فرهنگ پژوهی
Статистикаبا توجه به اهمیت و تاثیرات شگرف "فرهنگ" در تمام عرصه ها بر آن شدیم تا با ایجاد این کانال از دریچه علمی و مستند ، با معرفی و خوانشی از کتب فرهنگ شناسی با نظرات اساتید و پژوهشگران آشنا شویم، ارتباط با مدیر صفحه، طرح انتقاد و پیشنهاد: @Ali_modares_culture
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 7
- 1/48двое суток
- 8
- 1/72трое суток
- 8
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
عبادت فرهنگی شیخ حسن جهرمی میگوید: در سالی که گذارم به جندیشاپور افتاد، سخنی از محمد مهتاب شنیدم که تا گور بر من تازیانه میزند. دیدمش که زیر آفتاب تموز نشسته، نخ میریسد و ترانه زمزمه میکند. گفتم ای مرد خدا، مرا عاشقی بیاموز تا خدا را همچون عاشقان عبادت کنم. محمد مهتاب گفت: نخست بگو آیا هرگز خطی خوش، تو را مدهوش کرده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز شکفتن گلی در باغچۀ خانهات تو را از غصههای بیشمار فارغ کرده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟ گفتم: نه. گفت: هرگز زیر نمنم باران، آواز خواندهای؟ گفتم: نه. گفت: هرگز به آسمان نگریستهای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرو نشانی؟ گفتم: نه. گفت: هرگز خندۀ کودکی نازنین، تو را به خلسۀ شوق برده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز غزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بیخود کرده است که اگر نشستهای برخیزی و اگر ایستادهای بنشینی؟ گفتم: نه. گفت: هرگز زلالی آب یا بلندی سرو یا نرمی گلبرگ یا کوشش مورچهای، اشک شوق از دیدۀ تو سرازیر کرده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز شده است که بخندی چون دیگری خندان است و بگریی چون دیگری گریان است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز بر سیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف میکنی، چشم دوختهای؟ گفتم: نه. گفت: هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شدهای؟ گفتم: نه. گفت: هرگز دست بر روی خویش کشیدهای و با چشم و گوش و ابروی خویش معاشقت کردهای؟ گفتم: نه. گفت: از من دور شو ای ملعون که سنگ را عاشقی میتوان آموخت، تو را نه. ✍ رضا بابایی
🔹باشگاه کتابخوانی هجا فصل دوم 🔸روایت هفتم ▫️کتاب: توسعه به مثابه فرهنگ ▫️با ارائه : علی مدرس 🔺چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ماه ۱۴۰۵، ساعت ۱۸ تا ۲۰ 🔺هفت تیر۱۵، پلاک ۴۰، #خانه_تجربه پ.ن:این هفته چهارشنبه بیست و یکم مرداد ماه جلسه هجا برگزار نخواهد شد. 🌐نامنویسی #رایگان: T.me/Ho3eini24 🔗@sepehrdadtoos آدرس ما در تمامی صفحات مجازی
🔶ارزش فرهنگ در ایران باستان 🔹در متن های پهلوی پر از جمله ها و اصلاح هایی است که می توانند در رازگشایی های فرهنگی، تمدنی و تاریخی ایران باستان بسیار یاری رسان باشند. به امید خداوند هر بار به گونه گواهمند و دانشی به بخشی از آن خواهیم پرداخت تا ارزش آن بیش از پیش برای هم میهنان آشکار گردد. ♦️این متن ها به یک باره نوشته نشده اند و خود برگرفته از نوشته های کهن تر هستند زیرا فرهنگ و تمدن به یکباره بوجود نمی آیند. می بایست به متن هایی که به دست مان رسیده است به عنوان یک گنجینه ملی برای پاسداری از هویت ایرانی مان بنگریم. 🔹درباره کاربرد معنایی واژه فرهنگ در زبان فارسی، می توان از نسک (کتاب) برهان قاطع یاری گرفت. معنی فرهنگ در زبان فارسی دانش، خرد و فضیلت می باشد. با بهره گیری از این گواه ها و دانش ریشه شناسی می توانیم به یک برآیند دانشی برسیم. ♦️برابر با دانش ریشه شناسی که دکتر حسن دوست در کتاب فرهنگ ریشه شناختی زبان فارسی آورده اند، درباره ریشه واژه فرهنگ داریم:👇 (همخوان θ = ث) *fra_θang ایرانی باستان > frahang پارسی میانه در اینجا ریشه θang به معنی کشیدن است که با پیشوند fra به معنی بر کشیدن و بالا کشیدن می باشد. یعنی فرهنگ عاملی برای برکشیدن و تعالی اندیشه، خرد و فضیلت مردمان می باشد. در زبان اوستایی نیز ریشه θang به معنی کشیدن بکار رفته است. 🔹هوبشمان دانشمند آلمانی، واژه harhang به معنی آموزش و تعلیم در زبان ارمنی و فعل harhangel به معنی آموزش دادن و تعلیم دادن در زبان ارمنی را از این واژه ایرانی می داند که به گمان بسیار از زمان اشکانیان درون زبان ارمنی شده است. در زبان ارمنی همخوان f به h دگرسان شده است. ((hübschman Arm. Gr. 182) ♦️اینک به ارزش و جایگاه فرهنگ در این متن ها می پردازیم:👇 ۱)به فرهنگ خواستاری کوشا باشید، چه فرهنگ اندر (روزگار) فراخی پیرایه و اندر (روزگار) سختی پناه و اندر (روزگار) نیاز دستگیر و اندر (روزگار) تنگی پیشه است. ((بند ۶۶، سخنی چند از آذرباد مارسپندان)) ۲)به فرهنگ خواستاری کوشا باشید، چه فرهنگ تخم دانش است و میوه آن خرد و خرد را راهبری هر دو جهانی است. در باره آن گفته شده است که فرهنگ اندر فراخی پیرایه و اندر سختی پناه و اندر نیاز دستگیر و اندر تنگی پیشه است. ((بندهای ۴۱ و ۴۲، چیده اندرز پوریوتکیشان)) نکته ۱:زمانی که متن می گوید (درباره آن گفته اند) آشکارا نشان از این است که این متن ها برگرفته از متن های کهن بوده اند. ۳)زن و فرزند خویشتن جدا از فرهنگ مهل (مگذار) که تو را تیمار و رنج گران بر نرسد و پشیمان نشوی ((بند ۱۳، اندرز انوشه روان آذرباد مارسپندان)) ۴)فرهنگ کدام بهتر است؟ آن که زمانه را با آن راه توان بردن و نجات روان را با آن بیشتر توان دانست ((بندهای ۷۵ و ۷۶، یادگار بزرگ مهر)) نکته ۲: در این متن بزرگمهر در پاسخ به اینکه کدام فرهنگ بهتر است، آشکارا می گوید که فرهنگ می بایست همسو و مطابق با زمانه باشد. بدین معنی که فرهنگ ایرانی در ذات خودش نوسازی دارد و بر خلاف دروغ های ایرانستیزان کینه ای، باستان گرایی نیست. 🔹گفتمان ایرانشهری بزرگ ترین و نیرومند ترین گفتمان کشور و هماورد بنیادین گلوبالیسم ( جهانی شدن ) است. فر ایران همواره پیروز است. ♦️سعید کریمی : کارشناس ارشد رشته فرهنگ و زبان های باستانی
