هوش ارتباطی و سواد رسانه ای با محمد منشی زاده
Статистикаبا سواد رسانه ای، آگاهی و آرامش را به خانواده برمیگردونیم @FarzandeSabz 😊تماس با من : t.me/Monshizade_ir 🌍سایت فرزندسبز www.FarzandeSabz.com 🔶اینستاگرام محمد منشی زاده instagram.com/Monshizade_ir
- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Новости и СМИ (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 109
- 1/48двое суток
- 124
- 1/72трое суток
- 134
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🍴 برگردیم به سؤال دیروز: یک ناهار رایگان، چقدر برای تو هزینه داره؟ در نگاه اول جوابش میشه هیچی! وقتی پولش رو من ندادم، چه هزینه ای داره؟ میلتون فریدمن، برنده جایزه نوبل اقتصاد نظر دیگه ای داره! او کتابی نوشته به اسم: There’s No Such Thing as a Free Lunch هیچ ناهار رایگانی وجود نداره. (تا جایی که من گشتم هنوز این کتاب هنوز به فارسی ترجمه نشده) ایده ای که پشت این عنوان کتاب هست خیلی بزرگتر از یک ناهاره! فرض کن من امروز تو رو به ناهار دعوت کنم. پول غذا رو من میدم. اما تو برای خوردن اون ناهار، یک ساعت از وقتت رو گذاشتی. در اون یک ساعت، نمی تونستی کار دیگه ای انجام بدی: نمیتونستی کتاب بخونی، با بچهات حرف بزنی، اخبار ببینی، ورزش کنی، استراحت کنی. بخوابی، تلویزیون ببینی، یا حتی یک تصمیم مهم کاری بگیری و... پس ناهار رایگان بود؟ از نظر پولی شاید. اما از نظر فرصتی که از دست دادی، نه. تقریباً همیشه ما در حال از دست دادن فرصت های دیگری به خاطر انتخاب هامون هستیم و هیچ انتخابی بدون حذف کردن چند انتخاب دیگه نیست. ماجرای ناهار رایگان ادامه دارد...🍕 ✍️محمد منشی زاده @FarzandeSabz
без подписи
⁉️امروز به این سوال کوتاه، عمیق فکر کن: *یک ناهار رایگان، چقدر برای تو هزینه داره؟!* اگه برای پاسخ کمی به خودت زمان بدی، میتونی برنده جایزه نوبل اقتصاد بشی! @FarzandeSabz
*⚠️انسان تک بُعدی* مدتها پیش دوستی گفته بود که چرا نیمی از کتابخانه ات کتابهای غیر تخصصی است؟ چرا اینهمه روانشناسی؟ چرا تاریخ و فلسفه؟ چرا شعر و ادبیات؟ پاسخم یک جمله بود: *نمی خواهم یک رباتِ متخصص باشم. * نزدیک به 10 سال است که در حوزه رسانه کتاب می نویسم، مطالعه می کنم و گاهی تدریس؛ اما آیا این یعنی تمام وجودم باید به «رسانه» و «فضای مجازی» محدود شود؟ انسان تک بُعدی، خطرناک است چون گمان می کند تمام حقیقت در همان تخصص خلاصه می شود. دنیا را فقط از یک پنجره می بیند و هر مسئله ای را با همان عینک تفسیر می کند. می ترسم *«انسان پشت رسانه»* را فراموش کنم. میترسم از اخلاق، فلسفه و زیبایی شناسی غافل شوم. رسانه و فناوری بدون اینها، تنها مجموعه ای از ابزارهاست نه راهی برای بهتر زیستن. *من می خواهم پیش از آنکه متخصص رسانه باشم، انسان باشم. * میخواهم وقتی از اینستاگرام سخن میگویم، روانشناسی توجه را هم