یادداشت های فرزادخادمی
Статистикаاز یادداشتهای فرزاد خادمی @Farzad_khadem https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-fsn2kUgQlE اینجا بگو هرچی دوس داری . آزادی انتقاد و الفاظ رکیک شمارا پذیرا هستم
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 54
- 1/48двое суток
- 61
- 1/72трое суток
- 66
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
یوسف عزیزم کو ؟ شد نُه روز
چون سحر زخمم سفارشنامهٔ گلزار اوست قاصد خونگر نباشد خود روان خواهم شدن بیدل دهلوی مریم : بیدل بخون واسم شهاب : حالا اینهمه نگار چرا بیدل ؟ اینو استاد بهم میگفت مریم : انگار بیدل به کسی جز تو هم نمیاد. از بین اینهمه نگار یدونهاش برای تو فقط از نمایشنامهی مصائب روزگار از دست رفته به قلم این حقیر
یادداشت های فرزاد خادمی خیلی از دست دادهام خیلی...
یادداشت های فرزاد خادمی بس است گوه زدهاید مماشات کافیاست مشکل عمده اینانی که مینویسند تنها یک چیز است. این ها در واقع به زعم خودشان مینویسند. یعنی اگر خزعبلات این جماعت را مثلا بخواهی از حیث منطقی و حتی ساختاری( با آنکه بنده با ساختار مخالفم) بررسی کنی میبینی که حتی قلم فرسایی هم نکردهاند. شخصا هربار که اقدام به نوشتن داستان، شعر و یا نمایشنامهای کردهام، پایهی نوشته را بر انصاف بنا نهادم تا مبادا اجحافی در حق سوژه شده باشد. آنکس که میخواهد بنویسد باید اول بتواند خوب ببیند و خوب دیدن اصلا به مثابهی نگاه کردنِ صرف نیست و معضل از همینجا آغاز میشود. به طور مثال: کارتُن خوابی را میبینند و از پس همین دیدن سطحی هرچه چرت و پرت و اراجیف که میخواهند نوشته و فردا روزی هم گردن افراشته رو به آسمان گرفته که ما اثری خلق کردهایم. بنده از همینجا اعلام میدارم که شما خیلی غلط کردهاید. مشکل اینجاست که مشاهدهگران خوبی هم نیستند و صرفا کفران نعمت چشمهایشان را میکنند. حالا که معتادی را گوشهی خیابان صرفا با همین چشمهایم دیدهام میخواهم دربارهاش بنویسم، ای بر گورِ جدِ... تجلیِ انسان در اثر، غایت یک اثر است. این تجلی بدون آگاهی و شناخت از نوعِ بشر، که خودش را در لابهلای تاریخ، رمان، فلسفه، و از همه مهم تر زیست تجربی انسانی( که هرچه غنی تر باشد اثر غنی تر است)مخفی کرده، امکان پذیر نیست. بدون این شناخت آنچه تحت عنوان اثر ارائه میشود و باسن خَر را جِر میدهد که بگوید من یک اثر هنری هستم، در واقع تصورات نابالغ ذهنیست که هیچگاه در زندگی حماقت وارش یاد نگرفته که بگوید من اشتباه میکنم و من نادانم لطفا آغوش باز مرا برای یادگیری پذیرا باشید. این غرورِ مذبوحانهی نابالغِ احمقانهِی سادهانگار، مقصدش در انتهای درهی جهل است. حالا تا دلتان میخواهد بروید کلاس های نویسندگی ثبت نام کنید، هرچقدر که اساتید آن کلاسها خودشان گوهی نیستند شما نیز گوهی نخواهید شد. ( گر اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی). اشارهی مستقیمی هم به دانشگاهیون محترم کردم اگر عقل سلیمی باشد میفهمد. دستهی دیگری هم که مثلاً نمیخواهند در کلاسی ثبت نام کنند از آن دستهی اول احمق ترند. آن دستهی اول راه را اشتباه رفته، دستهی دوم که اصلا به راهی نمیرود، فاسد است، نه کتابی نه تجربهای نه مشاهدهای تنها لجنی ثابت است که گندیده. خلاصهی امر این است که دیگر هرچه مماشات کردهایم و دیگران کردهاند بس است. بهچوب تحقیر بزنید این جماعت بیکیفیتِ لاشخور را بلکه اینقدر حیثیت هنر و هنرمند را زیر سوال نبرند. اثبات امور هم بیشتر به دست اعمال سپرده