"رمان منِ دیگر 🤍🔁🖤 •معصومه آبی💙
Статистикаرمان های قبلی: جایی نرو(در دست چاپ) سنگدل های دوست داشتنی(در دست چاپ) زخم پائیز فصلی که پرستوها باز می گردند(در دست چاپ) شوره زار زمهریرِ هور گردِ باروت(مشترک) @garde_baroot مه زده (در دست چاپ) در حال تایپ: منِ دیگر
- Последний пост
- 8 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 266
- 1/48двое суток
- 304
- 1/72трое суток
- 328
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
سلام. روز خوش💙 گروه نقدونه: https://t.me/joinchat/CMA7LTzoLFOHm4XD لینک گروه نقدونه ۲: https://t.me/joinchat/QL-fm2VvN_j1NpoG آی دی من: @mas4sh4l
آب دهانش رو فرو برد و آروم گفت: - شماره رو بفرست برام.... کارون با ابروهایی به هم نزدیک شده بهش نگاه کرد و پیروز با بالا انداختن ابروهاش بهش جواب داد. کارون به شوخی اون رو پس زد و گفت: - پس داشتی الان خرم میکردی که شماره دختره رو بگیری؟! پیروز خندید و دوباره اون رو سمت خودش کشید: - خر که بودی. ولی آره. و هر دو خندیدن. کمی بعد، کارون دم عمیقی گرفت و این بار اون بود که سر روی شانهی پیروز گذاشت و پلک بست.... @fasleparastoha
کارون نیم نگاهی بهش انداخت؛ چشم هاش رو بسته بود. با تلخی گفت: - برو خونه بخواب. اما تغییری تو حالتش نداد که نشانهی نارضایتی باشه. پیروز اما دست به سینه شد و گفت: - نمیخوام ولت کنم. دوباره. در وهلهی اول شاید یک جمله ساده بود؛ اما کارون درجا فهمید که اشارهش به حرفهای چند روز پیشه. قلبش تکانی خورد. دوباره به پیروز نگاه کرد. آهسته گفت: - منظوری نداشتم. یه چیزی همونطوری گفتم که.... - که دهنمو ببندی. پیروز، جملهی کارون رو تموم کرد و سر از شانهی اون برداشت و بهش نگاه کرد. لبخند کمرنگی زد: - ولی راست گفتی. من ولت کردم. تو رو ول کردم، برنا رو ول کردم، ناهید رو ول کردم. از بین شما سه تا، فقط تو زنده ای. دیگه ولت نمیکنم. گردویی توی گلوی کارون رشد کرد. نمیدونست به خاطر وضعیت قمر در عقربیه که دارن؛ یا به خاطر پیروز. پیروز لبخند کجی زد: - چته بچه؟ چرا تقی به توقی میخوره، عین بغض یا کریم میشی؟! کارون با ناراحتی خندید و دست روی صورت و چشم هاش کشید که پیروز دست دور شانهش انداخت و اون رو سمت خودش کشید. @fasleparastoha
بعد هم چرخید و قبل از اینکه کارون دهن باز کنه و منفجر بشه؛ آروم گفت: - خوبم کارون! خوبم! با دکتر حرف زدم. خب؟! دکتر اجازه داد. یه کیسه هم دارو نوشته که باید بگیرم. خوبم من! کارون چند باری دهانش رو باز و بسته کرد و بعد که نتونست حرف بزنه، یقهی تیشرتش رو گرفت و کشید و گفت: - تو منو میکشی. به خدا تو منو میکشی!!!! *** برای درنا پیامی نوشته و حال و احوالش رو پرسیده اما جوابی نگرفته بود. گوشی رو کناری گذاشت و دست به سینه شد. پیروز حاضر نشده بود خونه بره. کنار کارون مونده بود اما قیافهش داد میزد که مریض و ناتوانه. با همهی اینها، آروم بود و برادر بزرگتر بود. برادر بزرگتر همهی اونها. برای رضا، به صورت آنلاین غذا سفارش داد و بهش زنگ زد و مطمئن شد که غذا خورده و قراره استراحت کنه. آرسن رو فرستاد خونه پیش پدرش و برای ماریا غذا گرفت و به سیاوش سر زد. به پوپک زنگ زد و بهش از اوضاع اونها گفت. از اوضاع همه، به جز خودش. کنار کارون نشست و هر دو به دیوار روبروشون زل زدن تا اینکه پیروز، به آرومی سر روی شانهی برادرش گذاشت. @fasleparastoha