📝📝📝 کتاب خوندن: کمهزینهترین راه تغییر مغز ✅تا حالا دقت کردی وقتی یه رمان خوب میخونی، بعد از چند صفحه، دیگه صدای اطرافت رو کمتر میشنوی؟ انگار مغزت از اتاق بیرون میره و میره یه جای دیگه؛ توی یه شهر دیگه، یه زمان دیگه، یا حتی توی ذهن یه آدم دیگه. ✅حالا یه سؤال: واقعاً موقع کتاب خوندن فقط داری اطلاعات میگیری؟ یا یه اتفاق عمیقتر داره توی مغزت میافته؟ ✅فالک هوتیگ، پژوهشگر مؤسسهی ماکس پلانک، توی کتاب جدیدش The Perks of Being a Bookworm میگه ما سالها اثر واقعی کتاب خوندن رو دستکم گرفتیم. کتاب فقط یه وسیله برای یاد گرفتن نیست؛ یکی از قویترین ابزارهاییه که میتونه مغز انسان رو تغییر بده. ✅توی جامعه امروز اگر از آدمها بپرسی برای تقویت مغز چی کار میکنن، جوابهای آشنایی میشنوی؛ خواب بهتر، ورزش، مدیتیشن، مکمل، قهوه، نوروفیدبک، یا حتی دستگاههایی که با جریان الکتریکی ضعیف مغز رو تحریک میکنن. ✅اما هوتیگ میگه: یکی از مؤثرترین تقویتکنندههای مغز، سالهاست جلوی چشممون بوده و کمتر کسی دربارهش حرف زده؛ کتاب خوندن. ✅پژوهشها نشون میدن یاد گرفتنِ خواندن، شبکههایی رو که مسئول حافظه، توجه، استدلال، پردازش زبان و حتی ادراک دیداری هستن، دوباره سازماندهی میکنه. یعنی مغز، بعد از باسواد شدن، همون مغز قبلی نیست. ✅جذابترین بخش ماجرا، یه کشفیه که حتی برای عصبشناسها هم غافلگیرکننده بوده. سالها یه نظریهی معروف وجود داشت؛ از اونجایی که خواندن توی تاریخ تکامل انسان پدیدهی تازهایه، مغز شبکهی اختصاصی براش نداره. پس مجبور میشه بخشی از مدارهایی رو که قبلاً کار دیگهای انجام میدادن، تصاحب کنه. یکی از این مدارها، مسئول تشخیص چهرههاست. یعنی بعضی دانشمندها فکر میکردن هرچه در خواندن ماهرتر بشیم، شاید کمی از توانایی تشخیص چهرههامون کم بشه؛ چون مغز داره از یه فضای محدود برای دو کار مختلف استفاده میکنه. ✅اما وقتی هوتیگ و همکاراش در هند، عملکرد افراد باسواد و بیسواد رو با هم مقایسه کردن، نتیجه دقیقاً برعکس بود. افراد باسواد، چهرهها رو بهتر تشخیص میدادن. انگار مغز به جای اینکه یه اتاق رو از یکی بگیره و به یکی دیگه بده، بهجاش کل خونه رو بازسازی میکرده. ✅یه باور اشتباه دیگه هم اینه که فکر میکنیم باسواد شدن یه خط پایانه. اما نویسنده میگه خواندن یه کلید روشن و خاموش نیست؛ یه طیفه. هر کتابی که میخونی، مغزت یه کم کارآمدتر میشه. بعضی فرایندها خودکارتر میشن، بعضی ارتباطهای عصبی قویتر و بعضی مهارتهای فکری دقیقتر. برای همین، آدمی که سالها با متنهای جدی، رمان، مقاله یا کتابهای پیچیده سروکار داشته، فقط اطلاعات بیشتری نداره؛ دنیا رو هم جور دیگهای میبینه. ✅البته همهی خواندنها شبیه هم نیستن، هوتیگ میگه مهم نیست فقط بخونی؛ مهمه اینه چی بخونی. اگر همیشه متنهای کوتاه اینستاگرامی، ساده و سطحی بخونیم، مغز هم همونقدر تمرین میکنه. اما متنهای عمیق، واژههای ناآشنا، جملههای پیچیده و استدلالهای چندلایه، مغز رو وادار میکنن بیشتر کار کنه. ✅قطعاً از بین شما عزیزانی که مشغول مطالعه این متن هستید این سوال به ذهنتون خطور کرده که: پس تکلیف کتاب الکترونیکی و کتاب صوتی چی میشه؟ ✅پژوهشها میگن معمولاً درک مطلب روی کاغذ کمی بهتر از صفحهی نمایشگره، اما دلیلش احتمالاً خودِ کاغذ نیست. ما ناخودآگاه وقتی کتاب کاغذی دستمون میگیریم، جدیتر میخونیم. کمتر حواسمون پرت میشه و انرژی ذهنی بیشتری صرف فهمیدن متن میکنیم. یعنی شاید مشکل از نمایشگر نباشه؛ از عادتی باشه که با نمایشگر پیدا کردیم. کتاب صوتی هم بیفایده نیست. اتفاقاً میتونه دایرهی واژگان، ساختارهای زبانی و روایتهای پیچیده رو وارد ذهنمون کنه. اما به گفتهی هوتیگ، همهی مزایای عصبیِ خواندن، فقط وقتی فعال میشن که خودت کلمهها رو از روی متن پردازش کنی. بنابراین گوش دادن و خواندن، شبیه هم هستن؛ ولی یکی نیستن. 📌 دفعهی بعد که خواستی بین دیدن ده تا ویدئوی یکدقیقهای و خوندن چند صفحه کتاب یکی رو انتخاب کنی، بد نباشه این سؤال رو از خودت بپرسی: من فقط دنبال وقت گذروندنم، یا دارم مغزم رو هم تمرین میدم؟ شاید جواب این سؤال، بیشتر از چیزی که فکر میکنیم، آیندهی ذهنمون رو شکل بده. ✅ گاهی همون کتابی که قبلاً خوندیم، اگر دوباره دستمون بگیریمش، چیزهای تازهای بهمون نشون میده. چون ما دفعهی قبل همون آدم نبودیم. ذهن تغییر میکنه، تجربههامون بیشتر میشن، و زاویهی دیدمون عوض میشه. برای همین، یه کتاب میتونه هر بار که برمیگردیم سراغش، یه لایهی جدید از خودش رو رو کنه. منبع 🆔 @booklove_blog
🖊 فردوسی شاعر قدرت یا خرد؟ ✍️ یاسر عرب ▪️این روزها دوباره اسم فردوسی و شاهنامه زیاد شنیده میشود. رستم تهمتن به میان اشعار حماسی آمده و آرش کمانگیر اهمیت همراهی با پرتاب موشک پیدا کرده است. در روزهای جنگ و تهدید، طبیعی است که ملتها سراغ قهرمانان تاریخی خود بروند. و رستمشان به مثابه نماد ایستادگی، قدرت و دفاع از ایران به میدان بیاید. 🔍 اما طرح یک سؤالی متفاوت نیز بجاست! و آن اینکه ما فردوسی را برای رستمش میخواهیم یا برای خردش؟ ▫️ما معمولاً شاهنامه را با شمشیر و گرز و نبرد به یاد میآوریم. اما جالب است که خود فردوسی، شاهنامه را با قدرت شروع نمیکند بلکه با خرد شروع میکند: «به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد» ▫️یعنی قبل از هر چیزی، فردوسی میگوید انسان، با خرد، انسان است. شاید برای همین بود که خیلی از ما در کودکی، فردوسی را نه با رستم بلکه با این جمله که سرمشق دفتر مشق بود شناختیم؛ "توانا بود هر که دانا بود" ▫️این جمله، حتی اگر درباره انتساب دقیقش بحثهایی وجود داشته باشد، یک برداشت عمیق از فردوسی را در فرهنگ ما ساخته. اینکه توانایی واقعی، از دانایی میآید. ▫️اما چرا امروز بیشتر رستم را میبینیم و کمتر خرد فردوسی را؟ چون در لحظههای بحران، ما بیشتر دنبال قدرت میگردیم. دنبال کسی که بایستد، بجنگد و شکست نخورد. اما شاهنامه اتفاقا یک هشدار بزرگ دارد. بزرگترین شکستها همیشه از کمبود قدرت نمیآیند بلکه از کمبود خرد میآیند! ▫️رستم را ببینید. بزرگترین پهلوان ایران است. هیچکس در میدان جنگ حریف او نیست. اما بزرگترین تراژدی زندگیاش زمانی رخ میدهد که حقیقت را نمیبیند و سهراب، فرزند خودش، را میکشد! ▪️فردوسی اینجا یک حرف بزرگ میزند: ممکن است آنقدر قدرتمند باشی که دشمنانت را شکست بدهی، اما اگر درست نبینی و درست تشخیص ندهی، ممکن است نزدیکترین آدم زندگیات را با همان قدرت نابود کنی! کیکاووس هم همین است. قدرت دارد، پادشاه است، سپاه دارد. اما مشکلش تصمیمهای غلط است. اسفندیار هم پهلوان بزرگی است، اما وقتی غرور و فرمان جای گفتوگو و خرد را میگیرد، پایانش تراژیک میشود. ▫️انگار فردوسی هزار سال پیش یک درس مهم به ما داده و آن اینکه قدرت بدون خرد، دیر یا زود خودش تبدیل به خطر میشود! ▪️جهان در قرن بیستم آرامآرام از دورهای که ایدئولوژیها حرف اول را میزدند، وارد دوره دانش، فناوری، اطلاعات و تکنولوژی شد. حتی نظامهایی که بر پایه ایدئولوژی شکل گرفته بودند، برای بقا مجبور شدند به علم، تخصص، فناوری و شایستهسالاری تکیه کنند. ▫️چون قدرت در جهان امروز فقط تعداد موشک و وسعت خاک نیست. قدرت یعنی اطلاعات دقیق، فهم درست واقعیت، داشتن آدمهای متخصص در جای درست، و توان تصمیم گرفتن زیرکانه در لحظههای حساس! ▫️فردوسی اگر بود امروز از ما میپرسید؛ قدرت را فقط در ابزارهای سخت دیدهایم یا به همان اندازه برای خرد سازمانیافته، دانش، فناوری و توان تحلیل، سرمایهگذاری کردهایم؟ ▫️فردوسی رستم را خلق کرد. از دفاع از ایران گفت و از پهلوانی سرود. اما به ما یاد داد که رستم بدون خرد، کافی نیست! ▫️رستم قهرمان شاهنامه و خرد قهرمان فردوسی است. شاید امروز که دوباره به فردوسی برگشتهایم، بهتر باشد فقط گرز رستم را نبینیم، بلکه صدای خرد فردوسی را هم بشنویم. چون ملتها فقط با بازوی قوی که زنده نمیمانند، بلکه با ارادهها و ذهنهای قوی زنده میمانند.