شود بهتر است، هیچکس نباید بگوید فلان کار را کرده، تحقیقی ریز کنید ببینید هرکس که حرفی میزند در زندگی خودش کجای هنر ایستاده، رزومهاش چیست و چهکارهایی کرده. اگر کاری کرده باشد در جهان رسانه و تکنولوژی در دسترس است و قابل مشاهده دیگر نیازی به حرف ندارد، اگر هم نکرده باشد و خود بگوید کرده، اول آستینهایتان را بالا بزنید، قلنج مچ دستتان را بشکنید، و هر چهار استخوان خودتان را در دهان و دندان و شخص مذکور خرد کنید باشد که عبرتی برای امثال خودش بشود. خدانگهدار
میتونه جلسه مهمی باشه
یادداشت های فرزاد خادمی ایرج جنتی عطایی ترانهی خاکستری از آلبوم کوه یخ این ترانه به هیچ روی در میانه نمیایستد. پاسخی روشن است و اتمام حجت. نسبتی که ترانه و بار ارزشی لغاتش با جهان برقرار میکنند، نسبتی کاملا بدنمند و ملموس است. گویی که هیچ چیز از بدن عاشق فراتر نمیرود و به همین دلیل شاهدی نگرشی مدرن در ترانهای پیش از انقلاب هستیم. خاکستری با صدای ابی، طنینی شگفت انگیز دارد. ترانه با بدن آغاز میشود وقتی تن حقیرمو به مسلخ تو میبرم مغلوب قلب من نشو ستیزه کن با پیکرم اسم منو از من بگیر تشنهی معنیِ منم سنگینه بار تن برام ببین چه خسته میشکنم حقارت تن، نقطهی آغاز تراژدی انسانیست. تنی که هربار به مسلخ کشیده میشود تا به واسطهی سکس، خود جدیدش را بفهمد. تنی که به من بودن تشنه است. تنی که تنها در همبستری با معشوق میتواند به من برسد. منی که گم گشته اینبار در ستیزه و جنگی خود را مییابد که نقطهی تراژیک این اتفاق در فراموشیست. باید اسم مرا از من بگیری و در هویت تنانهی خود مرا دوباره بیافرینی. اینجا یاد حرف فروید میفتم که: آمیزش جنسی به وجهی تولدی دوباره است. مسیر ترانه خود را مدام تولید میکند تا شکستن. «ببین چه خسته میشکنم»و ناگهان برای چند ثانیه ریتم موسیقی نیز شکسته میشود تا باز به خود برگردد. بعد از این شکست نفسی عمیق به ترانه سرایت میکند. به انتظار فصل تو تمام فصل ها گذشت چه یأس بینهایتی ندیم من بود فصل بد خاکستری تسلیم و بی صدا گذشت چه قلب بیسخاوتی حریم من بود فصل تو، از فصول حقیقی طبیعت جداست، بستری جداگانه داشته و تعریفش در نسبت با هیچ امری جز خودش نیست. این فصل توست که در انتظار آن تمام طبیعت گذشت و به آن فصل نرسید. گویی شاهد تمنایی شدید اروتیک هستیم که ندیم آن یأس و حریم آن قلبی بی سخاوت است. جالب تر آنست که در این ترانه شکایتی به معنای واقعی از معشوق نمیشود زیرا که معشوق هم درگیر این جبر نفسگیر است و او هم شکست خورده و حافظ زنده زنده تکرار میشود و صدای حافط طنین این ترانه است : جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید حیثیت ترانه احتیاج است. تن، احتیاج است و هویت تنانهی انسان برای آزادی و برای به خویش رسیدن کتمان ناشدنیست. حسرت لب او، حسرت تن اوست. و نهایتا همان تن، مرا تاراج میکند. و این ترانه دیگر در میانه نمیماند و به این بحران پاسخ میدهد. پاسخ معراج است. دژخیم بیرحم تنم به فکر تاراج منه روح بزرگوار من لحظهی معراج منه فکر نجات من نباش مرگ منو ترانه کن هر شعرمو به پیکرم رشتهی تازیانه کن وقت آن است که مرگ من نیز ترانه شود اما این مرگ هم از بدن جدا نیست. شعر مرا به پیکرم بیاویز، آنرا رشته کن و باز به تنم بکوب. اگر آغاز از تن است پایان نیز در تن است. امیدوارم جنتی عطایی هرجا که هست سالم و سلامت باشد هرچند که با بیماری سختی دست و پنجه نرم میکند ( با تنش درگیر است). روح این ترانه از بدنهی موسیقی ایران هیچگاه جدا نمیشود.
