس نفله‌اش کردیم. خدایش بیامرزاد. آمین. یکی بود و یکی نبود و روز و روزگاری و من نبودم دستم بود؛ تقصیر آستینم بود را هم لولو خورد که من باشم. فاعل‌ماعل را هم اخته کردیم. مفعول هم که از نامش معلوم است: تنبانش شل بود یا اصلن بلد نبود تنبانش را بکشد بالا. فقط ما ماندیم این واو ترشیده‌ی زگیل، زده تنگ هر فعل قید‌مندی ولو به قید وثیقه دخیل. حالا می‌خاهد بدرد، بجِرِد، بِجَوِد، بگسلد، بروید؛ ببُرد، فبها‌المراد. به سیزده‌میزده هم کاری ندارد. جمله به جمله گره می‌زند؛ بلکه بختش وا شود. حالا یک‌نفس با نقطه تا خاتم‌الجمله‌ها، یا چس‌نفس با ویرگول تا کشور زامبیا. و یا با هر شَل‌وشِندرِ سجاوندی: دم دستی‌ و دم نیستی.» و گسست آمد. و بدی رویید... دِ لامصب چرا گسست آمد؟ آن هم مثل تیزی ناقافل از ماتحت جمله. بقیه بَروبچِ عبارت کجا تشریف دارند؟ اصلن چه چیز بود که گسست آمد؟ قلب شرحه‌شرحه‌یِ بنده بود از فراغ یار یا خشتک فرسی؟ از بس که به جمله گفت: «راست بایست. خم نشو مواظب باستنت باش، از خودت دفاع کن و...» آخر مادر آمرزیده از دهه‌ی چهل‌پنجاه تا الان چه گلی به سرمان گرفتین تا الانش. همیشه دیر رسیدید چه تو زبان چه تو اخلاق چه تو مفهوم‌پردازی. این جمله‌ها همین‌اند بین دو نقطه سیاه، دو امکان؛ هاج و واج. حالا با اجرای یک‌نفس، ممتد. یا بریده‌بریده، چندنفس، جمعی و «ما» از خشم ⚪️ضرب‌طبل/ نگاه بازیگر/ تغییر نور/ حرکت بدن تا سوگواری ⚪️ضرب‌طبل/ نگاه بازیگر/ تغییر نور/ حرکت بدن تا نفرین! آرزو! اعلام سرنوشت! ⚪️بومب بومب بومب... سکوت... سکوت... سکوت نه قصه به سر رسید نه کلاغه به خانه‌اش. ببخشید ببخشید پاک قاطی‌ام امروز و رو قطب مانیکم. از شقایق جهیدم رو گودرزی. مثل مرثیه‌‌خان ساندیس‌خور که مدام می‌زند گریز به کربُبَلا یا با قِر شیش‌هشتی پرویز صیاد در قطعه‌ی دریاچه‌ی قو، دریم دَرام دارارا... بخشید نبخشید کانال خودم است اصلن و فرعن می‌خاهم پیژامه‌یِ پیشولی به پا، لنگ‌وپاچه هوا، کنم غروب غم‌انگیز از پنجره‌ی کانالم نگاه. به کسی چه؟ چهاردیفاری اختیاری. نه نه بهتره، ببخشید. والا این بالاوپایین‌های تعلیقی فرسی‌وار بدجوری به ترتر ذهنی‌ام انداخته‌. قول می‌دهم در قسمت چهارم بی هر نوع جنگولک‌بازی و لودگی... نه. بی‌هرنوع هم نمی‌شود که. نیم‌جولک‌بازی و نیم‌کَمَک لودگی روا، اگر حق مطلب را کنم ادا. قول قول مثل ترامپ که قول و عملش🤥 یکی‌ست. بِقُدا. 🍎فرحناز ‌‌‌ #پاره‌نویسی @farahnazvahabi ‌‌‌ ‌‌