امید گرانبهاترین عطیهای است که شامل حال بشر میشود. اگر نمیشود با واقعیت کنار آمد، با امید همیشه میتوان کنار آمد. «دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن» @dr_eslaminodoushan
بخش پایانی 🔸با توجه به موارد پیشگفته و از منظری دیگر میتوان گفت که در جهان امروز، کشورهایی همچون ایران که از پشتوانۀ تمدنی و غنای فرهنگی برخوردارند، دارای سرمایههای تاریخی و فرهنگی غنی هستند که منبع قدرتاند. قدرت در این معنا در زبان و نمادها نمود پیدا میکند؛ زبانی که نیازها و ضرورتهای زمانه را بشناسد، اعتماد بیافریند، گفتوگو را ممکن سازد و روایتها را بهشکلی اقناعکننده عرضه کند. برخی ذیل آن زبان و با اندکی تسامح از «خرد سیاسی» هم نام بردهاند؛ خردی که نه صرفاً حاصل تجربۀ گذشته، بلکه نتیجۀ گفتوگوی مداوم میان تاریخ، فرهنگ، واقعیتهای جهان و افقهای آینده است. هر جامعهای متناسب با حافظۀ تاریخی، سرمایۀ فرهنگی، ساختار جمعیتی و منافع ملی خود ناگزیر است چنین خردی را در درون خویش کشف کند و بازآفرینی و پرورش دهد. 🔸آینده توأمان نیازمند نرمافزار زبانی است که امکانهای نو را بگشاید، آنها را به جامعه منتقل کند و میان تجربه و هویت تاریخی و افقهای پیش رو پلی پایدار بزند. ایران این زبان را در تاریخ بارها آفریده و در همان حال نیز حافظۀ فرهنگی را با وجود گسستها و نابهنگامیها پاس داشته و به نسلهای بعدی منتقل کرده است. ✍ عیسی عبدی
بخش دوم 🔸امروز با ورود به عصر هوش مصنوعی، زبان بیشاز گذشته و صد سال پیش رو به دگرگونی گذاشته است، اما این دگرگونی به معنای گسست در حافظۀ تاریخی و فراموشی هویت و در همان حال بهمنزلۀ پایانیافتن تقابلهای تاریخی نیست، بلکه بیشتر به معنای تغییر صورت آنهاست. اگر در گذشته تقابلها یا دوانگاریها در قالبهایی چون ایران و یونان، ایران و روم، دارالاسلام و دارالکفر، بلوک شرق و غرب یا سرمایهداری و کمونیسم، هم در عرصۀ سیاست و زبان و هم در حافظۀ تاریخی و تخیل جمعی، جریان داشت و زبان در قالب آنها امکان پیدا میکرد، امروز نیز همان تقابلهای هستیشناسانه با واژگان و صورتبندیهای تازهای بازگشتهاند. مفاهیمی چون نئولیبرالیسم، نواستعمار، نظم چندقطبی، امنیت فناورانه، جنگ روایتها یا رقابت بر سر داده و هوش مصنوعی مصداقهای بارز آن است. این مفاهیم تنها اصطلاحاتی در شکل جدید نیستند، بلکه بیانگر آناند که جهان زبان تازهای برای توصیف همان رقابتهای دیرپا یافته است. یعنی تغییر واژگان تا حدودی نشان از آن دارد که واقعیت صورت دیگری به خود گرفته است. 🔸تاریخ ایران نیز از این تقابلها در امان نمانده است. بسیاری از دوگانههایی که امروز در گفتمان معاصر ما حضور دارند، ریشه در تجربههای تاریخی و حافظۀ جمعی دارند و در هر دوره با چهرهای تازه بازتولید میشوند. ازاینرو، مسئلۀ اصلی حذف این تقابلها نیست، بلکه فهم تبار تاریخی آنها و بازاندیشی در نسبتشان با مسائل امروز است. این وضعیت در عرصۀ تاریخ یادآور دیدگاه مورخان معاصراندیش ازجمله مارک بلوخ است که بهطور ضمنی باور داشت جامعهای که همچنان با زبانِ مسائل دیروز سخن بگوید در فهم مسائل فردا نیز با دشواری روبهرو خواهد شد. پس بهتبع آن، از فهم تقابلها و مفاهیم نوین نیز باز میماند. 🔸یکی از مهمترین ضرورتهای امروز ایران، به باور برخی اندیشمندان، تقویت زبانی است که بتواند هم به سنت و حافظۀ تاریخی این سرزمین وفادار بماند و هم با جهان متحولِ معاصر وارد گفتوگو و تبادل معنا شود. چنین زبانی نه از گسست کامل با سنت به دست میآید و نه از تقلید صرف از زبانهای مسلط جهانی. این زبان میتواند بهصورت درونزا و برونزا آبستن مفاهیم تازهای برای توسعه، همبستگی و تعامل از درون و همینطور برای منافع ملی و آینده باشد. 🔸رانجیت گوها، مورخ هندی، در سلطه بدون هژمونی از نوعی کاستی در زبان تفکر و نقصان معنا در تاریخنگاری هند پسااستعماری سخن میگوید؛ کاستیای که فقط به کمبود واژگان مربوط نمیشود، بلکه به ناکامی در خلق مفاهیم بومی و مستقل برای اندیشیدن به آینده بازمیگردد. زیرا از دید او، استعمار نگذاشت که زبان بومی آبستن خلق مفاهیم شود و این زبان با وجود غنای سنت برای دورهای طولانی از بازنمایی و توسعۀ معنا بازداشته شد. به همین دلیل، روایت هند شکل نگرفت و الکن ماند. شاید بتوان گفت بخشی از مسئلۀ ما هنوز از همین جنس یا شبیه آن است. ما نیازمند گستراندن معنا و خلق واژگانی تأثیرگذار برای بازشناسی شخصیت تاریخی و دینی و ملی خود هستیم، ولی گاهوبیگاه و هنوز با واژگانی به مسائل امروز میاندیشیم که برای آینده ساخته نشدهاند. غافل از اینکه، جهانی که پیرامونش تغییر یافته خود به تقویت و ارتقای زبان نیاز دارد. 🔸زبانِ روزآمد و گشوده و بهتعبیری فراخزیست، باید بتواند مفاهیم مناسب را از دل تجربیات تاریخی و شرایط کنونی خلق کند. وانگهی جامعهای که نتواند برای مسائل جدید و مستحدثه زبانِ پویایی بر وفق نیازهای زمانه شکل دهد، ناگزیر تصورات و تعبیرات گذشته را برای خوانش واقعیتهای نوظهور به کار خواهد گرفت. از بیشاز یک قرن پیش تا کنون، زبان سنت و زبان مدرن در ایران پیوسته در حال گفتوگو، رقابت و بازتعریف یکدیگر بودهاند. این کشاکش هنوز پایان نیافته و شاید یکی از مهمترین ویژگیهای تاریخ معاصر ایران نیز همین باشد. ✍ عیسی عبدی