بشناسم. وقتی درباره کودک و رسانه حرف میزنم، فلسفه تربیت و ادبیات کودک را هم بدانم. گاهی مارتین هایدگر بخوانم تا بهتر بفهمم فناوری چگونه نسبت ما را با جهان تغییر می دهد، و گاهی سعدی بخوانم تا یادم بماند هیچ هوش مصنوعی نمی تواند تجربه عشق و رنج انسان مانند ادبیات بفهمد. تخصص، عمق می خواهد؛ اما انسان بودن، وسعت. و ما به هر دو نیاز داریم. تا به بینشی برسیم که کمک کند میان ایده ها پل بزنیم، مسائل را عمیق تر ببینیم و راه حل های تازه خلق کنیم. در روزگاری که جهان ما را به *ماشین هایی تک کاره* تبدیل می کند، شاید مهم ترین مسئولیت ما این باشد که انسان بمانیم. ✍️محمد منشی زاده @FarzandeSabz
کاش من هم موبایل بودم... @FarzandeSabz
💥نمیدونم چقدر برای شما هم پیش اومده که یه شب، وقتی سرتون به بالش می رسه، با خودتون فکر کنین: *«امروز چقدر روز سختی بود...»* بعد توی فکراتون غرق میشین که یهو یادتون میاد از صبح چند تا اتفاق خوب هم افتاده؛ اونقدرها هم مصیبت نبوده! اما عجیبه... از همه اون اتفاق ها، فقط همون یکی دو تا اتفاق تلخ توی ذهنتون مونده. 🧠این فقط برای شما نیست. *معماری ذهن* همه ما همین طوری طراحی شده. از بین ده ها اتفاق، معمولاً اون چیزی رو نگه میداره که *بار هیجانی بیشتری داره.* برای همینه که ممکنه از بین ده تا پیام، فقط همون یه پیام یا جمله انتقادی و تند تا آخر شب توی ذهنتون بچرخه. یا از یه مهمونی برگردین و از بین همه حرفها و خنده ها، فقط همون یک جمله ای یادتون بمونه که بهتون برخورد و ناراحتتون کرد. 🎬اگه از اون دسته آدمهایی باشین که هر روز ساعت ها اخبار و کلیپ و محتواهایی رو می بینین که پر از ترس، دعوا، ناامیدی و نگرانیه کم کم به این نتیجه می رسین که *دنیا جای وحشتناکی شده، آدم ها دیگه قابل اعتماد نیستن و آینده هم چیزی جز ابهام نیست...* نمیخوام بگم همه چیز گل و بلبله اصلا هم اینجوری های نیست! حداقل توی این روزهایی که داریم تجربه می کنیم. ولی واقعا ذهن ما هم خوب بلده تکه های پازل رو کنار هم بچینه تا تصویری که دلش میخواد بسازه. *گاهی دنیا به اندازه کافی تاریک میشه؛ اما مشکل واقعی جاییه که تدوینگر ذهنمون دست به کار میشه و فقط صحنههای تاریکش رو برای ما نگه میداره.* ♨️اما آیا ما می تونیم معماری ذهنمون رو تغییر بدیم؟ آیا راهی برای جلوگیری از ساختن این پازل سیاه در ذهنمون داریم؟ بعدا بیشتر توضیح میدم. لطفا شما هم این متن را برای گروه هایی که عضو هستید بفرستید تا با هم بهتر زندگی کنیم.🌱 ✍️محمد منشی زاده @FarzandeSabz [سایت فرزندسبز](farzandesabz.com) | [بله](ble.ir/farzandesabz) | [تلگرام](t.me/farzandesabz) | [اینستاگرام](Instagram.com/monshizade_ir) | [آپارات](aparat.com/farzandesabz) |
без подписи
تو آپدیت جدید chatGpt دیگه رسما انسان داره صحبت میکنه +انقدر واقعی بود یادم رفت که آدم نیست و هوشمصنوعيه😄 @FarzandeSabz