پوفی کرد و دست روی شانهش زد: - برو یه سری به سیاوش بزن، بعد برو خونه یه دوشی بگیر، بخواب. من اینجام. رضا خواست مخالفت کنه که کارون با تاکید گفت: - من هستم، آرسن هست، ماریا هست، دامون هست..... -منم هستم. برق از سر کارون پرید. با چشم هایی از حدقه دراومده چرخید و به پیروز نگاه کرد. سر تا پاش رو نگاه کرد. لباس بیمارستان تنش نبود. لکنت گرفته بود: - تو... تو... تو اینجا چه... چه غلطـ... بهش زنگ زده و گفته بود که چه اتفاقی افتاده ولی حتی یک درصد هم فکر نمیکرد که راه بیفته و بیاد! پیروز نیشخندی زد که اصلا به صورت نزارش نمیومد: - چه غلطی میکنم؟؟ گفتی جایی نرو، نگفتی اینجا نیا که. کارون حس میکرد که دود از گوش هاش بیرون میزنه. انگار صورتش تب داشت. تپش قلبش بالا رفته بود. پیروز که سرخ شدن صورت کارون رو دید، به رضا اشاره زد: - برو پسر. برو. اینم بگیر. سوئیچش رو توی دست رضا چپوند و به هر روشی بود ، اون رو فرستاد تا بره و استراحتی بکنه. @fasleparastoha
اما وقتی خستگی و درماندگیـش رو دید، تموم عصبانیتش فروکش کرد. بهش حق میداد. نخواسته بود بار دیگهای روی دوش کارون بذاره. نفسش را فوت کنان بیرون داد و بعد در حالی که سعی میکرد خشم و ناراحتیش رو کنترل کنه، با صدای گرفته ای گفت: - چطوری شد؟! رضا چشم هاش رو مالید و گفت: - صبحی رفت بیرون، گفت بمون تا بیام و با هم بریم بیمارستان. اومد، رفت حموم. تو حیاط بودم. صدا شنیدم. رفتم دیدم خورده زمین. اصلا نفهمیدم چی شد، چی کار کردم. کارون لبش رو گزید و نگاهش رو اینطرف و اونطرف چرخوند و دوباره به رضا نگاه کرد: - چی زده مگه؟! رضا، شاکی ، کمی صداش رو بالا برد و کلافه گفت: - من چه میدونم؟ ساقیم مگه؟! معلوم نیست چه آت و آشغالی انداختن بهش!! موهاش رو به هم ریخت و بعد، با درماندگی گفت: - نمیدونم چه بلایی سر خودش آورده... معلوم نیست زنده بمونه یا نه.... زنده بمونه، معلوم نیست سالم میمونه یا نه... کارون برای لحظاتی به صورتش خیره موند. مطمئنا این دو روز خیلی بهش سخت گذشته بود. چاوش از یه طرف، سیاوش از یه طرف. @fasleparastoha
کارون از اتاق بیرون زد و آرسن رو دید که داره با تلفن حرف میزنه. خبری از رضا و چاوش نبود. بهش نزدیک شد و صداش رو شنید: - بذار وضع سیاوش بهتر شه، میگم بهش. تو مراقبش باش. کارون اخم کرد و با تندی پرسید: - چیو قراره بگی؟! آرسن از جا پرید. سمت کارون برگشت و انگار که کارون، مچ اون رو موقع انجام کار خلافی گرفته باشه؛ چهره ای گناهکار به خودش گرفت. کارون جلوتر رفت و آروم پرسید: - رضا کو؟ چاوش بود؟! اصلا گیریم چاوش سر به هواست. رضا کسی نبود که نیاد تو این وضع. چه خبره؟! آرسن پوفی کرد و بعد از کمی من و من، بالاخره دهن باز کرد.... *** کارون دلش میخواست گریه کنه. چرا همهی بدبختی ها با هم میاومدن؟! چاوش هم همونجا بود. تو همون بیمارستان. اما کارون نمیتونست ببیندش. چون توی بخش مراقبتهای ویژه بستری بود. اوردوز کرده بود. کارون حس میکرد داره قلبش میترکه. سه تا آدم نزدیک بهش توی اون بیمارستان بستری بودن و یکی از یکی بی پناه تر و تنهاتر. جلوی رضا که پریشون و خسته بود ، ایستاد و خواست بهش بتوپه که چرا بهش نگفتن؟ که چرا ازش پنهون کردن؟! اونم وقتی چاوش بیخ گوشش بود. @fasleparastoha