♦️زبان ما، افق جهان ما زبان چگونه بر تاریخ تأثیر میگذارد؟ بخش اول 🔸زبان صرفاً ابزاری برای بیان و ابراز افکار و اندیشهها نیست، بلکه همان افقی است که انسان یا یک جامعه جهان خود را در پرتو آن میبیند، تجربه میکند و امکانهای آیندهاش را به تصور درمیآورد. اهمیت زبان از لحاظ هستیشناسی و معرفتی آنچنان تعیینکننده است که میتوان گفت هر جامعهای پیشاز آنکه تاریخش را در قالب نهادها و رخدادهای سیاسی متجلی سازد معمولاً افق آن را در زبان خود جستوجو میکند و خلق و پرورش میدهد. با توجه به چنین اهمیتی، نباید مطالعۀ زبان را صرفاً به واژگان، کلمات و جملات تقلیل داد. بررسی تاریخ زبان یک ملت درحقیقت بررسی تاریخ امکانهایی است که یک جامعه برای خود تصور میکند و همینطور تاریخ امکانهایی است که یک ملت در گذشته از دست داده است. 🔸اگر فرضاً به برههای از تاریخ معاصر خاورمیانه نظری بیفکنیم، بخش مهمی از متن تولیدشده در ژانرهای سیاسی و فرهنگی این منطقه، دستکم در چند دهۀ گذشته، کمابیش با زبان جنگ، تقابل و مقاومت قهری مواجه بوده است، اما این زبان در همۀ ساحتها ایستا نمانده و مؤلفههای معنایی در آن، مانند خود تاریخ، در حد امکان دستخوش دگرگونیهایی شده است. مثلاً در کلام برخی رسانهها یا چهرههای فکری و فرهنگی یا بعضاً سیاسی برخی واژهها تغییر کردهاند، برخی استعارهها دگرگون شدهاند و حتی برخی مفاهیم جای خود را به مفاهیم دیگری دادهاند. هرچند بسیاری از الگوهای ذهنی همچنان به قوت خود باقی و از گزند انتقاد و درک تاریخی به دور ماندهاند. برای نمونه، حتی در برخی متون مانند سند چشمانداز عربستان سعودی (۲۰۳۰) میتوان تغییرات زبانی و شکلگیری دایرههای واژگانی متفاوت را کمابیش مشاهده کرد. مفاهیم نوینی مانند جامعۀ پویا، فرهنگ عملکرد، فرهنگ تفریح، نوآوری و کیفیت زندگی که قبلاً در ادبیات آن کشور بیگانه به شمار میرفت بیشاز گذشته به مرکز گفتمان نزدیک شدهاند. زبان برخی نخبگان هم از این قاعده مستثنا نیست. برای نمونه، در کشور اندونزی طی سه دهۀ گذشته با توجه به ضرورتهای تاریخی و شرایط متحول این زبان در حد امکان با تغییراتی روبهرو بوده است که میتوان آنها را در مصاحبهها یا سخنانشان طی دهههای گذشته رصد کرد. تحول زبان اینجا صرفاً به قلمرو واژگان و جملات محدود نمیشود، بلکه نشاندهندۀ دگرگونی تدریجی در شیوۀ دیدن و بازنگری در جایگاه خود در جهان است؛ شیوهای که افقهای آینده را میگشاید. البته این افقها در هر دورۀ تاریخی با تصور آیندههای متفاوتی همراه بوده و زبان در این سیر نیز در ظرف امکانها و محدودیتهای دوره بیان میشده است. برایناساس، در کل میتوان گفت که هر دوره قلمرو تجربیات و ضرورتهای خود را داراست و نمیتوان فراتر از امکانهای هر دوره سخن گفت. 🔸در گسترۀ تاریخ ایران، نمونههای روشنگر بسیاری دربارۀ تلاش برای تحول زبان وجود دارد، اما این تلاشها در ظرف امکانهای هر دوره میگنجیده است. مثلاً میرزا یوسف مستشارالدوله در رسالۀ یک کلمه با «اینهمانیسازی» و تقریب تعبیرات دو فرهنگ تلاش بسیار کرد تا در سپیدهدم مشروطه دربار را متقاعد کند، اما چون زبان را فراتر از امکانهای دوره به کار میبرد در ادامۀ مسیر ناکام ماند. بههرروی، در دورۀ بعدی امکان بیشتری برای طرح واژگان نو در سپهر فرهنگی و انتقال مفاهیم و گفتوگوی نسبی فراهم آمد. لذا افق و محدودیتهای زبان در طول زمان قاجار تا استبداد صغیر و بعد از آن یکسان نماند. 🔸ایران در آستانۀ مشروطیت این امکان را نداشت که ضمن اقناع دربار، مفاهیم نوین و میدانهای معنایی و واژگانی را برای همۀ اقشار تفهیم کند، زیرا علاوهبر ساختارهای منافع و روابط قدرت، نرخ بیسوادی بسیار بالا بود و افق زبانی آن دوره با اکنون بسیار متفاوت بود. همینطور با تدوین و تصویب قانون مشروطیت نیز امکانها و محدودیتهای دیگر نمایان شد. به دلایل فرهنگی و شرایط خاص تاریخی ایران، این امکان وجود نداشت که هر آنچه در زبان تصور شده است به عمل و نهاد تبدیل شود. این وضعیت نشاندهندۀ انطباقناپذیری زبان و تاریخ و پیچیدگی سازوکار فرهنگ در عوض گشودهشدنِ امکانهایی بود که در طول زمان رقم میخوردند. به همین دلیل، معمولاً با گذشت زمان و توسعۀ کنشهای فرهنگی هر بار زمینهای برای ورود به امکانی هموار میشده است. تاریخ لایهلایه و عرصۀ امکانها، دیرندها، گشودگی و انسدهای پیدرپی است. لذا آینده پیشاز آنکه در عرصۀ سیاست و اقتصاد شکل بگیرد در ساحت ترجمه و درک تدریجی مفاهیم و درک هویت و بازتولید روایت مشترک زاده میشود. ✍ عیسی عبدی
♦️سید محمد بهشتی میگوید از تنظیم و کوکِ خود خارج شدهایم🔺 @joreah_journal www.instagram.com/joreah_journal
🔹 مردن - فرهنگی - و زیستن در پرتو عاشورا ✅ "مردن" با "مرگ" تفاوتی آشکار دارد. مرگ یک رخداد عینی، فیزیولوژیک، و البته اُبژکتیو است در حالی که مردن یک فرآیند، سوبژکتیو و فرهنگی است. به همین دلیل، هر چه مرگ تا اندازهای معنای ثابتی دارد(افت فشار خون، یا نابودی سیستمهای عصبی مغز)، مردن برای هر فرد و یا دستکم فرهنگ معنای متفاوتی دارد. هر چه مرگ ویرانگر زندگی و نقطهی مقابل آن است، مردن همآغوش زیستن و سازندهی آن است. مرگ زندگی را بیمعنا و مردن زندگی را سرشار از معنا میکند. به آن هدف، ارزش کیفی، فرجام، و به قول هایدگر، اصالت میدهد. ✅ مرگهای ابژکتیو همسانند. مرگ هیچ انسانی با دیگری متمایز نیست. مردهها همه یک جوراند. این که برخی از مرگها استعلایی شده و به "شهادت" توصیف میشوند و یا برخی از آنها تحقیر شده و "هلاکت" خوانده میشوند به تفاوت در نوع مرگ بر نمیگردد. تفاوت شهادت و هلاکت در زیستن منتهی به مرگ است و نه خود مرگ. "شهید" لقبیست استعلایی که با پاس نوعی از زیستنِ مبتنی بر کرامت، آزادی، و قداست به برخی از مردهها میدهند و نیز "هلاکشده" لقبیست سرزنشآمیز که در پیوند با نوعی زیستنِ ناپسند به برخی دیگر. آنچه که در مرگ هر دو گروه اتفاق میافتد تا اندازهای یکسان است ولی تفاوت این دو در نوع زیستن آنهاست. زیستنی که یکی را به زیور شهادت میآراید و دیگری را به لعنت هلاکت مبتلا میکند. این رابطه گوهری مردن و زندگی