❌10 سال دیگه حسرت چی رو میخوری؟ @FarzandeSabz
واقعا چرا اکثر اوقات که بچه مون میخواد یه چیزی برامون تعریف کنه، کمتر از سی ثانیه طول میکشه که شروع کنیم به *نصیحت کردن؟* هنوز حرفش تموم نشده، میگیم باید این کارو میکردی...، اشتباه کردی...، دفعه بعد اینجوری رفتار کن... انگار فکر میکنیم هر گفت و گویی باید آخرش به یه نتیجه اخلاقی برسه. راستی چرا اینقدر زود میریم سراغ نصیحت؟ چرا اینقدر کم حوصله ایم و دنبال *راه حل های فوری* هستیم؟ آیا به خاطر نحوه بزرگ شدن خودمونه؟ آیا حوصله گوش دادن نداریم؟ شاید... حقیقت اینه که ما از صبح تا شب ذهنمون پره از کار، قسط، خرج زندگی، استرس و هزار تا دغدغه دیگه. وقتی بچه مون میاد سراغمون، حوصله حرف زدن واقعی رو نداریم؛ میخواهیم زودتر همه چیز درست بشه. برای همین یا نصیحت میکنیم یا... یا یه گوشی میگذاریم دستش که چند دقیقه ای سکوت برقرار بشه. یه لپ تاپ براش میخریم تا با اون سر و کله بزنه. تا حتی برای چند دقیقه ای هم که شده بچه ها سرگرم باشن. فکر میکنیم این کم دردسرترین راه حله! *راستش ما پدر و مادر های بدی نیستیم* فقط توی یک شرایط سخت داریم زندگی می کنیم. اما دلیلش هرچی باشه یا نباشه نتیجه اش یه چیزه: وابستگی بچه ها به موبایل و اینترنت. شاید اولین قدم برای کم کردن اعتیاد بچهها به موبایل این نباشه که گوشی رو ازشون بگیریم؛ به نظر من ما باید دوباره یاد بگیریم چند دقیقه، فقط کنارشون بشینیم و به حرفشون گوش بدیم بدون نصیحت، بدون تذکر، بدون راه حل دادن. ما برای کم کردن اعتیاد بچه ها بیش از سواد رسانهای به *مهارت های ارتباطی* نیاز داریم. ✍️محمد منشی زاده @FarzandeSabz
без подписи
⚠️*«رسانه های زرد»* یعنی چی؟ اگه به تصویر روزنامه بنجامین دی نگاه کنید، یک رنگ غالب عجیب میبینید! رنگ زردی که اصلا در بین روزنامه های وزین قرن 19 مرسوم نبود و فقط برای جلب توجه به کار رفته بود. اصطلاح «رسانه زرد» دقیقاً از همین جا شروع شد. از لحظه ای که رسانه ها فهمیدن *توجه مردم از خود خبر با ارزش تره.* وقتی درآمد رسانه به تعداد آدم هایی وابسته بشه که نگاهش می کنن، کم کم ترس، شایعه، هیجان، حاشیه، دعوا و اتفاق های عجیب بیشتر از واقعیت ارزش پیدا می کنن. رسانه زرد الزاماً دروغ نمیگه؛ فقط یاد گرفته چطور بیشترین واکنش احساسی را در شما ایجاد کنه. نتیجه اش هم اینه که شما کم کم دنیا را خطرناک تر، ناامید کننده تر و پرآشوب تر از چیزی که واقعاً هست میبینید. اگه هر روز چند ساعت از عمرت را صرف خرده محتوایی کنی که فقط تو را عصبانی، نگران یا خشمگین می کنه، نباید تعجب کنی که چرا انرژی، امید یا تمرکزت کمتر شده. رسانه زرد فقط وقت ما را نمی گیره؛ *آرام آرام تصویر ما از جهان را هم باز طراحی می کنه.* ✍️محمد منشی زاده @FarzandeSabz
без подписи
2 تا عکس از روزنامه های بنجامین دی براتون پیدا کردم. چقدر شبیه بعضی دلقک بازی های اینستاگرام و کانال های خبریه! 😂