  • без подписи

  • جوما|JUMA

  • باهو هیبرید زبانی؛ نه این‌وری نه آنوری قسمت سوم ⚫️ نقطه‌های کله‌گنجشکی پااِشکل ماجرا یا آجیل ‌مشکل گشا؟ این‌ حجم، ورقلنبیدگیِ نقطه چرا؟ خوب اگر ریز بودند که نمی‌شدند چشم‌گیر، لابه‌لای سطور و پاراگراف‌ها. یلخی‌وار می‌گذشتیم ازشان بهر نخودسیاه که فرسی را هدف بود نقطه قد نخود اما مشگل‌گشا. گیرم نمره‌ی چشم هفت‌هشت. اصلن چپول تا ستاره؛ ثریا. می‌شد ندید این سیاه‌چرده‌ی گنده‌بک عند ناقلا؟ این نقطه‌ها را کله‌گنجشکی، یا نخودِ آجیل مشکل‌گشا یا هرچه که دوست دارید بخانیدش. فقط تپل ‌باشد و چشم‌خور و خَزچشم.‌ که فرسی به همین نیت نبشت. یعنی آن‌قدر نقطه‌های درشت مهم اند که نیست گذر ازشان که بسیارست نقش‌هاشان. از جمله: ●وقتی هست ذهن راوی گسسته؛ نیست منطقش خطی، می‌زند زیگزاگ پیوسته با نقطه راوی مکث می‌کند، فرومی‌ریزد‌. یا از پیوستگی منطقی فاصله می‌گیرد. ●برای شکستن عمدی نحو نشستن جای ویرگول، نقطه یا «و»، «اما»، «بعد» تا زبان گفتار درونی شود. فاصله بگیرد از روایتِ توضیح‌دهنده. خاننده اتصال‌ها را خودش بسازد. ● نقطه‌ها مثل دم‌اند و بازدم، می‌کنند ایجاد ریتمِ تنفسی و بدن؛ دم‌به‌دم ریتم خاندن را کند می‌کنند، بدن خاننده را وارد متن می‌کنند، و خاندن را از یک عمل ذهنی صرف به یک تجربه‌ی فیزیکی–حسی بدل می‌سازند. یعنی متن خاندنی اجراشدنی می‌شود. در جاهایی حس می‌کنی متن نفس کم می‌آورد. این دقیقن طراحی‌شده است. ●گفتن ناگفتنی‌ها که هست چیز، اما زبان در گفتنش ناچیز. نقطه‌های درشت مرز میان بندهای عاطفی‌اند، نه بندهای دستوری‌. پایان جمله‌اند نه به‌معنای نحوی که پایانند برای موج احساسی‌فکری. نقطه‌ها محل: شرم ترس فقدان و چیزی‌اند که قابل گفتن نیست. یعنی متن به جای پاراگراف‌بندی منطقی، پاراگراف‌بندی احساسی دارد. ● ویرانی اقتدار صدای راوی؛ نه دانای کل، نه منِ مطمئن، بجاش؛ «مایی» نقطه‌های درشت وقفه‌هایی ایجاد می‌کنند که راوی مطمئن به نظر نمی‌رسد، دانای کل نیست، و دائم در حال لغزش است. این باعث می‌شود متن اقتدار کلاسیک روایت را پس بزند و به خواننده بگوید: «به من اعتماد نکن؛ با من همراه شو.» همینطور صدای فردی را به جمعی تبدیل می‌کند. بیشتر جملات جمع‌اند و صدای فردی درشان حل می‌شود. یعنی کمک می‌کند صدا شخصی نشود، بلکه آیینی و جمعی بماند. خوب ذکر خیر این کله‌گنجشگی‌ها را داشته باشید تا در قسمت‌های بعد مصداق تصویری بیاورم که رویش مانور بدهیم و آنالیز کنیم، بلکه شیرفهم شویم، و نه گیج‌فهم. پس بدرود تا بعدِ زود.🫡 ادامه‌دارد... 🪡قسمت دوم 🪡قسمت چهارم 🍎فرحناز #پاره‌نویسی @farahnazvahabi

  • без подписи

  • ✓ لالایی و ترانه گیلکی الاتی تی 🌿 📝 متن آهنگ: الاتی تی* بیا بیرون بیا نوکون می دیلأ خون تو می لیلی مو تی مجنون هوا امشو چی تاریکه می دیل چون رشته باریکه بوشو ای شو بوشو ای شو تی جه ترسنه می ریکه می زاکی کوچیکه وألا می زاکی خوشگله وألا ها لالا لالای لا لا... ترجمه‌: ای ماه بیا بیرون دلمو خون نکن تو لیلی من، من مجنون تو هوا امشب چقدر تاریکه دلم مثل رشته باریکه برو ای شب برو ای شب از تو پسرم می‌ترسه پسرم کوچیکه والا پسرم خوشگله والا ها لالا لالای لا‌لا... * نام ماه در گویش گیلکی برای کودکان

  • گاره سری؛ لالایی اصیل گیلکی به یاد شب‌‌بیداری‌های مادران داغدار بر بالین دلبندانشان برسر گهواره و حالا بر سر مزار.