دژخیم بیرحم تنم به فکر تاراج منه روح بزرگوار من لحظهی معراج منه
یادداشت های فرزاد خادمی در مدح مرد جنگجو مردانِ جنگجو از سوی زنان طرد میشوند. مرد جنگ را هیچ زنی نمیتواند دوست بدارد. مرد جنگجو بازتولیدی از یک تراژدیِ آزادی بخش است. هیچکس بر سر مزار مرد جنگ، اشک نمیریزد. مردِ جنگ در هنگامهی آمیزش نیز با خویش میجنگد. اوست که به زندگی معنا میبخشد. اوست که جسارت کرده بیندیشد، جسارت کرده اندیشهاش را به افزار نبرد بدل کند و در نهایت اوست که عمیقا دوست میدارد و عمیقا دوست داشته نمیشود. اوست که در فراق میگرید بله اوست که زخمهایش را زیر غرورش مخفی میکند. مردِ جنگ، چون میجنگد عاشق است و هیچ عاشقی در تاریخ نمیتواند داعیهای برتر از جنگ داشته باشد. اوست که زن را میداند، اوست که به زن عشق را میفهماند، اوست که حتی با نبودش به زن درد و رنج میدهد. پس مردانِ مرد، بجنگید تا زنان را دوست داشته باشید، زیرا که به راستی زنان، شایستهترین و لایقترینِ موجودات برای دوست داشته شدن هستند.
یادداشت های فرزاد خادمی با آنکه کسی گوش نمیدهد اما حقیقت حال خودت را به در و دیوار بزن علوم انسانی را از دانشگاهها حذف کنید، انسان هارا به حال خویش واگذارید و اجازه دخالت در سیاست به آنها ندهید. روشنفکران باقیمانده را مسئول کنید تا از طریق رسانه و برگزاری جلسات مختلف شعرخوانی و نقد و بررسی، روحیهی پرسشگرِ چُسانفیسان های شبههنری را ارضا کنند. دهانِ بدبویِ روحانیون را ببندید، عدهی کثیری از آنان را اعدام کنید، آنان که بیحاشیه تر هستند را نان بدهید تا در هر محله از شهر، افراد دینمدار را به آرامش و سلوک درونی دعوت کنند. سرمایهی دانشگاه را خرج کلاسهای ترجمه و تدریس علوم انسانی به صورت محله محور و بدون سازماندهی کنید، با سود آن سرمایه کتاب های متعدد چاپ کنید. با گردش حساب حاصل از خرید و فروش کتابها، مشروب و سکس و هرآنچه مردم آزاد میخواهند را بر آنان روا داشته و آزاد کنید. آنگاه در خفا، بیآنکه کس بداند، قدرت نظامی را تقویت کنید، فرماندهان را آموزش دهید، سلاحهای کشتار قدرتمند تولید کنید، به دشمنانتان با تمام قدرت ضربه بزنید و با حاصل امتیازهایی که از ضربات مهلک خود گرفتهاید، جامعه را گسترش بخشید و برای مردم جامعه، صلح و رفاه را به ارمغان آورید. هیچگاه از تبلیغ صلح دست نکشید و هیچگاه به جنگ پایان ندهید. حتی اگر جنگی را پیروز شدید و پایان یافت، بازهم آماده نبردی دیگرگون باشید، زیرا که این مردان جنگ هستند که زندگی را دوباره میآفرینند.