است. مردن به زندگی معنا و اصالت میدهد و زندگی به مرگ اعتبار. ✅ بر اساس این منطق، نمیتوان مرگی حسینی خواست؛ ولی یزیدی زیست. زیستن و مردن با هم گره خوردهاند. "ممات آل محمد(ص)" مشروط به "حیات آل محمد(ص) است. شهادت سهم کسی است که قبل از مرگ در خیمهی حسین(ع) زیسته باشد. زیستن در این خیمه دست کم چهار مؤلفهی اساسی دارد: "مسئولیّتپذیری اجتماعی"، "حقمداری"، "مبتنی بر آزادگی و حریّت"، و در نهایت، "کرامت انسانی". منطق عاشورا نه جنگطلبیست و نه در جستجوی مرگ رفتن؛ منطق عاشورا "ارزشمندی زیستن" است. پیام آشکار امام حسین (ع) احترام به زندگیست. عاشورا به ما میآموزد زندگی را بیارزش نکرده و آن را در خدمت باطل قرار ندهیم. پیام عاشورا این است که زیستن آنقدر ارزشمند است که نباید از کرامت، حقطلبی، آزادگی، و مسئولبّتپذیری تهی شود. زیستن آن اندازه گرامیست که نباید با "هلاکت" به فرجام برسد. مرگ به خودی خودی ارزش نیست؛ مرگی ارزشمند است که در خدمت بیداری انسانها، عدالت، و دفاع از حق باشد. ✍ مهراب صادقنیا
چرا ترامپیسم نه میفهمد و نه قابل فهم است؟ (پاره سوم- آخر) ✍ سیدمحمد بهشتی، الناز نجفی، بهنام ابوترابیان در دو یادداشت پیشین گفتیم که در جنگ اخیر دو بینش و منشِ مختلف آشکارا رودرروی یکدیگر ایستادهاند؛ شکارگر در برابر پرستار: فاعل در برابر فعّال منفعل، تعادل ناپایدار در برابر تعادل معلق، قفسی با مرزهای نفوذناپذیر در برابر ابری با مرزهای مبهم، ماشینی دقیق در برابر پیکرهای انداممند، شناخت در تاریکی برابر شناخت در روشنایی، بهچنگآوردن در برابر پروردن، صلح رومی در برابر صلح ایرانی و ... . از افول امپراتوری روم تا آنگاه که صلاحالدین ایوبی صلیبیون را به اروپا برگرداند سپس تا «لحظه عباسمیرزایی» که نایبالسلطنه قاجار رو به نماینده ناپلئون پرسید «چرا ما عقب ماندهایم و شما فرنگیان پیشرفته؟»، طبع پرستار میتوانست قدرتگیریِ شکارگر را مشکلی محدود به اروپا پنداشته و پشتگوش بیندازد؛ تا آنجا که مثلا سراپردهداران شاهطهماسب صفوی پشت پای ایلچی فرنگی را میرُفتند! انکارِ بازگشتِ اروپای قوی شاید به تجربۀ تلخ چند سدهایِ مواجهه ایرانیان با یونانیان و رومیان بازمیگشت. اما در «لحظۀ عباسمیرزایی» دیگر روشن بود که نظم برساختۀ شکارگر از داخل اروپا به کل جهان سرریز کرده و در بسیاری زمینهها دستبالا را دارد. شکارگری که از عصر استعمار با رویکردی تهاجمی برای به چنگآوردن منابع جدید کوشیده بود تا هر آنچه تهدید یا «بر ما» میپنداشت را تحت انقیاد درآورده و «از ما» کند. از «لحظه» عزمِ پرستار برای جبران این فرودستی تا امروز دو سده است که تکاپو به منظورِ حاکمیت آزادی، قانون، دموکراسی، استقلال، عدالت و پیشرفت دائما میان دو تیغۀ تیز بریده شده: محمدعلیشاههای مستبد سد تحقق بخشی از آن آرمانها شدند، و چرچیلها و روزولتها و استالینها و نتانیاهوها و ترامپها با تحریم و جنگْ آن عزم را به انحراف کشاندند. نتیجتا طی این دویستسال دستکم دو انقلاب، سه کودتا، هفت جنگ تحمیلی، و دهها قیام و شورش و جنبش را متحمل شدیم تا رویای خوشبختی و عدالت به سیاق مدرن را در ایران محقق کنیم و بهعبارتی با منطق شکارگرانه جهان جدید هماهنگ شویم. امروز در مقام جمعبندی میتوان تقریبا تمام تکاپوهایی که جامعۀ پرستار از آن «لحظه» آغاز کرد را ذیل یک عبارت جمع ببندیم: انکارِ کیستیِ خود! بیشک قدردان تکتک کسانی هستیم که جان و عمر خود را برای رسیدن به سعادتمندی ایران نثار کردند؛ یقینا باید به عباسمیرزاها و نظامیان وطنپرستمان تعظیم کنیم که در میدان نبرد، از بیم آنکه مبادا جنگیدنِ پرستارانه در برابر ماشین جنگی هولناکِ شکارگر ناکارامد باشد قشون خود را مدرن کردند؛ باید کوشش مشروطهخواهان و کارگزاران بعدی دولت مدرن را بستاییم که دغدغۀ تاسیس حکومت قانون و عدلیه و مهار قدرت افسارگسیخته و توزیع عادلانه رفاه را داشتند؛ باید به تکتک مدیران، برنامهریزان، و مجریان پروژههای عظیم صنعت و معدن و عمران و کشاورزی در هفتاد سال اخیر درود فرستاد که برای آبادی و رفاه همگانی کوشیدند و باید به زحمت همه اندیشمندان، روشنفکران، دانشگاهیان و پژوهشگران دوران معاصر برای ترقی دانش و علم در کشور ارج بنهیم. اما اگر بخواهیم پرستارانه بیاندیشیم باید از همۀ موانع داخلی و دشمنان خارجی نیز ممنون بود؛ زیرا مانعتراشی این دو طی این دو سده واقعیتی بزرگ را آشکار کرد: بهزیستیِ ایرانیان در ایران از رهگذرِ شکارگرمآبی ممکن نیست! در این دوقرن دولتها و فرماندهان ما چنان در بازیهای ژئواکونومیک و ژئواستراتژیک و تسلیحاتی شکارگرانه غرق شدند که بخش مهمی از استعدادها و امتیازات ایران و ایرانی در تولید و اقتصاد و دفاع را از یاد بردند. مهندسان و مدیران و دانشگاهیان چنان خود را در چموخم تکنولوژی و علم جدید گرفتار کردند که اصلا نپرسیدند آیا سواد و مهارت شکارگرمآبانه دردی از پرستار و مسائلش درمان میکند؛ نکند توسعه به منش شکارگرانه بالندگی نیاورده و حتی محیط مستعد را شکننده و غیرقابلزیست کند؛ بدتر از غفلت آنکه دولت کنترلگر مدرن یکسره تنوع و اصالت و حکمت نهادینۀ جامعۀ خود را با خشونت کلامی یا فیزیکی تحقیر یا سرکوب کرد. از لحظه عباسمیرزایی تا امروز که همگی در خانههایمان زیر بمباران طبع شکارگر نشستهایم، به زعم ما مهمترین دستاوردمان آشکار شدنِ یک خطای شناختی خطرناک بوده: شکارگری راه سعادتمندیِ پرستار در محیط مستعد است! حکمت پرستارانه به ما گوشزد میکند که در پی هر آشوب بزرگ باید در پی آشکار ساختن سامان بالقوه جهان در قالب انتظامی نوین بود. شاید آن «لحظه» رسیده که سؤالی جایگزین پرسش عباسمیرزا کنیم، این سؤال که «چگونه دوباره اهل سرزمینمان شویم؟» اما...