  • جلد باهو کتاب بهمن فرسی👆

  • باهو هیبرید زبانی؛ نه اینوری نه آنوری قسمت‌دوم: فرم و محتوا برادرند هردو عزیز مادرند. بابا دست مریزاد به فرسی، والا خیلی توانمندی می‌خاهد که قول و فعل کسی این‌قد یکی باشد اینکه غضب کند بیفتد به جان جمله‌ و ارکانش: ● ... و پس‌وپیش کند، و فاعل سربه‌نیست، و مفعول بر مهتری نشاند، و فعل برکند و نشانگان سجاوندی وازده کند، و اسیر کند، و اجیر کند، و رَوح جان و آسایش روان آدمیزاده بفرساید، که نه اسطوره بنماید، و نه حماسه‌ی اهونه‌وئیره* بگشاید و نه شعر سپید، و نه سرخ، و نه سیاه، و پندار پندار و پندار و نوید و نوید و نوید... که چه؟ که ماتحت قصه به مزاج تنگ آید، و به وضعیت بَواسیرِ زبان دچار... وووووووو... تا ابدا ابد تا پرنده‌ی دورِ پرواز‌گر کوچ‌ها تا نوه‌ و نبیره و ندیده و کلثوم و خدیجه‌ی «نقطه‌»ی بی‌پدر، سلیطه‌ی خیرندیده‌ی بی‌هنر، که هرچه دود است از گورش زباننده و آدمیان را سرکار گذارنده... ● ‌ ‌‌ «زبان وقتی درست کار می‌کند که نگذارد آدم راحت باشد.» فرسی به روایت کلاسیک بی‌اعتماد است • متن را نه «قصه»، بلکه «وضعیت زبانی / وجودی» می‌داند. • به جای پیشبرد داستان، وضعیت می‌سازد: زبانی، بدنی، ذهنی.» خوب حالا چه‌طوری این کار را می‌کند با انگولک ارکان جمله و تقلید از متون کهن مذهبی اما در حد ناخونک به پوسته‌ی خارجی. ولی وفاداری به مضمون و روایت نه. تا اینجا هرچه گفتیم داشته باشین که بعد بیاییم سروقتش و مطلب را واکنیم. اما، اما. شایسته و بایسته است نخست گفتن از جلد باهو؛ که سال نکو از بهارش پیداست. گرافیک جلد باهو با محتوایش هم‌راستاست. خوب غیب نگفتم. جلد اثر همیشه در خدمت اثر است. اما اینکه تا چه حد در این باره موفق باشد، ای‌والله دارد. در تصویر چه می‌بینیم؟ سوراخ کلید؛ گل‌درشت، تقریبن در مرکز کادر؛ چشم‌کوبِ سیاهیِ مطلق و مکنده؛ در کنتراست با روشنی دوروبرش. انگاری سوراخ کلید روزنی است بین ما و انباشتگی معنا. استعاره‌ای است از دیدنِ محدود، دانستنِ ناقص، یا عبور ممنوع. «باهو» تنگ‌نشسته در فضای بسته؛ یعنی معنا درون حبس یا آستانه قرار دارد. ما بیرونیم، معنا آن‌طرفِ قفل. کلمه‌ی باهو نسخ‌گونه است و دستی‌نوشته. اما درست‌درمان به قواعد خطیِ ویژه پایبند نیست. مثل محتوای هیبریدی‌اش. بعد چشم از سوراخ کلید می‌رسد به مورچه مورچه، مور مور؛ نوشته‌های ریزِ مخدوشِ پیرامونش. بازم همان وسواسِ تکرار. همان فشردگی، همان همهمه، همان آزار بدنی البته این‌بار چشمی. این‌ها می‌توانند نویز جهان باشند، یا خرد جمعی؛ شایدم فرسودگی زبانی‌ست، ناتوان از کشیدن بار معنا. در این شلوغی، «باهو» تنها کلمه‌ی خوانا و ایستاده است؛ جزیره‌ی معنا در آشوب زبان. رنگ اُکرِ زمینه هم ، یادآور کهنگی زرد و خاک‌گرفته‌ی کتب قدیمی‌‌ست. در قسمت بعدی کَمکَی سیر کنیم در کارکرد نقطه وغرض و مرض گنجاندن یا چپاندن نقطه‌های کله‌گنجشکی لابلای سطور ریزمیزه. فعلن تا بعد.🫡 * از دعاهای اوستایی. در لغت: شایسته؛ سزاوار، برگزیده‌ی فرمانروایی. ادامه دارد... 🪡قسمت‌اول 🪡قسمت سوم 🍎فرحناز #پاره‌نویسی @farahnazvahabi