مجلس نمایندگان آمریکا بودجه جدید نظامی این کشور شامل ۶۰ میلیارد دلار هزینه اضافی برای پشتیبانی از تهاجم به ایران را تصویب کرده، پناهگاههای اسراییل باز شده، قیمت نفت افزایشی شده، برخی کشورها از جمله بریتانیا کارمندان دیپلماتیکشان را از کشور خارج کردهاند، هواپیماهای ترابری آمریکایی به سمت خاورمیانه گسیل میشوند و همراهشان تیمهای پزشکی میفرستند. نیاز به تخصص در علم سیاست یا روابط بینالملل نیست تا بفهمیم تجاوز بزرگ دیگری در پیش است که قطعا دامنهی آسیبش به مردم غیرنظامی و زیرساختهای مدنی کشور هم کشیده خواهدشد. این را میفهمم. چیزی که نمیفهمم این است که چرا ایران پیش از آغاز این تجاوز همه جانبه، چاههای نفتی که اقتصاد آمریکایی از آن منتفع میشود را منفجر نمیکند تا حداقل کار را برای دشمن متجاوز سخت کند؟ چرا ما همیشه باید نقش قربانی و مدافع بعد از حمله را بازی کنیم و تا سر حد امکان رنج بکشیم؟ چرا شهروندان آمریکایی نباید تاوان برگزیدن جانیان به رهبری خویش را با کم شدن قدرت خرید و فشار بر معیشتشان بپردازند؟ بازدارندگی با دفاع محض حاصل نمیشود. با این دستفرمان میتوانیم تا آخر عمر در نقش قربانی باقی بمانیم. وقتی میگوییم بر ذهن مردم منطقهی ما منطقِ «الهیاتِ رنج» حاکم است، از چنین چیزی سخن میگوییم. شاید این «ناتمام بودنِ» ما در عمل، ریشه در فلسفهی حاکم بر اذهان ما دارد که به این راحتیها هم قابل تغییر نیست.
без подписи
ازطرف دوست ناشناسمون
سرداب از آنجا که ایستادهام مرتعی روشن به خون پدیدار میشود اینجا هر روز انسانی میمیرد گرم است جمله را بی تکلف میگوید گویی که قرار است چیزی را بفهمم نفهمیدم هربار که زور را زورمندان میستایند میایستم پشت مرتعی از خون پشت مرتعی روشن از خون اینجا…
سرداب از آنجا که ایستادهام مرتعی روشن به خون پدیدار میشود اینجا هر روز انسانی میمیرد گرم است جمله را بی تکلف میگوید گویی که قرار است چیزی را بفهمم نفهمیدم هربار که زور را زورمندان میستایند میایستم پشت مرتعی از خون پشت مرتعی روشن از خون اینجا گلوگاه را خنجر تیزی میشِکافد چونان رعدی از خورشید بر فرق شب لاکن این منظره خونین است آی استحاله در شب سرد آی سر سپرده به تنهایی آی مرگِ بسیط من در بین طبقات ایستادهام ایستاده تا رد خون تورا پیموده یا که نه پالوده شده ببینم نفس دروغیست بزرگ حبس تنها روزنهای پر مخاطره باز میخواهد دَم دَم که سرد خون تو مانده در مسیر کم تردد خیابان خون تو مانده و من خون تو مانده و سروی که خَم نخواهد شد وای بر من چقدر تردید چقدر شک آیا خم میشود این بداههی بد میراثِ مانده از اجداد من؟ آیا خم میشود این طریقِ بی ثمرِ کُشته گشته در سرداب؟ آی سردار خاموش ماند خیره همانگونه که بود هماهنگه که مادر زاده بودش همانگونه که طبقات، تسلطِ بلامنازعِ این تطورِ تهوع برانگیزند آی سردار خون جاده را با افسون نمیشود زدود. بند نیامده باران قطره میچکد این چکاندن ابر چونان چکاندن ماشه بر رخِ میشی ذلیل یا ایستاده در نفسِ گرمِ سلسبیل یا آنکه مردهُ سردار و پاسخ نمیدهد حالا از اینجا از اینجا که ایستادهام مرتعی روشن به جنگ پدیدار میشود اینجا هر روز سرداری میمیرد سرد است جمله را بی تکلف میگوید انگار قرار است چیزی را بفهمم نفهمیدم. فرزاد خادمی