چرا ترامپیسم نه میفهمد و نه قابل فهم است؟ (پاره دوم) ✍ سیدمحمد بهشتی، الناز نجفی، بهنام ابوترابیان گسترهای موسوم به «خاورمیانه» یا «جنوبغرب آسیا» محیطی است با سرشتی کاملا متفاوت از «محیط برخوردار» اروپا و آمریکای شمالی. بارزترین ویژگی این محیط که بر تقاطع کمربند کوهستانی و بیابانی نیمکرۀ شمالی واقع شده، بالقوگیِ عموم منابع و موانع حیاتی است. برهمکنش پرتنش بیابان و کوهستان این گستره را بیقرار ساخته است. اما ذکاوت فلاتنشینان بیقراری را به ترفندهایی تدبیر کرده و امکانی ظریف برای سکونت مبتنی بر بالقوگیها پدید آورده؛ از اینرو در کتاب «ایران کجاست؟ ایرانی کیست؟» اینجا را «محیط مستعد» نامیدهایم. در محیط مستعد مرز روشنی میان «مانع» و «منبع» وجود ندارد. ظاهر محیط خشک و ناامیدکننده و در همان حال حاوی استعدادهایی است و حیات آدمی منوط به فعلیتبخشیدن به آنها. چهبسا اموری که تهدید جلوه میکند اما موهبتی را پنهان کرده؛ حتی خودِ بیقراری! طبع فرهنگی جوامعی که در تعامل تاریخی با چنین محیطی دانا شدهاند را «طبع پرستار» خواندهایم. پرستار جهان را صحنهای بیتغییر نمیداند و به نقش خود در پروردنِ آن آگاه است. تردید دائمی میان دیدن و نادیدن به قوۀ خیالِ پرستار پروبال داده؛ قوۀ خیال فارغ از پریشانیِ محیط قادرست تصویری وحدتیافته از واقعیت برسازد و به عبارتی «از پریشانی کسبِ جمعیت کند». به دیگرسخن در محیط مستعدْ هیچچیز «ساخته نمیشود» بلکه ابتدا در خیال و آنگاه در واقعیت «پرورده میشود»؛ پس غایت پرستار نه «پیشرفت» و نه «توسعه» بلکه «بالندگی» است. خیال کمک میکند از نهانیترین پیوندهای هستی «باخبر» شویم، و در روشنایی قرار گیریم. در روشنایی هر چیز نه از آنرو که تحدیدکنندۀ موقعیت و منافع ماست، بلکه از آنرو که مقوم و همسو با هستی ماست، معنا مییابد. «علم» نیز نه بهمعنی کسبِ انبوهی از دانستهها بلکه از نوع «همهدانی» یا «حکمت» است؛ یعنی درکی ذومراتب، ذووجه، و ذومقیاس و درعینحال یکپارچه از جهان. تعادل سامانۀ پرستار در میانۀ بیقراری از نوع تعادل معلق است؛ مثل تعادل کشتی بر دریایی موّاج. این تعادل نه کاملا پایدار است و نه ناپایدار بلکه تلاشی است برای یافتنِ قرار در میانۀ بیقراری؛ تعادلی منعطف و ناشی از یگانگی با محیط. در حفظ تعادل معلق «فاعلیت» آدمی جایی ندارد بلکه «فعالیت» در عین انفعال را میطلبد؛ همچنانکه دریانوردان نسبت به رفتار دریا منفعلند. آنها به جنگ امواج نمیروند بلکه با تدبیرِ بادبان مفصلهایی برای قرار در بیقراری مهیا میکنند. تدبیرِ مفصل راهکارِ تاریخی پرستار بهمنظور قرار در بیقراری بوده؛ مفاصلی که قادرند تهدید بیقراری را به فرصتی برای چابکی و حتی رقص تبدیل کنند. پرستار بهپشتگرمی این مفاصل است که نه از بیقراری اجتناب میکند و نه تسلیم آن میشود بلکه به استقبالش میرود تا به تعادلی دلخواهتر برسد. پرستار گاه از خود بیقراری سود میبرد تا نظم موجود را برهم زند و نظم تکاملیافتهتری را آشکار کند و این همان معنای «پروردن» است. پروردن بهمعنی انس با چیزهاست که باعث میشود از دل مقدوراتِ موجودْ امکاناتی نو آفریده شود. در این معنی حتی گذرایام و گردش «ابر و باد و مه و خورشید» اموری جبری نیست که صرفا ما را به تباهی و مرگ نزدیک میکند، بلکه انسان میتواند از راه «تقویم» زمان، به هستی «قوام» بخشد و با پروردنِ امور ماندگار به جاودانگی دست یابد. این بزرگترین راز پرستار است؛ بهرهبردن از اهریمنِ تباهکار به منظورِ آفرینشی مبری از تباهی! مرجعِ حق در جامعۀ پرستارانه اخلاق است که همچون مفصلی باعث نزدیکی دلها و ایجاد پیوندهای انسانی در جامعه میشود. در حقوق پرستارانه قانون که مبتنی بر مرزکشی میان انسانهاست خود تابع اخلاق است. اگر انسانها بنا به قانون در پی احقاق حق خود هستند، بنا به اخلاق درصدد گذشتن از حق خود بهنفع دیگریاند! در قاموس پرستارانه، حق نه دادنی است و نه گرفتنی، بلکه پروردنی است؛ هرکس نسبت به چیزیکه برای پروردنش متحمل زحمت شده محق است و نه نسبت به چیزیکه به چنگ آورده! غایت تربیت در جامعۀ پرستار «صاحب تشخیص» شدنِ افراد است؛ اینکه هر کس بتواند در هر موقعیت نه بنا بر دستورالعملی معین بلکه بنا بر مصلحت رفتار کند؛ «مصلحت» آنچیزیست که نظر به «صلح» دارد؛ صلحِ انسان با محیط، با جامعه و با هستی. صلح آن وضعیتی است که جهان را به وضعیتی پایدارتر و کمالیافتهتر نزدیک میکند که در آن همه استعدادها فرصت آشکارگی دارد و این مطلوبِ پرستار است. مخلص کلام توقع اینکه طبع شکارگر بتواند مردم پرستار را درک کند، بیجاست. در مقابل طبع پرستار هرچند قادر به درک شکارگر است اما از مقابله به مثل با آن یا پیروی و تقلیدش درمیماند؛ پس راه مواجهه پرستار با شکارگر چه میتواند باشد؟...
چرا ترامپیسم نه میفهمد و نه قابل فهم است؟ (پاره نخست) ✍ سیدمحمد بهشتی، الناز نجفی، بهنام ابوترابیان در میان گسترۀ قابل سکونت بر روی کرۀ زمین، نواحیای وجود دارد که در آن پهن کردن بساط تمدن منوط به یک شرط اساسی است: غلبه بر موانع! یعنی هرچند منابع در آنجاها نقد و وافرْ است اما در همان وهلۀ نخست موانعی وجود دارد که همچون اژدهایی که بر گنجی چنبره زده، مانع تمتعِ سهل جوامع انسانی میشود. در کتاب «ایران کجاست؟ ایرانی کیست؟» چنین محیطهایی را «برخوردار» نامیدیم. در این کتاب شرح دادهایم که قاره اروپا شاخصترین نمونۀ «محیط برخوردار» است؛ سیطرۀ جنگلهای سیاه و انبوه بر سطح وسیعی از این قاره همچون سدی نفوذناپذیر بود که بهرهبردن از آن را منوط به حذف تهدیدهایش میکرد. درست از همینرو اروپا با وجود حاصلخیزی و وقوع بر مدارهای معتدل در ربع مسکون بسیار دیرتر از آسیا و آفریقا زیستپذیر و متمدن شد. در محیط برخوردار طبیعتاً مهمترین دغدغۀ آدمی نه مشارکت با اکوسیستم به منظور «پدید آوردن» منابع که «از سر راه برداشتن» موانع است؛ نتیجۀ تعامل تاریخی جامعۀ اروپایی چشمانداز فرهنگی ویژهای به آنان بخشیده که «طبع فرهنگی شکارگر» نامیدهایم؛ طبعی که از سویی مترصد تسلط بر منابع آماده است که خودش در پدیدآوردنشان نقشی نداشته و از سوی دیگر همه عناصر محیط را تهدیدی بر سر راه این بهرهمندی میپندارد. تعامل با محیط سرسخت اروپا به اروپاییان آموخته که در امنترین جای محیط رخنه کنند، در آن پناهگاهی بسازند و به کمین بنشینند و سپس با افزایش مهارت و چابکی به اقسامی از شیوهها برای حذف موانع و به چنگ آوردن منابع بیاندیشند. بیشک این رفتارِ طبع شکارگر در محیط برخوردار نه یک انتخاب که الزامی حیاتی بوده. اگر قرار بر مراعات همۀ جوانبِ تعادلِ محیط بود، در اروپا به جز کوچروی، سکونت و بسط تمدن ممکن نبود. همین هم سبب شده که طبع شکارگر بهدنبال ایجاد محیطی گلخانهای یا «درونی» باشد با تعادلی متمایز از تعادل محیط طبیعی یا «بیرون» و برای حفظ این تعادل ناپایدار بر مرز میان درون و بیرون پای بفشرد. استعارۀ محیط بیرونی برای اروپاییان جایی تاریک و پر مخاطره است که تا وقتی تن به سلطه آدمی نداده بیگانه و دشمن و ناعادلانه است. عدل نزد شکارگر آن انتظامی است که با محوریت خود و مقاصد خویش برمیسازد. در هرم اجتماعی طبع شکارگر، رأس کسی است که بنا به فاعلیت و اراده اولا بر مرزها تأکید کرده و حتی با وسعت بخشیدن به مرزها بر «درون» میافزاید و ثانیا اقتدار کافی برای تثبیت و تداوم تعادل ناپایدار را دارد. محورِ تعادل، سنجۀ تعیین حق و ناحق و درست و نادرست نیز هست؛ شبیه به ماشین دقیق و خوشساختی که فرمان به دست حاکم تعادل و مرزهاست و عموم افراد همچون پیچ و مهره و قطعاتی گوشبهفرمان. محور تعادلِ ناپایدار، چارهای جز سلطهجویی و کنترل حداکثری، و اصالتبخشی به مرز با تفکیک «ما» و «غیر ما» ندارد. زیرا یک رخنه در مرزها یا خللی در تعادلِ این گلخانۀ عظیم ممکن است به از دست رفتن همهچیز منجر شود؛ همان طور که امپراتوری باشکوه روم باستان فنا شد و اروپا هزار سال به عصر تاریکی درافتاد. «درون» مظهر اختیار و ارزش است و «بیرون» مظهر جبر و ضدارزش. یکی از تبعاتِ این اختلاف بیتفاوتیِ شکارگر نسبت به سرنوشتِ «بیرون» است؛ بیرون مترادف با «دور» است. «دورافتادگی» آن را تبدیل به محلی برای «دورریختن» میکند؛ نه فقط برای زبالههای روزمره یا اتمی که حتی جوامع انسانی دیگر. جوامع شکارگر پس از مهاجرتهای بزرگ از اروپا در سرزمینهای مفتوحه نیز با محیط تازه بر همان مدار محیط برخوردار رفتار کردند و در جاهایی موفقترین شدند که شباهت بیشتری به محیط اروپا داشت؛ یعنی نیمۀ شرقی ایالات متحده آمریکا. طرف ما در جنگ کنونی شکارگری است که خود را به شدت در خطر ویرانی مرزها و تعادل ناپایدارش میبیند. او که برای اراده و فاعلیت خود قداست قائل است، جنگ را وسیلهای مشروع و سرمایهگذاری سودآور برای حفاظت از خویش در مقابل خصمی «بیرونی» میپندارد که باید نابود یا منفعل شود. بنابراین در پایگاههای خود که همان پناهگاههای امنش هستند در کمین حذف تهدید و به چنگ آوردن منابع نقد تا وقت مقتضی مینشیند. مقصود طبع شکارگر از «صلح» نیز بنا به فهم تاریخی نمیتواند چیزی جز «نهجنگ» و یا همان «صلح مسلح» باشد؛ یعنی مترصد نشستن برای حذف «غیر ما» برای سلطه بر منابعش. با چنین جامعهای بحث از اخلاق و انسانیت و توقع عدل و انصاف بیهوده است. اما راه مقابله با او هم از سوی طبایع فرهنگی دیگر از جمله خود ما نمیتواند و نباید جنسی شکارگرانه داشته باشد...