  • باهو هیبرید زبانی؛ نه اینوری نه آنوری قسمت اول باهوی فرسی را که می‌خانم. یک‌جورهایی هنگ می‌کنم. زجر می‌کشم. انگار فشار متن تعمدی‌ست. سخت‌خانست؟ نه. اما سخت‌فهم...، بهتر است بگویم نافهم. گفتم سخت‌فهم نیست به خاطر ریتم فشرده و ضرباهنگ کلمات شعرگونه، پاراگراف‌ را یک‌نفس ... و می‌خانی و می‌خانی و می‌خانی... تا نفس‌گیر و نفس‌بر شوی. آنگاه پسِ انفجار ناگهانی و سرریز واژه‌ها، ترمز می‌کنی یا پادرهوا می‌شوی. علائم سجاوندی هم مخلص وفادار این لجام‌گسیختگی‌اند. جملات شکسته و لکنته. لکنت و تکرارهای پی‌درپی و گاه خشمی غلیظ. گفتم باهو سخت‌فهم نیست اما نافهم چرا؟ چون قرار داستان‌گویی نیست. شاید بعضی جاها فرسی گول به سرمان بمالد که بله ماجرا دارد شروع می‌شود. اما یکهو می‌زند توذوقمان و خیط. شتر دیدی ندیدی. جا خیسه قصه نیست. که‌ چه؟ که مایوس کند. که بفرساید. والا این سادیسم رادیکالی نوبرست والا. انگاری مونولوگی هپروتی در خلاست یا ور ور ور اوراد و اذکار. گفتم هدف پاراگراف‌ها قصه‌مصه نیست. بیشتر تجربه احساس است تو ساحت نمایش‌. آن‌هم نمایشی بدن‌محور نه اروتیک یا سکس. نمایاندن بدنی بدون لذت، بیشتر برای زخم، درد، فشار، حتی دهن‌کجی به سانسورهای اخلاقی‌ با افشای عریانی. خوب این با منطق رفتاری فرسی هماهنگ است که مترک است که نمایش می‌دهد اما وراجی نه. گفتم باهو شعرگونست اما شعر نیست. نثر ادبی هم نیست یک هیبرید بینابینی‌ست که از همه چیز دارد و ندارد. اما داشتن و نداشتنش تعمدی است و از نگاه رادیکالی فرسی در زبان. حالا چرا رادیکالی؟ چون تمام بدیهیات در ادبیات را به هم می‌زند. انتقال معنا با زبان، داشتن روایت برای فهم جهان، فاعل کار، آغاز و پایان معنادار و این حرف‌ها. فرسی دقیقاً همین‌ها را نشانه‌ می‌گیرد. زبان برای بیان معنا نیست. زبان خودش بحران‌ست. جمله‌های ناقص، روایت مگو، تکرارها. برگشت به ریشه و شکستن زبان برای نمایش و اجرای وضعیت فرسودگی معنا. خوب تا اینجا را محض دهن‌گرمی داشته باشید که من‌بعد شایدم تا ابداابد ریزریز واکاوی کنم و برویم جلو. ادامه دارد... 🪡قسمت دوم 🍎فرخناز #پاره‌نویسی @farahnazvahabi