خصیصهی موروثی شاه از مفهموم آن سرچشمه میگیرد. او باید شخصی باشد به طور ویژه متمایز از کل نوع بشر و متمایز از دیگر افراد. آنچه در نهایت و قاطعانه شخصی را از تمام اشخاص دیگر متمایز میسازد چیست؟ جسمِ او. عالیترین فعالیت جسم، فعالیت جنسی است. بنابراین عالیترین عمل قانونی پادشاه فعالیت جنسی اوست، چرا که رهگذر این فعالیت شاه دیگری میسازد و جسم خود را تداوم میبخشد. جسم پسرش بازتولید جسم او و خلق جسمی پادشاهانه است. کارل مارکس در نقد فلسفهی حق هگل حسن ختام نقد
یادداشت های فرزاد خادمی در ادامهی آن که به این بدل نشود ظهر قهوه آن پدرسگ را که تحویل دادم یک نفر دیگر آمد و قهوه خواست. دستانش تمام ترک خورده و سیاه بودند حسابی هم دلش پر بود. آنقدر دل پری داشت که گفتم عمو جان اوضاع چطوره ؟ و شروع کرد. از اینجا به بعد را با بیان و لحن او مینویسم و از زبان او نقل و قول میکنم. سعی خودم را میکنم که تا حد توان، به آن شخص شبیه باشم. نامش م.ر بود، طولانی و یکبند و خیلی تند حرف میزد اما در عین حال انسجام موضوعی را از دست نمیداد. به هنگام حرف زدن، کف در دو گوشه لبش جمع میشد. زخمی بزرگ وسط پیشانی داشت که گویی با چیزی سوخته بود به اندازه یک سکه. اینجا به بعد از زبان اوست. م.ر از خودوم راضی نیستم کاکو، کصشر بگم اوضاع خوبه مسخرهی شومو کِردم. الان چهل و نُه سالومه سه تا بچه دارم که مسعود بچهی بزرگو میگه بابا من تخم ندارم زن بگیرم مثل تو بشم. حالو از حق نگذریم خیلی هم احترام من میزارنا اینو هم شوخی شوخی گفت. خدا سرشاهده همی دوماه پیش ۶۸ تومن پول دادم بَرِی بچهی کوچیکو گوشی خریدم. حالو همه از ما تشکر که دستت درد نکنه و اینا کسیم نمیدونه همو ۶۸ تومنو شده چک و قسط. همشم والو فدوی سر زن و بچم. به اینجای سخن که رسید قهوه را تمام کرده بود اما چیزی درون چشمانش میجوشید که میگفت میخواهم بیشتر حرف بزنم و بهانهای میخواست. گفتم میخواهی آب جوشی روی قهوهات بریزم ؟ خواستم بهانه را به دستش داده باشم. گفت : ها والو کاکو از ای قهوه فوریا هم اگه داری بیریز روش بیزحمت. و ادامه داد. خلاصه که کاکو آدم از سر بی پولیا مجبور میشه به زنشم دروغ بگه. حالو کی؟ من که عاروم میاد با آدم دروغگو اصن همکلام بشم، همی من باید به زنوم دروغ بگم. مِی فکر کِردی من مثلا روزی چقدر کار میکنم؟ همی پریشبی رفتم خرید کنم، زنوم زنگم زده اگه زحمتت نیست یکم نبات بخر بچه ها سردیشون کرده. منم نگاه کردم دیدم موجودی کارتوم شده صد هزار تومن. گفتم والو نباتش نبات خوبو نیست میگه بو گرفته. حالو دروغ شاخدار گفتم که مثلاً شرمنده نشم، ولی کاکو آدمی خر که نیست هرکاریم کنم خودومو که نمیتونم گول بزنم. هر راهی میرم هر دری میزنم بقیه تمجیدوم میکننا ولی خودوم از خودوم راضی نیستم. تو ای راسه همه منو میشناسن. من پنج صبح از خواب بیدار میشم میام در دُکون. او ساعتِ صبح فقط آشیو هست و نونوویی و من. کمی سکوت کرد. لخته مانده خون سرش. سوالی اگر بپرسم زیر گریه میزند پس من هم سکوت میکنم. قهوهاش را سر کشید. سر آخر حساب کرد و گفت: کاکو منا، از وقتی یادوم میاد داشتم زجر میکشیدم. و رفت. بیش از اینها سخن گفت و خیلی دل پری داشت منتها گل سرسبد حرفهایش را چیدم که بنویسم و بماند. حالا از کارگران حرف میزنم. حالا عمیق تر از کارگر حرف میزنم.