نگرانی من این است که این «ذهنیت حذفی» و «ناروادار»، حتی پس از فروکش کردن هیجانات، به یک «فرهنگ سیاسی» ماندگار تبدیل شود و ما را از یک چاله به چالهای عمیقتر بیندازد؛ چالهای که در آن، دیگر نه تنها حکومت دینی، که هرگونه «دینداری» نیز برتابیده نمیشود. ⬅️ما به یک نگاه سوم، یک نگاه بیرونی و پدیدهشناسانه نیاز داریم که این وضعیت را «توصیف» کند و دربارهی خطرات آن برای «ایرانیت» هشدار دهد؛ پیش از آنکه دیر شود. ✍ هادی گرامی
⬅️ بیش از چهل روز از حوادث تلخ دی ماه ۱۴۰۴ گذشته است و اکنون، بعد از غبار هیجانات نخستین، مجال «درنگ پدیدهشناسانه» فراهم میشود. به عنوان پژوهشگری که دغدغه اصلیاش نه «کنشگری سیاسی» بلکه «رصد امر فرهنگی» است، نمیتوانم از کنار آنچه در این مدت بر زیستجهان ایرانی رفته، بیتفاوت عبور کنم. آنچه بیش از هر چیز نگرانم میکند، نه صرف نتیجهی سیاسی این رخدادها، بلکه «فرایند» اجتماعی خشونتباری است که در حال تکوین است؛ فرایندی که آیندهی ایران را، فارغ از هر تغییری، با چالشی عمیق روبرو میسازد. یک) از خستگی ایدئولوژیک تا دینستیزی؛ دوری باطل: جامعهی ما دهههاست که از یک «خستگی تاریخی» رنج میبرد؛ خستگی از سپهر عمومی ایدئولوژیکشدهای که دین را در خدمت سیاست به کار گرفت و نوعی «آسفیکسی فکری» (خفگی فکری) را بر حیات اجتماعی تحمیل کرد. این وضعیت، هم به ساحت قدسی دین آسیب زد و هم به دنیای عرفی مردم. نیاز طبیعی چنین جامعهای، نه لزوماً نفی دین، بلکه حرکت به سوی یک فضای غیرایدئولوژیک به معنای دقیق و اصیل کلمه بود؛ فضایی روادار که در آن، ساحت عمومی از سیطرهی یک قرائت خاص از دین رها شود و هرکس بتواند در گوشهی امن خود، جهانبینی و سبک زندگیاش را داشته باشد. این یک عطش تاریخی برای تنفس در هوایی تازه بود. اما متأسفانه، گفتمان غالبی که امروز در هیئت آلترناتیو در حال شکلگیری است، یک گفتمان غیرایدئولوژیک و روادار نیست. این جریان، خود یک ایدئولوژی جدید «دینستیز» است که با همان منطق حذفی و تمامیتخواه، در پی پاکسازی سپهر عمومی از هرگونه نشانهی مذهبی و فرهنگی «ناهمسو» است. این فضا، به همان اندازه طردکننده و ناروادار است و این برای آیندهی ایران، خطری بزرگتر را صورتبندی میکند. ما در حال تجربهی یک دور باطل و گذار از یک افراط به افراطی دیگر هستیم که در آن، «آزادی» قربانی اصلی است. دو) ذبح قشر میانه؛ تراژدی نخبگان و مذهبیون منتقد: این دوقطبی کاذب و خشن «حکومتی/برانداز»، یک «قشر سوم» را بیرحمانه در میان دو سنگ آسیا له میکند: نخبگان آکادمیک، روشنفکران مستقل، و مهمتر از همه، آن بخش بزرگ و خاموش از جامعهی مذهبی که منتقد جدی وضع موجود هستند اما با گفتمان دینستیز نیز هیچ نسبتی برقرار نمیکنند. این «قشر سوم»، همان عقلانیت در تبعید و بدنهی اصلی جامعه است که میتوانست پل ارتباط و نیروی محرکهی یک تحول عقلانی و مسالمتآمیز باشد. اما امروز این گروه از هر دو سو تحت فشار برچسبهاست: از یک سو، به «حکومتی بودن» و «مالهکشی» متهم میشود و از سوی دیگر، به «ضدانقلابی نامطمئن» و «وسطباز» بودن. اینان در یک انزوای تحمیلی، با اضطراب به آینده مینگرند و نگران امنیتی هستند که شاید در فردای یک تحول خشونتبار، از امروز هم کمتر باشد؛ ذبح این قشر میانی، در واقع ذبح آیندهی یک جامعهی متکثر و روادار است. سه) جنگ مناسک؛ وقتی «ماده» جای «معنا» را میگیرد: عمیقترین لایهی این تحول، که نیازمند تحلیلی دقیقتر است، «درگیری مناسکی» است. ما امروز صرفاً شاهد یک جنگ ایدئولوژیک نیستیم، بلکه در حال تماشای یک «جنگ مناسک مادی» هستیم. هر دو ایدئولوژی، برای خود مناسکی تعریف کردهاند که «عینیت» و «متریالیتی» دارد. این مناسک، دیگر صرفاً بازتاب یک ایدئولوژی نیستند، بلکه خودشان در حال تولید معنا و هویتاند: • مناسک رسمی: در رسانههای حکومتی و آیینهای سنتی با سازوکارهای مشخص ترویج میشود. • مناسک نوپدید: در جریان مقابل به شکلی خلاقانه (و گاه مخرب) خلق شده است؛ انگارههایی چون «جاویدنام»، شیوههای خاص تدفین و سوگواری (همچون رقص بر مزار)، و واژگان جدیدی چون «خونشور» و «مزدور». این «مادیت مناسک» از آن جهت اهمیت دارد که نشان میدهد ما با یک تحول سطحی روبرو نیستیم. گویی دیگر خود ایدئولوژی و مبانی نظری اهمیت درجهی دوم را دارد و آنچه در صحنه رخ میدهد، نبرد این «آیینهای مادی» است. این مناسک، از طریق «عاملیت» خود، به جای آنکه از ایدئولوژی برآیند، خود در حال تولید یک ایدئولوژی جدید هستند. این پدیده، نشان میدهد که ما با یک تحول صرفاً سیاسی روبرو نیستیم، بلکه در حال تجربهی یک «برساخت فرهنگی» جدید در لایههای عمیق جامعه هستیم که اثرات آن تا سالها باقی خواهد ماند. چهار) اقتضای نارواداری در بزنگاههای تحول قدرت: البته از منظر جامعهشناسی سیاسی، قابل درک است که در لحظات «تحول قدرت»، شکلگیری یک دوقطبی، امری ناگزیر و حتی از منظر تحلیلی، «توجیهپذیر» است. این تنها جایی است که شاید بتوان خشونت و نارواداری را به عنوان اقتضای تغییر فهمید. در آن لحظهی خاص، جایی برای قشر میانه نیست و همه باید انتخاب کنند. اما پیش و پس از آن لحظه، این وضعیت نه تنها توجیهپذیر نیست، بلکه برای کالبد اجتماعی ایران، سمی مهلک است.