🟡*چرا عاشق چرت و پرت شدیم؟!* بیاین با هم بریم به سال 1833؛ 70 سال پیش از اولین رادیو و 100 سال قبل از اختراع تلویزیون. نیویورک، شهری با حدود 300.000 نفر جمعیت؛ نه تلفن، نه اینترنت، نه تلویزیون و نه حتی یک رادیو. مردم خبرها را توی قهوه خونه ها، میدون های شهر و از زبان همدیگه می شنیدن. تنها رسانه و راه انتشار اطلاعات روزنامه بود؛ کالایی گران قیمت که بیشتر سیاستمداران، تاجران و افراد ثروتمند اون را میخوندن! قیمت روزنامه حدود شش سنت بود و تیراژش همشون به چند هزار نسخه هم نمی رسید. در چنین روزهایی، جوانی به نام بنجامین دی تصمیمی گرفت که در نگاه اول کاملاً غیرمنطقی بود. انتشار یک روزنامه با فقط یک سنت! همه فکر میکردن شکست می خوره. نه حزب سیاسی پشت سرش بود، نه سرمایه گذار بزرگی داشت و نه فرد ثروتمندی هزینه هاش رو میداد. اما بنجامین دی یه چیز را زودتر از بقیه فهمیده بود: *محصول واقعی روزنامه، کاغذ و جوهر نیست.* او خبرهای مردم عادی را نوشت؛ از خیابان ها، حادثه ها، زندگی روزمره و حرفهایی که مردم درباره اش صحبت میکردن. روزنامه را تقریباً به قیمت تمام شده فروخت تا چیزی بسیار ارزشمند تر به دست بیاره: *توجه مردم*. وقتی نگاه هزاران نفر به سمت روزنامه او رفت، کسب و کارها حاضر شدن پول بدن تا توی روزنامه اش تبلیغات کنن. بهتر بگم... پول بدن تا چند سانتی متر از اون توجه رو بخرن. کتابی هست به اسم *توجه فروشان* (تا جایی که گشتم این کتاب به فارسی ترجمه نشده) تیم وو توی این کتاب میگه بنجامین دی نخستین *تاجر توجه* در دنیای مدرن بود؛ کسی که فهمید میشه *توجه انسان ها را به پول تبدیل کرد.* حالا نزدیک به 200 سال از اون روزها گذشته. همه جا پر شده از شبکه های اجتماعی، خبرها، ویدئوها و پلتفرم های ظاهراً رایگان؛ اما مدل کسب و کارشون همان مدل بنجامین دیه! البته او روزنامه اش رو با یک سنت می فروخت اما امروز اکثر سرویس ها رایگان هستن، چون محصول اصلی از همون اول خود ما هستیم. در ایران خیلی از اتفاق های زندگی از کنترل ما خارجه. ولی شاید توی این کشور *آخرین دارایی قابل کنترل ما* توجه ما باشه. پول از دست رفته را می شه دوباره به دست آورد. شغل از دست رفته را شاید بشه دوباره ساخت. اما ساعتی که صرف خبرهای بی پایان، خشم های تکراری، مطالب به ظاهر آموزشی پراکنده و محتوایی شده که هیچ ارزشی به زندگی ما اضافه نکرده، برای همیشه از عمرمان کم شده. بنجامین دی توی سال ۱۸۳۳ فهمید توجه انسان ارزش اقتصادی داره؛ عجیب اینجاست که بعد از دو قرن، هنوز خیلی از ما نمیدونیم دقیقاً چه چیزی را هر روز رایگان می بخشیم. ✍️محمد منشی زاده @FarzandeSabz