یادداشت های فرزاد خادمی یک و نیم ظهر سه تمام میشود بخشیدن ها مثلا متوجه شدم در عین اینکه برای بخشیدن دیگران انسان سختگیری هستم و بارها شده که هیچوقت شخصی را نبخشیدم، دربارهی خودم نیز چنین است. من هیچگاه خودم را نبخشیدهام. جنگ با خویشتن آنهم جنگی تمام عیار این روزها دارد از پا درم میآورد. شمایلی هر روز در برابر آینهی کثیف خانهام پدیدار میشود، شمایلی کرخت که هر روز گویی بیدار شده تا خودش را تیکه تیکه کند. خودم را بابت هیچ چیز نمیبخشم. آنقدر خودم را با خشم به باد کتک میگیرم تا این مانده از پیکر نیز خاموش شود. حاصل این جنگ اما مسخره بازیهای وقت و بیوقتیست که روی صحنه میکشانم. هرکس هم که میگوید چرا در تمام تئاترهایت، اسلحه به دست گرفتی و عصبانی هستی و داد میزنی، تنها با لبخندی پاسخش میدهم. بیهوده نیست عزیز من بیهوده نیست، شاشیدم به تمام این توجیهات مسخره مبنی بر زندگیای شادمانه. بر بلندای این خودآزاری میایستم و به تمام خیالهای صلح و شادی میشاشم تا ببینیم چه میشود. به قولِ بوکوفسکی: مهم نیست فقط احساس کردم لازم است توی جاکش اینها را بشنوی. نهایتا هم چند نفر از ناکجا آباد پیدا میشوند و با لبخند میگویند: فرزاد، تو خیلی آدم جذابی هستی و احساس میکنیم نقش مهمی در جامعه ایفا خواهی کرد و میخواهیم که شبیه تو باشیم. مگر مغز خرِ سرطان گرفته خورده باشد کسی که اینهمه خزعبلات ردیف کند و آخرش بگوید میخواهم شبیه تو باشم. شبیه انسانی شکست خورده بودن دقیقا چه فضیلتی دارد؟ گوشه گرفتهام تا جلوی زندگی شمارا نگیرم. مگر چند بار زندگی میکند آدمی؟ آدم ها میخواهند فقط زندگی کنند و چه شور و شعف و فضیلتی بالاتر از این ؟ گوشه گرفتهام که به این یکی گوه نزده باشم. حالا هم میروم قهوهی مشتری پدرسگ را تحویلش بدهم. همینقدر کفایت مذاکرات است.
من که سودای انسان خوب بودن را در سر میپروراندم بدل به این گشتهام، دیگر وای به حال دیگران.
بیگانهپرست و ماجراجو را محمد ولی از فرمانده آموخته بود و فرمانده هم از رادیو و مطبوعات ملی فرا گرفته بود. در آغازِ گیلهمرد بزرگ علوی نکتهی مهم همین است، به قول دوست عزیزم جواد که نقل قولهایش با بیان خودش شیوا تر هستند، کانت میگوید: جرئت کن و بیندیش. این که انسان جسارت اندیشیدن داشته باشد مهمتر از آنست که رسانه و مطبوعات و فرمانده و... نوعی خطمشی فکری برایش تعریف کنند. نویسندگانِ ایرانی که از سر گمگشتگی سیرِ تاریخی خودشان، جاهل مانده و نتوانستهاند ایدهای داشته باشند، گاهی تا مرزِ ایده هم پیشروی میکنند ولی گویی ایده، آنهارا پس میزند. حداقل خواندن ایرانیها برای من در جملاتی خلاصه میشود که اکثر خوانندگان به آنها توجه نمیکنند شاید چون احتمالا وجوه رمانتیک و درخوری برای روحیات لطیف در آنها وجود ندارد. با اینهمه میتوانم بگویم در نویسندگان ایرانی اغلب اوقات همین جملات ریز هستند که مهمترین بار اثر را به دوش میکشند، حال خودآگاه یا ناخودآگاه تفاوتی نمیکند. فرزاد خادمی
هیچ رنجی برای سوژهی خودآگاه بزرگتر از رنج دوره شدن با انسانهای نفهم و بیعقل نیست.