سیاوش برای اون آدمی بود که هرگز نمیشکست، هرگز نمیباخت و هرگز کم نمیآورد. همیشه فکر میکرد هیچ دردی توی دنیا نیست که بتونه اون رو زمین بزنه؛ اما انگار یه چیزی بود که ترکی روی دیوارِ محکم سیاوش بندازه. نمیدونست چه قدر موند که بالاخره ، سیاوش خوابش برد. چشم هاش هنوز خیس بود. آهسته دستمالی روی اونها کشید. صدای دراومد و با دیدن ماریا، گل از گلش شکفت. اسمش رو با شگفتی صدا زد و سمتش رفت. ماریا دست دراز کرد و کارون خم شد. زن، دست دور گردن کارون انداخت و پیشانیش رو بوسید و بعد ، ضربه های آهسته ای به بازوی اون زد و گفت: - من پیشش میمونم. کارون یک لحظه گیج شد که چه نیازیه. اون که بود. تازه آرسن و رضا و دامون هم بودن. ماریا لبخند کوچکی زد: - یه مادر ، بهتر از هر کسی بلده از بچهش مراقبت کنه. حرفش رو صادقانه و از ته دل زده بود اما کارون ، حس بدی داشت. ولی ترجیح داد لبخندی بزنه و به تکان دادن سر اکتفا کنه. نگاهی به سیاوش کرد و گفت: - من یه سر به پیـ.... حرفش رو خورد و بعد از مکثی گفت: - یه چیزی بخورم، میام. زن فقط سر جنباند و رفت کنار تخت و دستی به موهاش کشید و نگاهی به قد و بالای اون انداخت و با غصه، چیزی به ارمنی گفت. @fasleparastoha
#صد_و_هشتاد_و_هشت *** تا دو روز بعد، نتونستن سیاوش رو ببینن و این نگرانشون میکرد. کارون مدام میگفت دروغ میگن و سیاوش یه چیزیش شده! کارون میگفت و دامون سعی میکرد قانعش کنه. از طرفی، مجبور بود یه طوری مشیری ها رو بپیچونه. ازش سراغ پیروز رو میگرفتن. میگفت "الان اینجا بود" " تا الان پیش من بود" "با چاوش رفت خونه". مشکل اینجا بود که خود چاوش هم نبود. نگران اون هم بود.... وقتی که بالاخره گذاشتن سیاوش رو ببینه؛ همه چیز یادش رفت. سیاوش هنوز حالش سرجاش نبود. مشخص بود درد داره و این درد انقدر شدیده که حواسش به اطرافش نبود. کارون، دست بالای سر سیاوش گذاشت و خم شد و آروم صداش زد. جوابش، فقط تلاشی ناموفق برای بیشتر باز کردن پلک هاش بود. دوباره صداش زد. که آهسته اشک از زیر پلک های تقریبا بستهی سیاوش، بیرون زد. کارون دست روی اشک ها کشید و اونها رو پاک کرد و آهسته گفت: - درد داری؟! سیاوش بازم جوابی نداد. کارون دستی روی موهای اون کشید و دستمال کاغذی برداشت و اشک هایی که صورت سیاوش رو خیس میکردن، پاک کرد. نمیدونست به خاطر درده، یا تنهایی و بیکسی. ولی هر چی که بود، کارون اولین بار بود که تو زندگیش، گریهی سیاوش رو میدید. خودش هم بغض کرده بود. @fasleparastoha
خدمت شوما 😁
خدمت شوما 😁
این وسطا، اینجام یه سر بزنید🚶🏻♀️: @massibadall
سلام. شب خوش💙 گروه نقدونه: https://t.me/joinchat/CMA7LTzoLFOHm4XD لینک گروه نقدونه ۲: https://t.me/joinchat/QL-fm2VvN_j1NpoG آی دی من: @mas4sh4l
کارون صاف ایستاد و یک دست کنار بالشت پیروز گذاشت و وزنش رو روی اون انداخت و با نیشخندی گفت: - ول نمیکنم. بعد هم آهسته، با کف دست، چند ضربه ای به روی قفسهی سینهی پیروز زد و دوباره روی صندلی نشست. هر دو برادر، در سکوت اتاق به جایی خیره بودن. کارون به پنجره و پیروز به سقف اتاق. اما قلب و عقل هر دو، بیرون از اونجا میچرخید و میپلکید.... @fasleparastoha