🔥یک راز مهم! اگر فرزندتان *یک راز مهم* داشته باشد، اولین کسی که به او می گوید چه کسی است؟ احتمالا با افتخار خواهید گفت: «من!» اما فکر می کنم باید درباره این پاسخ کمی با تفکر و صبوری بیشتر پاسخ بدهید! در *کتاب «نسل مضطرب»*، جاناتان هایت به نکته جالبی اشاره میکند: نسل جدید بخش بزرگی از زندگی اجتماعی و عاطفی خود را در فضای دیجیتال تجربه می کند، نه در دنیای واقعی. تا همین چند سال پیش اگر نوجوانی می خواست درد دل کند، باید دوستی پیدا می کرد که به حرفش گوش بدهد. اما با ورود هوش مصنوعی به موبایل میلیون ها نوجوان، هوش مصنوعی به *«همراز» نسل جدید* تبدیل شده است. خیلی از والدین هنوز درگیر زمان وقت گذراندن بچه ها با موبایل و بازی ها هستند در حالی که هوش مصنوعی در حال ریشه دواندن در تمام ارتباطات بچه های ماست. بچه ها با شخصیت های بازی حرف نمی زنند اما چت بات های هوش مصنوعی می توانند ساعتها به حرف هایشان گوش بدهند، جواب بدهند، همدردی کنند و حتی آنها را به اسم صدا بزنند. دنیای امروز پر از *تنهایی و تلخی و ناکامی* است. سوال جدی اینجاست که در این شرایط چه کسی *محرم اسرار فرزند من* است؟ انسان یا ماشین؟ نوجوانی که احساس میکند والدینش او را قضاوت می کنند، معلمش او را نمی فهمد و دوستانش قابل اعتماد نیستند، درد دلش را با چه کسی مطرح می کند؟ احتمالا با موجودی که هیچ وقت خسته نمی شود؛ دعوایش نمی کند؛ نمی گوید «الان وقتش نیست» و همیشه آنلاین است. این روزها به این سوال بیشتر فکر میکنم... اگر فرزندم درباره ترس ها، شکست ها، علاقه ها، نگرانی ها و رازهایش با من صحبت نکند چطور می توانم در مسیر زندگی راهنمای خوبی برای او باشم؟ آیا رابطه من با فرزندم آن قدر عمیق هست که قبل از هوش مصنوعی، سراغ من بیاید؟ ✍️محمد منشی زاده @FarzandeSabz
без подписи
✍️زنگ انشای مدرسه یادتون میاد؟ چقدر انشا درباره فصل تابستان نوشتیم... اما کاش یک نفر می گفت انشا بنویسید که چطور وقتی حال دلمان پاییزی است آن را بهار کنیم. یا چطور از زمستان های سخت زندگی عبور کنیم. ما تاریخ را خوب حفظ کردیم ولی یاد نگرفتیم چطور از اشتباهات دیروز خودمان درس بگیریم. در هیچ امتحانی نپرسیدند وقتی ناراحتی چطور خودت را آرام می کنی؟ چطور بدون شکستن دل دیگران حرفت را می زنی؟ کسی یادمان نداد چطور «نه» بگوییم، چطور از حق خودمان دفاع کنیم و چطور در برابر بی عدالتی بایستیم. در کلاس هیچ نمره ای برای «خوب گوش دادن»، «تاب آوری» و «اعتماد به نفس» به ما ندادند. اما انگار زندگی دقیقا از همانجا شروع میشد. حالا که خودمان پدر و مادر شده ایم باید برای بچه هایمان همان معلمی باشیم که خودمان هیچ وقت نداشتیم معلمی که نه استرس پای تخته سوال پرسیدنش را داشته باشیم و نه خسته از خط و نشان کشیدنش قبل از امتحان. معلمی که ما را به خاطر خودمان دوست داشته باشد نه به خاطر نمره هایمان یا کیفیت پاسخ به سوالهایش. کاش خانه ما همان مدرسه ای باشد که آرزویش را داشتیم مدرسه ای امن و آرام که به فکر زندگی ما باشد نه زنده ماندمان. مدرسه ای که فرزندمان در آن، کنار خواندن و نوشتن، یاد بگیرد چطور خودش را بشناسد، احساسش را بفهمد و چطور با دنیا مهربان تر باشد. ✍️محمد منشی زاده @FarzandeSabz