  • خنده‌ای اجباری که در تبلیغات و جشن‌های نمایشی طنین می‌اندازد، لبخند دیکتاتوری است روی بیلبورد. شادی از پیش‌نوشته‌‌شده‌ی جشنوارهای مورد تایید، اصرار بر این‌که همه‌چیز خوب است وقتی هیچ‌چیز خوب نیست. نوعی شادمانی جعلی برای متقاعد کردن مردم به این‌که رنج‌شان توهمی بیش نیست و چنگال رژیم آغوشی مهربان است. اما این نما شکننده است و کسانی که با آن زندگی می‌کنند، تشخیصش می‌دهند. طنز حاکمیت دروغی بیش نیست. ابزاری است برای کنترل. حاکم خودکامه گمان می‌کند به صرف تظاهر به نبود هر گونه مخالفتی، می‌تواند مخالفانش را خاموش نگه دارد. هرتا مولر فلاکت روزمره @morteza_mehraad mehraad.com

  • تعلیقِ احتضار بلوندی هم مرد باز رو مخم می‌‌دود لکنت «مُرد» دیروز در «می‌میرد» امروز یادم نیست یادم نیست چنداچند ثکثیر این‌قدر سِرمرگی باز رقص خون در مشام هوا رو زبان سرخِ آویخته لای دندان‌ها باز دانه‌‌دانه رجارج نک‌نک خُرخُر مرگاویز از چشمانم تا تیله‌های زرد بی‌نور که زمانی چشم بود عشق می‌پاشید که پنجول‌هایش تابه‌تا می‌کرد درضرباهنگ خانش شعرهای بداهه‌‌ام و کله به کله‌ام می‌زد و سلامم می‌داد باز سلامم داد در تعلیق خر‌خر‌هایش در اشکابه‌ها و نوازش دست‌‌هایم و به مرگ هم وقتی ریزریز نفس‌هایش را روی کاشی‌های سرد می‌‌‌خَشید 🍎فرحناز #شعر

  • استحاله‌ی شرافت به شرارت کشتار، نسل‌کشی، تعدی، تجاوز، چپاول، تحقیر، ارعاب و... کلمات انتزاعی‌نیستند. تصویریند اما نه در فیلم‌ نه در کتاب‌ بلکه توی خیابان‌ها وکوچه‌ها‌مان؛ ملموس و جاندار. این روزها باهاشان زندگی؛ چه بگویم مردگی کرده‌ام. از این هم‌زیستی چه واکنشم بود؟ خشم؟ گریز انفعالانه؟ تحلیل و تفسیر از دور؟ شایدم سکوت. اما نه سکوتی ترس‌مال که نیتم از سکوت برای باز‌بینی مفاهیم بود. اگرچه هر چهار واکنش را داشتم اما بیش‌ترش را در سکوت مبتلا به سوال. مثلن: شرافت چگونه شرارت می‌شود یا برعکس؟ شاید جایگزینی «ف» به «ر» در صورتِ کلمه بند است به مرزمویی اما در سیرت، دگرگونی آهسته آهسته است. مگر نه این‌که جنایتکاران امروز منادیان حق‌پرستی در گذشته بودند. حال‌ آن‌که مبتلا به جهل مصداقی‌اند و نمی‌دانند مصداق همانند که می‌گویند. چه بسا آراسته به دانش و آگاهی و اهل کتاب و قلم‌اند اما بیراهه می‌روند. اگر دانش وآگاهی محض نجات‌بخش نیست پس علاج چیست؟ شاید باید به صراحت پرسید از کجا معلوم فردا ما شریر بعدی نباشیم؟ حسام ایپکچی در «اپیزود ۵۸» با زبانی شفاف و موجز و سهل‌فهم ماحصل کنکاش‌اش را در باره‌ی «شر» و «شرف» با استعاره‌ی «پنجه‌ی شر» بیان کرده. پنچه‌یی با پنج انگشت که ارتباط منطقی دارند و مقدم و تالی‌اند و پی‌درپی مبین استنتاج همدیگر. در این اپیزود پنج مفهوم یا به‌ استعاره پنج انگشت جایگزین پنج چیزند که ما را مستعد شر می‌کنند. به ترتیب: ۱- خودمبنایی جایگزین دانایی ۲- نفرت جایگزین معنا ۳- زور به جای اقناع که اسارت را جانشین تربیت می‌کند. ۴- حیله به جای حکمت ۵- وهم به جای فهم که برای روشن‌شدنش استعاره‌ی «بی‌آینگی» را بکار برده. همچنین می‌‌گوید برای پرهیز از شر یا تمیز ابتلا در هر مرحله‌ی پنجگانه‌ی شرارت از خود چه بپرسیم؟ ویژگی‌های انسان آزاده یا اخلاقی چیست؟ اینکه منش‌اش استوار بر فضایل اخلاقی‌ست در تربیت دمادم و تردیدهای پی‌درپیِ پرسش‌پرور. این‌که آغازه‌ها می‌پوید و ایستا و دگم نیست. این اپیزود را پیشنهاد می‌کنم به مایی که با دیکتاتوری به غلظت توتالیتر رخ‌دررخیم. و فوج عقاید در فضای مجازی: چپ و راست اصلاح‌طلب. که اگرچه همه از دمکراسی می‌گوییم اما تند‌روی در هر جناح با تاختن به عقاید دگراندیشان چه آگاهانه به حیلت و زبان‌بازی چه ناآگاهانه از سرسپردگی و اطاعت محض ناپسند است. به‌ویژه با شرایط اضطراریِ حال که یکپارچگی می‌طلبد. 🍎فرحناز #پاره‌نویسی @farahnazvahabi