این بار هر دو خندیدن و کارون ، کمی بعد ، در حالی که فقط رد خنده روی صورتش مونده بود؛ گفت: - ازت خوشش میاد پیروز. حداقل به اون دختر فرصت بده پی حرف دلش بره. تجربه کنه. نذار تو دلش بمونه... انقدر عاقل هست که اگه به هم نخورین، که اگه مناسبش نباشی، راهش رو جدا کنه. تو که عادتته که خودت رو بسپری دست این و اون..... این بار بسپر دست دریا. بذار کیفش رو ببره. تهش اینه نمیشه دیگه.... پیروز لبخند کمرنگی زد. کمرنگ و تلخ. کارون یه جورایی ازش خواسته بود که خودش رو قربانی کنه. که خودش رو پیشکش دریا کنه. که اگه حسش اشتباهه، بذارن خودش بفهمه. کارون دوباره بلند شد، پتو رو روی پیروز مرتب کرد و دوباره تکرار کرد: - ولی واقعا دوستت داره.... دریا، پیروز رو دوست داشت. این رو از چشم هاش خونده بود. انقدر دریا رو میشناخت که این رو بفهمه. نمیدونست به خاطر وضعیت سیاوش که نقطه ضعفش بود، انقدر احساساتی شده یا واقعا دلش نسبت به پیروز انقدر نرم شده بود که از اون کالبد خشک و بیتفاوتش دربیاد که خم بشه و روی سر پیروز رو ببوسه. قبل از اینکه فرصت کنه سر عقب ببره، پیروز دست پشت گردنش انداخت و پیشونی به پیشونیش چسبوند و آروم گفت: - به فکر خودت باش... دختره رو ول نکن.... @fasleparastoha
پرستار زیر چشمی به کارون نگاه کرد و دوباره به پیروز و بعد وضعیتش رو چک کرد و در حالی که میرفت سمت در ، گفت: - دیگه صداتون از اتاق نیاد بیرون. و بعد در رو بست. کارون ابروهاش رو بالا فرستاد و نگاهش رو از مسیری که پرستار رفته بود، گرفت و به پیروز داد: - خوردی؟! دوباره نزدیک تخت شد؛ پیروز عصبی و ناراحت و نگران بود. درکش میکرد. حس میکرد در برابر دریا، کمه. صندلی رو به تخت نزدیک کرد و نشست و آروم گفت: - دختره رو که مجبور نکردی که. اصلا کی گفته قراره انقدر جدی شه. دو بار باهاش حرف بزن، شاید اصلا دیگه نخواد ریخت نحس و بدعنقت رو ببینه. و لبخند کجی زد. پیروز هم ، خندهی کمرنگی به لب آورد. پوفی کرد و همون خندهی لاجون هم از صورتش رفت.... کارون آروم گفت: - ولی دوستت داره... پیروز تشر زد: - کــارون! کارون انگشت روی بینی گذاشت و گفت: - هیس! زهرمار! الان پرستاره میاد این پایهی سرم رو فرو میکنه تو یه جاییمون! @fasleparastoha
با دستی که آنژیوکت بهش وصل بود، به خودش اشاره زد: - منو ببین! وضعیتمو نگاه کن! پشت سرم جنازهی یه زن و سه تا بچهش هست! جنازهی برنا هست! به زور راه میرم! با این وضعم، معلوم نیس اصلا سال دیگه رو ببینم یا نه! دختره جوونه! سالمه! خوشگله! خوشحاله! شادابه! پرشوره! من به چه دردش میخورم؟! چون ازش خوشم میاد، قراره با خودم بدبختش کنم؟! کارون یاد حرف درنا افتاد. دوباره لبهی تخت نشست: - عـــو! کجا دور برداشتی؟! پیشاپیش رزروش کردی برای خودت؟! اصلا ببین قبولت میکنه یا نه؟! تازه قبولت هم کنه، با همین میل لنگ ناقصت و سیمپیچ پارهت قبول میکنه! پیروز عصبی خندید و خواست چیزی بگه در اتاق باز شد و صدای زنانه ای اومد: - بخش رو گذاشتین رو سرتونا! کارون سرچرخوند و نگاهی به پرستاری کرد که داشت نگاهشون میکرد. خانمِ پرستار جلو اومد و یه نگاهی به کارون انداخت که مجبور شد بلند شه و بعد دست روی شانهی پیروز گذاشت: - چرا نخوابیدی شما هنوز؟! دارو نگرفتی مگه؟! کارون دست به سینه ، کمی عقب تر ایستاد: - مقاومتش بالاست کلا! @fasleparastoha