*🧟♂️️️️️️️️️️️️️️ زامبیهای دیجیتال! * تمام عکس و فیلم و فایل صوتی و نوشته های جهان را تصور کنید! در سال ۲۰۱۰ مجموع همه داده های آنها حدود ۲ زتابایت بوده. چیزی معادل 2 میلیارد عدد هارد یک ترابایتی. خبر خوش یا ناراحت کننده اینکه امسال این عدد از ۱۸۰ زتابایت عبور کرد؛ یعنی حجم تولید اطلاعات در پانزده سال حدود ۹۰ برابر شده! ما در طول چند روز به حجم اطلاعاتی دسترسی داریم که والدین ما حتی در تمام عمرشون هم نمی تونستن به اون برسند. اما سؤال مهم و اساسی این نیست که ما چقدر اطلاعات داریم؛ *سؤال اینه که چقدر از این اطلاعات واقعا به فهم، تصمیم گیری و خرد ما کمک می کنه؟* 90 برابر شدن حجم داده ها فقط انفجار اطلاعات نبوده؛ بلکه پدیده ای به نام *«اضافه بار اطلاعاتی»* را هم به زندگی ما آورده. ذهن ما داره هر روز با حجم بی پایانی از اطلاعات بمباران میشه. خبرهایی که هیچ اثر مستقیمی بر زندگی مون ندارن، مقایسه های بی پایان در شبکه های اجتماعی، فایل های دانلود شده و دیده نشده، کتاب های نیمه تمام، پادکست های ناقص گوش داده شده و انبوهی از ریز اطلاعات ظاهرا مفید! ما در عصر *چاقی اطلاعات و گرسنگی فهم و خرد* زندگی می کنیم. علیرغم تعریف ها و تمجیدهایی که از مغز انسان میشه ذهن ما ظرفیت شناختی محدودی داره. هرچی ورودی های ذهنی بیشتر بشن، بخش بیشتری از انرژی شناختی ما صرف مرتب کردن، فیلتر کردن و کنار اومدن با این شلوغی میشه. شاید به همین دلیله که نسل های قبلی با وجود دانش کمتر، در بعضی موارد از ما خردمندتر به نظر میرسیدن. پدربزرگ من نمیدونست دوپامین چیه، اما می دونست اگه هر پنج دقیقه حواسش را با چیزی پرت کنه، هیچ کاری درست انجام نمیشه. *ما درباره دوپامین و اعتیاد دیجیتال مقاله و کتاب میخونیم، اما وسط خوندن همون مقاله ده بار سراغ اینستاگرام میریم!* صد سال پیش یک کشاورز چیزی درباره ژنتیک یا بازارهای جهانی نمیدونست اما خوب بلد بود چطور برای سرمایه گذاری و کاشتن یک دونه تا رسیدن به میوه صبور باشه یا چطور با همسایه اش کنار بیاد و مشکلاتش را حل بکنه. ما درباره موضوعات بیشتری حرف میزنیم، اما لزوما فهم عمیق تری از اونها نداریم. اگر برای *رژیم رسانه ای و سبک مصرف اطلاعات* خودمون فکری نکنیم، خطر اصلی این نیست که کمتر بدونیم؛ خطر اصلی اینه که اونقدر ذهنمون از اطلاعات پراکنده، نا تموم و بی ربط پر بشه که قدرت تمرکز، تحلیل و تصمیم گیری را از دست بدیم. اگر فقط به فکر فیلم بیشتر، پادکست بیشتر و خبر بیشتر باشیم کم کم میشیم مثل زامبی هایی که سر از قبر بیرون میارن، راه میرن و غذا میخورن اما از آگاهی بی بهره هستن. آدم هایی میشیم که بیشتر میدونیم اما کمتر فکر میکنیم، کمتر عمیق میشیم و کمتر آگاهانه و با خرد زندگی میکنیم. ✍️محمد منشی زاده - 13 خرداد 1405 @FarzandeSabz
اطلاعات بیشتر و ثبت نام: https://t.me/fekresabz