без подписи
چند تعریف دیگر از فرهنگ 🔹 فرهنگ به مثابه نظامی از نگرشها و ارزشها، دانشی است که به طرزی گسترده در میان مردم مشترک است و از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود. 🔸 فرهنگ عبارت است از معرفت و شناختی که مردم، جهت تعبیر و تفسیر رفتار اجتماعی به کار میگیرند. این معرفت اکتسابی و تا حدی در میان افراد مشترک است. 🔹 فرهنگ عبارت از دانشها و ارزشهایی است که در گروه های اجتماعی از یک نسل به نسل دیگر منتقل میشوند. 🔸 فرهنگ از مجموعهای از الگوهای کوچکتر تشکیل شده است که میتوانیم آنها را قواعد، باورها و ارزشها بنامیم. 🔹 فرهنگ کلیت در هم تافتهای است از دانش، دین، هنر، قانون، اخلاق، آداب و رسوم و هر گونه توانایی و عاداتی که آدمی به عنوان عضوی از جامعه به دست میآورد. 🔸 باورها، نظام های فکری، فنون علمی، راه و رسمهای زندگی، رسوم، سنتها و تمامی شیوههای کردار که جامعه بدان سازمان میبخشد، فرهنگ نامیده میشود. 🔹 فرهنگ، مجموعهٔ مرتبطی از کردارها و باورهاست که به وسیلهٔ جامعه به ارث میرسد و بافت زندگی ما را تعیین میکند. 🔸 شیوهٔ زیستن که یک اجتماع یا قبیله از آن پیروی میکند، فرهنگ نامیده میشود که شامل همهٔ رویههای اجتماعی یکسان است. 📚#ارزیابی_اجتماعی_فرهنگی_طرح_های_اقتصادی ✍#دکتر_امیرحسن_مزینی https://t.me/farhangp1403
🔴 محمدعلی فروغی؛ مردی که همگان باید بشناسند! محمدعلی فروغی از آن چهرههای کمنظیر تاریخ معاصر ایران است که همچنان نیازمند بازخوانیِ بیطرفانه و علمیاند. سیاستمدار، ادیب، مورخ، مترجم و متفکری که نقش او در شکلگیری نهادهای فرهنگی و سیاسی ایرانِ دورانِ گذار، بیشتر از آن چیزی است که در حافظهٔ عمومی ثبت شده است. فروغی از خلال آثارش - از سیر حکمت در اروپا گرفته تا ترجمهها و تصحیحهای مهم متون کلاسیک فارسی - و از خلال کارنامهٔ سیاسیاش، که آمیختهای از واقعگرایی، وطندوستی و توجه به ساختِ نهادهای مدرن بود، همچنان سخنهای ناگفته و درسهای آموختنی بسیار دارد. او سیاستمداری بود که در بزنگاههای حساس، اهمیت ثبات، دانش و گفتوگو را فهمید؛ اندیشمندی که میدانست نوسازی واقعی از راه خردورزی، دیپلماسی و گسترش آموزش ممکن است. فروغی همچنین از آن شخصیتهای چندوجهی تاریخ ماست که نمیتوان ارزشهای فکری و خدمات فرهنگیاش را به سبب خطاها یا محدودیتهایی که هر انسان و هر رجُل سیاسی درگیر آن است، نادیده گرفت. نقد منصفانه و شناخت دقیق، بهترین راه مواجهه با اوست، نه تخطئه و بیمهری. ایراندوستی فروغی نه یک ادعا، بلکه در آثار، عملکرد و دغدغههای فرهنگیاش آشکار است؛ و شاید امروز بیش از همیشه به این نگاه سازنده و خردمدارانه نیاز داریم. بازخوانی میراث فکری و سیاسی او، فرصتی است برای فهم بهتر مسیر مدرنیتهٔ ایرانی، چالشهای دولتسازی و جایگاه فرهنگ در تحول اجتماعی. فروغی تنها یک نام در تاریخ نیست؛ الگویی است برای نسبتسنجی میان اندیشه و عمل، میان میهندوستی و عقلانیت. ✍#علیرضا_خزایی @farhangp1403
🔴مبانی معرفت شناختی ایران شناسی از موضوع ایران تاجهان ایرانی(۲) هشتم. نسبت ایرانشناسی با سایر علوم انسانی ایرانشناسی در تعامل با رشتههای دیگر معنا مییابد: با "تاریخ" در تبیین تداوم ساختارهای قدرت و فرهنگ، با "ادبیات" در فهم جهان ذهنی ایرانیان، با "فلسفه" در تحلیل مفاهیم وجود، عدالت و زیبایی در سنت ایرانی، و با "انسانشناسی" در کشف تنوع زیستهای محلی و قومی. در واقع، ایرانشناسی یک فلسفهی میانرشتهای است برای فهم ایرانی بودن. نهم. تکوین مفهوم حقوقی «ایران» ایران در سیر تاریخی خود از «مُلک» به «ملت» گذار کرده است. در حقوق بینالملل، ایران از عهدنامهی گلستان (۱۸۱۳) به بعد، وارد دوران دولتـملت مدرن شد و مفهوم «ایران حقوقی» تثبیت شد (Ervand Abrahamian, Iran Between Two Revolutions, 1982). این گذار، نه فقط سیاسی، بلکه معرفتی است؛ زیرا «ایران» از مفهوم فرهنگی به نهاد حقوقی تبدیل شده است. دهم. ایرانشناسی غیرایرانی: مواجههها و پیشداوریها رویکردهای غیرایرانی به ایرانشناسی، از شرقشناسی کلاسیک (ادوارد براون، کریستنسن، مینورسکی) تا ایرانپژوهی انتقادی (Richard Tapper, 2002) عمدتاً مبتنی است بر پیشفرضهای اروپامحور؛ این نگرشها گاه ایران را به مثابه «دیگری» رازآلود تصویر کرده است. بازخوانی انتقادی این گفتمانها لازمهی بازتولید ایرانشناسی مستقل است (Edward Said, Orientalism, 1978). یازدهم. راهبردهای بومیسازی دانش ایرانشناسی ۱. تأسیس «نظریههای ایرانی در علوم انسانی» با الهام از متون کلاسیک. ۲. تقویت پیوند میان پژوهشهای دانشگاهی و نهادهای فرهنگی و هنری. ۳. گسترش ایرانشناسی تطبیقی (مقایسه با چینشناسی، هندشناسی و عربشناسی). ۴. تدوین چارچوبهای معرفتشناختی بومی در باب سوژه، زبان و هویت. ۵. بازسازی «حافظهی جمعی ایرانی» در آموزش و رسانه. سرانجام ایرانشناسیِ ایرانی تلاشی است برای بازگرداندن «ایران» از حاشیهی مطالعات شرقشناسانه به مرکز گفتوگوی جهانی علوم انسانی. این دانش، هم ابزار خودفهمی است و هم زمینهی گفتوگوی تمدنی. ایرانشناسی نه فقط شناخت ایران، بلکه شناخت انسان ایرانی است؛ انسانی که در مرز میان اسطوره و عقل، عرفان و سیاست، شرق و غرب میزید. بهمن اکبری تاریخ و فرهنگ شمال خراسان دیپلماسی شرقی https://t.me/hiscul1403 منابع برگزیده داوری اردکانی، رضا. فرهنگ و تمدن. تهران: انتشارات سخن، ۱۳۹۳. شفیعی کدکنی، محمدرضا. با چراغ و آینه. تهران: سخن، ۱۳۸۴. آشوری، داریوش. زبان، قدرت و دانش. تهران: آگه، ۱۳۸۲. اشرف، احمد. «مفهوم ایران و هویت ایرانی». ایراننامه، ۱۳۷۷. شایگان، داریوش. آسیا در برابر غرب. تهران: امیرکبیر، ۱۳۵۶. Corbin, Henry. En Islam Iranien. Gallimard, 1971. Hodgson, Marshall. The Venture of Islam. Chicago, 1974. Abrahamian, Ervand. Iran Between Two Revolutions. Princeton, 1982. Said, Edward. Orientalism. New York: Pantheon, 1978.