صدای پیروز به خاطر اینکه سعی در کنترل اون داشت تا تبدیل به فریاد نشه ، گرفته بود. با چشمهایی خشمگین به کارون زل زد و گفت: - اگه عمره، عمر منه! اگه تاوانه، تاوان منه! کارون هم اخم کرد و با صدایی خشمآلود گفت: - اون عمری که داری هدر میدی، عمر برادر منه! اون تنی که داری ازش تاوان میگیری، تنِ برادر منه!!! بلند شد و کنار تخت ایستاد. با پشت دست روی سینهی پیروز زد و با لحنی که تهدید کاملا توش مشخص بود گفت: - حالا که بعد از سی سال برگشتم، حق نداری ولم کنی. دوباره! مکثی کرد و میدونست زیاده روی کرده، اما لازم بود اون رو به خودش بیاره که وظیفه ای در قبال کارون داره. دستش را بالای سر پیروز گذاشت و خم شد و انگشت اشارهی دست دیگهش رو روبروی صورتش تکان داد: - شماره دختره رو میدم بهت. زنگ میزنی بهش. دیگه بقیهی جونت رو، جوونیت رو، زندگیت رو، شانست رو حروم نمیکنی! پیروز اما قصد کوتاه اومدن نداشت. دست کارون رو کنار زد و به زحمت نشست. @fasleparastoha
کف دستش رو روی تخت گذاشت و بالای سر پیروز، تکیه داد: - جفتشون هم من و تو رو گذاشتن تو خماری! پیروز باز با خشم غرید: - کارون! کارون خندید: - چیه؟ تازه اسمم رو یاد گرفتی؟! پیروز دست روی صورت کشید و کلافه گفت: - منو هیچی نمیکشه؛ الا تو. چرا همچین کردی؟! کارون دوباره روی صندلی نشست و کش و قوسی به تنش داد: - دوستش داری. میذاشتم در حق خودت ظلم کنی؟! پیروز کلافه و عصبی بود و همین باعث شده بود دردی که از صبح با کمک دکتر و دارو، تا حد زیادی آروم شده بود؛ دوباره اوج بگیره. هر دو دستش رو روی صورتش کشید و با صدای بلندی گفت: - چرا هر چی به فکرت میرسه انجام میدی؟! کارون میدونست که پیروز احتمالا واکنش تندی نشون میده. اما حالا که تو بیمارستان و تحت کنترل بود، با خیال راحت تر میتونست بهش بگه!! لبهی تخت نشست و دست روی پای پیروز گذاشت: - چه قدر دیگه میخواستی عمرتو هدر بدی؟! چه قدر دیگه میخواستی تاوان چیزایی رو بدی که مقصرش تو نبودی؟! @fasleparastoha
نیمچه اخمی بین ابروهای پیروز نشست اما چیزی نگفت تا کارون ادامه بده. اون هم، پر سر و صدا دم گرفت و گفت: - برای خودم و خودت. درنا و دریا. یه لحظه از همخوانی اسمهاشون با هم، تعجب کرد اما پیروز فرصت نداد به تعجب کردن و آسمونریسمون بافتن توی ذهنش و داستان کائنات و قسمت، ادامه بده. روی تخت نیم خیز شد و در حالی که چهرهش از درد تو هم شده بود ، دست روی شکم گذاشت و گفت: - چی؟! چه غلطی کردی؟! کارون با خونسردی شانه بالا انداخت: - همون غلطی که گفته بودم!! و از اونجایی که حتی تو نور کم اتاق هم، قرمزی صورت و گوش های پیروز مشخص بود ، حس میکرد که کمی مونده تا پیروز از شدت عصبانیت و استرس، همون لحظه دل و رودهش رو بالا بیاره پس ادامه داد: - به درنا گفتم بیا جدیش کنیم. به دریا هم گفتم داداشم ازت خوشش میاد. پیروز خواست بلند شه و در همون حال با تشر و با صدای بلند گفت: - کارون!!! کارون بلند شد و دست روی شانه های پیروز گذاشت و مجبورش کرد دراز بکشه. انقدر ناگهانی عصبانی شده بود که صدای دستگاه ها هم بلند شده بود. نچی کرد و گفت: - ببین میتونی یه کاری کنی پرستارها منو بندازن بیرون! @fasleparastoha