  • قاقِ اضمحلال باهم بر سرم ریختند چه خوب رفتم زود و نفهمیدی و ندیدی که نان صبر ایوب‌ها در دارالمجانین آجر می‌شود و جیغ می‌کشد کوه هم از این همه باهمی وزن‌زده و من... من که ترد بودم و سیب... چه خوب رفتی زود و ندیدی و نفهمیدی هک زمان را بر خط‌چین‌ها و عضلات خسته‌‌ی زیر پوستم با نحیف نارنجی غروب از پنجرها تا زل آینه‌ها که شب‌ها عقربه‌‌ام بی‌تاب چرخان بر سنگِ بالش‌ها با چرق‌چرق مفصل‌ها و مویه‌ی باد لای درز استخان‌هام که دشتانم نیست جز سکوت رود سرخ میلی بی‌نفس لالوی مهبل و پستان‌ها‌ی قاق وامانده‌ام با دست‌های درازتر از پاهایم در لکنت الفبای بقا و انتحار کارت‌های اعتباری‌ بی‌اعتبار تهِ کیف‌های گشنه‌‌‌ و مگس‌پیچِ وهم چسبنده‌ی زیستن کشتار سوگ جنگ چپ راست اصلاح‌طلب تنها فکرم: آیا فردا را سقفی غذایی خاکی هست؟ چه خوب رفتیم زود و نمی‌بینی و نمی‌فهمی وقتی‌که در تیزاب «آیاها»ی دست‌پاچه حل می‌شوم، آن‌قدر مرده‌ام که مردن مردن‌تر نمی‌شود و رفتن کمترین مردنم بود و دیگر فرقی نمی‌کند رفتن‌تر از تو بود یا من؟ 🍎فرحناز #شعر

  • بودی نبود بین ما بودی نبود بین ما جز هذیانی ترد در شاید اگر و نمی‌دانم‌های پادرهوا که وسواسم را در بازی سکوتت به سیخ می‌کشید در برزخ نه و آری‌ها از پرانتزها‌ی مردد تا ویرگول‌های ناتمام از سه‌نقطه‌های تعلیق تا جمله‌های لب‌پر و مترک باید زودتر می‌فهمیدم بودی نبود بین ما که هرچه بود او بود در تو بود و من... اینک ناتمامی‌ام را تنها در لکنتی ساده‌لوح به یاد می‌آورم 🍎فرحناز #شعر

  • بداهه‌ی معصوم لبخندهای گربه‌شور نمی‌خاهم آن چرک‌خندهایی که از صداقت راکد چشم‌هاست و زبانت را با تعارفی چرک‌مرده می‌‌شورد چکه‌یی زلال از دهانت بس تا بشکفم مثل غنچ‌خندهای بَدویِ معصوم که از چشمانت بداهه می‌ریزند بر حوض لب‌ها وقتی لطیفه‌ می‌گویم و دلم هری می‌ریزد قاق تماشای خنده‌های کودکی که از لای ژست‌های چرک‌شور ناگهان درآمده 🍎فرحناز #شعر